
فردا روز دیگری است
معصومه ضیایی
تصمیم سادهای نبود. میدانست درک آن برای اطرافیانش دشوار است.
تعدادی از آنها به محض شنیدن محکومش میکردند. برخی بود و نبودش
را به زیر سئوال میبردند. عده کمی خوشحال میشدند. چند نفری سکوت
میکردند و یکی دو تن هم نیشخند میزدند. این وسط میماند زن و
بچههایش. اما آنها از آنجا که دوستش میداشتند و جز سعادت او
چیزی نمیخواستند، بعد از گلهگزاری و دلتنگی و اشک و آه به ناچار
میپذیرفتند. پس دیگر تردید نکرد. به خانه که آمد، شام را با افراد
خانواده در آشپزخانه خورد. چای نوشید. سیگار کشید و ظرفهایی را که
همسرش شسته بود، خشک کرد و در قفسه چید. آنوقت ساعتی پیش از شروع
اخبارسراسری، همسرش را که دیگر نای کارکردن نداشت، روی صندلی
آشپزخانه نشاند و ماجرا را کوتاه و مختصر، بی زیادهگویی و
حاشیهروی برای او تعریف کرد. وقتی همسرش حرفهای او را شنید و
بدون گفتن یک کلمه به دیوار روبرو خیره شد، او به اتاق بچهها رفت.
آنها همان طور که عادت بچههاست، اول کمی جیغ و ویغ کردند و پا به
زمین کوبیدند. بعد به او گفتند که حاضر نیستند مادرشان را ترک کنند
و با او به خانهی زنی که نمیشناسند، بروند. او خیال آنها را
راحت کرد و گفت که ابدا چنین قصدی ندارد. آنها از این پس هم می
توانند با مادرشان زندگی کنند. سپس به اتاقنشیمن رفت. اخبار جهان
را شنید. با یکی دو نفر تلفنی حرف زد. یک فیلم سینمایی را تا آخر
تماشا کرد و بعد با خیال آسوده به رختخواب رفت. 
29 نوامبر 2005
|