نگاهی به نمایشنامهی «آهای کی آنجاست؟» نوشتهی ویلیام سارویان
ویلیام سارویان نویسندهی ارمنی الاصل امریکایی را در ایران
عمدتاً با برگردان رمان «کمدی انسانی» و چند نمایشنامه و بعضاً
داستانهای کوتاه در مطبوعات میشناسیم. هر چند که این ترجمهها در
سالها پیش انجام گرفته ولیکن اطلاعات ما دربارهی این نویسنده و
آثارش – تا جایی که حداقل صاحب این قلم اطلاع دارد- از چند سطر
تجاوز نمیکند و چنانچه کنجکاو باشیم تا در اینباره بیشتر
بدانیم، شاید مبسوطتر، قابل اعتناتر و دم دستتر از هر منبع و
مأخذ موجودی، جدا از مقدمههای بعضاً کوتاه برخی از آثار ترجمهی
شده سارویان، نخست «فرهنگ ادبیات جهان» تألیف دکتر زهرای خانلری،
چاپ و نشر انتشارات خوارزمی است که در کمال تعجب و تاسف بخش مربوط
به این نویسنده به دو صفحه هم نمیرسد و بعد مقالهی «امید در
نهایت نا امیدی: نگاهی کوتاه به زندگی و آثار ویلیام سارویان» به
ترجمهی احسان ابدیخواه که در سایت ادبی «ماندگار» آمده و در
برگیرندهی اطلاعات نسبتاً بهتر و بیشتری است و فهرست بلند بالایی
از اغلب یا شاید تمام آثار سارویان در انتهای آن گنجانده شده است.
اما آن چه که لازم است در اینجا بدان اشاره شود اختصاصاً درباره
یک نمایشنامهی سارویان است که ظاهراً جامعهی ادبی ایران با آن
بیگانه است و شگفت آنکه دکتر زهرای
خانلری در همین کتاب «فرهنگ
ادبیات جهان» صرفاً اشارهای گذرا به آن میکند و میگذرد:«نمایشنامهی تک پردهای سارویان در 1949 با عنوان «آهای برو
بیرون» Hello Out There دربارهی مجازات و قتل مردی خانه به دوش و
آواره، شاهکار او به شمار آمده است.» حال آنکه در فهرست آثار
سارویان در سایت ادبی «ماندگار» تاریخ این نمایش سال 1942 میلادی
است. مع الوصف، از تاریخ متناقض در دو متن یادشده که بگذریم، چیزی
که عجیب مینماید این است که چنانچه این نمایشنامه شاهکار ویلیام
سارویان به شمار آمده، چگونه است که در جامعهی ادبی ایران اینچنین ناشناخته مانده است؟ چگونه است که هنوز هیچ اهل فنی وسوسه
نشده است تا برگردان درخور توجهای از آن به دست دهد؟
بیگمان نسل جدید ما با این خیل عظیم نویسندگان معاصر ممالک مختلف
که هر از گاه با آثار تازهای ناگهان از نقطهای سر در میآورند و
در تاریخ ادبیات جهان جایی برای خود جستجو میکنند، چندان قابل
سرزنش نیست. این به واقع نسل قدیمیتر و پیشکسوت ماست که از یاد
برده است که این نمایشنامهی ویلیام سارویان با عنوان درستتر
«آهای کی آنجاست؟» دقیقاً در تاریخ 27 مهرماه سال 1346 شمسی در
رادیو ایران به شکل زیبا، قدرتمند و تحسین برانگیزی کارگردانی،
بازی و ضبط شده و حتی در سالهای اوایل انقلاب حداقل یک بار از
رادیو سراسری پخش گردیده است. نمایشنامهای که قاعدتاً هنوز هم
باید با شماره آرشیو 3073 جایی آن پشت پسلهها در سازمان عریض و
طویل صدا و سیما موجود باشد.
بدین ترتیب، معلوم میشود که از این نمایشنامه علیالظاهر یک ترجمه
برای اجرا در رادیو صورت گرفته که شاید هرگز به طبع نرسیده است.
اما این قلم اگر امروز در صدد برآمده تا بار دیگر به نمایشنامهی
مذکور اشاره بکند، در مرتبهی نخست به جهت علاقه و اشتیاق خاصی است
که از زمان استماع آن از طریق رادیو، پیدا کرده و پارهای از
فرازهای شگفت انگیز و انکار ناپذیرش را هرگز از یاد نبرده است.
به طور مجمل نمایشنامهی «آهای کی آنجاست؟» دربارهی مردی قمارباز
اما نیک نفس است که گویا در پی خانه به دوشی و آوارگی گذارش از
سانفرانسیسکو به جایی موسوم به "پادوکا" یا "پاتوکا" افتاده است و
هم در اینجا گرفتار حادثهای میشود که موضوع این درام تک پردهای
است.
نمایشنامه علیالظاهر از جایی شروع میشود که مرد در زندان خود را
باز مییابد. زندانی کوچک که در فاصلهی یک و نیم کیلومتر و نیمی
در حومهی شهر واقع است و هیچ زندانبانی ندارد. تنها یک دختر
شانزده هفده ساله در آنجا حضور دارد که کارش فقط این است که وقتی
کسی را میاندازند توی زندان برایش ناهار و شام درست کند، زمین را
جارو و پارو کند و کارهای سرپایی نگهبانها و آقای کلانتر و اینها
را انجام دهد. اما اکنون همه به خانههاشان رفتهاند و آن دو در آن
جا تنها ماندهاند. یکی در آن سو و یکی در این سوی میلههای محبس.
مرد هر از چند گاه انگار که بخواهد بلند بلند به گونهای حدیث نفسگویی بپردازد، فریاد میزند:« آهای کی اونجاست؟» اما هیچ کس در آن
دور و بر نیست جز دختر:«من اینجام. من پهلوتم.» و از آنجا که هردو
به نوعی در زندگی تنها هستند، همصحبتی با هم را خوشایند میشمارند
و هر لحظهای که میگذرد بیش از پیش به خلوت یکدیگر راه مییابند.
مرد به وضعیت ویژهاش اشاره میکند:« دست خودم نبود.» تا این که به
صراحت به دختر اظهار میدارد:«اما تو و من با همدیگه خیلی خوشبخت
میشیم. تو برای من قدمت خوبه. مطمئنم، مطمئنم. تو برای من شانس
میاری.»
دختر میپرسد:« چرا همیشه دنبال بخت و شانس میگردی؟»
- من قماربازم. کار دیگهای بلد نیستم. باید شانس داشته باشم؛ اگه
نه کارم ساختهاس. سالهاست که شانس نداشتم. دو سال تمومه که از یک
شهر به شهر دیگهای میرم؛ اما همیشه بد آوردم. من میرم، اما شانس
عقبم نمیاد، بدبختی همراهم میاد. برای همینه که تو " پادوکا" به
هچل افتادم. این ماجرا فقط یه حادثهی اتفاقی نبود؛ این بخت بد منه
که هر جا میرم دنبالم میدوه. بله. آنقدر رفتم، رفتم، تا این که
عاقبت از این جا سر درآوردم. با سر شکسته و زخمی.
....
اندکی بعدتر دختر میپرسد:« اگه من باهات بیام دیگه خوشبخت میشی؟»
مرد همچنان با همان احساس پیشین پاسخ میدهد:«آره، آره، آره. چه
قدر وحشتناکه که آدم، تموم شهرها، تموم خیابونا، دنبال یه چیزی که
همیشه وجود داشته بگرده! آدم باید یه نفر همیشه همراه خودش داشته
باشه. تموم زمستون که هوا سرده، تموم بهار که هوا قشنگ میشه، تموم
تابستون که هوا گرمه آدم میتونه آبتنی بکنه، تموم سالها، بارون،
برف، تموم فصلها، تموم عمر، و قبل از مرگ، قبل از مرگ؛ باید یه
کسی همراه آدم باشه. آدم باید یه کسی رو داشته باشه. یه کسی که بشه
دوستش داشت. کسی
چیزی که عجیب مینماید این است که چنانچه این نمایشنامه شاهکار ویلیام
سارویان بهشمار آمده، چگونه است که در جامعهی ادبی ایران این چنین
ناشناخته مانده است؟
که آدمو بشناسه. آدمو تا اعماق قلبش بشناسه. کسی
که با وجودی که میدونه آدم گناهکاره بازم دوستش داشته باشه. من،
من میدونم گناهکارم؛ اما چیکار میتونم بکنم؟ دست خودم که نیس. من
محکومم که گناهکار باشم. اما اگه تو همراه من بیای، من اونقدر خوب
میشم که تصورش هم نتونی بکنی. من، من دیگه کار خلاف نمیکنم. میدونی، وقتی آدم پول داشته باشه دیگه ممکن نیست کار خلافی بکنه. پول
درستکاری میاره. من پولدار میشم. من خیلی پولدار میشم. تو هم
زیباترین و خوبترین دخترهای رو زمین میشی. من و تو با هم بازو به
بازو تو خیابونای سانفرانسیسکو قدم میزنیم. من به خودم میبالم.
مطئمنم که همه مردم روشون رو بر میگردونن که ما را تماشا بکنن.
-تو این طور خیال میکنی؟
- پس چی؟ وقتی که با سرو وضع حسابی برگردم سانفرانسیسکو، بازو تو
بازی تو، تو خیابون قدم میزنم. باور کن کیتی، باور کن! مردم شهر
سرشون رو بر میگردونن که ما را تماشا بکنن.
- گفتی کیتی؟
- آره، آره. از این به بعد دیگه اسم تو کیتی یه. من این اسمو برای
تو نگه داشته بودم. قبول میکنی؟
- آره قبول میکنم.
- آها ااای، آهای، کی اونجاست؟ آهای، با شما هستم. کی اونجاست؟
و بدین گونه قمارباز و دختر با هم آشنا میشوند و کم کم با وجود
میلههایی که حائل بین آنهاست، به هم دل میبندند.
اما مرد گویی دیگر تردید دارد که بتواند از این مخمصه رهایی یابد و
تو گویی از پیش – هر چند مبهم – به بخت بستهی خویش وقوف دارد. عشق
او و کیتی همچون " هلندی سرگردان" آلودهی شرایط اسفبار اجتناب
ناپذیری است که پالودن آن شاید هرگز ممکن نباشد.
پس از آنجا که شدیداً به دختر مهر میورزد، نگران و بیمناک آیندهی اوست. پیشنهاد میکند تا دختر از اینجا که به قول همو «جز باد
که شب و روز مثل شلاق خودشو به سرو صورت این شهر میکوبه، چیزی
وجود نداره» برود به سانفرانسیسکو. چرا که «جای آدمای خوشبخبت
سانفرانسیسکوئه.» حتی اصرار میکند که هشتاد و هفت - هشت دلاری را
که با خود دارد به دختر بدهد.« وقتی پول داشته باشی هر کاری دلت
خواست میتونی بکنی.» مرد خیرخواهانه و ملتمسانه از دختر میخواهد
که با اولین قطار خودش را به سانفرانسیسکو برساند:« برو یه کسی را
برای خودت پیدا کن! یه کسی که یه خورده خوب باشه. یه، یه، یه قدری
انسان باشه.»دختر اما نمیپذیرد. چرا که تنها خود او را میخواهد.
مرد بار دیگر از سانفرانسیسکو میگوید. دختر میخواهد که برایش
تعریف کند سانفرانسیسکو چه جور جایی هست. مرد صدایش را صاف میکند
و میگوید:« سانفرانسیسکو... اولاً که سانفرانسیسکو کنار اقیانوسه.
بهش میگن اقیانوس کبیر. دور تا دورشو اقیانوس گرفته. هواش مه آلود
و خنکه. آن جا تا دلت بخواد کشتی میبینی و پرندههای دریایی. هفت
هشت تام کوه داره. بعدش هم خیابون. خیابونای اصلی و فرعی، چپ و
راست، بالا و پایین. تا چشم کار میکنه خیابون. هر شب صدای سوت
مخصوص مه توی ساحل میپیچه. اما این سوت، خیابونا، مه، هیچ کدوم،
هیچ کدوم شون به تو و من ارتباطی نداره. بذار هر چی دلشون بخواد
سوت بکشن.
- مردم سانفرانسیسکو با مردم جاهای دیگه فرق دارند؟
- ای، مردم همه جا مثل همند؛ هیچ فرقی با هم ندارن. مردم فقط وقتی
کسی رو دوست داشته باشن فرق می کنن؛ این تنها چیزیه که آدما را از
هم متمایز میکنه. میدونی، بیشتر مردم سانفرانسیسکو یه کسی رو
دوست دارن، والسلام.
با این همه، همه چیز به آزادی مرد بستگی دارد که در هالهای از
ابهام فرو رفته است. او تاوان خطایی ناکرده را میپردازد که در
موقعیتی خاص مرتکب آن شده است.
حقیقت ماجرا این بود که رفته بود توی کافه یک چیزی بخورد. زنیکه هم
آن جا بود و آمده بود پیشش نشسته بود. بیشتر میزها خالی بود، اما
او صاف آمده بود پیشش نشسته بود. یک نفر سکهای انداخته بود توی
فونوگراف. صفحهی «گل سرخ» سن آنتونیو بود. خلاصه، زنک شروع کرده
بود راجع به این آواز صحبت کردن و گفتن اینکه: « چه آهنگ قشنگیه»
و این جور چیزها. او فکر کرده بود که شاید زنک دارد با پیشخدمت حرف
میزند. اما پیشخدمت جوابش را نداده بود. این بود که او مجبور شده
بود جوابش را بدهد. گفته بود:«آره، آره، آواز قشنگیه.» بعد زنک
خندیده بود؛ او هم خندیده بود. این طوری شده بود که با هم آشنا شده
بودند. او دیگر فکر هیچ چیز را نکرده بود. چون که زنک ظاهراً آزاد
بود. با هم از در کافه آمده بودند بیرون. کمی قدم زده بودند. بعد
رفته بودند توی خانهای. تنها چیزی که زنک دربارهی خودش به او
گفته بود این بود که:« این خونه مال خودمه.» این تنها چیزی بود که
درباره خودش گفته بود. تا اینکه از او پول خواسته بود، پول؛ و او
گفته بود که:« عوضی گرفتی. تو به من نگفتی شوهر داری!» زنک هم گفته
بود:« اگه پول بدی، انگار که شوهر ندارم؛ اما اگه ندی، جیغ و داد
میکنم؛ فریاد میزنم که بیان بگیرنت.» و او هم که اهل این جور
حسابها نبود، خوش نداشت کسی تهدیدش کند، پول زور به کسی نمیداد.
این بود که به زنک گفته بود:« بیخودی به ما پیله نکن! برو دنبال
کارت!» اما تا این را گفته بود، زنک به تاخت از در خانه آمده بود
بیرون و شروع کرده بود به هوار کشیدن، که ریخته بودند سرش و تا
خورده بود زده بودندش. پس آنگاه آورده بودند به زندان انداخته
بودندش، با سری شکسته و زخمی.
اکنون در وضعیتی غریب او متهم به تجاوز به ناموس شهر است. ولیکن در
اینجا، در این محبس، گویی با فریادهای پی در پی میخواهد که از خود
اعادهی حیثیت کند:« آهای کی اونجاست؟ آهای، با شماها هستم، با تو
هستم، دنیا، دنیا، انداختینم تو زندون، ها؟ تجاوز به ناموس دیگران!
آهای دنیا، اونا هستن، اونا خودشونن که به تمام چیزهای خوب این
دنیا تجاوز میکنن...آهای دنیا .... آهای..... آهای...»
مرد گیر آدمهایی افتاده است که دنیایشان به کلی با دنیای او در
تضاد است:«گاهی اوقات از کارهای این دنیا گیج میشوم. هیچ چیز آدمو
بیشتر از حماقت مردم نمیترسونه. آدمایی که احمق نیستن، اقلاً میشه باهاشون حرف زد، بحث کرد، دلیل و برهان آورد، قانعشون کرد؛ اما
با احمقها هیچ کاری نمیشه کرد، هیچ کاری نمیشه کرد، اونا هر
تصمیمی بگیرن حتماً باید عملی کنن. احمقها را میگم، احمقها؛ هیج
جور نمیشه قانعشون کرد.»
البته از پیش پیداست که فرجام این نمایش درام، فرجامی غمانگیز
است. ویلیام سارویان آگاهانه و به عمد کاراکتر نمایش خویش را از یک
قمارباز وام گرفته است؛ اما قمارباز چیزی نمیبرد. و هم چنان که جک
لندن میگوید:
« زندگی چیز غریبی است... این میل به زیستن برای چیست؟ این قماری
است که هیچ کس نخواهد برد.»