زيستن: اين، يعنى زمانى دراز بيمار بودن - اين را سقراط گفته
بود و اگر كسانى باشند كه آن را نمىپذيرند، بايد به آنها گفت كه
عده زيادى در اين دنيا بودند و هستند كه مصداق عينى حرف سقراط اند؛
بلز پاسكال، ادگار آلنپو، داستايفسكى، رامبو، يوهان استريندبرگ،
استيگ داگرمن، شوپن، هدايت و كافكا. دو عامل در ساختن اين شخصيت
ادبى نقش اساسى داشتند: نخست برخورد غيرمتعارف به داستان و دوم
استفاده وسيع سبك و بازىهاى زبانى بهمثابه راهبردى در جهت به
حاشيه راندن گره داستان. براى شناخت كلى عامل اول بايد گفت اولين
كسى كه از متعارفهاى دوران خود فراتر رفت و پا را از حد و اندازه
تخيل معمول يا كلاسيك - آنطور كه ساموئل تيلر كالريج تعريف كرده
بود - بيرون گذاشت، بىترديد ادگار آلنپو بود كه بعدها نويسندگان
بزرگى مثل چخوف، داستايفسكى، آندريف، هربرت جرج ولز، همين فرانتس
كافكا، الجر سوينبورن، ژول
ورن، جيمز جويس، هرمان هسه، آندره ژيد،
رابرت لوئىاستيونس، ويليام فاكنر و بهميزان زيادى خورخه لوئيس
بورخس و گابريل گارسيا ماركز تحت تأثيرش قرار گرفتند. اگر منتقدين،
و حتى خوانندگان حرفهاى داستان، با دقت و كنكاش بيشترى در آثار
"شگرف" بورخس تفحص كنند، بهخوبى رد پاى "پو" را مىبينند،
مىبويند، لمس مىكنند، مىشنوند و مىچشند. بورخس درباره آلنپو
گفته بود: "پو به من آموخت كه آدم نبايد خود را به موقعيتهاى
روزمره صرف مقيد كند؛ زيرا موقعيتهاى روزمره از غناى تخيل تهى
هستند. بهواسطه او فهميدم كه مىتوانم همهجا باشم و حتى تا ابديت
بروم. بهبركت نوشتههاى او فهميدم كه اثر ادبى بايد از تجربه شخصى
فراتر برود؛ مثلاً تجربههاى شخصى را با رويدادهايى شگفت كه بهنحو
غريبى جابهجا شدهاند، درهم تنيد."
اما در جمع اخلاف نوآور آلنپو، اين كافكا بود كه براى اولينبار
توانست كار سترگ آن "شاعر مستغرق در عدم" را ژرفا، وسعت و غناى
بيشترى بخشد؛ بدون اينكه وارد ژانر سوررئاليسم يا علمى - تخيلى و
يا رئاليسم جادوئى شود. كافكا اين حرف ارسطو يعنى "غيرممكن محتمل
جذابيت بيشترى نسبت به ممكن غيرمحتمل دارد" را بهمثابه كارپايه
خود قرار داد و عملاً وارد عرصهاى شد كه امروزه مؤلفههاى بسيارى
زيادى از آن را پستمدرنيستى مىدانند. او اين شيوه را نه بهعنوان
ابزار بلكه بهمثابه يك رويكرد به كار گرفت تا جايىكه توانست از
جايگاه فلسفى به "هستىهاى ديگر" يا "ديگرها" دست يابد بىآنكه
همچون سارتر به نويسنده - فيلسوف تبديل شود يا چونان پيروان رمان
نو هستى را تا مرتبه اشيا و تصويربردارى از آنها تنزل دهد. البته
بينش علمى و انصاف حكم مىكنند كه گفته شود در حال حاضر حتى شمارى
از شصت و پنج داستان كوتاه و بخشهايى از تنها رمان آلنپو يعنى
"سرگذشت آرتور گوردونپيم" هم پستمدرنيستى دانسته مىشوند و بين
آنها و آثار كافكا و آثار پستمدرنيستى كنونى قرابت زيادى وجود
دارد.
به هرحال، گرچه نويسندگانى همچون امبرتو اكو، ايتالو كالوينو، خوزه
ساراماگو، جان بارث، رابرت كوور، پل استر را جزو برجستگان عرصه
پستمدرنيسم مىدانند، و منقدان تراز اول جهان سالهاى سال كافكا
را نويسندهاى مدرنيست مىدانستند، اما با تعريف مؤلفهها و
خصلتهاى داستان پستمدرنيستى، اينك شمار كثيرى از انديشمندان
نظريههاى ادبى بر اين باورند كه هنوز كه هنوز است، كافكا قوىترين
نويسنده پستمدرنيست جهان است. اين نقطهنظر شايد به اين دليل مطرح
مىشود كه كارهاى او هرج و مرج را بهمثابه شرايط درونى خود هستى
تصوير مىكرد و رنگباختگى هويت انسان ِ آينده و آشفتگى دههها و
سدههاى بعدى را به آن نسبت مىداد و از اينجا به "تصوير هولناك
زندگى بشر آينده" رسيده بود. به هر حال بياييم آراى منتقدين و
نظريهپردازان را بهصورت جمعبندى تدوين كنيم تا ببينيم چرا چنين
عقيدهاى دارند
كافكا و مؤلفههاى پستمدرنيستى در معنا و ساختار وقتى يك نويسنده كلاسيك يا مدرن (فلوبر يا پروست) قصد دارد فردى را
در يك محيط معمولى اجتماعى توصيف كند، هرگونه تخطى از آنچه كه
عينى و محتمل است، نابجا و از لحاظ زيباشناسى نامربوط و مغشوش است.
اما اگر نويسنده، هّم خود را روى سوژه حيات متمركز كند، ضرورت خلق
دنياى محتمل و عينى، بهمنزله يك اصل و قاعده به نويسنده تحميل
نمىشود. در اين حالت نويسندهاى مثل كافكا مىتواند ابزارهاى
اطلاعاتى، توصيفى و انگيزشى را ناديده بگيرد؛ تا لزومى نبيند كه
آنچه را تعريف مىكند، ظاهرى واقعى دهد. به اين ترتيب، كافكا مرز
ميان محتمل و نامحتمل را پشت سر مىگذارد. كافكا هيچانگارى جامعه
بىخدا، عقلگرايى افراطى سلطه بوروكراتيسم، كه انسان بىگناه را
در تارهاى عنكبوتى خود خفه مىكند، پايان تمام آرمانگرايىها، از
جمله پايان مفهوم عليت را تصوير مىكند. به همين دليل روايتهاى او
از حيث معنايى بهسمت پوچى گرايش پيدا مىكنند. درباره (Absurd) يا
منطق پوچى يا پوچى و عبثنمايى يا عبث بودن، بايد خاطرنشان كرد كه
چون ذهن انسان تابع نظم و انسجام است، لذا نويسنده بايد
"بىقاعدگى"، "بىنظمى" و امور پوچ، كابوسگونه را بهصورت شگرد در
متن بنشاند يا تنيده كند؛ طورىكه خواننده متوجه "گسست" نشود.
كافكا در ساختن دنياى مورد نظر خود، آن را توصيف يا خصلتنمايى
نمىكند، بلكه آن را تلقين يا تداعى مىكند. تلقين پيام يكى از
ويژگىهاى اساسى راهبرد كافكا در نويسندگى است. فقدان تعريف و
تصريح، معما، تاريكى و رازى كه هر كس در درون آن مىتواند جايى
براى خود پيدا كند، از خصلتهاى آثار اوست. معما و تيرگى محصولِ
نامبهم روش كار كافكا نيست، بلكه
با تعريف مؤلفهها و خصلتهاى داستان پستمدرنيستى، اينك شمار كثيرى از
انديشمندان نظريههاى ادبى بر اين باورند كه هنوز كه هنوز است، كافكا
قوىترين نويسنده پستمدرنيست جهان است
اغلب در ذات موضوعى كه توصيف
مىشود، نهفته است؛ مثلاً درباره قانون، لذت، وحشت، مرگ و غيره.
كافكا با استفاده از معما و راز، امر نويسندگى را از جبرگرايى
جامعهشناختى يا روانشناختى، كه مىكوشند نويسندگى را با اوضاع
مادى يا زندگى نويسنده توضيح دهند، رها ساخت. بعد از كافكا،
ادبيات، و نويسندگى، محصول اوضاع نيست، بلكه در عينحال سازنده اين
اوضاع هم هست. شخصيتهاى كافكا، رها از خاستگاه مىباشند،
تبعيدىاند و مىتوانند تمام مرزها، اعم از اخلاقى، قانونى، فرهنگى
و روانى را زير پا بگذارند. خاستگاه قانون، خاستگاه تغيير، جنسيت،
علت در رابطه علت و معلول، همه به صورت معماگونهاى محو يا تبخير
مىشوند، پرسش "چرا" پاسخى پيدا نمىكند. هيچ سرزمينى موعود نيست.
انسان با زندگى و دنياى مادى و فيزيكى سر و كار دارد و نه قلمروى
لاهوتى و استعلايى. بنابراين كافكا، تمامى مرزها را سّيال مىكند و
نيز تمام هويتها را؛ با اينوصف وارد عرصه رئاليسم جادويى
نمىشود. ناگفته نماند كه داستان رئاليسم جادويى در شكل خيال و وهم
روايت مىشود، اما ويژگىهاى داستانهاى تخيلى را ندارد. بهعبارت
ديگر آنقدر از واقعيت فاصله نمىگيرد كه منكر آن در تمام عرصهها
و در تمام مدت زمان داستان باشد. از همينجا مىتوان دريافت كه
عناصر سحر، جادو، رؤيا و خيال، بسيار كمتر از عنصر واقعيت است؛
يعنى بار "تخيلى - وهمى" بودن داستان كمتر از بار رئاليستى آن است.
در رئاليسم جادويى، عقل درهم شكسته مىشود و رخدادها برمبناى عقل و
منطق به وقوع نمىپيوندند. در اين آثار خرافات، امور تخيلى يا
اسطورهاى، خواب و رؤيا، امور پوچ و غيرمعقول (Absurd) و نيز لحن و
زبان دست به دست مىدهند تا موضوع از سيطره عقل و منطق خارج شود.
حال بايد پرسيد كداميك از كارهاى كافكا اين ويژگى را دارند؟ و او
از كداميك از ابزارهاى جادو و سحر بهره مىگيرد؟ در پاسخ بايد گفت
هيچكدام. در حقيقت كاربرد وسيع استعارههاى متنوع كه گاه يكىشان
موضوعى يا ابژهاى را بهتمامى پوشش مىدهد، ضرورت استفاده از
عناصر رئاليسم جادويى را منتفى مىكند. استعاره در كار او چنان است
كه همچون چترى چهبسا تمام شخصيت را بپوشاند؛ براى نمونه او
"خوكصفتى" يك انسان را از همان آغاز با "بيرون آمدن شخصيت از
خوكدانى" تصوير مىكند نه با صفت يا مشابهت.
از سوى ديگر داستانهاى كافكا جولانگاه اضطراب، يأس و مرگ و
ايمانند (جستجوى ايمان چيز ديگرى است) معنى واژهها در اين
داستانها قطعى نيست؛ يأس و دلشوره (Anxiety)به معادلهاى ادبى مرگ
در درون زندگى بدل مىشوند. يأس به اين علت بهوجود مىآيد كه
زندگى نوعى تبعيد است، وطن حقيقى وجود ندارد كه در آن بتوان از
اضطراب (Anguish) بركنار بود. با اين حال جهانى كه او مىسازد
همچون جهان آلنپو، كه محصول "دگرگونهنمايى ادبى" خلاقانه اوست،
ترسناك و دهشتآور نيست. و اين اتفاقاً هولناكتر است، چون وحشت ِ
حاكم بر دنياى داستانى كافكا از دگرگونهنمايى ادبىاش مايه
نمىگيرد؛ بلكه از "واقعى بودن" دنياى مورد نظر او نشاًت مىگيرد.
بهتبع چنين رويكردى، هراس مبهمى كه خواننده از اين داستانها حس
مىكند، به واقعيت ِ خود جهان برمىگردد نه اين رخداد يا آن موقعيت
خاص. پس، مىبينيم كه او در عين فراروى از واقعيت معمول، ظاهراً
دنياى جديدى خلق نكرده است و مسائلى كه در داستانهايش مطرح
مىشوند، ظاهراً واقعىاند، اما منزلت زيباشناسى كار او در اين است
كه همين مسائل بهظاهر واقعى، قابل مطالعه و بررسى نيستند و بهكلى
با زبان ارجاعى (Refential language) ناسازگارند و "مطابقت" يا
شناخت متكى بر جستجو و پژوهش را برنمىتابند. ما براى رمانهايى
همچون "پدران و پسران" و يا "گور به گور" بالاخره با هر جانكندنى
مىتوانيم "مرجع" خارج از متن پيدا كنيم، ولى براى "مسخ" چه؟ و
نكته مهمتر در اينجاست كه بهرغم فراروى از واقعيت، كافكا وارد
عرصه سوررئاليسم نمىشود. نزديكى نسبى رويكردهاى روايى كافكا با
سوررئاليسم، موجب شده كه بعضىها او را سوررئاليست بدانند، حال
آنكه در روايت سوررئاليستى حوادث و واقعيتهاى روزمره انسان
معمولى در جريان داستان، بزرگنمايى مىشوند و بعضى بخشها، با
عناصر فراواقعى و ماوراءطبيعى شكل مىگيرند. بنابراين توصيف صريح
اشياء و پديدههاى شگفتانگيز و غيرعادى، جزو اركان كار درمىآيد،
در صورتىكه ژرفساخت كارهاى كافكا چنين نيست. دنياى داستانى او
همين دنياى واقعى است؛ منتها بههيچ واقعيتِ شناختهشدهاى شبيه
نيست،. با اين وصف امكان نهايى و واقعيتنيافته دنياى بشرى را بيان
مىكند؛ امكانى را كه در پس جهان واقعى ما نمايان است و آينده ما
را پيشاپيش اعلام مىكند. از اين منظر نهفقط جوامع توتاليتر، كه
جامعه بهاصطلاح دموكراتيك نيز پروسه شخصيتزدايى و پديدآورنده
ديوانسالارى را به خود ديدهاند - و اين، همان "هستى" يا "ديگر
جهانها" است؛ هر چند زندگى "مسخگونه"، و مساحى يك "قصر" - يا
ديگر مكان- خود نيز هستىهاى دمدستترى باشند.
كافكا و تكثر سبك و بازىهاى زبانى بهمثابه راهبردگريز از انسجام هر داستانى بالاخره يك گره دارد و گرهافكنى (Complication) يا
بههم زدن تعادل زندگى يا ايجاد بىنظمى و آشفتگى (Disturbance) كه
بهانهاى براى بسط، گسترش و پيشبردن روايت است، اساساً غيرقابل
حذف است. رمان ِ بدون گره، در بهترين حالت گزارش كسالتبارى از
ماجراهاى جدا از هم و رخدادهاى بىارتباط با هم است كه نه قصه
مىسازند و نه شخصيتهاى داستانى. گره و ناپايدارى علت وجودى هر
طرحى است و هيچ طرحى نمىتواند ناپايدارى نداشته باشد.
در كارهاى كافكا شاهد تلفيقى از سبكهاى و بازىهاى زبانى والا، متوسط و
پست هستيم كه بىوقفه و ناگهانى از پى هم مىآيند و مىروند، بىآنكه يكى
به ديگرى تقليل داده شود.
ناپايدارى
حاصل وضعيت و شرايطى موسوم به كشمكش يا ناسازگارى است؛ يعنى
عدمتعادل به دنبال و همراه خود، كشمكش (Conflict) يا درگيرى و
جدال ايجاد مىكند. طبيعت هر بىنظمى و آشفتگى همين است. آشفتگى و
دوگانگى معمولاً به كشمكش مىانجامد. كشمكش بهمعنى درگيرى نيروهاى
متضاد (بيرونى و درونى) است. از همين چند سطر هر خوانندهاى
مىتواند به اين نتيجه برسد كه چرا داستانها تقابل و كشمكش دارند.
با تمام اين احوال مىتوان از نقش محورى و تعيينكننده گره تا حدى
كاست. براى نمونه داستايفسكى در رمان مدرنيستى "جنايت و مكافات" با
شخصيتپردازى راسكلنيكف و خودگويىهاى معروف او، داستان را اينجا
و آنجا از گره اصلى خود دور مىكند. يا ساموئل بكت در "مولوى" با
تكنيك ناتمامگذارى گره را به حاشيه مىراند و از قوام و انسجام آن
كم مىكند. ماريو بارگاس يوسا در "رمانهاى سور بز" و "مرگ در آند"
با جايگزين كردن چند گره بهجاى يك گره، يا بهاعتبارى با ايجاد
محورهاى موازى روايى، استراتژى واسازى گره را پياده مىكند. كافكا
براى اين منظور رويكرد "تكثر سبك و بازىهاى زبانى" را در پيش
مىگيرد؛ امرى كه من و شما نمىدانيم تا چه حد آگاهانه بوده و چه
اندازه ناخودآگاه.
ناگفته پيداست كه چنانچه در يك رمان چند سبك و چند بازى زبانى به
كار گرفته شوند، براى اجتناب از پراكندگى ساختارى آنها بايد با
كليت متن هماهنگ و با جزئيات قصه مطابقت داشته باشند، در غير
اينصورت نوشتار يك سو مىرود و داستان سمتى ديگر و خواننده
ارتباطش را با خود ِ قصه از دست مىدهد. نمونهاش بعضى از
داستانهاى هموطنان خودمان است كه عملاً حافظه خواننده اسير
بازىهاى زبانى مكرر و بىامان نويسنده مىشود و نمىتواند خود ِ
قصه را دنبال كند. نكته عجيب اينكه گويى كافكا ابتدا حد و اندازه
بازى زبانى و مانور روى سبك را از خوانندگان همدوره و آيندهاش
پرسيده بود، بعد دست به اين به تكثر سبك و بازىهاى زبانى متنوع
زده بود. اين موضوع به اين دليل ادعا مىشود كه درصد
قابلملاحظهاى از خوانندگان آثار او دستكم قصه و لايه فوقانى
داستان را مىفهمند؛ مانند آثار داستايفسكى كه لايه اول آثارش براى
بيشتر خوانندگان قابل درك است و منتقدين بر مبناى دانش خود
مىتوانند لايههاى ديگرى را در اين آثار كشف كنند.
اگر خوب دقت كرده باشيم، مىبينيم در كارهاى كافكا شاهد تلفيقى از
سبكهاى و بازىهاى زبانى والا، متوسط و پست هستيم كه بىوقفه و
ناگهانى از پى هم مىآيند و مىروند، بىآنكه يكى به ديگرى تقليل
داده شود. رمان "محاكمه" نمونه خوبى براى اين بررسى است، يا نگاه
كنيم به داستان بلند "مسخ" كه همچون محاكمه، از همان آغاز ضمن نشان
دادن بصيرتى برجسته و البته آميخته به اضطرابى بس شديد، با سبك و
زبانى شكل مىگيرد كه بهطور متناوب جايش را به سبكها و زبانهاى
ديگر مىدهد. از نظر روانشناسى، شايد بازنمايى دوران پر فراز و
فرود و پريشانساز مدرنيسم، نهتنها به تخيلى عظيم نياز دارد، بلكه
رويكردهاى روايىاش نيز بايد آميخته به رويكردهاى و راهبردهاى نو
باشد. در داستانهاى يادشده و نيز رمان "قصر"، گره داستان امرى
استعلايى است: بشر اسير نيروهاى خارج از خود و اراده خود است و
درنهايت سرنوشتى دهشتناك در انتظار اوست، پس تمامى دست و پا زدن
او، چه زير تختخواب داستان مسخ باشد و چه حول و حوش قصر رمانِ قصر،
راه به جايى نمىبرد؛ هر چند معنادار و ارزشمند باشند. و اگر
تقلاها و تلاشهاى بشر سطوح مختلف روزمره و متعالى دارند، پس چرا
نبايد آنها را با سبكها و زبانهاى مختلف بازنمايى كرد؟ همين امر
در مورد بىحاصلى اين تلاشها هم صادق است. در فاصله ترس يا تعجب
شروع داستانهاى محاكمه و مسخ تا پايان هولناك آنها كه وضعيت جهان
مدرن را به ما القا مىكنند، كافكا بدون مسلط كردن اين يا آن زبان
و سبك، به تكثرى رو مىآورد كه بهنوعى پيشگويى تنوع و تكثر
سرسامآور عناصر و اشياى مورد نياز و درعينحال دردسرساز دنياى
مدرناند، و اين يكى از آن عواملى است كه در ميان نويسندگان مطرح
قرن بيستم، جايگاه خاصى براى كافكا پديد آورد.