نوعى خصومت
 
فتح‏الله بى‏نياز

بله! همه‏شان شكنجه‏ام مى‏كردند، ولى او بيش تر از بقيه. آن ستمگر، به وحشتناك‏ترين شكل زجرم مى‏داد. مى‏ديد كه دارم درد مى‏كشم و خون گريه مى‏كنم، مى‏ديد آه و ناله‏ام قطع نمى‏شود، خيلى چيزها را مى‏ديد، ولى پست‏فطرت هر روز شدت و مدت شكنجه‏هايش را بيشتر مى‏كرد. حتى وقتى پيش هم نبوديم، باز از دست او و شكنجه‏هاى زجرآورش خواب و آسايش نداشتم. لازم نبود مرا زير ضربات شلاق بگيرد يا سيخ داغ روى تنم بگذارد، چون وجودش به‏خودى خود براى عذاب دادنم كافى بود. همين‏كه مى‏دانستم "مهرداد" نامى در اين دنيا هست، از هزاران شلاق و سيخ داغ برايم بدتر بود. انگار او به زندگى‏اش ادامه مى‏داد تا در كنار لذت‏هاى مختلف روزمره، مرا هم زجركُش كند. شايد خودش از اين موضوع اطلاع نداشت - هر چند كه بعيد است - اما اين هم مسأله‏اى را حل نمى‏كرد، چون از نظر من او براى شكنجه‏گرى به دنيا آمده بود و من براى شكنجه شدن به‏دست او.
درنتيجه، حالا كه در چنگم بود، مى‏توانستم به‏طرزى بيرحمانه تلافى كنم. اول طاقبازش كردم و دست‏ها و پاهايش را با طناب به چهارميخ محكم بستم. نگاهى به قيافه خوشگلش انداختم و بعد انبردست را برداشتم. اشك مى‏ريخت و زير لب زمزمه مى‏كرد: "خواهش مى‏كنم! خواهش مى‏كنم! من كه به تو بدى نكردم!"
جواب ندادم. لب بالايى‏اش را گرفتم و انبردست را در دهانش فروبردم. فرياد زد؛ خواست انبردست را گاز بگيرد، ولى بى‏فايده بود. يكى از دندان‏هايش را كشيدم. دهانش پر از خون شد. بعد نوبت به انگشت شست دست‏راستش رسيد - اين يكى راحت‏تر بود. حالا به‏وضوح خون مى‏خورد و عربده مى‏كشيد. سراغ پاى چپش رفتم. از كوچك‏ترين انگشت شروع كردم. فريادش لحظه‏اى قطع نمى‏شد. چه صداى روح‏انگيزى داشت! تمام تارهاى روح و قلبم را به ارتعاش وامى‏داشت؛ گويى موسيقى مى‏شنيدم. كمى استراحت كردم تا با نيروى بيشترى به كارم ادامه دهم.
در جريان كشيدن سه دندان و شش ناخن بعدى، وضع آرام‏آرام تغيير كرد. ديگر صداى موسيقى به‏گوشم نمى‏رسيد و از درد كشيدنش لذت چندانى نمى‏بردم؛ حتى در همان حال، خودم هم شكنجه مى‏شدم. هر چه بيش تر زجرش مى‏دادم، بيشتر حرص و جوش مى‏خوردم و ميل بيشترى براى عذاب دادنش پيدا مى‏كردم. انگار سير نمى‏شدم؛ تمام شكنجه‏هاى دنيا راضى‏ام نمى‏كرد.
وقتى تمام دندان‏ها و ناخن انگشت‏هاى دست‏ها و پاهايش را كشيدم، وضع روحى‏ام خيلى بد بود. بدنم مثل كوره مى‏سوخت. مى‏خواستم او را ساعت‏ها به همان حال باقى بگذارم تا خوب درد بكشد، اما زمان به‏كُندى مى‏گذشت؛ شايد هم من اين‏طور حس مى‏كردم. او همچنان از درد فرياد مى‏كشيد و گاهى مى‏ناليد، ولى اينها راضى‏ام نمى‏كرد. سرانجام كارد را برداشتم و بالاى سرش رفتم. چه قيافه زيبايى داشت! چه چشم‏هاى درشت و روشنى در چشمخانه‏هايش مى‏درخشيد! با خودم گفتم: "خدايا خالق ما دوتا تويى؟ من و اون به‏چشم تو مثل هميم؟"
و در منتهاى خشم، چهار شكاف عميق روى صورت قشنگش انداختم. آن‏وقت چرخى زدم، نفسى تازه كردم و همچنانكه ديوانه‏وار فرياد مى‏زد، چشم راستش را درآوردم و بعد، چشم چپش را. آه! وقتى اين‏جور كارها دلم را خنك نمى‏كرد، چه فايده‏اى داشت؟ اين فكر بيشتر عصبى‏ام كرد؛ پس، ده‏ها ضربه به سينه و شكمش زدم و خودم را از شرش خلاص كردم؛ درحالى‏كه ساعت اول مى‏خواستم او را تا صبح زنده نگه‏دارم و شاهد زجر كشيدنش باشم.
روز بعد، باز هم اين جنايتكارِ رذل، شاد و سرحال از كاديلاك پياده شد و به مدرسه آمد. پيش از زنگ كلاس، دخترها و پسرها دوره‏اش كردند تا او باز هم براى‏شان شيرين‏زبانى كند. آتش گرفتم! چه‏طور مى‏توانستم شرش را بكَنم و راحت شوم؟ چه‏طور؟ چه‏طور؟
تمام ساعت اول و زنگ تفريح به‏همين موضوع فكر مى‏كردم. اين وضع زياد دوام نياورد، چون درحالى‏كه بإ؛ ّّو خودم حرف مى‏زدم و مثل هميشه گيج بودم، دسته‏گل به آب دادم: موقع خارج شدن از راهرو ساختمان، محكم به يكى از معلم‏ها برخوردم؛ بعد عقب‏عقب رفتم و روى تخته‏اى افتادم كه گچ‏هاى مدرسه را رويش درست مى‏كردند. تقريباً تمام گچ‏هاى آن هفته خراب شد و بچه‏هايى كه شاهد ماجرا بودند به بى‏رحمانه‏ترين شكل به من خنديدند. بدنم داغ شد. صداى چندش‏آور خنده قطع نمى‏شد. فرياد يكى از آن شكنجه‏گرها بلند شد: "از اين به بعد يكى از چشماتو بذار پشت سرت!"
و شليك خنده و باز هم خنده و فرار من به حال دو.
وقتى به كلاس رسيدم، نفس‏نفس مى‏زدم. درس املا داشتيم. نفهميدم چه نوشتم؛ تازه، چه اهميتى داشت؟ پس از تحويل دادن دفترم، در خودم فرورفتم و كم‏كم در عالم خيال، سرگرم شكنجه دادن همكلاسى‏هايم شدم. همه‏شان را يك‏بار زير شكنجه كشتم، ولى راضى نشدم. مهرداد را كه چند دقيقه پيش كشته بودم، زنده كردم تا اين‏بار با سيم خاردار شلاقش بزنم. شكنجه شب قبل و همين چند دقيقه پيش آرامم نكرده بود.
در اين حال بودم كه بغل‏دستى‏ام سقلمه‏اى به پهلويم زد: "آقا معلم صدات مى‏زنه!"
نگاهى به معلم انداختم. سگرمه‏هايش را درهم كشيد و گفت: "چرا هر چى صدات مى‏زنم، جواب نمى‏دى؟"
با اشاره او نزديكش رفتم. نگاه پرسنده‏اى به چشم‏هايم دوخت. من‏من‏كنان گفتم: "حواسم... حواسم پرت بود."
گفت: "تو كِى حواست جمع بود كه حالا باشه؟"
بچه‏ها قاه‏قاه خنديدند. معلم اخم‏كنان دفترم را به‏طرفم گرفت و گفت: "تا كِى مى‏خواى صفر بگيرى؟ نكنه با خودت قرار گذاشتى تا آخر عمر فقط صفر تو دفترت باشه؟"
با سرافكندگى دفترم را گرفتم. معلم به‏نشانه تأسف سرى تكان داد. شل و وارفته به‏طرف نيمكتم برمى‏گشتم كه ديدم چند تا از دخترها دارند پچ‏پچ مى‏كنند و همچنان‏كه تحقيرآميز نگاهم مى‏كنند، پوزخند مى‏زنند. با سر و صورتى داغ نشستم و نگاهى به املايم انداختم كه پر از غلط بود. به نيمكت جلو سرك كشيدم تا نمره مهرداد را ببينم: طبق معمول بيست گرفته بود. آهى كشيدم. اما ديدم او هم كلمه "هامون" را با "ح" نوشته است. طاقت نياوردم. بلند شدم و با ترس و ترديد جلو ميز معلم رفتم.
چند نفر از آن لعنتى‏ها زدند زير خنده؛ بعد همه‏شان با هم خنديدند. كجاى كارم اشتباه بود؟ در همين فكر بودم كه معلم گفت: "گيجِ خدا! بدون اجازه سرتو مى‏ندازى پايين و راه مى‏افتى؟"
آب دهانم را قورت دادم و همچنان‏كه دفتر املا را جلو معلم گرفته بودم، آهسته گفتم: "مهرداد هم هامون رو با ح نوشته، پس چرا بيست گرفته؟"
معلم نگاهى طولانى به چشم‏هايم دوخت و گفت: "برو بشين!"
مهرداد را صدا كرد، نگاه مختصرى به دفترش كرد، چيزى در آن نوشت و به‏دستش داد. مهرداد كه سخت خشمگين و رنگ‏پريده بود و مى‏لرزيد، در منتهاى تنفر نگاهم كرد و با يك حركت ناگهانى دفترش را جر داد.
از همان لحظه زير نگاه‏هاى سنگين و خصمانه قرار گرفتم. دخترها در زنگ تفريح از اين هم تندتر رفتند: با نفرت لب برمى‏چيدند و چشم‏هاى‏شان را تنگ مى‏كردند و سگرمه‏ها را درهم مى‏كشيدند.
اما پچ‏پچ‏شان را مى‏شنيدم: "كثافتِ اكبيرى!"؛ "خدا خرو مى‏شناخت كه بهش شاخ نداد!"

گفتم كه بقيه هم مثل او بودند؛ جلادهايى كه كمترين ترحمى نمى‏شناختند. البته بين خودشان بامحبت و مهربان بودند، ولى نه نسبت به من. شكنجه‏گرها ممكن است فرزندانى حق‏شناس، پدرهايى فداكار، همسرهايى دوست‏داشتنى و حتى انسان‏هايى احساساتى باشند، ولى اين موضوع ربطى به شخصِ شكنجه‏شده ندارد. او فقط از درد شكنجه اين انسان‏هاى به‏اصطلاح خوب و نازنين به خودش مى‏پيچد و با زخم‏هايش كلنجار مى‏رود.
آنها بيست نفر بودند؛ ده پسر و ده دختر. در كلاس ششم ابتدايى دبستان مختلط كوى "سربند" درس مى‏خوانديم كه يكى از بخش‏هاى آغاجارى بود. شش روز از هفته و هر روز پنج - شش ساعت با هم زير يك سقف نفس مى‏كشيديم. بله! من و شكنجه‏گرانم به يك زبان حرف مى‏زديم، ريه‏هاى‏مان از يك هوا پر مى‏شد، خيلى از رفتارهاى‏مان شبيه يكديگر بود و حتى در بعضى چيزها، سليقه و منافع مشتركى داشتيم.
اما منافع مشترك و زندگى زير يك سقف، به خودى خود چيزى را ثابت نمى‏كند. خيلى‏ها در اين دنيا هستند كه ظاهراً زير يك سقف زندگى مى‏كنند و منافع مشتركى هم دارند، ولى با هم بيگانه‏اند و حتى از يكديگر متنفرند.
پدرهاى آن بچه‏ها كارمند يا كارگر رسمى شركت نفت بودند، هر كدام از آن بيست دانش‏آموز، امتيازاتى داشت: چند نفر كه از خانواده‏هاى كارمند بودند؛ وضع مالى نسبتاً خوبى داشتند و لباس‏هاى بهترى مى‏پوشيدند و خوردنى‏هاى بيشترى با خود مى‏آوردند؛ چند تايى خوشگل و خوش‏قيافه بودند؛ دو - سه نفرشان قد و قواره جالبى داشتند؛ هفت - هشت نفرشان در رشته‏هاى ورزشى ماهر بودند؛ چهارتاى‏شان حسابى درس مى‏خواندند؛ دو نفرشان تك‏فرزندهاى عزيز و لوس بودند و سه نفرشان سر و زباندارتر و گستاخ‏تر از بقيه بودند.
اما من در يك كلام، هيچ امتيازى نداشتم. پدرم رفتگر غيررسمى شركت نفت بود و از خانه‏هاى آجرى يا سنگى و برق و آب محروم بوديم. من، پدرِ ازريخت‏افتاده، مادر ميانه‏سال و پلاسيده و هفت خواهر بى‏استعداد و زشتم در دو اتاق خشت و گلى تنگ و تاريك زندگى مى‏كرديم. موجودِ كودن و زشتى بودم كه مى‏بايست به‏جاى درس خواندن نوكرى يا عملگى مى‏كردم، اما پدر و مادرم با اين اميد كه "پسرشان پس از گرفتن ديپلم و كار در شركت نفت، خانواده را از فقر سياه و بى‏حرمتى نجات مى‏دهد و اعتبار و رفاه كارمندى به ارمغان مى‏آورد"، مرا به مدرسه فرستاده بودند.
حالا، پس از تحمل پنج سال و نيم زجر، تحقير و حسرت، مى‏بايست باز هم وجود يك عده صاحب‏امتياز را تحمل مى‏كردم؛ جماعتى كه نه تنها امتيازات‏شان براى من عقده شده بود و در كلافى از حسادت شكنجه‏ام مى‏كرد، بلكه اصولاً موجودات سنگ‏دل و پستى بودند كه از هر فرصتى براى دست انداختن و مسخره كردنم سوءاستفاده مى‏كردند.
من هم از آنها انتقام مى‏گرفتم. واكنش‏هايم واقعاً مضحك و در عين حال غم‏انگيز بود. خيلى كه شجاعت به خرج مى‏دادم، به ناظم مدرسه مى‏گفتم كه چه كسانى قيف كاغذى به سقف كلاس چسبانده‏اند و كدام‏شان تخته‏پاك‏كن و گچ‏ها را قايم كرده يا عمداً شير بشكه آب را باز گذاشته‏اند. بعضى‏وقت‏ها، دفتر و قلم و كتاب‏شان را سربه‏نيست مى‏كردم. اين كارها چنان آرامش و رضايت‏خاطرى به‏دنبال داشت كه دلم مى‏خواست سرم را روى بالش بگذارم و بخوابم. وقتى مى‏ديدم ناظم مدرسه بازجويانه به آنها پيله مى‏كند و تشر مى‏زند و گوش‏شان را مى‏پيچاند، يا زمانى‏كه مى‏ديدم دستپاچه و سراسيمه دنبال وسايل گم‏شده‏شان مى‏گردند و از كارم اطلاعى ندارند، چنان رعشه مطبوعى سراپاى وجودم را مى‏گرفت كه به هيچ شكلى قادر به توصيفش نيستم.
شايد خداوند مرا براى اين كارها محكوم كند، ولى اگر خدا درد "صفر بودن" بنده‏هايش را درك مى‏كرد، مى‏دانست كه رنج جانسوز من فقط با انتقام تسكين پيدا مى‏كرد؛ در حقيقت، راه ديگرى نداشتم. شاگردى كه حتى هوش و استعداد متوسطى ندارد، از خانواده فقيرى است كه لباس‏هاى كهنه و نخ‏نما به تن مى‏كند و بر زبانش مسلط نيست و از بچه‏هاى "صاحب‏امتياز" و بزرگ‏ترها به‏شدت مى‏ترسد و صدايش در برابر آنها شبيه جيغ خروسى مى‏شود كه ناخن در گلويش گير كرده باشد، و بالاخره قيافه زشتى دارد، موجود بدبخت دست و پا بسته‏اى است كه نمى‏تواند آن‏طور كه مى‏خواهد با همكلاسى‏هايش رفتار كند، و همين موضوع او را وامى‏دارد كه براى انتقام‏جويى به رؤيا پناه ببرد؛ چون در عالم خيال مى‏تواند به هر شكل كه خواست شكنجه‏گرانش را آزار دهد. او اين حق را به خود مى‏دهد كه قربانيانش را تا سرحد مرگ شكنجه كند و آخرِ سر بكشد.
و چرا كه نه؟ چه كسى اين حق را از او مى‏گيرد؟ خداوند، كه او را زشت، بى‏استعداد و بدهيكل آفريده و مقدّر كرده است در خانواده فقير و شلخته‏اى به‏دنيا بيايد؟
اما خدا حتى در اين مورد هم مرا مورد لطف قرار نمى‏داد، چون آن بيست‏تا رذل ِ جنايتكار، هر روز سالم‏تر و بانشاطتر از قبل به مدرسه مى‏آمدند، غوغايى از شادى راه مى‏انداختند، ورزش و بازى مى‏كردند، نمره‏هايى بهتر از من مى‏گرفتند و بالاخره اگر فرصتى به‏دست مى‏آوردند - زمانى‏كه جلو تخته‏سياه به تته‏پته مى‏افتادم يا اينجا و آنجا گيج‏سرى نشان مى‏دادم - به من مى‏خنديدند.
چه خنده‏هاى چندش‏آورى! چه سلامت و نشاط حسرت‏انگيزى! لعنت به همه‏شان! خصوصاً به آن مهردادِ خوش‏قيافه، موبور و چشم‏سبز كه شاگرد اول كلاس بود و در فوتبال و واليبال هم جزو بهترين‏ها بود! اين يكى بيش از همه ديوانه‏ام مى‏كرد و خونم را به‏جوش مى‏آورد، چون تمام امتيازات را يك‏جا داشت و روى‏هم‏رفته نمره بيستِ زندگى مال او بود. آه، خداوندا ! تو شاهدى كه تمام امتيازات مال او بود! تو شاهدى كه من چه زجرى از اين بابت مى‏كشيدم! تو شاهدى كه اگر من كمى - فقط كمى - امتياز داشتم، آن‏قدر زجر نمى‏كشيدم!
پدرش كارمند عالى‏رتبه شركت نفت بود و مادرش هر روز يك سيب و يك پرتقال و مقدارى شكلات سوئيسى در كيف پسر عزيز دُردانه‏اش مى‏گذاشت تا زنگ تفريح كوفت كند. اين پسرك سيزده ساله جنايتكار، هر روز با يكى از پونتياك‏ها يا كاديلاك‏هاى اداره تاكسيرانى شركت نفت به مدرسه مى‏آمد و با لباس ِ مدرسه شيك و كفش براق و بوى عطر و ادوكلنى كه در فضا مى‏پراكند، درست در نيم‏مترى من مى‏نشست. اين موجود منفور، با امكانات و امتيازات بى‏شمار، عملاً هر روز مرا روى يكى از نيمكت‏هاى كلاس دراز مى‏كرد و شكنجه مى‏داد. لعنتى آن‏قدر تيزهوش بود كه زير نظر پدرش، انگليسى دوره دبيرستان را هم تمام كرده بود؛ درحالى‏كه فقط چند ماهى از كلاس ششم ابتدايى را گذرانده بود. صدايش هم عالى بود و ترانه‏هاى ايرانى و خارجى را با مهارت خاصى مى‏خواند و توجه و تحسين همه را به خودش جلب مى‏كرد.
به‏حدى خوش‏قيافه بود كه در قياس با من، نمى‏شد هر دومان را آدم خواند. خوشگلى‏اش محبوبيتش را صد چندان مى‏كرد. بارها ديده بودم كه دخترها به بهانه شوخى يا نشان دادن مهر و محبت او را مى‏بوسند.
بله! محال بود كه منِ زشت، بدقواره و كودن، همنوع كسى مثل مهرداد باشم. ولى اگر اشخاص خوش‏طينتى بودند كه حاضر مى‏شدند عنوان "آدم" را به هر دو ما بدهند، خيلى راحت مى‏گفتند كه من براى نوكرى مهرداد خوبم نه براى اين‏كه همكلاسش باشم.
يكى از اين اشخاص، ناظم مدرسه بود. وقتى اين مردِ مهربان تصميم گرفت نمايشنامه‏اى با شركت شاگردان كلاس ترتيب بدهد، نقش شاهزاده را به مهرداد داد و نقش نوكر او را به من. او مى‏دانست كه من كودنم و ممكن است با گيج‏سرى‏هايم نمايشنامه را خراب كنم، ولى باز هم آن نقش را به من سپرد: "نوكرى مهرداد فقط به تو مياد! اصلاً تو جون مى‏دى براى اين نقش!"
اين را درست از همان كسى شنيدم كه آشكارا نسبت به من حساسيت و لطف نشان مى‏داد و از من جانبدارى مى‏كرد.
اگر در عالم واقعيت، حسرت زندگى مهرداد را مى‏خوردم، در عالم نمايش هم بايد نقشى را بازى مى‏كردم كه پر از حسرت و حسادت بود. در نمايشنامه، آدم خاموشى بودم، در هيچ قضيه‏اى دخالت نمى‏كردم و كارم به تعظيم كردن و اجراى فرمان‏هاى پيش‏پاافتاده محدود مى‏شد. تا آخر نمايشنامه، نوكرى بودم ناچيز و بى‏هويت و بى‏سر و همسر و بى‏خانمان. اما مهرداد، يعنى آن شاهزاده محبوب، در آخر نمايشنامه، همه چيز به‏دست مى‏آورد: پيروزى بر دشمنان، فتح سرزمين‏هاى دوردست، سرورى بر جمع زيادى از شاعران و دانشمندان و بالاخره ازدواج با دخترى زيبا كه عاشقانه دوستش مى‏داشت؛ دخترى از جمع دختران زيبا و صاحب‏نامى كه دلباخته شاهزاده جذاب و باهوش بودند - درست مثل دخترهاى كلاس‏مان كه با ديدن مهرداد، لبخند بر لب، به او نزديك مى‏شدند.
همين موضوع، بيش از بقيه چيزها زجرم مى‏داد. گرچه در سن و سالى نبودم كه چيزى از عشق بدانم، ولى دوست داشتن را مى‏شناختم. من تشنه محبت دخترهاى همكلاسى بودم و در حسرتش مى‏سوختم، اما آن دخترهاى پست‏فطرت، دختر كارمند يا كارگر، زشت يا زيبا، كمترين اعتنايى به من نمى‏كردند. با نوعى سردى ناگفته به سلامم جواب مى‏دادند. نزديك‏شان كه مى‏شدم، ساكت مى‏شدند و چنان فضاى كسالت‏آورى به‏وجود مى‏آوردند كه راهى جز دور شدن از آنها باقى نمى‏ماند؛ برعكس، با شور و هيجان دور مهرداد حلقه مى‏زدند و او هم درحالى‏كه به سيبش گاز مى‏زد، از مهمانى‏هاى شبانه و همسايه‏هاى‏شان مى‏گفت و بقيه را مى‏خنداند. گاهى يكى از دخترها چنان محو شيرين‏زبانى‏هايش مى‏شد كه شوخى‏كنان تلنگرى به گونه شاداب و سفيد او مى‏زد؛ درست مثل اين‏كه نيشترى به قلب من فرو كند.
اينها را مى‏ديدم و نفرت و كينه‏ام بيشتر مى‏شد. در عالم رؤيا و تخيل، او را با كارد مى‏كشتم؛ زمانى با طناب حلق‏آويزش مى‏كردم؛ گاهى آن‏قدر گلويش را فشار مى‏دادم كه چشم‏هايش از حدقه بيرون مى‏زد و گاهى تمام تنش را با منقاش و كارد داغ مى‏سوزاندم. از تركيب شكنجه‏هاى مختلف خوشم مى‏آمد و درحالى‏كه او را در ديگ آب‏جوش نگه‏مى‏داشتم، لب و دماغ و زبانش را با تيغ مى‏بريدم.
روحيه شاد و سرخوش او آزارم مى‏داد، اما موقع شكنجه كردنش هم، به‏شدت زجر مى‏كشيدم؛ گويى چيزى درونم بود كه تسلى پيدا نمى‏كرد و سنگينى درد، از روى سينه و گلوى داغم برداشته نمى‏شد. در آن لحظه‏ها، سراپايم داغ مى‏شد، قلبم به‏طرز وحشتناكى مى‏تپيد و سر و صورتم غرق عرق مى‏شد.

مهرداد به تلافى همان يك نمره، انتقام سنگينى از من گرفت: جلادِ من دفترش را چسب زد و باز هم به‏عنوان دفتر املا و لغت‏معنى از آن استفاده كرد. چرا؟ مگر پدرش كارمند عالى‏رتبه نبود و ماهى دو هزار و ششصد تومان حقوق نمى‏گرفت؟ پس چرا يك دفتر چهار ريالى نمى‏خريد؟ او كه بچه دست و دلبازى بود و مثل ريگ پول خرج مى‏كرد! آيا مى‏خواست خاطرات آن دفتر را براى خودش حفظ كند؟ هرگز! چون او مثل همه آدم‏هاى بانشاط، خاطرات گذشته برايش بى‏معنى بود. پس آن لعنتى چه از جانِ دفتر جرخورده‏اش مى‏خواست؟ به‏نظرم فقط يك چيز: شكنجه كردن من!
دفتر را كه مى‏ديدم، گويى نيشتر زهرآلودى به قلبم فرو مى‏رفت كه روزبه‏روز تيزتر و زهرآلودتر مى‏شد و شكاف بيشترى در روح و قلب و زندگى‏ام باز مى‏كرد. چند شب كابوس‏هاى وحشتناكى به جانم افتاد كه مستقيم و غيرمستقيم، به همان كاغذهاى وصله‏شده مربوط مى‏شد.
كم‏كم دفتر جاى آن بيست نفر را گرفت و وظيفه شكنجه كردن من به آن سپرده شد؛ من هم متقابلاً به آن پيله كردم. اين قضيه، پايان شوم و ياًس‏آورى برايم داشت: فهميدم كه بعد از كم شدن نمره مهرداد، باز هم نمره من تغيير نمى‏كند. اين نتيجه‏گيرى به‏مرور همه زندگى‏ام را پُر كرد و مرا به نتايج دهشتناك و تكان‏دهنده‏اى رساند. بله! فهميدم كه حتى در صورت زشت شدن قيافه مهرداد يا از بين رفتن هوش او، من باز هم همان آدم كودن و زشت سابقم و خوشبختى او و ديگران از دسترسم دورند. با خودم مى‏گفتم: "گيرم مهرداد فلج بشه، پدرشو از شركت اخراج كنن، اصلاً گيرم مهرداد بميره؛ خُب، بعدش چى؟ قيافه‏ام قشنگ‏تر مى‏شه يا درسم بهتر؟"
و چند لحظه بعد، خودم جوابم را مى‏دادم: "هيچ‏كدوم! تو يه صفرى؛ تا آخر عمر هم صفر مى‏مونى!"
صفر! صفر! صفر! يادم هست كه روزى معلم‏مان درباره خواص منحصر به‏فرد رقمِ نكبت‏زده صفر مى‏گفت كه اگر صفر را با هر عددى جمع كنند، آن عدد تغيير نمى‏كند و اگر صفر را در هر عددى - حتى هزار - ضرب كنند، باز نتيجه نهايى صفر است.
هيچ چيز، حتى گذشت زمان، تأثيرى بر سرنوشت من نداشت و اگر آدم‏هاى گيج و خوش‏خيالى مثل پدر و مادرم مرا در هزار هم ضرب مى‏كردند، باز هم صفر مى‏ماندم؛ درحالى‏كه اگر مهرداد را بر هزار هم تقسيم مى‏كردند، باز يك عدد مى‏شد. من به‏عنوان يك صفر مى‏توانستم سمت راست اعداد ديگر قرار بگيرم و ارزش و اعتبار بيش‏ترى به آنها ببخشم، ولى خودم همچنان صفر باقى مى‏ماندم؛ همان‏طور كه در آن نمايشنامه به‏عنوان يك نوكر، عملاً جبروت اربابم را بيشتر كرده بودم.
نتيجه آن نمايشنامه، وصف حال و چاره‏ناپذيرى سرنوشت آدمى مثل من بود؛ آدمى كه تا آخر عمر بار مى‏كشد، گردن خم مى‏كند و از اظهار وجود محروم است و فقط بايد در خدمت خوشبختى و راحتى ديگران باشد.
اما پدر و مادر يك موجود "صفر"، واقعيت را ناديده مى‏گيرند و به آينده اميد مى‏بندند. آنها از رنج فرزندشان و از بى‏ثمرى ابدى تلاش‏هايش بى‏خبرند و فقط به پيروى از ديگران روى فرزندشان سرمايه‏گذارى مى‏كنند و مى‏خواهند هر طور شده با استفاده از شغل و موقعيت و امكانات او، به آرزوهاى سركوب‏شده‏شان برسند. اين آدم‏هاى خيالباف حتى چهار عمل اصلى و نكبت‏زدگى رقم صفر را ناديده مى‏گيرند تا از ديگران عقب نمانند. همين است كه گاهى با خواهش و التماس و زمانى با تهديد، از فرزند كودن‏شان مى‏خواهند كه "پا به پاى ديگران" درس بخواند تا در آينده "آدم مهمى" شود.
حتى مادر "صفر" از شكم خانواده‏اش مى‏زند و پشيزها را روى‏هم مى‏گذارد تا براى تشويق پسرش پيراهنى بخرد كه از قضاى روزگار، لنگه يكى از پيراهن‏هاى مهرداد است.
اولين بارى كه آن پيراهن را پوشيدم، از يادم نمى‏رود. صبحِ سرد و شومى بود. پس از خواندن سرود، رئيس مدرسه در سكوت مطلق روى سكو رفت و سرفه‏اى كرد و گفت: "امروز مى‏خواهيم به شاگرد اول‏ها جايزه بديم. يك جايزه هم براى بالاترين معدل دبستان و جايزه بعدى براى كسى كه توى ورزش و هنر از همه بهتره."
بعد، سه بار اسم مهرداد خوانده شد و جمع ستمگران سه بار براى ستمگر بزرگ كف زد و هورا كشيد و بدون اين‏كه به من چيزى بگويند و يا نزديكم شوند، سه بار قلب پر از زخمم را بيرون كشيدند و رويش نمك پاشيدند.
اگر پيراهن مهرداد به تنش برازنده بود و او را قشنگ‏تر و خواستنى‏تر مى‏كرد و او با چنين پيراهنى در برابر تمام دانش‏آموزان از دست مدير دبستان سه جايزه گرفت، در عوض به تنِ نامناسب آدم "صفر" - با آن چهره زشت و مسخره - زار مى‏زد و باعث خنده آدم‏هاى رذلى مى‏شد كه خودشان هزار عيب و نقص داشتند.
زنگ اول، معلم مرا پاى تخته‏سياه كشاند تا مسأله حساب حل كنم. چه‏طور مى‏توانستم به او بگويم كه دارم از فرط حسادت منفجر مى‏شوم و مغزم كار نمى‏كند؟ چه‏طور مى‏شد قانعش كنم كه دست از سرم بردارد و حل مسأله را به كسى بسپارد كه مى‏خواهد با حل كردن اين جور چيزها به جايى برسد؛ بدتر از همه، چيزى از راه‏حل مسأله نمى‏دانستم كه دست‏كم كار را يكسره كنم و از جلو چشم دشمنانم دور شوم.
موجود صفر كه پيراهنش سر سوزنى با پيراهن مهرداد فرق نداشت، كنار تخته‏سياه ايستاد و گيج و منگ به صورت مسأله و قيافه خشمگين معلم زُل زد. آن‏قدر اين‏پا و آن‏پا كرد تا بالاخره معلم بر سرش فرياد زد: "خر همون خره، فقط پالونش عوض شده!"
همان‏هايى كه بيشترشان براى ديگران فرزند خوب يا خواهرزاده مهربان يا همسايه باملاحظه‏اى بودند، همان‏هايى كه اينجا و آنجا از خدا حرف مى‏زدند، با خنده‏هاى‏شان شيشه‏هاى كلاس را لرزاندند. سرم به دَوَران افتاد و چشم‏هايم سياهى رفت. صداى معلم را شنيدم: "بتمرگ!"
داغ و ملتهب، سر جايم نشستم. اين تحقير به‏حدى خردم كرد كه بعد از تعطيل شدن دبستان، تا اول شب در جاى خلوتى نشستم و خاموش و آرام اشك ريختم. دلم نمى‏خواست به خانه برگردم و فردا صبح، دوباره در ميان شكنجه‏گرانم ظاهر شوم. مى‏ترسيدم به پدر و مادرم بگويم؛ چون دعوا مى‏كردند، به گريه مى‏افتادند و شام زهرمارشان مى‏شد.
بنابراين فردا هم به مدرسه رفتم تا باز هم همه چيز را، دفتر جرخورده مهرداد، نگاه معنى‏دار دخترهاى همكلاسى، پوزخند پسرها و سركوفت معلم‏ها را تحمل كنم.
تا زنگ اول بعد از ظهر هم كه زنگ ورزش بود، تحمل كردم. بچه‏ها بدون اين‏كه نگاهم كنند، به چهار تيم تقسيم شدند و در زمين‏هاى كوچك واليبال و بسكتبال ايستادند. هر چه نگاه‏شان كردم، نتيجه‏اى نداشت: آنها در جريان دسته‏بندى تيم‏ها به‏كلى ناديده‏ام گرفتند؛ گويى وجود نداشتم يا مرا نمى‏ديدند. با اين رفتارشان، خرد و متلاشى شدم. با خودم گفتم: "لعنت به همه‏تون!"
و به كلاس برگشتم. درحالى‏كه از شدت التهاب مى‏لرزيدم، نشستم و بى‏اختيار به كنج اتاق خيره شدم. از زمان و مكان دور افتادم. چند دقيقه‏اى در اين حال بودم تا اين كه چشمم به كيف و لباس‏هاى بچه‏ها افتاد.
تحمل موجود صفر حدى دارد؛ پس، بلند شد و هنگامى‏كه همكلاسى‏هايش سرگرم ورزش بودند، سراغ كيف مهرداد رفت، دفتر جرخورده را بيرون كشيد و ريزريز كرد و در بخارى نفتى ريخت.
گرما و آشوب درونم كمى فرونشست، ولى گويى كافى نبود. با خود گفتم: "فقط همين يك كار ازت ساخته است! فقط همين!"
نمى‏خواستم ادامه بدهم، ولى گويى چيزى در وجودم بود كه هنوز ارضا نشده بود. پس، بلند شدم و ديوانه‏وار، كيف مهرداد و بعد كتاب‏ها و دفترها و كيف‏ها و لباس‏هاى آن شكنجه‏گران را روى‏هم تلنبار كردم و درحالى‏كه سراپايم در آتش نفرت مى‏سوخت، اخراج از مدرسه و ترك تحصيل اجبارى و انگشت‏نما شدن و نق زدن‏هاى مادر و خواهرها و كتك‏هاى پدر را به چيزى نگرفتم و همه آن‏چه را كه جمع كرده بودم، به آتش كشيدم و پا به فرار گذاشتم.




 

یادداشت

كافكا، تصويرگر هولناك زندگى بشر آينده

چه کسی حرف می زند؟

فقط سگ اول مي داند كه چرا پارس مي كند

دومین خط

هزار راهی که به عاشقت بودن ختم می‌شوند

شعر

داستان

نه اميل زولا هستم و نه مردم شناس

صدفی با دهان باز

شعر به هیچ چیز جز خودش تعهد ندارد

معرفی کتاب

ارتباط با ما