فقط سگ اول مي داند كه چرا پارس مي
كند
ترجمه فرشيد عطايي
گفتگو با "كارلوس فوئنتس"
"كارلوس فوئنتس"، يكي از برجستهترين
نويسندگان آمريكاي لاتينه به تازگي كتابي منتشر كرده است به نام
"سرير عقاب" كه رماني به شدت سياسي است. فوئنتس در اين كتاب ماهيت
قدرت و رياست جمهوري در مكزيك آينده را مي كاود. "ايزابل هيلتون"
سردبير نشريه "اوپن دموكراسي" كه خود يك خبرنگار كاركشته است و با
نشريات و خبرگزاري هاي معتبري نظير نيويوركر، گارديين، اينديپندنت،
بي بي سي و غيره همكاري داشته با كارلوس فوئنتس گفتگويي انجام داده
است كه ترجمه آن در اينجا ميخوانيد. اين گفتگو با توجه به سياسي
بودن محتواي كتاب، خواه ناخواه رنگ و بوي سياسي به خود گرفته است.
"سرير عقاب" يك رمان "مكاتبهاي" است كه به هيجانات خاص
انتخابات رياست جمهوري در مكزيك ميپردازد. اين رمان نمايهاي سياه
و تاريك از سياست ارائه ميكند. مكزيك در سال جاري انتخابات رياست
جمهوري را پيش رو دارد و در ده، پانزده سال گذشته انقلاب سياسي
خارق العادهاي را پشت سر گذاشته است. آيا شما با رمان "سرير عقاب"
ميخواهيد بگوييد كه سياست در مكزيك را چگونه ميبينيد؟
خب، اين رمان يك هجويه است و در آن سياست به شكل واقعياش
تصوير نمي شود. هجويه هم خواه ناخواه بيرحم است. در هجويه به هيچ
كس رحم نمي شود. هجويه قهرمان ندارد. نويسنده بايد قهرمانها را با
طنز و زهر نابود كند. از اين نظر اين رمان يك رمان سياسي است چون
آن چه را در سياست كشور مكزيك و سر تا سر جهان رخ مي دهد توصيف ميكند؛ يعني در واقع نه دهم سياست در همه جاي دنيا را. سياست مثل يك
كوه يخ شناور است كه ما فقط بخش بسيار كوچكي از آن را كه از زير
اقيانوس بيرون ميزند و دولتمردان و سياستمداران هم بر روي آن قرار
گرفتهاند ميبينيم. من خيلي از اينهايي را كه بر روي نوك اين يخهاي شناور قرار گرفتهاند دوست دارم و تحسين شان مي كنم ولي در
قسمت اصلي اين كوه يخ كه در زير آب قرار دارد مملو از خيانت و از
پشت خنجر زدن و همه نوع توطئه است. اين چيزها در عالم سياست خيلي
عادي است. يادم ميآيد يك بار يك نفر گفته بود سياست مثل يك دسته
سگ است. فقط سگ اول ميداند كه چرا پارس ميكند و بقيه سگها فقط
از او دنباله روي ميكنند. بنابراين "سرير عقاب" يك رمان هجويهاي
درباره سياست است كه هيچ ادعايي درباره ارائه تصويري حقيقي از لايههاي بسيار زياد سياست ندارد بلكه از آن نوع هجويه اي است كه
"جاناتان سوئيفت" و "ايولين وو" در زمان خود مينوشتند.
توصيفي كه شما از فرهنگ سياسي ارائه ميكنيد آدم را ياد دربار
يك شاهزاده مياندازد كه همه براي منافع شخصي مشغول توطئه چيني
هستند و همه جور رابطه و انگيزههاي پنهاني در آن وجود دارد. آيا
كشور مكزيك هم به دليل سرگذشت سياسياش مثل يك دربار است؟
شما فكر مي كنيد اوضاع در "كاخ سفيد" خيلي فرق ميكند؟ هيچ فرقي
نمي كند. به نظر من كسي كه صاحب قدرت است هميشه از اين نوع دربار
در اطراف خود دارد. من اين دربار را همه جا ديدهام. البته
دولتمرداني هستند كه سعي كردهاند كمي خود را از اين دربار دور
كنند. "كاخ سفيد" در حال حاضر يكي از نزديگترين و دم دستترين
دربارهاي جهان است. كاخ سفيد كاملاً خودخواه و خودبين است و آن چه
را كه در دنياي خارج دارد رخ مي دهد به هيچ وجه نميبيند. تمام هم
و غم كاخ سفيد اين است كه قدرت يك عده قليل را حفظ كند. در برابر
كاخ سفيد، دربار سياست مكزيك، روستايي بيش نيست؛ يك روستاي بي
اهميت.
ولي سياست مكزيك هم براي مدتهاي طولاني مثل همان دربار مورد نظر
شما بوده و دليل سادهاش هم اين است كه بعد از انقلاب سال 1910 در
مكزيك يك نظام سياسي جديد به وجود آمد كه بر اساس آن هيچ رييس
جمهموري براي بار دوم نميتوانست نامزد انتخابات رياست جمهوري شود.
دوره تصدي رئيس جمهور در مكزيك شش سال است ولي در طول اين مدت رئيس
جمهور از قدرت مطلق برخوردار است. او در واقع مانند ميراث بر
"مونتزوما" است. همين كه دوره شش ساله رئيس جمهور تمام شد به او ميگويند برو خانه رفيق، ديگر يادي از تو نميكنيم. حالا يك آفتاب
تازه طلوع كرده است و وقتش رسيده تا شش سال بعد اين آفتاب تازه را
تحسين كنيم. اين سيستم البته سيستم عجيب و بيرحمي است ولي كاركردش
به همين شكل است. اين سيستم البته اين سيستم به شكلي عجيب و
"باروك" وار به نفع اين كشور تمام شده چون هيچ رئيس جمهوري
نتوانسته است بيش از شش سال در پست رياست جمهوري بماند. اين سيستم
نهايتاً به يك نظام دموكراتيك انجاميده است كه در آن هر كسي مي
تواند به قدرت برسد. مكزيك در گذشته بهترين سيستم انتخابات را در
جهان داشت چون همه از يك پيش ميدانستند چه كسي قرار است رئيس
جمهور بشود. ولي حالا ديگر اينطوري نيست.
انتخاب رئيس جمهور بعدي در واقع به دست "ددازو" (رئيس جمهور
قبلي) انجام ميشده است.
بله، رئيس جمهور قبلي جانشين خود را ميگمارده، و بعد هم رئيس
جمهور جديد با خيانت به كسي كه او را گمارده بود استقلال خود را
ثابت مي كرد. در واقع بخشي از داستان "سرير عقاب" در همين مورد
است.
يك مضمون ديگر در رمان "سرير عقاب" اين است كه مكزيك هنوز هم يك
كشور وابسته است. ابزار نامه نوشتن كه سياستمداران مكزيكي در حالت
عادي حاضر به انجامش نيستند ابزاري ضروري است چون تمام راههاي
ارتباطي توسط آمريكا قطع شده است.
سيستم ارتباطي به ابزاري وابسته است كه بر فراز "ميامي" قرار
دارد و آمريكا هم مي توانست هر زماني كه دلش ميخواست راههاي
ارتباطي مكزيك را قطع كند. ولي آنها اين كار را نمي كنند چون به
نفع شان نيست ولي قادر به اين كار بودند. ارتباط مكزيك با بقيه
دنيا ميتوانست قطع شود و اين ميتوانست براي سياستمداران مكزيكي
در برقراري ارتباط مشكلات جدي به وجود بياورد، چون آنها معمولاً با
سكوت و ايما و اشاره ارتباط برقرار مي كنند و هيچ كس در مكزيك نامه
نگاري نمي كند. ولي در اينجا مجبور به اين كار هستند. و كار خارج
از قاعده در اينجا است كه رخ ميدهد. يك سياستمدار مكزيكي ميگويد
هنگام نوشتن هيچ چيز نبايد جا بيفتد. من دنبال نامههاي يك
سياستمدار و سفير گشتهام و به من گفتند كه او در نامههاي خود هيچ
چيز را از قلم نميانداخته.
ولي به مسأله وابستگي مكزيك نپرداختيد.
به نظر من دولت بوش با اين فرض كار خود را شروع كرد كه قرار
است قدرت در دنيا تك قطبي باشد و آن تك قطب هم خودشان باشند و بدون
مزاحمت هيچ قدرت ديگري بر دنيا حكمراني كنند. بوش يك بار گفته بود
كه آنها آخرين قدرت دموكراتيك هستند. كاندوليزا رايس هم يك بار
گفته بود ما ميتوانيم بدون نياز به يك جامعه بين المللي خيالي سر
كنيم ... و بعد يكهو مي بينيم كه جامعه بينالمللي وجود دارد. در
دنياي امروز مراكز قدرت ديگري هم وجود دارند؛ اروپا از اين نظر كه
جايگاه خود را ازدست داده؛ منظور من از مراكز قدرت كشور هاي چين و
هند و اندونزي و تايوان است. ناگهان قطب هاي قدرت بسيار زيادي در
جهان به وجود آمدند و اين براي آمريكاي لاتين فرصت خوبي ايجاد كرده
است تا از اين وضعيت سود ببرند؛ درست مثل دوره جنگ سرد ناشي از
رقابت بين اتحاد جماهير شوروي و ايالات متحده كه ما حسابي سود
برديم. وقتي جنگ سرد بين آمريكا و شوروي به پايان رسيد ما خيلي
ناراحت شديم و فكر مي كرديم كه حالا ديگر كاملاً به "گرينگو" ها
وابسته ميشويم. ولي حالا راه هاي زيادي پيش روي ما قرار دارد؛
مثلاً كشور شيلي، تحت رهبري "ريكاردو لاگوس"، توانسته تجارت و
سرمايه گذارياش را از طريق اقيانوس آرام تنوع بسيار بدهد. ما آن
قدر ها هم به يك قدرت خاص وابسته نيستيم. ما در يك دنياي بسيار
متنوع ميتوانيم مستقل عمل كنيم و البته اگر آمريكاييها از اين
وضعيت ديوانه شدند هزينههاي گزافي را هم بپردازيم.
يكي از شخصيتهاي رمان شما در نامهاي مينويسد تنها هنر مكزيك
اين است كه بحران افريني كند و بقيه اين بحرانها را حل كنند. به
نظر شما اين تغيير و تحولاتي كه الان به آنها اشاره كرديد ميتوانند در اين وضعيت تغييري ايجاد كنند؟
بله. مكزيك در كنسولگري جهاني بايد كشور مسؤلتري باشد. ديگر نمي
تواند مرتكب قتل بشود و قصر هم در برود؛ كه البته مدتهاي طولاني
اين كارش بود. ما مدتهاي طولاني آمريكاييها را بازي ميداديم و
به آنها ميگفتيم ما فلان بحران را
بيخ گوشتان ايجاد كردهايم و
اگر آن را حل نكنيد دامنگير خودتان ميشود. بعد هم كلينتون كه ميبيند اوضاع از اين قرار است مي آيد و بيليونها دلار پول به ما ميدهد. دولتهاي ما هر چه بيشتر مسؤليت پذير و پاسخگو باشند از اين
موش و گربه بازي راه انداختنها هم سختتر ميشود. مثلاً ما از
بابت انقلاب در كوبا خيلي خوشحال و ممنون بوديم چون فشار آمريكاييها را از روي دوش ما برداشت و روي دوش فيدل كاسترو قرار داد.
بنابراين ما به اين نتيجه رسيديم كه انقلاب كوبا براي ما چيز خوبي
است و اينكه ما تحت هر شرايطي با كاسترو روابط خود را حفظ ميكنيم
چون اين كار ما آمريكاييها را عصبي ميكند. ما هميشه آمريكاييها
را با اين شيوهها بازي ميداديم و منفعت ميبرديم ولي اين كار در
سالهاي آينده سختتر ميشود. حالا ديگر كشورها در قبال مسائل
جهاني مسؤليتهاي بیشتري را بين خود تقسيم مي كنند و استقلال شان
هم بيشتر مي شود و دليل اين وضعيت جديد هم چند قطبي شدن مراكز قدرت
در مقابل تك قطبي بودن آمريكا است.
من در اين جا ميخواهم از شما درباره نقش نويسنده و رمان در
فرهنگ سياسي بپرسم. شما اخيراً درباره رمان "دن كيشوت" سخنراني
كرديد و آن را به عنوان يكي از بزرگترين رمانهاي جهان معرفي
كرديد و گفتيد كه اين رمان نشان ميدهد كه چگونه فضاي دموكراتيك
ايجاد ميشود. توضيح ميدهيد منظورتان چه بوده؟
"سروانتس" با نوشتن "دن كيشوت" رمان مدرن را خلق كرد؛ او در رمان
خود به آدمهاي بسيار و افكار بسيار امكان ابراز عقيده ميدهد. دن
كيشوت مثل يك سفرنامه است؛ خواننده با خواندن اين رمان در اسپانياي
دوران "فيليپ سوم" دست به سفر ميزند؛ اوضاع اسپانيا در اين دوره
قاراشميش و شير تو شير است و امپراتوري آن هم در آستانه سقوط. دون
كيشوت يك رمان خارق العاده است كه عنصر تخيل در آن حضور بسيار قوي
دارد ولي خوانندگان معمولاً فراموش ميكنند كه اين رمان درباره
جامعهاي است كه در فقر و نكبت غرق شده است. اين رمان الگوي خوبي
است براي نشان دادن اينكه تخيل ادبي چگونه ميتواند در سطوح و لايههاي بسيار عمل كند و اينكه رمان محكوم نشود به اينكه فقط به فلان
موضوع خاص پرداخته و يا فقط به يك لايه اجتماعي و سياسي و يا ادبي
خاص پرداخته و در جا زده.
ولي آيا به نظر شما يك رمان ميتواند تأثير سياسي هم داشته
باشد؟ آيا رمانها ميتوانند به ما كمك كنند سياست را درك كنيم و
يا بر سياستمداران تأثير بگذارند؟
لزوماً نه. اصلاً اين تفكر ميتواند يك توهم باشد. تا حالا خيلي كم
پيش آمده كه يك رمان توانسته باشد مستقيماً بر حوادث سياسي تأثير
گذاشته باشد. مثلاً نويسندگاني مثل چارلز ديكنز و جورج اورول چنين
تأثيري داشتند. يك رمان معمولاً خيلي ساكت و بي سر و صدا و در مدت
زمان خيلي طولاني به عمق جامعه نفوذ ميكند. مثلاً "اونوره دو
بالزاك" تأثير فوري و بلافاصله بر سياست نداشت ولي در دراز مدت
باعث شد ما بتوانيم بوژوازي قرن نوزدهم را تصور كنيم. "ماركس" خيلي
خوب و واضح تمام اينها را ميديد ولي در ابتدا ميبايست افكار خود
را مينوشت و تخيل خود را به كار ميگرفت و يك اثر هنري ماندگار
خلق ميكرد. البته اين حرفهايي كه من ميزنم به معناي انكار تأثير
بلافاصله رمان "خوشههاي خشم" جان اشتاين بك و بيان مشكلات كارگران
مهاجر "اوكلاهما" نيست ولي اين يك استثنا است. حالت عادياش اين
است كه تأثير رمان بر جامعه مدت زمان درازي طول بكشد و اين خود به
دو عامل ادبي اصلي بستگي دارد؛ يعني دو عامل "زبانگ و "تخيل". لايه
اي كه رمان با تخيل و زبان سر و كار دارد اولين الزام است. تأثير
رمان بر اوضاع اجتماعي – البته اگر اصلاً تأثيري در مرتبه بعدي
قرار دارند. كدام نويسنده به اين تأثير گذاري دست يافته است؟ اميل
زولا؟ بله. جورج اورول؟ بله. مارسل پروست؟ جاي شك دارد.
پس چرا نويسندگان در آمريكاي لاتين حكم تريبون عمومي را دارند؟
آنها خيلي بيشتر از سياستمداران از طرف مردم صحبت ميكنند و حرف
هايشان هم ماندگارتر و پر مغزتر است.
صد در صد همين طور است. جواب ساده به اين سؤال اين است كه چون هيچ
تريبون ديگري وجود ندارد، مخصوصاً كه ما با انواع ديكتاتوريها و
شرايط نيمه فئودالي و بي سوادي درگير بوديم. نويسنده چارهاي نداشت
جز اين كه حرفهايي را كه امكان بيان پيدا نمي كردند خود بيان كند
چون اگر او آن حرفها را نميزد هيچ كس ديگر مطرح شان نمي كرد.
پابلو نرودا يك بار گفته بود، ايا ميدانيد همه ما ها داريم پيكر
كشورمان را بر پشت خود حمل ميكنيم؟ ما داريم وزن سنگيني را تحمل
ميكنيم. او در آن زمان درست ميگفت ولي جامعه تغيير كرده است.
حالا ديگر ازادي مطبوعات داريم، احزاب سياسي داريم، اتحاديهها و
سازمانهاي اجتماعي داريم؛ حالا ديگر نويسنده تنها تريبون موجود
نيست كه يكه و تنها از طرف ديگران صحبت كند. خدا را شكر حالا تعداد
هر چه بيشتري از مردم مكزيك در تعيين سرنوشت كشور خود شركت ميكنند. حالا اگر به عنوان نويسنده تريبون ديگران نباشي كسي شماي
نويسنده را محكوم نميكند چون اگر نويسنده در دو سطح زبان و تخيل
مشغول فعاليت باشد در واقع دارد يك مأموريت سياسي را به سرانجام ميرساند.
ولي از نظر شما آيا نويسنده هنوز هم ميتواند در خلق تخيل
دموكراتيك نقش داشته باشد؟
بله، صدر در صد. نويسنده خيلي ساده با نوشتن يك رمان خوب ميتواند اين كار را بكند؛ رماني كه درباره زندگي مردم است، درباره
زبان و تخيل و همسرت، دشمنت، گذشته، حال، و آينده، و خلاصه هر چيزي
كه آگاهي اجتماعي ايجاد ميكند. شما اين بخش را كه حذف كنيد خلاء
بزرگي به وجود ميآيد.
منبع: "اوپن دموكراسي"
10 فوريه 2006
|
|
|