نگاهى به رمان«شهر و خانه» نوشته ناتاليا گينزبورگ ترجمه محسن
ابراهيم
در اين نقد سعى شده است، “قصه” متن همراه با تأويل كنش شخصيتها از
ديدگاه نگارنده ذكر شود؛ تأويلهايى كه چهبسا خواننده با آنها
موافق نباشد.
“شهر و خانه” روايت تلاش انسانها براى پر كردن خلاء ناشى از
گسستهاى عاطفى است. كوشش بيشتر شخصيتهاى داستان براى پر كردن
خلاء فوق ابتدا با ترك خانه، شهر و خانوادهشان صورت مىگيرد و
معطوف به جلب محبت و مهرورزى به افرادى غير از افراد خانواده
مىشود. اما تلاش آنها تقلايى سترون است و بهجاى بارور كردن
شخصيتشان، آنها را بهسوى خلايى عميقتر سوق مىدهد.
“جوزپّه” مقالهنويس ايتاليايى در جوانى با دخترى ازدواج مىكند كه
خيلى زود پى مىبرد وجهمشتركى با “اين زن ابله” ندارد. پس از
اينكه صاحب پسرى بهنام “آلبريكو” مىشوند، روابطشان به سردى و
سرانجام به طلاق مىانجامد. زن، آلبريكو را با خود مىبرد، معشوقه
پسرخالهاش مىشود و پس از مدتى مىميرد. والدين جوزپه بهعلت
پيرى، و جوزپه به دليل وضع روحى بىسامان منفعل مىمانند و آلبريكو
به پرورشگاه سپرده مىشود. “بيجه” خاله جوزپه سرپرستى او را به
عهده مىگيرد. جوزپه به ملاقات آلبريكو مىرود، ولى آلبريكو نه او
را كه معشوق مادرش را دوست دارد؛ چون اين مرد، بهخاطر مادر
آلبريكو و خودِ بچه؛ آلبريكو را بهتر درك كرده است. نابسامانى حاصل
از روابط كودكى آلبريكو منجر به فرار او در سنين نوجوانى مىشود.
هر بار خاله بيجه، جوزپه را خبر مىكند. در اين فرارها آلبريكو
تنها چيزى را كه همراه خود برمىدارد هدايايى است كه معشوق مادر به
او داده است. اين عمل او “نشاندهنده تأثير محبت آن مرد بر آلبريكو
است. درواقع همراه بردن هدايا يادآور مهر و محبت او و نياز شديد
آلبريكو به محبتى مردانه است.”
آلبريكو در جوانى در رشته علوم سياسى دانشگاه ثبتنام مىكند، اما
آنرا ناتمام رها مىكند. جوزپه كه “نمىداند از زندگى چه مىخواهد
در اينباره با او صحبتى نمىكند.” پس از ترك دانشگاه آلبريكو به
خدمت سربازى مىرود. طى خدمت، خاله بيجه مىميرد و تمام اموالش به
او مىرسد. آلبريكو بعد از بازگشت از خدمت با دوستانش يك خانه
مشترك اجاره مىكند. تمايلش به محبتى مردانه بهصورت همجنسبازى در
او نمايان مىشود. “در اين زمان فشارهاى ناشى از كمبود محبت دوران
كودكى و برخوردار نشدن از تربيتى شايسته، آلبريكو را بهسوى اعتياد
سوق مىدهد.” پولدار است، ولى به خريد و فروش مواد مخدر رو مىآورد
و پس از دستگيرى و يك ماه زندان، اين كار را ترك مىكند، اما
همچنان معتاد باقى مىماند. روز آزادى با نقاشى برزيلى در آپارتمان
خاله بيجه زندگى كند. پس از فروش آپارتمان، وارد كارهاى سينمايى
مىشود.
از آنسو، جوزپه پس از جدايى از همسرش چون طاقت تحمل آدمها را
ندارد، تنها زندگى مىكند. مطالعه و تدريس فلسفه نقش عمدهاى در
شخصيت افسرده او بازى مىكنند؛ “زيرا شيوه نگرش فلسفى به جهان و
انسان، فرد علاقهمند به فلسفه را از ساير افراد جامعه متمايز
مىكند. او ديگر نمىتواند روابط انسانى و وقايع اطرافش را با نظرى
سطحى و معمولى بسنجد، بلكه هميشه نظرى كلى و موشكافانه به امور
دارد و رويكردش به كليات و انتزاع چنان شديد مىشود كه حوصله
پرداختن به جزئيات، خصوصاً امور معمول و متداول را ندارد. افسردگى
ناشى از اين شيوه نگرش وقتى بارز مىشود كه فرد نمىتواند انطباقى
بين عقايد و روابطش به وجود آورد. اين عدم انطباق بهتدريج او را
بهسوى تنهايى سوق مىدهد.” البته اين مرد تنها، دوستانى دارد ولى
چون حوصله مهمان ندارد نمىتواند بيش از چند ساعت آنها را تحمل كند
و فقط به اصرار دوستان به خانهشان مىرود.
دو تن از دوستان نزديك او “پىيهرو” و همسرش “لوكرتزيا” در
خانهاى بهاسم”مارگريتا” در يك دهكده زندگى مىكنند. رابطه
عاشقانهاى بين جوزپه و لوكرتزيا پديد مىآيد. ناگفته نبايد گذاشت
كه لوكرتزيا در جوانى به خواست مادرش [زنى محكم و استوار] با
پىيهرو ازدواج كرده بود. اطاعت محض او از مادر حتى در جزيىترين
امور زندگى مشتركش، “ضامن پايدارى زندگى او تا زمان بيمارى مادر
است.” او مىگويد: “من در كنار مادرم، پىيهرو و آلبينا احساس
امنيت، اطمينان و آرامش مىكردم و بهنظر مىرسيد كه آنها هر خطر و
مصيبتى را از من دور مىكنند.” (ص 25)
بعد از مرگ مادر، “تزلزل شخصيتى لوكرتزيا بهتدريج نمايان مىشود.
زندگى مشترك او بهدليل مهربانى بيش از حد پىيهرو از هم
نمىپاشد، بلكه بهخاطر علاقه لوكرتزيا به بچهدار شدن محكمتر
مىشود، زيرا آنها صاحب پنج بچه مىشوند.” لوكرتزيا پس از مرگ
مادرش (كه صدا و رفتارى مردانه داشت)، و بهخاطر “جايگزينى ديگران
بهجاى او، عاشق تمام مردان غريبهاى مىشود كه بهنحوى وارد
زندگىاش مىشوند؛ عشقهايى كه با يكى دو رابطه جنسى محو مىشوند.”
اما رابطه عاشقانه او و جوزپه سالهاى زيادى ادامه پيدا مىكند.
لوكرتزيا تصميم مىگيرد پىيهرو را ترك كند و براى زندگى با جوزپه
همراه بچههايش به رم برود، ولى جوزپه نمىپذيرد؛ “چون نمىخواهد
بچههاى لوكرتزيا مانند پسر خودش بهخاطر جدايى از والدين ناراحت
شوند. درضمن او به هيچوجه حوصله ندارد كه نقش پدر را براى آنها
بازى كند.” به اين ترتيب لوكرتزيا نزد پىيهرو مىماند و مانند
زوجى آزاد به زندگىشان ادامه مىدهند. روابط او و جوزپه بهمرور
زمان و با بالارفتن سن بهتدريج به رابطه معمولى دوستانه تبديل
مىشود. لوكرتزيا در سن چهل و چند سالگى و جوزپه در سن پنجاه و چند
سالگى همچنان دنبال يك “حمايتگر” مىگردند. اين حامى براى جوزپه
در وجود برادر بزرگش “فرّوچو” مجسم مىشود. فرّوچو در امريكا زندگى
مىكند، بههمين دليل جوزپه تصميم مىگيرد به آنجا برود. آپارتمانش
را مىفروشد و موفق مىشود آلبريكو را هم ببيند؛ چون او بهعنوان
دستيار كارگردان همراه كارگردان و زنى بهنام “ديانا” به رم
مىآيند.
قبل از عزيمت جوزپه، برادرش خبر مىدهد كه با زنى محقق بهنام
“آنمارى” ازدواج كرده است. جوزپه پس از رسيدن به امريكا بيمار
مىشود، و آنمارى مراقبت از او را بر عهده مىگيرد. جوزپه در خانه
برادرش خود را بيگانه احساس مىكند. بيشتر اوقات در خانه تنهاست.
فروچو و همسرش به موضوعهاى علمى علاقهمندند و با همكارانشان رفت
و آمد مىكنند، اما جوزپه به هيچوجه از مسائل علمى سر در
نمىآورد. “اين اختلاف سليقه، او را بيشتر بهسوى انزوا سوق
مىدهد.” فروچو براى جوزپه در دانشگاه كار پيدا مىكند. جوزپه ضمن
تدريس شروع به نوشتن يك رمان مىكند. از طريق نامههاى دوستانش و
آلبريكو، اطلاعاتى كسب مىكند.”آنچه بيش از هر چيز سبب شادمانى او
مىشود، دريافت نامه آلبريكو با عنوان پدر مهربان است. وجود اين
كلمه در نامه سبب مىشود كه او نامه آلبريكو را به قلب خود بفشارد
و در جواب به او بهخاطر آن از آلبريكو تشكر كند.”در همين احوال
علاقه بيمارگونهاى به نوه آنمارى پيدا مىكند.
آلبريكو پس از رفتن پدر، به رم مىآيد و همراه ديانا و مردى بهنام
“سالواتوره” در آپارتمانى در همسايگى “اجيستو” (دوست پدرش) زندگى
مىكند. ديانا كه حامله است، وضعحمل مىكند و “آلبريكو با محبت به
آن بچه سعى مىكند آنچه را كه در دوران كودكى نداشت براى او فراهم
كند و جوزپه نيز سعى مىكند كارى را كه در دوره جوانى براى آلبريكو
نكرده بود براى آن بچه انجام دهد.” چون بچه (دختر ديانا) پدر
ندارد، آلبريكو بدون ازدواج با ديانا بهخاطر انساندوستى او را
فرزند خود اعلام مىكند.
فروچو بر اثر سكته قلبى مىميرد. جوزپه از رفتار و قيافه آنمارى
خوشش نمىآيد، ولى بهخاطر عزيز نگهداشتن خاطره برادر به زندگى با
آنمارى ادامه مىدهد و پس از مدتى با او ازدواج مىكند و “بدون
اينكه حرفى براى گفتن با هم داشته باشند و علاقه مشتركى بينشان
پديد آيد، در كنار هم بهزندگى خود ادامه مىدهند. درواقع اين
ازدواج چيزى جز جلب حمايت “برادر مرده” نيست؛ حمايتى كه جوزپه
مىپنداشت بهدليل وجود آنمارى تمام و كمال نصيب او نمىشود. در
واقع مرگ برادر و رفتار آنمارى برايش “تصميم” مىگيرند كه به
ايتاليا بازنگردد و آنجا بماند.”
پس از ازدواج آنها، شانتال شوهرش را ترك مىكند و با بچهاش نزد
آنها مىآيد. رفتار خشك آنمارى باعث مشاجره هميشگى او با شانتال
مىشود. جوزپه وجود خود را سبب تعديل روابط آنمارى و شانتال
مىداند؛ حتى بعد از اينكه شانتال دوستانى پيدا مىكند و بيشتر
وقتش را با آنها مىگذراند، مراقبت از بچه به عهده جوزپه مىافتد.
فراتر از اين، كوتاهمدتى جوزپه عاشق او مىشود.”
اما اين رابطه خيلى زود تمام مىشود، زيرا شانتال بدون بچهاش براى
كار به شهرى ديگر مىرود. آنمارى كه متوجه روابط آنها شده بود،
بهخاطر تنها نماندن بچه از جوزپه مىخواهد پيش او بخوابد چون خودش
نه علاقهاى به بچه دارد و نه مىتواند او را تحمل كند. به اين
ترتيب رابطه زناشويى آنها نيز با رفتن شانتال خاتمه پيدا
مىكند.”آندو فقط بهخاطر نگهدارى از بچه شانتال در كنار هم زندگى
مىكنند.”
آلبريكو نيز مانند پدرش بيشتر اوقاتش را صرف مراقبت از بچه ديانا
مىكند. ديانا بچهدارى بلد نيست و چون خيلى جوان است و نمىتواند
نياز جنسى خود را با آلبريكو و سالواتوره همجنسباز فرو نشاند،
بهدنبال ارضاى آن بيشتر شبها را خارج از خانه مىگذراند. آنها
همه معتادند. مصرف مواد مخدر گاه سبب مىشود كه دعواهاى وحشتناكى
با هم بكنند. آلبريكو علاوه بر نگهدارى از بچه، سرپرستى آپارتمان
را نيز به عهده دارد. به موازات اين كارها در حال تهيه يك فيلم نيز
هست. “درواقع جوزپه و آلبريكو بهعنوان پدر و پسرى كه هميشه از هم
فاصله گرفتهاند، حالا به يك شيوه زندگى مىكنند. جوزپه خود را با
بچه و رماننويسى سرگرم كرده است و آلبريكو نيز با بچه و فيلمسازى
مشغول است. هريك سعى مىكند نقش گمشده خود و حتى محبت متقابل پدرى
و فرزندى را در رابطه با انسانها و موضوعهاى ديگرى ايفاء كند.”
تنها فرقشان اين است كه فيلم آلبريكو با موفقيتى چشمگير مواجه
مىشود، درحالىكه هيچ ناشرى حاضر نمىشود رمان جوزپه را چاپ كند.
شبى ديانا و سالواتوره مورد حمله مهاجمان قرار مىگيرند. تيرى به
ديانا اصابت مىكند و او مىميرد. آلبريكو نيز مانند پدرش كه به
آنمارى و شانتال علاقهمند نيست، به ديانا علاقهاى ندارد و تا حد
زيادى او را ابله مىداند؛ “اما وقتى ديانا مىميرد خيلى ناراحت
مىشود. پس از مرگ ديانا، پدر و مادرش براى گرفتن بچه نزد آلبريكو
مىآيند. آنها مىدانند كه او پدر واقعى بچه نيست، به همين دليل از
او مىخواهند بهخاطر آينده بهتر بچه، او را به آنها بسپارد.
آلبريكو ابتدا با عصبانيت امتناع مىكند، ولى عاقبت بهخاطر
علاقهاى كه به بچه دارد او را به آنها مىدهد.” مدتى بعد، آلبريكو
آپارتمانى را كه قبلاً پدرش در آن زندگى مىكرد، قولنامه مىكند و
به پدرش مىنويسد هرگاه بازگردد با كمال ميل آنرا به او واگذار
خواهد كرد. “درواقع بهطرز غيرمستقيم نيازش را به محبت پدر اعلام
مىكند.” هر چند كه نمىتوانند با هم زندگى خواهند كنند و هيچيك
نمىتواند ديگرى را تحمل كند.
جوزپه مجبور مىشود از علاقه خود به بچه شانتال بگذرد، زيرا پس از
مدتى شانتال بازمىگردد و دخترش را مىخواهد و جوزپه چون “فكر
مىكند بچه بيشتر به محبت مادر احتياج دارد، اجازه مىدهد شانتال
بچه را ببرد. درواقع آنچه كه براى جوزپه مهم است، خود بچه است.”
او از رنجى كه بهعلت رابطه سرد خود و همسرش متوجه آلبريكو شده
بود، ناراحت است و هميشه انتظار مىكشد كه آن نابسامانى عاطفى در
جايى از زندگى آلبريكو آشكار شود. بهدليل اعتقادش به اين امر قبول
نمىكند پدر بچههاى لوكرتزيا بشود؛ زيرا آنها پدر خودشان را
داشتند. زمانى هم كه از طريق دوستانش و خود لوكرتزيا پى مىبرد كه
لوكرتزيا عاشق دوستِ اجيستو شده است، باز هم نظر خود را مبنى بر
مخالفت با ترك پىيهرو بهخاطر آن دوست ابراز مىكند.
لوكرتزيا بارها از جوزپه مىخواهد كه به ايتاليا بازگردد. طى آن
دوران اجيستو، دوستش “اينياتيسو فجتيز” را كه مرمتكار تابلو است،
با پىيهرو و لوكرتزيا آشنا مىكند. لوكرتزيا ابتدا از او بسيار
بدش مىآيد، اما بهتدريج عاشق وى مىشود و تصميم مىگيرد براى
زندگى با او پىيهرو را ترك كند. پىيهرو بسيار افسرده مىشود.
در نامهاى به جوزپه با اشاره به رابطه عاشقانه او و لوكرتزيا،
فجيتز را مردى مخرب مىداند كه مصيبت جدايى آنها را بهوجود آورده
است. به هر حال مخالفت دوستان از جمله جوزپه و تلاشهاى پىيهرو
براى حفظ زندگى
ساختار رمان با “نامههاى مبادلهشده” شكل
مىگيرد، اما در اين صورتبندى هم شخصيتها ساخته مىشوند و هم رخدادها
در كنار آنها به
تصوير كشيده مىشوند
مشتركشان به بنبست مىرسد. آنها خانهشان را در
روستا مىفروشند. پىيهرو مقدارى پول به لوكرتزيا مىدهد و او
پىيهرو را ترك مىكند و همراه بچههايش به رم مىرود. برخلاف
انتظارش فجيتز هيچ كمكى در تهيه خانه و مراقبت از بچهها به او
نمىكند. او به كمك دوستانش بهخصوص روبرتا دخترعموى جوزپه از پنج
بچهاش مراقبت مىكند. لوكرتزيا از فجيتز حامله است، ولى تصميم
ندارد سقط جنين كند، زيرا بچه را دوست دارد. “اين علاقه او به
حاملگى و بچهدار شدن، علاقهاى است كه معمولاً پس از تولد بچه
خاتمه پيدا مىكند؛ يعنى براى او حوصله و محبت مادرى بههمراه
نمىآورد. درطى تمام زندگىاش هميشه مسؤوليت نگهدارى و پرورش
بچهها به عهده ديگران بوده است. درواقع چنانكه روبرتا و جوزپه به
او مىگويند، لوكرتزيا بچهها را مثل اسباب و اثاثيه خانهاش
مىداند و فكر مىكند همانطور كه مىتواند اسباب و اثاثيه را با
جا دادن در چمدان جابهجا كند آنها را نيز مثل چمدانهايى به
اينطرف و آنطرف ببرد؛ بدون هيچ توجه خاصى به تربيت بچهها و
علايق آنها.” پس از ترك پىيهرو او تنها مىشود و اجبار نگهدارى
از بچهها او را كه “هميشه دنبال حامى بود افسرده مىكند، زيرا
فجيتز صداقت جوزپه را ندارد كه بگويد: نمىتواند حامى او و
بچههايش باشد تا او را از ترك پىيهرو بازدارد.” او در عمل به
لوكرتزيا مىفهماند كه آن كسى كه او تصور مىكرد، نيست. فجيتز نيز
بهنوعى وابسته به كس ديگرى است. او درظاهر فردى است شلوغ و ناآرام
كه درباره هر چيزى اظهارنظر مىكند. “شخصيت واقعى او وقتى كه پيش
“ايپو” دوست دخترش است، آشكار مىشود. در مقابل او كه زيبايىاش در
موهايش خلاصه مىشود، فجيتز بهطور كامل سكوت اختيار مىكند.
بهنظر مىرسد نياز او به ايپو فقط عاطفى است، زيرا آن زن كار خاصى
براى او انجام نمىدهد.”
با اين وجود فجيتز هر شب بايد او را ملاقات كند؛ چيزى كه سبب حسادت
لوكرتزيا مىشود. هرگاه كه فجيتز به ملاقات لوكرتزيا مىرود، او
مضطرب و هراسان مىشود، چون هر لحظه منتظر است كه فجيتز براى ديدار
ايپو او را ترك كند. “اضطراب و افسردگى لوكرتزيا پس از بهدنيا
آوردن بچه فجيتز و مرگ اين نوزاد بيشتر مىشود. زيرا نتيجه حرص و
جوش عاطفى خود را بيهوده مىبيند.” پس از گذشت چند ماه از مرگ بچه،
فجيتز و او تصميم مىگيرند از هم جدا شوند. در اين زمان تنها كسى
كه لوكرتزيا مشتاق ديدارش است، آلبريكو مىباشد. آنها كه در زمان
رابطه جوزپه با لوكرتزيا همديگر را نمىشناختند، دوستان بسيار خوبى
براى هم مىشوند. “دوستى صميمانه آنها مىتواند بهخاطر رشته
وابستگى عاطفى هر دوى آنها به جوزپه باشد. درواقع علاقه مشترك آنها
به جوزپه و عدم برخوردارى آنها از محبت مستقيم، زنى چهل و چند ساله
را با پسرى بيست و چند ساله مرتبط مىكند.” وقتى لوكرتزيا مىفهمد
كه برخلاف تصورش محور زندگى پىيهرو نيست، نيازش به جوزپه و
آلبريكو آشكارتر مىشود. پىيهرو پس از اينكه لوكرتزيا او را ترك
مىكند، همچنان حامى او باقى مىماند. اين حمايت را در تأمين بخشى
از هزينه بچهها، ديدار از لوكرتزيا كه فجيتز تنهايش گذاشته است و
حضور در زمان زايمان نشان مىدهد. پس از اينكه فجيتز از لوكرتزيا
جدا مىشود، پىيهرو بهعنوان يك دوست از علاقهاش به دخترى جوان
براى لوكرتزيا حرف مىزند و مىگويد قصد دارد با او ازدواج كند. به
اين منظور بايد لوكرتزيا را طلاق دهد. “شكستهاى روحى پىدرپى
لوكرتزيا، حالا او را به موجودى عصبى تبديل مىكند تا آنحد كه
گاهى با دختر شانزده سالهاش مشاجره مىكند. درواقع دختر لوكرتزيا
در مقابل لاقيدى او و دختر آنمارى در مقابل رسمى بودن او موضع
مىگيرند. به اين ترتيب نويسنده نشان مىدهد كه هيچيك از ايندو
خصلت، بهتنهايى نمىتوانند سبب تربيت بچههايى عادى و طبيعى شود.
در هر دو صورت ما با بچههايى گريزان از مادرانشان مواجه مىشويم.
بهنظر مىرسد تنها راهحل براى جلوگيرى از اين ناهنجارى رفتارى،
رعايت و پيش گرفتن اعتدال اخلاقى باشد.”
آنمارى پس از آنكه شانتال و فرزندش از پيش آنها مىروند، سرطان
خون مىگيرد. جوزپه با دلسوزى از او مراقبت مىكند. جوزپه در جريان
نگهدارى از آنمارى مطلع مىشود كه آلبريكو در يك درگيرى خيابانى
بهخاطر دفاع از سالواتوره(درست مانند ديانا) كشته شده است. در اين
زمان لوكرتزيا براى استراحت به پاريس رفته است. جوزپه براى تشييع
جنازهاش به رم مىآيد و بهخاطر آنمارى، خيلى زود بازمىگردد.
لوكرتزيا پس از بازگشت و مطلع شدن از مرگ آلبريكو به شدت ناراحت
مىشود. “حالا تنها دوستى كه مىتواند بهراحتى حرفهايش را به او
بگويد، جوزپه است.” آنمارى مىميرد ولى جوزپه براى بازگشت به
ايتاليا تصميم قطعى نمىگيرد.
لوكرتزيا و جوزپه در نامههاىشان بههم مىگويند كه خيلى همديگر
را دوست دارند، ولى علاقهاى به ملاقات ندارند. بههمين دليل
لوكرتزيا براى رفتن به امريكا و جوزپه براى رفتن به ايتاليا در
ترديد بهسر مىبرند. و ديدار يكديگر را موكول به دنياى ديگر
مىكنند.
به اين ترتيب زندگى و تلاش لوكرتزيا و جوزپه عقيم مىماند؛ زيرا
موفق به پيدا كردن حمايتگر واقعى نمىشوند. درعين حال آنها
ارادهاى راسخ براى تصميمگيرى ندارند. خلاء درونى آنها به اين
دليل است كه به قدرت شگرف اعتماد بهنفس پى نبردهاند. در سراسر
رمان، نشانى از اعتماد بهنفس در آنها نيست. شايد گاهى در انديشه
چنين و چنان باشند، اما “انديشهها” براى آنها تبديل به بينش نشده
است. اراده آنها براى جمع و جوركردن امور روزمره است، نه اهداف
درازمدت و آيندهنگرى.
فرهيختگى گينزبورگ و دانش وسيع او در عرصه روانشناسى و
جامعهشناسى او را يارى رسانده است تا بتواند شخصيتهاى بىژرفا و
سطحىاش را خيلى استادانه “بسازد”. بهتقريب مىتوان ادعا كرد كه
انگشتشمارند زنهايى كه بتوانند در حد و اندازههاى گينزبورگ به
درون شخصيتها نفوذ كنند و رابطه “درون” و “بيرون” را تا اينحد
برجسته كنند - با اين اميد كه روزى نويسندگان زن كشور ما نيز
بتوانند، در اينحد شخصيتسازى كنند.
ترجيح مىدهم درباره “فرم” اثر چيزى نگويم؛ زيرا “معناى” آن، همه
چيز را تحت تأثير قرار مىدهد. فقط اشاره مىكنم كه ساختار رمان با
“نامههاى مبادلهشده” شكل مىگيرد، اما در اين صورتبندى هم
شخصيتها ساخته مىشوند و هم رخدادها در كنار آنها به تصوير كشيده
مىشوند. اين رمان آموزه خوبى براى نويسندگان نوقلمى است كه
مىخواهند به اتكا ديدگاههاى مختلف شخصيتپردازى كنند و به اين
ترتيب ضمن خروج از دايره “قطعيت” شخصيت را تا حد “تيپ” تقليل ندهند
و فرايند داستان را بر اركان “تصادف” پيش نبرند.
محسن ابراهيم در ترجمه اين اثر هم، طبق معمول موفق بوده است؛
انتقال سبك كار نويسنده و ساختار نحوى روان و فارغ از سكته،
نشاندهنده كوشش مجدانه مترجم است.