شعر
عارف پژمان پنجاه و
اندی سال پيش در شهر
هرات، واقع در افغانستان امروز، زاده شد. از دانشگاه تهران
دانشنامه دکترای ادبيات فارسی گرفت. سالهای متمادی در دانشگاه
کابل و چندين سال دردانشگاههای ايران؛ تدريس کرد. از وی يک کتاب
شعر به اسم آزادگان و يک سری داستان کوتاه و پاره تحقيقات ادبی،
اشاعه يافته است. پژمان در حال حاضر با خانوادهاش در ايالت
انتاريوی کشور کانادا زندگی ميکند.
دکتر عارف پژمان
شاهين خستهجهان
،نشيمن شاهين خسته جانی نيست
کجا روم بکه گويم که همزبانی نيست
چه التماس برم بر در سرای امير
مرا که دود به چشم است ودودمانی نيست
اميد سرخ من اينجا دگر جوانه مزن
که خار زار ستم ،جای ارغوانی نيست
حديث شام وشبيخون گرگ ، کمتر گوی
که ساده لوحی ما تازه داستانی نيست
اگر چه خاک رهم کرد ، هرکجا رفتم
بجز غرور بلند من ، آسمانی نيست
شهيد سنگ ملامت به کعبه ره نبرد
مرا بجز در منصور، آستانی نيست
**************************
دل و دشت
بهار گفت دلت را به دشت ها بسپار
تو از سلاله تبعيديان تاريخی
نه از کرانه امن.
کنار کوچه همسايه انتظار مکش
ازان صدای صنوبر، دگر نشانی نيست .
چه کس به کوچه متروک ، آتش افروزد
چه کس به شاخه خشکيده ، آشيان بندد؟
دلم برای کبوتر بهانه می گيرد.
++++
تو دلسپرده به مه همسرای تنها را
خميده قامت وخامش ، کجا رها کردی ؟
به گاه تشنگی ، تنگ غروب تابستان
ميان آنهمه ديوانه گی و دلتنگی
چه کس به برکه موعود باتو خواهد رفت
و داستان ترا باسرود خواهد خواند ؟
++++
بهار گفت دلت را به دشت ها بسپار
برای گريه شب ، دامن افق ، تنگ است
من از نظاره تصوير خود هراسانم .
**************************
فصل تنهايی
هميشه مشت دروغی به آشيان بردم
و بامداد عبث را به شام ، کوبيدم
و زير چادر شب رانده از ديار وتبار
ميان ترس وتردد ، چو برگ لرزيدم.
++++
اگر بهاربپرسد
مده نشانه من ،
مرا به ساحل شبهای پر ستاره مبر
مرا به باد رها کن که سخت دلتنگم.
++++
گمان برم همه فصل ،فصل دلتنگی است
گليم بخت من اين است ومن گرفتارم.
درين قفس که منم ، ماه وسال ، روز عزاست
هميشه مرده عزيز است وزنده ، زندانی
برای هرزه وپتياره، بقعه ، می سازند
برای کسب دو درهم ، دروغ می بافند .
++++
اگر چه شايد وگاه ،
سکوت نيست شقاوت ،
رنگ طغيان است.
بهار ما چو سر آمد به فصل های دگر
که از منابر تزوير ، قصه خواهد گفت
که از سرای ستم .
++++
چگونه بايد زيست ،
چگونه بايد مرد؟
به خطه ای که کفن دزد ، حاکم شهر است
وسبحه اش به درازای عمر ابليس است.
سه شعر از حسین علیاکبری
«دست فروش»
مردي سيب مي فروشد
كودكي بادبادك
من شعر سيب و
بادبادك
دريغ از يك دشت!
**************************
«سفر»
آب
ريختي
پشت سرم
جاده له له مي زد
مرا نوشيد . . .
**************************
«پلاژ»
كشتي ها نزديك
لك لك ها . . . دور
وقتي
دريا را
با سنگ و سيمان حصار مي كشند
ساحلي
دور پلكم
خيس مي شود
كشتي ها نزديك
لك لك ها . . . دور
چند شعر از " باو فريتسه"
برگردان شعر : رامين رحيمي
" باو فريتسه " يكي از شاعران جوان
نسل امروز آلمان است كه تا به امروز 5 مجموعه شعر از او به چاپ
رسيده . نا اميدي و شكست در عشق، بخش وسيعي از آثارش را تشكيل ميدهد.
لباسي از رز
عشق تو همانند يك رز
چسبيده به ديواره ء قلبم مي رويد
و من از خارت هراس دارم ،
خاري كه مي خراشد و پاره مي كند!.
*******
انتظار
چشمهايم را مي بندم
و مي توانم حس كنم تو را
فكر مي كنم كه در كنارم هستي
و مي توانم تو را لمس كنم
بوي تن ت در بيني ام مي پيچد
وچه مطبوع است اين عطر
من نزديكي ات را مي جويم
و بوي تنت را مي جويم
لبخندت را مي جويم
و بوسه ات را مي جويم
پيكرت را مي جويم
از نوك سر تا پايت را .
*****
Der.Baufritze
Rosenkleid
Deine Liebe wie die Rose,
dicht an Herzensmauer wächst,
und ich fürchte deinen Dorn,
welcher kratzt sie und zerfetzt!
********
Sehnsucht
Ich schließe meine Augen,
und schon kann ich Dich spüren,
ich denke Du bist bei mir,
und ich konnte Dich berühren.
Dein Geruch in meiner Nase,
wie angenehm ist die Luft,
ich sehne mich, nach Deiner Nähe,
und sehne mich, nach Deiner Duft.
Ich sehne mich, nach Deinem Lächeln,
und sehne mich, nach Deinem Kuß,
ich sehne mich nach Deinem Körper,
von dem Kopf bis zum Fuß.
|