چراغ سبز ..........

 

علی قانع

امروز تمام چراغ‌هاي راهنمايي مسير اداره سبز بود. از همان اولين دقيقه‌ها با خودم گفتم بايد روز خوبي باشد. غير از دعواي مختصري كه با زنم داشتم، باقي چيزها همه نشانه‌هايي اميدواركننده داشت، همه چيز، حالا بگذريم كه صبح زود با صداي آژير از خواب بيدار شديم، در يك چشم به هم زدن مامورها مثل زنبورهاي مهاجم ريختند توي مجتمع آپارتماني ما و آقاي همسايه مان را به جرم قتل خانم همسايه مان دستبند زدند و بردند، هاج و واج توي پاگرد ايستاديم و ديديم كه خانم همسايه را ملافه پيچ شده از پله ها پايين بردند و سوار آمبولانس كردند و همسرم كه تا آن موقع دو سوم ناخن‌هايش را جويده بود گفت كه اينهم پاداش خدمت مرد جماعت را كردن است و يك سري بد و بيراه ديگر كه در اصل همان حرفها باعث جر و بحث‌مان شد، ولي خوب چه ربطي دارد. همه همسايه‌ها كه نبايد الزاما زندگي بدون اختلافي داشته باشند و تازه همه اختلاف‌ها هم كه نبايد الزاما مثل دعواي من و زنم به آشتي و يا نهايتا چند روز قهر و كم محلي ختم شود. البته چند اتفاق كوچك و قدري هم عجيب ديگر افتاد كه عرض مي‌كنم، ولي هيچ‌كدام نمي‌توانست دخلي به سبز بودن دسته جمعي چراغهاي راهنمايي و از همه مهمتر، خراب كننده روز خوب من باشد. مثلا چرا بايد روز به اين با نشاطي و اين موقع صبح، سبزي فروشي‌ها كار نكنند، توي اتوبوس چرت مي‌زدم كه متوجه شدم. حدود نيم ساعتي طول مي‌كشد تا از منزل به محل كارم برسم و هميشه اگر اتوبوس شلوغ نباشد به اندازه كافي فرصت هست كه چرت زد، به خيابانها و مغازها خيره شد و يا به نق زدن آدم‌هايي گوش داد كه از همه چيز ناراضي هستند و اين موضوع فقط توي اتوبوس يادشان مي‌افتد، از گراني، از قطع آب و برق، از بلندي ساختمان‌هايي كه نمي‌گذارد كانال‌هاي تلويزيون را با كيفيت ببينند، از مادرزنشان و خلاصه تا وقتي كه پياده شوند يكريز و بدون مكث حرف ميزنند. ولي امروز اصلا اتوبوس شلوغ نبود و در حين عبور همين‌طور اتفاقي پي بردم كه تمام سبزي فروشي‌ها انگار تعطيل هستند و روي پيشخوان و بساطشان و باقي جعبه‌ها را با پارچه سياه پوشانده اند، در جا عينك منفي بيني را كنار گذاشتم، خوب احتمالا يكي از سبزي فروش‌ها مرده است و باقي اعضاي صنف تره بار به احترام او موقتا عزادار شده‌اند و كسب و كار را تعطيل كرده‌اند. اين حدس را هم زدم كه حتما مي‌بايست در رشته خود آدم دم كلفتي باشد كه همه مجبور شده‌اند دست از كاسبي بكشند البته هر كه بود خدايش بيامرزد، حتي ممكن است بارها او را ديده باشم، شايد خريدي هم كرده‌ام، اما خوب چند بار در زندگي يك نفر اتفاق مي‌افتد كه چهل و پنج دقيقه، ولي نه، همان نيم ساعت با يك وسيله نقليه توي خيابانها دور بزند و همه چراغ‌ها سبز سبز باشند، قرمز كه جاي خود حتي نارنجي هم به چشمش نخورد. مسئله ديگري كه قدري اذيتم مي كرد و مي خواست تقارن اين اتفاق را با خوشبختي يكروزه‌ام بهم بزند و حالم را بگيرد كه نخواهد توانست، اين موضوع است كه امروز تقريبا هيچ كس در خيابانها نبود، امروز ناسلامتي مناسبت خاصي است، مي دانيد يك نوع جشن و پايكوبي عمومي كه معمولا در چنين ايامي مردم به خيابان مي ريزند، به هم شادباش مي‌گويند، حرف‌هاي خوب تحويل يكديگر مي‌دهند، حتي گاهي اوقات هم از فرط خوشحالي، داد و فرياد مي كشند و توي سر و كله هم مي‌زنند و از اين نوع اعمال خشونت آميز، بگذريم از اينكه هميشه هم اين جور مراسم پايان خوبي نداشته وشده است روزهايي كه از شدت شيريني بعضي‌ها شورش را در آورده‌اند و كار به زد و خورد و بگير و ببند و اين حرف‌ها كشيده شده‌است، اما خلوت بودن خيابان‌ها و استقبال نكردن مردم از جشن عمومي و شاد و شنگول نبودن آدمها هم اساسأ به كسي مربوط نيست، اين هم شد دليل كه آدم آن را نشانه بد شگوني بگيرد و روز خود را فنا شده و بر باد رفته بداند، شايد اصلا كسي دلش نخواست بخندد، چرا اين را بگوئيم، اصلا شايد كسي از چيزي خنده اش نگيرد و الكي خوش به حالش نشود، خود من از بس نخنديده‌ام، حالت فيزيك صورتم مدتهاست مثل مجسمه‌هاي مفرغي اساطير يونان ثابت و بدون نشانه‌هاي حيات مانده است، بعضي وقتها هم كه همينطور اتفاقي و نا خود آگاه و يا حتي از روي ناراحتي و با عصبانيت زهر خندي به لبهام مي نشيند، زنم گمان مي كند دارم دهن كجي مي‌كنم و يا دارم اداي كسي را كه توي تلويزيون ديده‌ام در مي‌آورم و فورأ مي‌گويد، دست از اين كارها بردارم، چرا كه بچه ها مي‌بينند، ياد مي‌گيرند، توي مدرسه تكرار مي‌كنند و باعث دردسر مي‌شوند. بهر حال روز جشن عمومي بود و خيابانها خلوت و من قدري با همسرم جر و بحث كردم و سوار اتوبوس شدم و به اداره رفتم و چراغها همه سبز بود و سبزي فروشي‌ها سياه پوش و تعطيل بودند و من با خودم گفتم بايد روز خوبي باشد، يعني اين حق من و هر كس است كه در طول سال حداقل يك روز خوب داشته باشد و گرنه فاتحه هر چه زندگي و زنده بودن را بايد خواند. اتفاق و ماجراي آخري را نگويم بهتر است، همان كه بنظرم قدري عجيب آمد، هر چند اهميت زيادي ندارد، حتي ممكن است باورتان هم نشود. ربع ساعتي مانده بود تا به اداره برسم، چرت مي زدم، خيلي دلچسب است، تصاوير با سرعت از مقابل نگاهم رد مي‌شوند و همانطور با چشمان نيمه باز خوابم مي برد. شما هم جاي من باشيد و روي يك صندلي نه زياد نرم و نه زياد گرم بنشينيد و يك فيلم مستند رنگي خياباني با تصاويري از عكس ها و پوسترها ونوشته‌هاي مختلف و تابلو و نئون مغازه‌ها و آدم‌هايي كه در رفت و آمدند و باقي اين نوع صحنه‌ها را نشانتان دهند چه حالي مي‌شويد.تنها زماني چرتم پاره شد كه اعلاميه فوت خودم را روي يكي از ديوارها ديدم، چند ثانيه بعد يكي ديگر،بعدي، بعدي، تقريبأ روي همه تابلوها و محل هاي مخصوص نصب اعلاميه يكي زده بودند، ‌با دو دست چشمهايم را ماليدم، بعد صورتم را به شيشه پنجره چسباندم و دقيق تر شدم، گفتم شايد تشابه تصويري باشد، همان داستان همزاد و يا پسر عموهاي گمشده فيلم هاي هندي، ولي خوب، تشابه اسمي را چكار مي‌كردم، اسم و عكس بغ كرده و چهره وامانده ام پشت سر هم جلو چشمهام مي‌آمد و رد مي‌شد، يعني واقعأ مرده بودم و خودم هم خبر نداشتم،.. شايد هم مربوط به مشكلي باشد كه مدتيست با چشمهام دارم. امروز كه هيچ ، امكان ندارد به هيچ عنوان خوبي و طراوت اين روز با حال را از دست بدهم اما تا كار به جاي باريكتر نكشيده و دفعه ديگر تصوير زن و بچه و دوستان و بستگانم را با اموات غير خودي عوضي نگرفته‌ام بايد سراغ چشم پزشك بروم، همسرم مي گويد دچار كور رنگي شده‌ام ولي اشتباه مي كند، اين بيماري هر چه هست بايد نام ديگري داشته باشد، مثلا بدل رنگي، پرت و پلا رنگي و يا اصلا ضد و نقيض بيني، همين كه گاهي در كارها و خريدهايم اشتباه مي‌كنم و اعصاب زنم را به هم مي‌ريزم، همين كه فلفل دلمه اي را به جاي گوجه فرنگي مي گيرم و بادنجان را به عوض خيار، همين كه سفيد را زرد مي بينم، زرد را خاكستري و خاكستري را لاجورد، همين كه .............


 

یادداشت
شعر
محمود معتقدی
ميرزا آقا عسگری
محمد زندی
مجيد شفيعی
محمد شريفی
مژگان اميری
مهدی محبی
مجيد نفيسی
و.م.آيرو
حسنا صدقی
اکبر ايل بيگی
فريده دهداران
بهمن قره‌داغی‌‌
اميرحسين بهبهانی‌نيا
جواد لگزيان
داستان
فتح‌الله بی‌نياز
يوسف عليخانی
محسن فرجی
معصومه ضيایی‌
حسين نوروزی‌پور
مظاهر شهامت
شيدا محمدی
عباس موذن
ميثم عليپور
علی قانع
مهدی مرعشی
فرهاد سليمانيان
ارتباط با ما