خروج از دايره «قطعيت»

 

فتح‏الله بى‏نياز
نگاهى به رمان«شهر و خانه» نوشته ناتاليا گينزبورگ ترجمه محسن ابراهيم
در اين نقد سعى شده است، “قصه” متن همراه با تأويل كنش شخصيت‏‌ها از ديدگاه نگارنده ذكر شود؛ تأويل‏‌هايى كه چه‏بسا خواننده با آنها موافق نباشد.
“شهر و خانه” روايت تلاش انسان‌‏ها براى پر كردن خلاء ناشى از گسست‏‌هاى عاطفى است. كوشش بيشتر شخصيت‏‌هاى داستان براى پر كردن خلاء فوق ابتدا با ترك خانه، شهر و خانواده‌‏شان صورت مى‏گيرد و معطوف به جلب محبت و مهرورزى به افرادى غير از افراد خانواده مى‏شود. اما تلاش آنها تقلايى سترون است و به‏جاى بارور كردن شخصيت‏‌شان، آنها را به‌‏سوى خلايى عميق‏تر سوق مى‏دهد.
“جوزپّه” مقاله‏نويس ايتاليايى در جوانى با دخترى ازدواج مى‏كند كه خيلى زود پى مى‏برد وجه‏مشتركى با “اين زن ابله” ندارد. پس از اين‏كه صاحب پسرى به‏نام “آلبريكو” مى‏شوند، روابطشان به سردى و سرانجام به طلاق مى‏انجامد. زن، آلبريكو را با خود مى‏برد، معشوقه پسرخاله‌‏اش مى‏شود و پس از مدتى مى‏ميرد. والدين جوزپه به‏علت پيرى، و جوزپه به دليل وضع روحى بى‏سامان منفعل مى‏مانند و آلبريكو به پرورشگاه سپرده مى‏شود. “بيجه” خاله جوزپه سرپرستى او را به عهده مى‏گيرد. جوزپه به ملاقات آلبريكو مى‏رود، ولى آلبريكو نه او را كه معشوق مادرش را دوست دارد؛ چون اين مرد، به‏خاطر مادر آلبريكو و خودِ بچه؛ آلبريكو را بهتر درك كرده است. نابسامانى حاصل از روابط كودكى آلبريكو منجر به فرار او در سنين نوجوانى مى‏شود. هر بار خاله بيجه، جوزپه را خبر مى‏كند. در اين فرارها آلبريكو تنها چيزى را كه همراه خود برمى‏دارد هدايايى است كه معشوق مادر به او داده است. اين عمل او “نشان‏دهنده تأثير محبت آن مرد بر آلبريكو است. درواقع همراه بردن هدايا يادآور مهر و محبت او و نياز شديد آلبريكو به محبتى مردانه است.”
آلبريكو در جوانى در رشته علوم سياسى دانشگاه ثبت‏نام مى‏كند، اما آن‏را ناتمام رها مى‏كند. جوزپه كه “نمى‏داند از زندگى چه مى‏خواهد در اين‏باره با او صحبتى نمى‏كند.” پس از ترك دانشگاه آلبريكو به خدمت سربازى مى‏رود. طى خدمت، خاله بيجه مى‏ميرد و تمام اموالش به او مى‏رسد. آلبريكو بعد از بازگشت از خدمت با دوستانش يك خانه مشترك اجاره مى‏كند. تمايلش به محبتى مردانه به‏صورت همجنس‏بازى در او نمايان مى‏شود. “در اين زمان فشارهاى ناشى از كمبود محبت دوران كودكى و برخوردار نشدن از تربيتى شايسته، آلبريكو را به‏سوى اعتياد سوق مى‏دهد.” پولدار است، ولى به خريد و فروش مواد مخدر رو مى‏آورد و پس از دستگيرى و يك ماه زندان، اين كار را ترك مى‏كند، اما همچنان معتاد باقى مى‏ماند. روز آزادى با نقاشى برزيلى در آپارتمان خاله بيجه زندگى كند. پس از فروش آپارتمان، وارد كارهاى سينمايى مى‏شود.
از آن‏سو، جوزپه پس از جدايى از همسرش چون طاقت تحمل آدم‏ها را ندارد، تنها زندگى مى‏كند. مطالعه و تدريس فلسفه نقش عمده‏اى در شخصيت افسرده او بازى مى‏كنند؛ “زيرا شيوه نگرش فلسفى به جهان و انسان، فرد علاقه‏مند به فلسفه را از ساير افراد جامعه متمايز مى‏كند. او ديگر نمى‏تواند روابط انسانى و وقايع اطرافش را با نظرى سطحى و معمولى بسنجد، بلكه هميشه نظرى كلى و موشكافانه به امور دارد و رويكردش به كليات و انتزاع چنان شديد مى‏شود كه حوصله پرداختن به جزئيات، خصوصاً امور معمول و متداول را ندارد. افسردگى ناشى از اين شيوه نگرش وقتى بارز مى‏شود كه فرد نمى‏تواند انطباقى بين عقايد و روابطش به وجود آورد. اين عدم انطباق به‏تدريج او را به‏سوى تنهايى سوق مى‏دهد.” البته اين مرد تنها، دوستانى دارد ولى چون حوصله مهمان ندارد نمى‏تواند بيش از چند ساعت آنها را تحمل كند و فقط به اصرار دوستان به خانه‏شان مى‏رود.
دو تن از دوستان نزديك او “پى‏يه‏رو” و همسرش “لوكرتزيا” در خانه‏اى به‏اسم”مارگريتا” در يك دهكده زندگى مى‏كنند. رابطه عاشقانه‏اى بين جوزپه و لوكرتزيا پديد مى‏آيد. ناگفته نبايد گذاشت كه لوكرتزيا در جوانى به خواست مادرش [زنى محكم و استوار] با پى‏يه‏رو ازدواج كرده بود. اطاعت محض او از مادر حتى در جزيى‏ترين امور زندگى مشتركش، “ضامن پايدارى زندگى او تا زمان بيمارى مادر است.” او مى‏گويد: “من در كنار مادرم، پى‏يه‏رو و آلبينا احساس امنيت، اطمينان و آرامش مى‏كردم و به‏نظر مى‏رسيد كه آنها هر خطر و مصيبتى را از من دور مى‏كنند.” (ص 25)
بعد از مرگ مادر، “تزلزل شخصيتى لوكرتزيا به‏تدريج نمايان مى‏شود. زندگى مشترك او به‏دليل مهربانى بيش از حد پى‏يه‏رو از هم نمى‏پاشد، بلكه به‏خاطر علاقه لوكرتزيا به بچه‏دار شدن محكم‏تر مى‏شود، زيرا آنها صاحب پنج بچه مى‏شوند.” لوكرتزيا پس از مرگ مادرش (كه صدا و رفتارى مردانه داشت)، و به‏خاطر “جايگزينى ديگران به‏جاى او، عاشق تمام مردان غريبه‏اى مى‏شود كه به‏نحوى وارد زندگى‏اش مى‏شوند؛ عشق‏هايى كه با يكى دو رابطه جنسى محو مى‏شوند.” اما رابطه عاشقانه او و جوزپه سال‏هاى زيادى ادامه پيدا مى‏كند. لوكرتزيا تصميم مى‏گيرد پى‏يه‏رو را ترك كند و براى زندگى با جوزپه همراه بچه‏هايش به رم برود، ولى جوزپه نمى‏پذيرد؛ “چون نمى‏خواهد بچه‏هاى لوكرتزيا مانند پسر خودش به‏خاطر جدايى از والدين ناراحت شوند. درضمن او به هيچ‏وجه حوصله ندارد كه نقش پدر را براى آنها بازى كند.” به اين ترتيب لوكرتزيا نزد پى‏يه‏رو مى‏ماند و مانند زوجى آزاد به زندگى‏شان ادامه مى‏دهند. روابط او و جوزپه به‏مرور زمان و با بالارفتن سن به‏تدريج به رابطه معمولى دوستانه تبديل مى‏شود. لوكرتزيا در سن چهل و چند سالگى و جوزپه در سن پنجاه و چند سالگى هم‏چنان دنبال يك “حمايتگر” مى‏گردند. اين حامى براى جوزپه در وجود برادر بزرگش “فرّوچو” مجسم مى‏شود. فرّوچو در امريكا زندگى مى‏كند، به‏همين دليل جوزپه تصميم مى‏گيرد به آنجا برود. آپارتمانش را مى‏فروشد و موفق مى‏شود آلبريكو را هم ببيند؛ چون او به‏عنوان دستيار كارگردان همراه كارگردان و زنى به‏نام “ديانا” به رم مى‏آيند.
قبل از عزيمت جوزپه، برادرش خبر مى‏دهد كه با زنى محقق به‏نام “آن‏مارى” ازدواج كرده است. جوزپه پس از رسيدن به امريكا بيمار مى‏شود، و آن‏مارى مراقبت از او را بر عهده مى‏گيرد. جوزپه در خانه برادرش خود را بيگانه احساس مى‏كند. بيشتر اوقات در خانه تنهاست. فروچو و همسرش به موضوع‏هاى علمى علاقه‏مندند و با همكاران‏شان رفت و آمد مى‏كنند، اما جوزپه به هيچ‏وجه از مسائل علمى سر در نمى‏آورد. “اين اختلاف سليقه، او را بيشتر به‏سوى انزوا سوق مى‏دهد.” فروچو براى جوزپه در دانشگاه كار پيدا مى‏كند. جوزپه ضمن تدريس شروع به نوشتن يك رمان مى‏كند. از طريق نامه‏هاى دوستانش و آلبريكو، اطلاعاتى كسب مى‏كند.”آن‏چه بيش از هر چيز سبب شادمانى او مى‏شود، دريافت نامه آلبريكو با عنوان پدر مهربان است. وجود اين كلمه در نامه سبب مى‏شود كه او نامه آلبريكو را به قلب خود بفشارد و در جواب به او به‏خاطر آن از آلبريكو تشكر كند.”در همين احوال علاقه بيمارگونه‏اى به نوه آن‏مارى پيدا مى‏كند.
آلبريكو پس از رفتن پدر، به رم مى‏آيد و همراه ديانا و مردى به‏نام “سالواتوره” در آپارتمانى در همسايگى “اجيستو” (دوست پدرش) زندگى مى‏كند. ديانا كه حامله است، وضع‏حمل مى‏كند و “آلبريكو با محبت به آن بچه سعى مى‏كند آن‏چه را كه در دوران كودكى نداشت براى او فراهم كند و جوزپه نيز سعى مى‏كند كارى را كه در دوره جوانى براى آلبريكو نكرده بود براى آن بچه انجام دهد.” چون بچه (دختر ديانا) پدر ندارد، آلبريكو بدون ازدواج با ديانا به‏خاطر انسان‏دوستى او را فرزند خود اعلام مى‏كند.
فروچو بر اثر سكته قلبى مى‏ميرد. جوزپه از رفتار و قيافه آن‏مارى خوشش نمى‏آيد، ولى به‏خاطر عزيز نگه‏داشتن خاطره برادر به زندگى با آن‏مارى ادامه مى‏دهد و پس از مدتى با او ازدواج مى‏كند و “بدون اين‏كه حرفى براى گفتن با هم داشته باشند و علاقه مشتركى بين‏شان پديد آيد، در كنار هم به‏زندگى خود ادامه مى‏دهند. درواقع اين ازدواج چيزى جز جلب حمايت “برادر مرده” نيست؛ حمايتى كه جوزپه مى‏پنداشت به‏دليل وجود آن‏مارى تمام و كمال نصيب او نمى‏شود. در واقع مرگ برادر و رفتار آن‏مارى برايش “تصميم” مى‏گيرند كه به ايتاليا بازنگردد و آنجا بماند.”
پس از ازدواج آنها، شانتال شوهرش را ترك مى‏كند و با بچه‏اش نزد آنها مى‏آيد. رفتار خشك آن‏مارى باعث مشاجره هميشگى او با شانتال مى‏شود. جوزپه وجود خود را سبب تعديل روابط آن‏مارى و شانتال مى‏داند؛ حتى بعد از اين‏كه شانتال دوستانى پيدا مى‏كند و بيشتر وقتش را با آنها مى‏گذراند، مراقبت از بچه به عهده جوزپه مى‏افتد. فراتر از اين، كوتاه‏مدتى جوزپه عاشق او مى‏شود.”
اما اين رابطه خيلى زود تمام مى‏شود، زيرا شانتال بدون بچه‏اش براى كار به شهرى ديگر مى‏رود. آن‏مارى كه متوجه روابط آنها شده بود، به‏خاطر تنها نماندن بچه از جوزپه مى‏خواهد پيش او بخوابد چون خودش نه علاقه‏اى به بچه دارد و نه مى‏تواند او را تحمل كند. به اين ترتيب رابطه زناشويى آنها نيز با رفتن شانتال خاتمه پيدا مى‏كند.”آن‏دو فقط به‏خاطر نگهدارى از بچه شانتال در كنار هم زندگى مى‏كنند.”
آلبريكو نيز مانند پدرش بيشتر اوقاتش را صرف مراقبت از بچه ديانا مى‏كند. ديانا بچه‏دارى بلد نيست و چون خيلى جوان است و نمى‏تواند نياز جنسى خود را با آلبريكو و سالواتوره همجنس‏باز فرو نشاند، به‏دنبال ارضاى آن بيشتر شب‏ها را خارج از خانه مى‏گذراند. آنها همه معتادند. مصرف مواد مخدر گاه سبب مى‏شود كه دعواهاى وحشتناكى با هم بكنند. آلبريكو علاوه بر نگهدارى از بچه، سرپرستى آپارتمان را نيز به عهده دارد. به موازات اين كارها در حال تهيه يك فيلم نيز هست. “درواقع جوزپه و آلبريكو به‏عنوان پدر و پسرى كه هميشه از هم فاصله گرفته‏اند، حالا به يك شيوه زندگى مى‏كنند. جوزپه خود را با بچه و رمان‏نويسى سرگرم كرده است و آلبريكو نيز با بچه و فيلم‏سازى مشغول است. هريك سعى مى‏كند نقش گم‏شده خود و حتى محبت متقابل پدرى و فرزندى را در رابطه با انسان‏ها و موضوع‏هاى ديگرى ايفاء كند.” تنها فرق‏شان اين است كه فيلم آلبريكو با موفقيتى چشم‏گير مواجه مى‏شود، درحالى‏كه هيچ ناشرى حاضر نمى‏شود رمان جوزپه را چاپ كند.
شبى ديانا و سالواتوره مورد حمله مهاجمان قرار مى‏گيرند. تيرى به ديانا اصابت مى‏كند و او مى‏ميرد. آلبريكو نيز مانند پدرش كه به آن‏مارى و شانتال علاقه‏مند نيست، به ديانا علاقه‏اى ندارد و تا حد زيادى او را ابله مى‏داند؛ “اما وقتى ديانا مى‏ميرد خيلى ناراحت مى‏شود. پس از مرگ ديانا، پدر و مادرش براى گرفتن بچه نزد آلبريكو مى‏آيند. آنها مى‏دانند كه او پدر واقعى بچه نيست، به همين دليل از او مى‏خواهند به‏خاطر آينده بهتر بچه، او را به آنها بسپارد. آلبريكو ابتدا با عصبانيت امتناع مى‏كند، ولى عاقبت به‏خاطر علاقه‏اى كه به بچه دارد او را به آنها مى‏دهد.” مدتى بعد، آلبريكو آپارتمانى را كه قبلاً پدرش در آن زندگى مى‏كرد، قول‏نامه مى‏كند و به پدرش مى‏نويسد هرگاه بازگردد با كمال ميل آن‏را به او واگذار خواهد كرد. “درواقع به‏طرز غيرمستقيم نيازش را به محبت پدر اعلام مى‏كند.” هر چند كه نمى‏توانند با هم زندگى خواهند كنند و هيچ‏يك نمى‏تواند ديگرى را تحمل كند.
جوزپه مجبور مى‏شود از علاقه خود به بچه شانتال بگذرد، زيرا پس از مدتى شانتال بازمى‏گردد و دخترش را مى‏خواهد و جوزپه چون “فكر مى‏كند بچه بيشتر به محبت مادر احتياج دارد، اجازه مى‏دهد شانتال بچه را ببرد. درواقع آن‏چه كه براى جوزپه مهم است، خود بچه است.” او از رنجى كه به‏علت رابطه سرد خود و همسرش متوجه آلبريكو شده بود، ناراحت است و هميشه انتظار مى‏كشد كه آن نابسامانى عاطفى در جايى از زندگى آلبريكو آشكار شود. به‏دليل اعتقادش به اين امر قبول نمى‏كند پدر بچه‏هاى لوكرتزيا بشود؛ زيرا آنها پدر خودشان را داشتند. زمانى هم كه از طريق دوستانش و خود لوكرتزيا پى مى‏برد كه لوكرتزيا عاشق دوستِ اجيستو شده است، باز هم نظر خود را مبنى بر مخالفت با ترك پى‏يه‏رو به‏خاطر آن دوست ابراز مى‏كند.
لوكرتزيا بارها از جوزپه مى‏خواهد كه به ايتاليا بازگردد. طى آن دوران اجيستو، دوستش “اينياتيسو فجتيز” را كه مرمت‏كار تابلو است، با پى‏يه‏رو و لوكرتزيا آشنا مى‏كند. لوكرتزيا ابتدا از او بسيار بدش مى‏آيد، اما به‏تدريج عاشق وى مى‏شود و تصميم مى‏گيرد براى زندگى با او پى‏يه‏رو را ترك كند. پى‏يه‏رو بسيار افسرده مى‏شود. در نامه‏اى به جوزپه با اشاره به رابطه عاشقانه او و لوكرتزيا، فجيتز را مردى مخرب مى‏داند كه مصيبت جدايى آنها را به‏وجود آورده است. به هر حال مخالفت دوستان از جمله جوزپه و تلاش‏هاى پى‏يه‏رو براى حفظ زندگى

ساختار رمان با “نامه‏‌هاى مبادله‌‏شده” شكل
مى‌‏گيرد، اما در اين صورت‏بندى هم شخصيت‏‌ها ساخته مى‌‏شوند و هم رخدادها در كنار آنها به
 تصوير كشيده‌ مى‏‌شوند
مشترك‏شان به بن‏بست مى‏رسد. آنها خانه‏شان را در روستا مى‏فروشند. پى‏يه‏رو مقدارى پول به لوكرتزيا مى‏دهد و او پى‏يه‏رو را ترك مى‏كند و همراه بچه‏هايش به رم مى‏رود. برخلاف انتظارش فجيتز هيچ كمكى در تهيه خانه و مراقبت از بچه‏ها به او نمى‏كند. او به كمك دوستانش به‏خصوص روبرتا دخترعموى جوزپه از پنج بچه‏اش مراقبت مى‏كند. لوكرتزيا از فجيتز حامله است، ولى تصميم ندارد سقط جنين كند، زيرا بچه را دوست دارد. “اين علاقه او به حاملگى و بچه‏دار شدن، علاقه‏اى است كه معمولاً پس از تولد بچه خاتمه پيدا مى‏كند؛ يعنى براى او حوصله و محبت مادرى به‏همراه نمى‏آورد. درطى تمام زندگى‏اش هميشه مسؤوليت نگهدارى و پرورش بچه‏ها به عهده ديگران بوده است. درواقع چنان‏كه روبرتا و جوزپه به او مى‏گويند، لوكرتزيا بچه‏ها را مثل اسباب و اثاثيه خانه‏اش مى‏داند و فكر مى‏كند همان‏طور كه مى‏تواند اسباب و اثاثيه را با جا دادن در چمدان جابه‏جا كند آنها را نيز مثل چمدان‏هايى به اين‏طرف و آن‏طرف ببرد؛ بدون هيچ توجه خاصى به تربيت بچه‏ها و علايق آنها.” پس از ترك پى‏يه‏رو او تنها مى‏شود و اجبار نگهدارى از بچه‏ها او را كه “هميشه دنبال حامى بود افسرده مى‏كند، زيرا فجيتز صداقت جوزپه را ندارد كه بگويد: نمى‏تواند حامى او و بچه‏هايش باشد تا او را از ترك پى‏يه‏رو بازدارد.” او در عمل به لوكرتزيا مى‏فهماند كه آن كسى كه او تصور مى‏كرد، نيست. فجيتز نيز به‏نوعى وابسته به كس ديگرى است. او درظاهر فردى است شلوغ و ناآرام كه درباره هر چيزى اظهارنظر مى‏كند. “شخصيت واقعى او وقتى كه پيش “ايپو” دوست دخترش است، آشكار مى‏شود. در مقابل او كه زيبايى‏اش در موهايش خلاصه مى‏شود، فجيتز به‏طور كامل سكوت اختيار مى‏كند. به‏نظر مى‏رسد نياز او به ايپو فقط عاطفى است، زيرا آن زن كار خاصى براى او انجام نمى‏دهد.”
با اين وجود فجيتز هر شب بايد او را ملاقات كند؛ چيزى كه سبب حسادت لوكرتزيا مى‏شود. هرگاه كه فجيتز به ملاقات لوكرتزيا مى‏رود، او مضطرب و هراسان مى‏شود، چون هر لحظه منتظر است كه فجيتز براى ديدار ايپو او را ترك كند. “اضطراب و افسردگى لوكرتزيا پس از به‏دنيا آوردن بچه فجيتز و مرگ اين نوزاد بيشتر مى‏شود. زيرا نتيجه حرص و جوش عاطفى خود را بيهوده مى‏بيند.” پس از گذشت چند ماه از مرگ بچه، فجيتز و او تصميم مى‏گيرند از هم جدا شوند. در اين زمان تنها كسى كه لوكرتزيا مشتاق ديدارش است، آلبريكو مى‏باشد. آنها كه در زمان رابطه جوزپه با لوكرتزيا همديگر را نمى‏شناختند، دوستان بسيار خوبى براى هم مى‏شوند. “دوستى صميمانه آنها مى‏تواند به‏خاطر رشته وابستگى عاطفى هر دوى آنها به جوزپه باشد. درواقع علاقه مشترك آنها به جوزپه و عدم برخوردارى آنها از محبت مستقيم، زنى چهل و چند ساله را با پسرى بيست و چند ساله مرتبط مى‏كند.” وقتى لوكرتزيا مى‏فهمد كه برخلاف تصورش محور زندگى پى‏يه‏رو نيست، نيازش به جوزپه و آلبريكو آشكارتر مى‏شود. پى‏يه‏رو پس از اين‏كه لوكرتزيا او را ترك مى‏كند، همچنان حامى او باقى مى‏ماند. اين حمايت را در تأمين بخشى از هزينه بچه‏ها، ديدار از لوكرتزيا كه فجيتز تنهايش گذاشته است و حضور در زمان زايمان نشان مى‏دهد. پس از اين‏كه فجيتز از لوكرتزيا جدا مى‏شود، پى‏يه‏رو به‏عنوان يك دوست از علاقه‏اش به دخترى جوان براى لوكرتزيا حرف مى‏زند و مى‏گويد قصد دارد با او ازدواج كند. به اين منظور بايد لوكرتزيا را طلاق دهد. “شكست‏هاى روحى پى‏درپى لوكرتزيا، حالا او را به موجودى عصبى تبديل مى‏كند تا آن‏حد كه گاهى با دختر شانزده ساله‏اش مشاجره مى‏كند. درواقع دختر لوكرتزيا در مقابل لاقيدى او و دختر آن‏مارى در مقابل رسمى بودن او موضع مى‏گيرند. به اين ترتيب نويسنده نشان مى‏دهد كه هيچ‏يك از اين‏دو خصلت، به‏تنهايى نمى‏توانند سبب تربيت بچه‏هايى عادى و طبيعى شود. در هر دو صورت ما با بچه‏هايى گريزان از مادران‏شان مواجه مى‏شويم. به‏نظر مى‏رسد تنها راه‏حل براى جلوگيرى از اين ناهنجارى رفتارى، رعايت و پيش گرفتن اعتدال اخلاقى باشد.”
آن‏مارى پس از آن‏كه شانتال و فرزندش از پيش آنها مى‏روند، سرطان خون مى‏گيرد. جوزپه با دلسوزى از او مراقبت مى‏كند. جوزپه در جريان نگهدارى از آن‏مارى مطلع مى‏شود كه آلبريكو در يك درگيرى خيابانى به‏خاطر دفاع از سالواتوره(درست مانند ديانا) كشته شده است. در اين زمان لوكرتزيا براى استراحت به پاريس رفته است. جوزپه براى تشييع جنازه‏اش به رم مى‏آيد و به‏خاطر آن‏مارى، خيلى زود بازمى‏گردد. لوكرتزيا پس از بازگشت و مطلع شدن از مرگ آلبريكو به شدت ناراحت مى‏شود. “حالا تنها دوستى كه مى‏تواند به‏راحتى حرف‏هايش را به او بگويد، جوزپه است.” آن‏مارى مى‏ميرد ولى جوزپه براى بازگشت به ايتاليا تصميم قطعى نمى‏گيرد.
لوكرتزيا و جوزپه در نامه‏هاى‏شان به‏هم مى‏گويند كه خيلى همديگر را دوست دارند، ولى علاقه‏اى به ملاقات ندارند. به‏همين دليل لوكرتزيا براى رفتن به امريكا و جوزپه براى رفتن به ايتاليا در ترديد به‏سر مى‏برند. و ديدار يكديگر را موكول به دنياى ديگر مى‏كنند.
به اين ترتيب زندگى و تلاش لوكرتزيا و جوزپه عقيم مى‏ماند؛ زيرا موفق به پيدا كردن حمايتگر واقعى نمى‏شوند. درعين حال آنها اراده‏اى راسخ براى تصميم‏گيرى ندارند. خلاء درونى آنها به اين دليل است كه به قدرت شگرف اعتماد به‏نفس پى نبرده‏اند. در سراسر رمان، نشانى از اعتماد به‏نفس در آنها نيست. شايد گاهى در انديشه چنين و چنان باشند، اما “انديشه‏ها” براى آنها تبديل به بينش نشده است. اراده آنها براى جمع و جوركردن امور روزمره است، نه اهداف درازمدت و آينده‏نگرى.
فرهيختگى گينزبورگ و دانش وسيع او در عرصه روان‏شناسى و جامعه‏شناسى او را يارى رسانده است تا بتواند شخصيت‏هاى بى‏ژرفا و سطحى‏اش را خيلى استادانه “بسازد”. به‏تقريب مى‏توان ادعا كرد كه انگشت‏شمارند زن‏هايى كه بتوانند در حد و اندازه‏هاى گينزبورگ به درون شخصيت‏ها نفوذ كنند و رابطه “درون” و “بيرون” را تا اين‏حد برجسته كنند - با اين اميد كه روزى نويسندگان زن كشور ما نيز بتوانند، در اين‏حد شخصيت‏سازى كنند.
ترجيح مى‏دهم درباره “فرم” اثر چيزى نگويم؛ زيرا “معناى” آن، همه چيز را تحت تأثير قرار مى‏دهد. فقط اشاره مى‏كنم كه ساختار رمان با “نامه‏هاى مبادله‏شده” شكل مى‏گيرد، اما در اين صورت‏بندى هم شخصيت‏ها ساخته مى‏شوند و هم رخدادها در كنار آنها به تصوير كشيده مى‏شوند. اين رمان آموزه خوبى براى نويسندگان نوقلمى است كه مى‏خواهند به اتكا ديدگاه‏هاى مختلف شخصيت‏پردازى كنند و به اين ترتيب ضمن خروج از دايره “قطعيت” شخصيت را تا حد “تيپ” تقليل ندهند و فرايند داستان را بر اركان “تصادف” پيش نبرند.
محسن ابراهيم در ترجمه اين اثر هم، طبق معمول موفق بوده است؛ انتقال سبك كار نويسنده و ساختار نحوى روان و فارغ از سكته، نشان‏دهنده كوشش مجدانه مترجم است.


  اول صفحه



 

یادداشت

بودلر در آیینه سارتر

جای خالی شاهکار سارویان در ایران

خروج از دايره «قطعيت»

شعر

داستان

زندگي دو گانه من

هجرت از خود

ناظر سترون؛ ارباب سترون

وقتی طراحی آغاز می شود

دست از مسابقه برداريم!

معرفی کتاب

ارتباط با ما