روز هزار ساعت دارد
 
فريدون حيدري مُلْك‌ميان
molkmian@yahoo.com

اشاره: به زعم این قلم، چاپ داستان نخست(مرگ بی‌توبه بی‌وصیت) یک شکست مطلق بود. حاصل خام‌دستی جوانی 23 ساله، عجول، پر مدعا و اما ندید بدید که فکر می‌کرد داشتن اثری چاپ شده خیلی مهم است.
اینک سال‌ها پس از آن، با عشق و عذابی توأمان، بار دیگر به وسوسه‌ای ناگزیر جرأتی به خرج داده، قلم گردانده و داستانی دیگر از خیالاتش بافته است.
اینک 40 سالش است؛ هیچ عجله‌ای ندارد، ظاهراً از ادعاهایش دست شسته، و در همان حال که خیلی، خیلی، خیلی چیزها دیده، دیگر به این نمی‌اندیشد که قلم زدن چقدر اهمیت دارد.
با وجود این، عاقبت توانسته به خود بقبولاند تا بر شرم و وحشت و تردید مدام خویش فائق آید و بندی از این داستان تازه‌اش را به سایت ادبی«ماندگار» بسپارد.

 
بند يكم
پيش‌تر روز، پدر گفته بود كه جاي چنگ پلنگ روي شانه‌ي «لاچمه» ديده بود. چراگاه چُپُشته براي گاوها ناامن شده بود. اين را گفته بود؛ براي مادر گفته بود. خيال داشت چند شب را همان بالا در گاوسراي جنگل روز كند، متّصل شول(1) بزند، لَت لَت پوست درخت لليكي بسوزاند و بر آن تخماق بكوبد تا مگر از مرگْ صدايش وحشيات واهمه كنند از آنجا دور شوند.
لاچمه گاوي پيشاشاخ بود. اگر نه، يقين پلنگ كشته بودش. جوان‌سالي و جنگندگي‌اش يك طرف، شاخ‌هاي تُك‌تيز رو به پيشش هم يك طرف. همين بس بود برگردد پا به پا در گِل كند، پوزه به پوزه‌ي پلنگي كه آماده بود بار ديگر بر پشتش جست بزند، ناگاه به گونه‌اي نامنتظر سري بچرخاند، يك جاي جانور را به الماس شاخش خراش خونين خوفناك بر جا گذارد و سپس خويشتن را هم آني از مهلكه به در ببرد. هيچ چهارپايي هرگز زَهره نداشت بي‌تشويش نزديكش شود، نه هم هيچ دوپايي؛ الّا پدر. و فقط پدر مي‌توانست شيرش را بدوشد. حتي هيچ‌كدام از بچه‌هاي پدر را هم به خود راه نمي‌داد، هرگز. ناگهان حمله مي‌كرد. تنها از دور، از يك پرتاب سنگ آن‌سوتر جرأت مي‌كردند به نظاره‌اش بايستند. درست برخلاف «سورگوله» كه آن‌قدر آرام و رام بود كه همه – شناس و ناشناس- مي‌توانستند نزديكش شوند يا بر پشتش دست بكشند.
سورگوله چندان اهل بود كه این راوي وقتي كه خود هنوز كودك بود، به بازي پيش مي‌دويد مي‌جست بر پيشاني‌اش مي‌نشست، شاخ‌هاي بزرگ برآمده‌ي رو به بالايش را مي‌گرفت و گاو چون سرش را بلند و خم مي‌كرد، ماننده‌ي آن بود كه بر تابي نشسته است.
لاچمه امّا دور از نگاه آدمي، در جنگل، از مادر فارغ شده بود. در خلوت از چهار سينه‌ي رشه فراوان شير خورده، مست و وحشي شده بود.
يك چندگاه بود كه «رشه‌ي» آبستن پيدايش نبود. هم از اين رو پدر بسيار نگران بود. تا اينكه يك روز بعد از ظهر در گشت و گذارش در اطراف چُپُشته دلنگ دلنگ آشناي زنگوله‌اي را از سمت جنگل فينده شنيده بود. پس يكی چند گلو با شول گاو‌خوان كرده بود و از اقبال خوش رشه ماغ كشيده بود و پدر شادمان بدان سو شتافته بود و ليكن گاو را تنها و تك با شكم خشكيده يافته بود. گمان برده بود كه زاده‌اش تلف و يا طعمه‌ي جك و جانوران جنگل شده. امّا شاخه‌اي خشك از داس‌تراش بهار گذشته‌ي گالشْ‌مردان(2) بيگانه زير سُمّي شكسته بود و از پشت درختان راش ماده گوساله‌اي ابلق رم كرده بود كه به‌خلاف مادرش كه حنايي تمام بود، يقين به پدرش – كه كس نمي‌دانست نتيجه‌ي كدام كَلْ گاو رها شده از كدام گالش در جنگل چُپُشته بود – رفته بود: سپيد بود و سياه، و بيشتر سپيد تا سياه. پس پدر از همان دم او را لاچمه نام زده بود و گوساله كم‌كَمك به كردار مادرش ديگر نرميده بود. امّا تا وقتي هم كه خود ماده گاوي شيرده شده بود، از ميان همه دوپايان تنها به پدر اُخت مانده بود و تنها به او راه مي‌داد و بس.
پس اين‌چنين بود كه زنگوله‌ي زرد برنجين را پدر فقط به گردن لاچمه مي‌انداخت. مبادا كه درخشندگي رنگ و گوش‌نوازي زنگش گالش‌هاي طماع و حسود را به هوس باز كردن آن بيندازد. بسا كه پيش از آن برخي گالشان به وسوسه‌ي عادتي زشت و قديمي زنگوله‌ي گاوها را كٍش رفته بودند و پدر هر بار دري وري گويان باز يكي ديگر به گردن‌شان انداخته بود.
امّا «مينگه»، «زرجه»، «اوشكه»، «رعنه»، «رشه» و به‌خصوص سورگوله همه گاواني اهل و آرام بودند و گشودن زنگوله از گردن‌شان زحمتي چندان نداشت. همين ‌قدر كافي بود كه گالشان بي‌انصاف مشتي نمك روواري(3) در كف دست‌شان بريزند بگيرند طرف گاوها. پدر امّا محتاط شده بود. ديگر به غير از لاچمه به گردن باقي گاوها هميشه زنگوله‌ي سياه حلبي مي‌انداخت كه قدر و قيمتي نداشت، امّا صدا داشت. هرچند نه به خوش آهنگي زنگوله‌ي زرد برنجين گردن لاچمه كه مدام در جنگل چُپُشته طنين‌انداز بود و غريبه‌ها هرگز قادر نبودند بازش كنند، مگر آنكه گاو را با گلوله مي‌زدند. چنان‌كه عاقبت زدند. همان كه بعدها در آن دوره‌ي درگيري‌ها و كشت و كشتارهاي داخلي، در مُلْك‌ميان هم، عده‌اي محلي، محض مخالفت با آن‌ها و عقده از عقايد خانواده‌شان، گله‌ي دق‌دلي‌هاي خود را گلوله كردند و هنگام جنگل‌گردي‌هاي بي‌نتيجه‌ي جست‌و‌جوي چريك‌ها از غيظ با مسلسل عاريه‌اي حكومتي گاو بي‌گناه را به رگبار بستند.
مادر گفته بود:
- من تنها روز مرگم را نمي دانم. چقدر به پدرتان گفتم اين زنگوله‌ي طلارنگ را به گردن لاچمه نيندازد، چشم دارد، آدم‌هاي مُلْك‌ميان را چاره نيست. مي دانم، آخر يك روز يك رمّه مي‌شوند، غضب مي‌كنند، مي‌روند بلايي سر گاو مي آورند. حالا ديديد؟ حالا سر حرف من آمديد؟ مادر دلش پر بود.
پدر امّا در آن زمان پيش‌بيني مادر را به گوش نگرفته بود:
- مادرتان چه مي‌گويد؟ مُلْك‌مياني‌ها مگر از جان‌شان سير شده‌اند بروند لاچمه شكم‌شان را چاك چاك كند؟ اگر اين گاو است، آدميئي كه بخواهد زنگوله از گردنش درآورد هنوز دنيا نيامده.
مادر امّا يك چيز مي‌دانست لابد. انگار مُلْك‌مياني‌ها را بهتر مي‌شناخت. بهتر از پدر كه دشمني‌هاي ديرين را همه از ياد مي‌برد هميشه. از مادر اين برنمي‌آمد. جز آنكه داغ دردي در دور دست زمان را به همين ديروز بينگارد، روز هر روز. همچون آن بيست و يكم روز شومي كه پنجاه سال سياه، ميزان هر كله‌ي سحر، به عمدي عادت شده، هر بار بدان بازمي‌گشت و همچنان تقصير همه عذاب‌ها را به تمامي به گردن اقوام پدر مي‌انداخت:
- اين طور كس و كار را روزي صد تا من با گَِل درست مي كنم!


پانوشت:
---------------------------------------------
(1)شول: نداي نعره‌آساي گاو چرانان براي يافتن يکديگر يا دام‌ها و یا ترساندن وحوش (يي‌ي‌ي... اووو ووو...)
(2)گالش: گاوپا، گاودار، دامدار کوه‌نشين
(3) نمک روواری: سنگ نمک منطقه رووار


 اول صفحه



 

یادداشت

بودلر در آیینه سارتر

جای خالی شاهکار سارویان در ایران

خروج از دايره «قطعيت»

شعر

داستان

زندگي دو گانه من

هجرت از خود

ناظر سترون؛ ارباب سترون

وقتی طراحی آغاز می شود

دست از مسابقه برداريم!

معرفی کتاب

ارتباط با ما