شعـر

 

منتخب اشعار " اِ فا اشتريت ماتر " بانوي تيرهء شعر آلمان ( معاصر )
برگردان : رامين رحيمي


اين كه مي‌گويند (هيچ واقعيتي مسقل از حقيقت و هيچ حقيقتي جدا از واقعيت معنايي ندارد )، حقيقت دارد!
اما حقيقت با همه ماهيت راستينش، قدرت چنداني براي دفع تكرار فجايع و مصيبت‌هاي آتي انساني ندارد. چه بخواهي و چه نخواهي. در اين آشفته بازار هر كس راهي را مي‌پيمايد كه احساس مي‌كند حقيقت است. چه آن مسير در خدمت خرد باشد يا جنايت. آمال و آرزوهاي بشري در گرو اين دو راه است. در تمامي زمان‌ها و قرن‌ها هميشه اين‌گونه بوده و باز هم در جريان است. به باور من ادبيات هم مطيع اين دو راه بوده و هست‌.
وقت آن نرسيده اين " واقعيت مستقل از حقيقت " زين پس براي هميشه با اين افتضاح بشري بميرد؟.
                                                                                       " اشتريت ماتر"

" اِ فا اشتريت ماتر" در 8 فوريه 1930 در نوي روپين ( neuruppin ) آلمان شرقي بدنيا آمد. در دوران نوجواني با نام ( براون ) معروف بود. دوران كودكي و نوجواني به واقع پرتشويش و اندوهي را سپري كرد. آغاز 15 سالگي‌اش مصادف با پايان جنگ خونريز و ويرانگر دوم جهاني بود. در سال 1947 موفق به اخذ ديپلم شد‌. و بعد از ورود به دانشگاه تحصيلات خود را در رشته‌هاي جرمانيستيك ( آلمان شناسي ) و روانشناسي به پايان رساند‌. در سال 1951 به عضويت انجمن نويسندگان آلمان شرقي در آمد.
در سال‌هاي 1959- 1960 به سردبيري روزنامه ( ادبيات نو آلمان ) منصوب شد. در سال‌هاي 1962-1972 يكي از‌ اعضاي برجسته در كمسيون خارجي انجمن نويسندگان( آلمان شرقي DDR )بود و در اين رابطه سفرهاي فراواني به كشورهاي بلوك شرق آن دوران از جمله مجارستان، لهستان، يوگسلاوي و شوروي سابق كرد.
وي با بهره‌گيري از تجربيات سفرها، در آثارش نگاهي همه سويه به اين جهان بي‌پناه مي‌اندازد و همه چيز را با دگربيني و دگرانديشي به سوال مي‌كشد. لمس نزديك رنج و تنهايي، پرده از تمام اسرار تنهايي بر گرفته و ريشه‌هاي عشق- جرم - خشونت - فريب و قدرت را نمايان مي‌كند و ذهن مخاطبين آثارش را به عليه تمامي ستم‌ها و مصائب زندگي و نا به ساماني‌هاي فرهنگي و سياسي و اجتماعي از كانون كوچك خانواده گرفته تا جمعيت بزرگ جهاني به جريان مي‌اندازد.
به عقيده ء " هرمان كانت " : ‌‌اشتريت ماتر شاعري است كه چيزهاي مهمي براي گفتن دارد چيزهايي در مورد ايمان ( يا فقدان آن ) در جهان مدرن ، ترس ، پشيماني و يا حتي اميد، شيوه هايي كه در چارچوب فرديت ، شخصي و جهاني هستند . ما در اين دوره خاص بشري به اين نوع اشعار نياز داريم.
تنهايي، رنج ، جنگ، ازدحام انساني بيش از حد، جهان يخ‌زده ماشيني و دنياي فكري درون و برون آدمي مهم‌ترين درون مايه‌‌هاي آثار او را تشكيل مي‌دهند‌. در مقاله‌ها ، دست نوشته‌ها و اشعارش‌، همواره شرايط بشر امروز را به بهترين شكل ممكن مي‌كاود و به تصوير مي‌كشد اشعارش با لحني گزارشي و دروني به مرور وقايع گذشته مي‌نشيند. در اشعار او غالبا شخصيت و صدايي هست كه تنهايي انسان و فجايع انساني را ثبت مي‌كند و با اين ثبت كردن رنج مي‌كشد‌.
اولين مجموعه شعرش بنام ( من يك شعر از خاموشي مي‌سازم )در سال 1966 به عنوان بهترين مجموعه شعر آن زمان در آلمان شرقي شناخته‌شد. از مهمترين آثارش مي‌توان از مجموعه شعر " آزادي پنهان يك تنهايي" در سال 1988 و " نامه‌يي به شولسن هوف " در سال 1990 نام برد.

******

هرگز راضي نبودم
از آنچه هست و مي گذرد .
چه تفاوت دارد در كجا بودن ؟
لايپزيك ، برمن ، برلين ؟
اكنون ِ غارت شده ؟ .
ادراك خاك آلودهء اكنونيان را
اعتباري براي زدودن نيست.
هميشه با خود انديشيده‌ام،
و دراين سعي مدام،
در گذار زمان ، شكست خورده‌ام.
سعادتي روزمرّه ! .
ديگر چه باك ،
شادمانم
به غايت سرخوش..
زوال نمي گيرد اين خوشبختي.
اين سرخوشي مسموم،
هميشه بامن است.

*****

در انتظار چه هستم؟
در انتظار سرودن؟
هرگز!
( ديگر تمام شد).
در اين مجمع انساني،
خيانت و دروغ در كدامين نقطه،
مسكوت و لال مانده است؟
براي چه بنويسم؟
براي كه؟
از كه سخن بگويم؟.
ادعاي شنيدن داري و تعّمق؟
ژرف انديشي در پي چه ؟
" تفكر" مدام لاف مي زند امروز.
گزاف نيست گر گفته باشم:
( تمام شد ).
ديگر بهانه يي براي سرودن نيست،
سرودن بطالت است
صداي سرزنش قلمم را
بسيار شنيده ام.
و اينك
گيج و مشتاق
دست از قلم مي شويم .

*****

ز شعرهايم سوخته يي تاكنون ؟
آري ؟!
در باورم نيست، هرگز.
اما نسل من ( ژرمن)
ديرگاهي ست،
در شرم تاريخي مي سوزد.
فاتحان كج انديش،
با چكمه هايي دهان باز كرده
درعمق خاك بيغوله كرده‌اند.
ومن
فاتحانه خنديده‌ام،
چه بسيار به آنان.

*****
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Sämtliche Gedichte von Eva Strittmatter
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Verlag: AUFBAU-VERLAG ISBN: 3351030827
Erscheinungsdatum: 9/2006


دو شعر از
مژگان اميری


شعر اول

صدای گم شدن است
نه در مشت هايم چيزی هست
و نه در جيب هايم چيزی مانده
دچار آن دل آشوب تلخ هذيانی شده ام
در اين مقواهای قهوه ای
ستاره های يخی
ويترين های پر از تيترهای درشت
و چهره هايی که آرزويی سپيد را بر ملافه های تميز، کنار خيابان می پوسانند

تراشوی کدام قطره از دست ابر
حضور زرد خيرگی ام را پراند؟!

من ادامه ی بدويت را زير پوست انگشت هايم هنوز بو می کشم
و امتداد تو را
ميان ُهرم نفس ها
در اين درزهای آشنا
و اين عکس
و اين سکه ی زنگ زده
و اين بازار قديمی پر از بوی تند و داغ دارچين
با اين کسی که ما را مدام به آستانه ی داستان برمی گرداند
و ما
تمام راه يک نفس می رقصيم
قديمی ترين عکس هايمان را کودکی که هنوز نيامده با خود خواهد آورد

خوشحال باشيم
دنيا هيچ گاه به پايان نمی رسد.


شعر دوم

بر مُنهُج عدل است يکسره
و قاعده همان پيچ در پيچ تارهای عنکبوتی است
که کنج چشم های اين جنازه
تاب می خورد
به فاصله ی يک بند انگشت از ماه تا من
اندوه را برای آدميزاد خلق کردند
سه قدم که برداری از گوشه ی چپ دنيا پايين می افتی
و اين دهان توست يا سايه ای که هميشه کبود می شود
تا در فضای خالی ما جايی برای بازی اين حرف ها باز شود
تمام چيزهايی را خواهی يافت که گم شده است
اگر بشود در اين فاصله ی انگشت ها ايستاد
و بشود تو را زير اين تور نازک، کنار اين شن کوچک و بدن نيمه گرم آذر خواباند
امروز هم دير خواهم رسيد
می افتم در انبوه واژه هايی که حرام می شوند
و سرم...
يک نقطه می گذارم و اين جمله را تا غروب تمام شده فرض مي كنم

فرو می روی در خلاء عريانی که نرم می بلعدت
می چکی
از پيشانی ات که رد می شوی
تمام چراغ های زرد و قرمز و سبز را می ريزی کنار ميز
دست هايت بوی نان تازه می دهد
و خستگی
اندوهی را انتظار می کشی که با يک نفس عميق و داغ شکاف لب هايت را پر کند از آه

اينجا مزرعه ی پدری تو نبود
صدا به ريشخند می گويد و دور می شود

سرآغازی هنوز بر ننوی کودکی اش تاب می خورد
تو چکيدی
و او
روی اين زيلوی کهنه نشسته بود
جوراب هايش را وصله می زد
سيب زمينی می خورد
و می گفت تازه جنگ جهانی دوم شروع شده
از اين کلاه سياه لبه دار بزرگ
کو تا خرگوش بيرون بيايد و کبوتر و کاغذ رنگی
اين ستاره های زرد را بعداً دوباره خواهی ديد
اسم هايشان عوض می شود
و تبديل می شوند به سنگ های تيز و کوچک و سه گوش
جهنم آبادها قد کشيده اند
قلم می خوری در اين خشت های تازه آب پاشی شده
هنوز هم اينجاست
صدای تنهای يک سگ در بی کرانگی گونه های سرد و پير اين صخره
اينجا تمام می شوی
در اين شيار
از او
تا من
و اين همان تلنگر لرزشی است که وقتی دست های گرمت
پيکر باستانی ام را لرزاند
زمان صورتش را به شيشه چسباند
لبخند زد
و زير لب چيزی گفت که هيچوقت ندانستم چه بود
دور می شوم
اولين نهال در خاطرات سنگ
بشمار
جايی نزديک کوچک ترين انگشتت، رد پای دست هايی را خواهی يافت
تا چشم به هم بزنی
اين هم تمام می شود
و تو دوباره شروع می شوی
دور می خوری
و باز از ميان پيشانی شفافت عبور می کنی
از ميان بدن برهنه ات
دست هايت
گرمی پوستت را دست می کشی
پشت پلک هايت دراز می کشی
رد آفتاب را به کبودی دهانت می ريزی
گندم می کاری
و باران
و رنگين کمان
و کودکانی که دنيا را
با يک بسته بيسکويت و پفک
که در دست هايشان محکم گرفته اند،
عوض نمی کنند
بر می خيزی
گندم هايت را بايد درو کنی
و باد خوشه هايت را تکان می دهد
تو عشق می کنی
می خندی
و آرام به صدای فش فش ريز مارهای کوچک
در ميان گندم هايت گوش می دهی

برمی خيزی
می ريزی از لبه های دردی که از صبح شانه به شانه ات قدم برداشته است
کسی برای درد کشيدن به تو پاداش نمی دهد
همه چيز بر مُنهُج عدل است يکسره!!

 اول صفحه



 

یادداشت

بودلر در آیینه سارتر

جای خالی شاهکار سارویان در ایران

خروج از دايره «قطعيت»

شعر

داستان

زندگي دو گانه من

هجرت از خود

ناظر سترون؛ ارباب سترون

وقتی طراحی آغاز می شود

دست از مسابقه برداريم!

معرفی کتاب

ارتباط با ما