 ميگويم عيب ندارد
محسن فرجی
دختر دمپاييهاي سبز جلو بستهاش را درآورد تا از پلههاي
موكتشده بالا برود. مرد به پاشنههاي دختر نگاه كرد كه سياه و
تَرَكخورده بود.
وقتي وارد اتاق شدند دختر هيكل سنگين و لَختش را ول كرد روي فرش.
مرد درِ اتاق را قفل كرد. رفت سمت پنجره بدون آنكه بيرون را نگاه
كند سريع پردهها را كشيد.
برگشت طرف دختر، گفت چي ميخوري؟
دختر با پرِ چادر خودش را باد ميزد. گفت آب.
مرد گفت آب چي؟
دختر اخم كرد.
گفت آب يخچال.
مرد پنكه را روشن كرد، به آشپزخانه رفت.
صداي پرههاي پنكه كه به چپ و راست ميچرخيدند در اتاق پيچيد.
مرد گفت خب، تعريف كن.
صداش لرزه داشت.
ليوان خالي كنار دختر بود. روي تنهي پارچ، شبنم نشسته بود.
دختر چيزي نگفت. به مرد نگاه كرد.
مرد بلند شد آمد كنار دختر نشست. چادر سُر خورده بود روي
شانههاش. مرد آرامآرام دستش را به طرف او برد. دستش را گرفت.
دختر از جا پريد رفت گوشهي اتاق.
چادرش را محكم دور خودش پيچيد، غرّيد: ميخواهي كار بيادبي بكني؟
مرد انگشت اشارهاش را گذاشت روي بينياش، چشمهاش را گرد كرد، گفت
هيس!
دختر خيره شد به چشمهاي مرد، گفت تو مگر شوهر خانم ناظم نيستي؟
مرد لبخند زد گفت نه. من دوست توام.
دختر گفت دروغ؟
بعد با بغض گفت اگر شوهر خانم ناظم نيستي پس چرا گفتي سوار شو؟
مرد گفت گفتم كه، من دوست توام.
دختر گفت دوست من مُرد. هر سهتا مُردند. راحله و عسل و زهرا. خانم
ناظم هم مُرد.
يادت نيست؟
مرد گفت كِي؟
دختر، بيحوصله گفت بابا آن موقع. بمب ميانداختند. ما توي كلاس
بوديم. همهي بچهها بودند. خانم ناظم توي دفتر بود. بمب انداختند.
بعدش راحله و عسل و زهرا مردند. خانم ناظم هم مرد. من تو سرم خيلي
سروصدا بود. اما نمرده بودم كه. بعد تو آمدي دم مدرسه. يادت آمد؟
لب پايين مرد لرزيد: نه.
دختر گفت بعد تو آمدي دم مدرسه. مدرسه همهش خراب بود. همه گريه
ميكردند. تو گريه كردي. زدي تو سرت. گفتي زنم مرد، هر روز قبلاً
ميآمدي دم مدرسه. با همين پيكان بنفش. بعد با خانم ناظم ميرفتي.
يادت آمد؟
مرد سرش را به چپ و راست تكان داد، به بازوهاي سفيد دختر نگاه كرد
كه از چادر بيرون افتاده بود.
صداي چرخش پرههاي پنكه و لولاي زنگزدهاش كه غژغژ ميكرد در اتاق
چرخيد.
دختر سرش را پايين انداخته بود، با انگشتهاي پاش بازي ميكرد و
بدنش را نرم نرم تكان ميداد.
برجستگي سينههاي دختر از لاي چادر، گم و پيدا ميشد. مرد آب دهانش
را قورت داد. بلند شد.
دختر به حال خودش بود. به او و رفتنش نگاه نكرد.
مرد از اتاق بيرون رفت. درِ دستشويي را باز كرد.
وقتي برگشت دختر هنوز گردنش خم بود و آرام آرام تكان ميخورد. اين
بار متوجه مرد شد كه كنارش ايستاده بود.
سرش را بالا گرفت. نگاه كرد به چهرهي خسته و عرقكردهي مرد و
چشمهاي گودرفتهاش.
مرد گفت پاشو برو.
دختر گفت كجا؟
مرد گفت خانهي خودتان. بلدي؟
دختر گفت بله. چشم.
چادرش را به سرش كشيد. بلند شد.
مرد كليد را از جيبش درآورد، در اتاق را باز كرد.
دختر گفت خداحافظ.
مرد گفت برو، برو. در را آرام ببند.
دختر گفت خداحافظ. چشم.
از پلهها پايين رفت.
قبل از اينكه مرد پردهها را كنار بزند صداي ضربههاي انگشتي را
شنيد كه به در اتاق ميخورد.
در را باز كرد. دختر بود.
گفت سلام. ميگويم عيب ندارد. بيا كار بيادبي بكنيم.

|
|
|