توفان درون، آرامش برون

 

فتح‏الله بى‏نياز
نگاهى به “سرزمين باد” نوشته گراتزيا دلدّا ترجمه بهمن فرزانه

خانواده نينا، راوى داستان، در منطقه‏اى كوهستانى زندگى مى‏كند. نينا از پنجره اتاق مى‏تواند زيبايى‌‏هاى هر فصل را نگاه مى‏كند و از شنيدن صداى نهر و صداى باد كه آن را انعكاسى از نوجوانى خود، رؤياها و آرزوهاى برآورده‏نشده‏اش مى‏داند، لذت مى‏برد. اين دختر زيبا به مطالعه علاقه‏مند است. حس مى‏كند كتاب‏ها سبب شكوفايى روحش مى‏شوند. از نظر او تقدس امرى ذاتى و درك آن معجزه‏اى الهى است، ولى چون خود مقدس نيست، سعى مى‏كند موجودى نيك باشد تا بتواند معنى هستى را درك كند. او حس مى‏كند خداوند تقدس را برايش مقدر نكرده، بلكه سير در طبيعت و معاشرت با مردم را براى او مقرر كرده است.
روزى يك وكيل به خانه‏شان مى‏آيد. او از نبوغ پسرش “گابريله” حرف مى‏زند كه در دانشكده طب درس مى‏خواند. از كارناوالى تعريف مى‏كند كه در آن پسرش خود را مانند يك زن بسيار زيبا آرايش مى‏كند و در مجلس رقص محلى با عشوه‏گرى همه پسرها را به‏سوى خود مى‏كشد. وكيل قصد دارد نينا را براى پسرش خواستگارى كند. مدتى بعد درحالى‏كه نينا با خواندن كتابى غرق در رؤيا شده است، گابريله ظاهر مى‏شود. چشمان او و گابريله مانند چشمان دو آشنا به‏هم خيره مى‏ماند. حس مى‏كند سال‏هاست كه با او و خطوط چهره‏اش آشناست. سر ميز غذا گابريله شعبده‏بازى مى‏كند و دستمال سفره‏اى را كه نينا خيلى دوست داشت، غيب مى‏كند. نينا به‏بهانه اين‏كه دستمال خودش زير ميز افتاده است خم مى‏شود، ولى اثرى از دستمال سفره نمى‏بيند. گابريله هم متوجه اين حركت او مى‏شود. شعبده‏بازى گابريله باعث رنج نينا و به‏هم ريختن تصويرى مى‏شود كه از او در ذهن دارد. گابريله در عين‏حال از خست موروثى پدر و خانواده پدرى‏اش و ولخرجى خود حرف مى‏زند و آنها را مسخره مى‏كند و باعث تفريح ديگران مى‏شود. آنگاه گابريله از رماتيسمى حرف مى‏زند كه به‏علت خست پدرش به آن دچار شده است. نينا از اين‏كه طرف صحبت گابريله است افتخار مى‏كند، اما چيزى نمى‏گويد و حس مى‏كند كه گابريله هم اصرارى ندارد كه او حرف بزند. گابريله مى‏رود و زمان خداحافظى به نينا مى‏گويد برايش از آلمان كتاب و كارت پستال خواهد فرستاد. نينا از آن پس خود را به‏دست رؤياهاى عاشقانه مى‏سپارد؛ به اميد اين‏كه روزى دوباره گابريله برگردد. در تب و تاب‏هاى عاشقانه گاهى روى علف‏ها دراز مى‏كشد و احساس مى‏كند صداى ويلونى به صداى قلبش پاسخ مى‏دهد. سال‏‌هاى بعد صداى اين ويلون در همه جا و در همه حالت‏‌ها در ذهن عاشق و رنجور نينا بازآفرينى مى‏شود، ولى گابريله نه كتاب مى‏فرستد نه كارت پستال و ديگر به خانه آنها نيامد. پدر گابريله مدتى بعد مى‏ميرد و گابريله ثروت او را خرج زن‏ها مى‏كند. اين موضوع نينا را به شدت دستخوش احساس حقارت و تنفر مى‏كند. او ديگر كتاب نمى‏خواند و با وسواس به كارهاى خانه مى‏رسد؛ گويى مى‏خواهد خود را به‏خاطر احساسات عاشقانه‏اش نسبت به گابريله تنبيه كند. او نسبت به مردها بدگمان شده است، به‏همين دليل از نگاه كردن به مستأجر جديدشان پرهيز مى‏كند. با اين حال مرد دلش را به‏دست مى‏آورد؛ گويى مى‏خواهد بگويد “تو را به چنگ آوردم. ديگر از دستم در نخواهى رفت.” (ص 49) و يك ماه با هم ازدواج مى‏كنند. پس از ازدواج همراه شوهرش به يك دهكده مى‏روند. او بنا بر آداب و رسوم و فرهنگ، مثل يك زن شرقى فكر مى‏كند و وظايفش را كار در خانه و توليدمثل مى‏داند. او بر اين باور است كه بايد در انظار، خصوصاً در حضور مردها، كاملاً محجوب باشد. او كه به عّلو روح

شخصيت نينا در طول داستان سرزمين باد مدام نگارنده را ياد اين گفته بلز پاسكال مى‏انداخت كه “شهوت، اعم از واقعى يا دروغين، قادر است روح را نيز مسّخر كند. چه اهميت دارد كه اين شهوت دروغين باشد، مهم اين است كه واقعى
پنداشته شود.”
در جسم معتقد است، سعى مى‏كند حتى اين روح عالى را هم از ديگران پنهان كند، زيرا به‏نظر او مردهاى غريبه موجودات بى‏روح و شهوت‏رانى‏اند. روز اول ورود، غمگين از سفرى كه داشته است، ناگهان به گريه مى‏افتد. با شنيدن صداى ويلون كه هماهنگ با ريزش اشك‏هايش است، حس مى‏كند كه ديگر در اين جهان بزرگ تنها نيست. به‏خاطر احساس غربت با شوهرش بداخلاقى مى‏كند. صبح روز بعد با ماريزا آشنا مى‏شود. او از خانواده‏اش حرف مى‏زند، ولى حواس نينا متوجه صداى ويلونى است كه از دور مى‏آيد. حس مى‏كند گابريله آنجاست. ماريزا به او مى‏گويد مردى كور به‏نام “فانتى” و همسرش در ويلاى سرخ دهكده زندگى مى‏كنند و تابستان‏ها اتاق‏هاى خانه‏شان را اجاره مى‏دهند. عصر نينا و شوهرش براى قدم‏زدن به ساحل مى‏روند. نينا آنجا گابريله را مى‏بيند كه با چهره‏اى تكيده و بيمار از كنارشان مى‏گذرد. نينا با توجه به حسادت شوهرش چيزى نمى‏گويد. حتى فكر مى‏كند خيالاتى شده است. دوباره گابريله را به‏ياد مى‏آورد. ابتدا حس مى‏كند از او مى‏ترسد، ولى با اين تصور كه گابريله به انتهاى زندگى‏اش رسيده، و خود تازه دارد زندگى را شروع مى‏كند، دچار شعف مى‏شود و شبح گابريله و صداى ويلونش را از ياد مى‏برد. يك روز باز هم كنار دريا گابريله را مى‏بيند كه بين مرگ و زندگى روى ماسه‏‌ها دنبال زندگى گمشده‏اش مى‏گردد. در بازگشت مى‏فهمد كه شوهرش از او ناراحت است. نينا فكر كند سايه گابريله آنها را از هم جدا كرده است. عصر با هم به دهكده مى‏روند. در داروخانه باز شبح گابريله را مى‏بيند، رنگ و رويش مى‏پرد و به شوهرش مى‏گويد از ترس شبح رنگ باخته است.
وزش سهمناك باد عاملى است كه همواره سبب ناراحتى ساكنان دهكده است. يك‏بار با شروع وزش باد، ميل شديدى نينا به‏طرف ساحل مى‏كشاند. آنجا باز هم گابريله را مى‏بيند. گابريله به او سلام مى‏كند، در چشمانش خيره مى‏شود و مؤدبانه از او مى‏پرسد آيا او همان خانمى است كه هشت سال پيش ديده است؟ نينا با اعتماد به‏نفس مى‏گويد كه او هم گابريله را مى‏شناسد. گابريله درباره ازدواج و خوشبختى مى‏پرسد و از جزئيات شبى حرف مى‏زند كه در خانه آنها گذرانده بود. نينا حس مى‏كند گابريله مى‏خواهد او را مقصر جدايى‏شان بداند. دلش مى‏خواهد از مكنونات باطنى و انتظار چند ساله‏اش حرف بزند، ولى از ترس تشديد غم او، چيزى نمى‏گويد. در عين‏حال فكر مى‏كند با پنهان كردن گذشته‏اى كه همواره با خاطره گابريله همراه بوده، مى‏تواند از او انتقام بگيرد. او با گفتن حرف‏‌هاى موذيانه سبب سرفه شديد او مى‏شود. از او مى‏ترسد ولى با ديدن دستمال خونينِ بعد از سرفه، دلش به‏رحم مى‏آيد و مى‏گويد هرگز او را فراموش نكرده بود. پس از خداحافظى، نينا به گريه مى‏افتد. حس مى‏كند به‏خاطر ملاقات با گابريله به شوهرش خيانت كرده است. در سه روزى كه توفان باد مانع از خروج آنها از خانه شد، به‏خاطر تعريف نكردن جريان ملاقات با گابريله، خودش را فريبكار مى‏داند و سعى مى‏كند اين احساس را با دليل و برهانى رمزآميز براى خود توجيه كند. اين توجيه به شكل “گوش دادن به حرف‏هاى گابريله براى تسكين روح او، آمرزش آن و صعودش به‏سوى خدا و پنهان كردن‏شان از شوهر به‏دليل نّيت صواب”، نمود پيدا مى‏كند. حتى تصور مى‏كند كه مقدس نبودنش را با كارى نيك براى رسيدن به خدا جبران مى‏كند. نينا از طريق ماريزا مى‏فهمد كه حال گابريله خيلى بد است. ماريزا عيادت از او را صواب مى‏داند. نينا خيلى با خود جدال مى‏كند، ولى نمى‏رود. در بازگشت خود را محكم به شوهرش مى‏چسباند و مى‏گويد قصد داشت به ديدن آن مرد بيمار برود. شوهرش مى‏گويد لزومى ندارد كه به‏خاطر تمام بدبخت‏هاى جهان، غصه بخورد. وقتى نينا از بدبختى او حرف مى‏زند، شوهرش با اين عبارت كه “شفقت و عشق فقط يك قدم با هم فاصله دارند” (ص 85) به او مى‏گويد “نكند عاشق آن لولو سر خرمن شده باشى؟” و نينا با گفتن اين‏كه “هنوز خيلى زود است كه به تو خيانت كنم.” (ص 85) پاسخش را مى‏دهد. چند روز بعد، شوهرش به‏سمت شهردار انتخاب مى‏شود. تصميم مى‏گيرند در دهكده بمانند. نينا سعى دارد به‏خاطر پرهيز از ديدن گابريله، به‏تنهايى از خانه خارج نشود. ماريزا مى‏گويد عيادت از بيمار يكى از دستورات دين است و از نينا مى‏خواهد به ملاقات او برود. ولى نينا امتناع مى‏ورزد. شبى كه مردم ضيافتى براى شهردار جديد برگزار مى‏كنند، نينا تصميم مى‏گيرد كمى در ساحل گردش كند. طى راه گابريله را مى‏بيند كه تنها و غمگين روى يك صندلى راحتى در بالكن نشسته است. نزد او مى‏رود و زمانى كه مى‏خواهد با او دست بدهد، گابريله او را به داخل مى‏كشد. چشم‏هاى مرده گابريله لحظه‏اى زنده مى‏شوند، چهره تكيده‏اش به هيجان مى‏آيد و از اين‏كه نينا به ديدنش آمده است تشكر مى‏كند. نينا سعى مى‏كند او را دلدارى دهد، ولى گابريله با نگاهى وحشى به او نزديك مى‏شود و نينا تا نفس او را بر گيسوان خود احساس مى‏كند، عقب مى‏كشد و مى‏گويد قصد داشت مثل يك خواهر به ديدن او بيايد و به او بگويد چه‏قدر دوستش داشته و منتظرش مانده است تا با گفتن اين حرف‏ها، سبب تسكين جسم بيمار او شود، ولى حالا متوجه شده كه اشتباه كرده است. مى‏خواهد برگردد كه گابريله بازوى او را مى‏چسبد و او را روى نيمكت مى‏نشاند و با التماس از او مى‏خواهد كه بماند و با اين حرف كه تشنه عشق است از او مى‏خواهد جرعه‏اى زندگى به او ببخشد. سپس سعى مى‏كند به زور او را ببوسد. نينا او را كنار مى‏زند و با فرياد كمك مى‏طلبد. فانتى وارد مى‏شود و با ورود او گابريله، نينا را رها مى‏كند. نينا با چهره‏اى خندان و آرام به ضيافت مى‏رود. بعد از صرف غذا و سخنرانى‏ها، خاطره گابريله به ذهن نينا هجوم مى‏آورد. پس از ميهمانى و بازگشت به خانه، شوهرش يك‏باره شروع به صحبت مى‏كند و نينا پى مى‏برد كه او از همان روز اول به وابستگى گابريله با نينا پى برده است و از اين‏كه نينا واقعيت را به او نگفته، ناراحت شده است. نينا با غرور، ناراحتى او را بى‏مورد مى‏داند و مى‏گويد اين اوست كه بايد ناراحت باشد، زيرا جواب نيكى خود به يك بيمار را با اهانت گرفته است. سپس به شوهرش اطمينان مى‏دهد كه درستكار بوده است و از وقتى كه با او ازدواج كرده، ديگر به گابريله اعتنايى نكرده است و فقط به‏خاطر حال بيمار، پيش از ضيافت به ديدن او رفته است. چون حس مى‏كند شوهر حرف‏هايش را باور نمى‏كند، به گريه مى‏افتد. شوهر مى‏گويد در اين مدت او را آزاد گذاشته است تا ببيند چه رابطه‏اى با گابريله برقرار مى‏كند و پيش‏بينى مى‏كرد نزد گابريله برود. به‏همين دليل هم فانتى را دنبال او مى‏فرستد، زيرا مطمئن بود كه گابريله سعى كرده است با جلب شفقت نينا او را به دام بكشاند. با اين حرف‏ها نينا احساس مى‏كند كه قسمت خبيث و خودپسند وجودش “آن قسمتى از قلب كه خيال مى‏كرد دارد خوبى مى‏كند و درعوض بدى را بذرافشانى مى‏كرد” (ص 132) جان داد و مُرد. صبح روز بعد فانتنى مى‏آيد و نينا را از مرگ گابريله مطلع مى‏كند. نينا حس مى‏كند “به حقيقتى نورانى، پر از فضا و پر از آسودگى خيال و شادى” (ص 134) پا گذاشته است و از اين خبر خوشحال مى‏شود.
شخصيت نينا در طول داستان سرزمين باد مدام نگارنده را ياد اين گفته بلز پاسكال مى‏انداخت كه “شهوت، اعم از واقعى يا دروغين، قادر است روح را نيز مسّخر كند. چه اهميت دارد كه اين شهوت دروغين باشد، مهم اين است كه واقعى پنداشته شود.” زيرا نينا با تظاهر به اين امر كه مى‏خواهد صواب كند و به‏خاطر رضايت خدا كار نيكى انجام دهد، درواقع به تمايل خودخواهانه خود پاسخ مى‏دهد - يعنى ابراز عشق به گابريله و مصاحبت با او. ضمير ناخودآگاه نينا خطا بودن اين عمل را با

ظاهراً خانم دلدا شيوه كار سرراستى داشت و در بيشتر آثارش نمى‏توانست يا نمى‏خواست انرژى داستانى‏اش را روى شخصيت‏هاى متعدد پخش كند.
ايجاد “تصور خيانت به شوهر و فريبكارى” به او يادآور مى‏شود، اما نينا تلاش مى‏كند با “دليلى مرموز” توجيه‏اش كند. گرچه او انسانى نيست كه مجموعه بدى‏هايش بيشتر از خوبى‏هايش باشد، اما مثل هر انسانى، در پاره‏اى موارد سست‏عنصر و ضعيف است؛ يكى در برابر قدرت وسوسه مى‏شود، دومى در برابر ثروت، سومى در مقابل زيبايى و شهوت و چهارمى شهرت و پنجمى چه بسا در برابر همه اينها. هيچ‏يك از انسان‏هاى عادى، حتى نينا- “اين موجود درستكار و خوش‏طينت” - معصوم نيست. بنابراين گرچه مدتى در برابر اغواى ديدار گابريله مقاومت مى‏كند، اما عاقبت به آن تن مى‏دهد و زمانى‏كه با سقوط روحى خود - كه به “متعالى بودنش” معتقد است - روبه‏رو مى‏شود ، هوشيارى همسرش او را نجات مى‏دهد و نيت شوم گابريله و همچنين تمايل خود نينا را “آن چنان كه هست” نمايان مى‏كند.
از سوى ديگر گابريله، اين مرد باهوش و هوسباز، هنوز فكر مى‏كند در يك جشن بالماسكه است؛ با اين تفاوت كه در اين “جشن جديد” او نقش بيمارى تكيده و نزار را بازى مى‏كند. گرچه نقشش حقيقى است، ولى اين نقش به او فرصتى مى‏دهد كه در آخرين روزهاى زندگى‏اش با محكوم كردن نينا و مسبب خواندن او به عامل اصلى سقوط زندگى خود، مجالى پيدا كند تا هوس‏هايش را ارضا كند؛ هوس نوازش و بوسيدن دخترى كه زمانى با اشتياق زياد به او نگاه كرده بود و او با سپردن خود به هوس‏هايى تند و زودگذر او را از ياد برده بود.
بادهاى داستان نماد عشق خام و زودگذر دوران نوجوانى و تزلزل شخصيت انسان‏ها در اين سنين است؛ تزلزلى كه نمايانگر علاقه‏مندى‏هاى ناگهانى به چيزهايى مشخص و بريدن ناگهانى‏تر از آنها و دگرگونى‏هاى باز هم ناگهانى به دلبستگى‏هاى نو است. در مورد نينا اين تزلزل در مطالعه كتاب، رها كردن آن، بدگمانى به مردها و خوش‏بين شدن بعدى او تجلى پيدا مى‏كند. تزلزلى كه تنها به‏وسيله قدرتى معقول مهار مى‏شود. اقتدار و متانت همسرى كه روح او را همچون حضرت مريم پاك مى‏داند و بدون ايجاد فشار و جبر، و تنها با تكيه بر عشق پاك خود از او محافظت مى‏كند. درواقع گابريله با غفلت از اين نيرو، فكر مى‏كند كه به‌‏راحتى مى‏تواند نينا را به‏سوى خود بكشاند.
خباثت گابريله در همزمانى مرگ او با مرگِ “بخش خودپسند و خبيث قلب نينا”، آشكار مى‏شود؛ مرگى كه تولدى مجدد را در فضايى پاك و نورانى براى او همراه مى‏آورد.
تنها شخصيت داستان كه مى‏توان گفت به‏طور نسبى خوب برساخته شده است، خود نينا (و تا حدى گابريله) است، بقيه نقش شخصيت فرعى پيدا مى‏كنند. ظاهراً خانم دلدا شيوه كار سرراستى داشت و در بيشتر آثارش نمى‏توانست يا نمى‏خواست انرژى داستانى‏اش را روى شخصيت‏هاى متعدد پخش كند. از سوى ديگر تشبيهات، استعاره‌‏ها، نمادها و تمثيل‌‏ها گاه از متن خارج مى‏شوند و زمانى كاملاً سانتى‏ماليستى مى‏شوند. مانند “از خدا خواستم كمكم كند، او هم خود را از ميان خلاء چشمان آن مرد نابينا به من نشان داد.” در صفحه 111 يا “من قلب خود را در خانه شما جا گذاشتم” در صفحه 106 يا “دستان ما جدا شد. قلب‏‌هاى‏مان نيز ظاهراً جدا شدند.” و “چشمانش مانند دريچه‏هاى قلب او باز است.” در صفحه 7 و چند ده نمونه ديگر كه در قالب يك متن جدى نمى‏گنجند. دلدا موضوع‏هاى خوبى از تاريخ و اجتماع مى‏گرفت و به داستان تبديل مى‏كرد، اما متاًسفانه همين آرايه‌‏هاى مصنوع و نيز زبان و تكنيك انتخابى، اجازه ندادند كه در حد و اندازه كسى همچون ناتاليا گينزبورگ ظاهر شود. ترجمه اثر نيز زير سؤال است. ساختار نحوى اِشكال اساسى دارد و كاربرد كلمه‏هاى منسوخ و غيرداستانى زياد ديده مى‏شود. متن آكنده از تركيب‌‏هايى همچون “يك حالت شومى”، “در حين” و “در خلال” است. ظاهراً هيچ ويرايشى روى ترجمه صورت نگرفته است.




 

یادداشت

توفان درون، آرامش برون

اشاراتي شوق‌انگيز به پدرو پارامو

بيان، هنر متقاعد كردن مخاطب است

شعر

داستان

بگذارید دراین کشت زار گریه کنم

وقتی که واژگان پرواز می کنند

فارغ از بار سنگین گذشته

از حسادت تا شفقت
اشعار عاشقانه وحشی

معرفی کتاب

ارتباط با ما