با احترام به مترجم باهر و بهگزين: احمد
گلشيري
و همداستان با نويسنده ساکت و متفاوت: حسين مرتضائيان آبکنار
«من به کومالا آمدم چون به من گفتند که پدرم، پدروپارامو نامي،
اينجا زندگي ميکرد ...»
چگونه ممکن است کتابي را گشود و شروعي چنين شگفتانگيز، قدرتمند و
فراتر از انتظار را حتي فقط تا همين حد خواند و همچنان ادامه نداد؟
کدام اهل کتابي را که به شکل حرفهاي داستان و بالاخص رمان
ميخواند، از آن گريزي است؟
چهار هزار سال و شايد حتي از آن ديرتر ادبيات شفاهي و کتبي پيوسته
آموختهاند که پدر موجودي است شناخته و آشنا. عادت هزارهها در عمق
جان ما چنان ريشه دوانده است که هرگز به صرافت نميافتيم تا به نقش
پدر ترديد روا داريم. اگرچه گاه زندگي را بازي بيابيم. گيرم يک
بازي ناگزير که به تعبير "بيدل" بر گردنمان افتاده است، اما حتي
در قصههامان هم پدر پيوسته پدر است. پدري که گاه اگرچه همچون
سهراب او را نديدهايم، وليکن ميدانيم که رستم نامي است. تهمينه
همه چيز را گفته است. حتي از اين هم مسلمتر: همه ميدانند.
اما در اينجا، در رمان خوان رولفو، پدر، پدروپارامو است. نه تنها
هرگز او را نديدهايم که هيچ هم نميشناسيمش. اگرچه دولورس يا
دولوریتاس مادر از او چيزهايي گفته باشد، اما گويا خود دولورس هم
هيچ نشاني از پدر جز توهم براي پسرش به ميراث ندارد. او بيش از هر
چيز از دست پدرو پارامو عصباني است. او هرگز فرصت نکرده تا پدر
فرزندش را به درستي
بشناسد.
داستانهاي معدودي هستند که در همان يکي دو سطر نخست، آغازي چنين
تاملبرانگيز داشته باشند. تعبير غافلگيرانه تعبيري سخيف است؛
وليکن پارادوکسي است بسيار هنرمندانه و کاملا حساب شده. وقتي
ميگوييم فلاني نامي، يعني اينکه از فلاني چيز اندکي يا نه، تنها
نامش را ميدانيم، همين و بس، اما اين فلاني هميشه و در همهجا هر
کسي بوده، الا خانواده، الا پدر. و حالا در اينجا فلاني پدر است:
«پدرم، پدرو پارامو نامي»!
خوان پرسيادو که ازقضا نام کوچک نويسنده را نيز دارد، به مادرِ در
حالِ احتضارش قول ميدهد همين که از دنيا رفت، به ديدن پدرو پارامو
برود. پيش از آن، مادر به او گفته: «چيزهايي که مال ما نيست از او
درخواست نکن. فقط دنبال چيزهايي باش که ميبايست به من ميداد و
نداد. کاري کن تا شرمنده شود که ما را ترک کرده.»
خوان پرسيادو نخست قصد نداشته به قولش وفا کند اما بعد حرفهاي
مادر آنچنان مشغولش کرده که به هيچ چيز ديگري فکر نميکرده. حتي
خوابش را ميديده و کار به آنجا کشيده که فکر پدرو پارامو خواب و
آرام از او ربوده. براي همين به کومالا آمده.
سرراهش به کومالا در لوسانکوئنتروس «جايي که سه يا چهار راه به
هم ميرسيد» به مردي با الاغهايش برخورد ميکند. خوان رولفو
استادانه پيش از آنکه از هويت و حتي وجود صاحبالاغها چيزي بگويد؛
ناگهان بخشي از گفتگوي او را با خوان پرسيادو در داستان ميگنجاند
که گويي تاکيدي است مبهم به شبحوارگي او:
«اسم روستاي آن پايين چيست؟»
«کومالا، آقا.»
«واقعا آنجا کومالاست؟»
«بله، آقا.»
«پس چرا مثل شهر ارواح است؟»
«مردم اينجا روزگار بدي داشتهاند، آقا.»
در ابتدا ما نميدانيم خوان پرسيادو با چه کسي گفتگو ميکند. وليکن
از لحن گفتگو و تکرار کلمه «آقا» تو گويي نه تنها به فرودست بودن
مرد که حتي تا حدودي به سر و وضع و شيوه لباس پوشيدن سادهاش پي
ميبريم. رولفو درباره صاحب الاغها بهطور مستقيم چيزي نميگويد،
اما با بهرهگيري مقتصدانه از کلماتي چنين اندک، چنان شخصيت
سايهوار او را ميپروراند که ما به خوبي ميشناسيمش. صاحب الاغها
از خوان پرسيادو ميپرسد: «چرا به کومالا ميرويد؟»
«ميخواهم پدرم را ببينم.»
صاحب الاغها فقط ميگويد: «اهوم.»
...
«پدرتان چه قيافهاي دارد؟»
«نميدانم، همينقدر ميدانم که اسمش پدرو پاراموست.»
«اهوم.»
صاحب الاغها اين کلمه را طوري به زبان ميآورد که گويي آه ميکشد.
خوان پرسيادو ميگويد: «يعني به من گفتهاند اسمش پدرو پاراموست.»
و ميشنود که صاحبالاغها دوباره ميگويد: «اهوم.»
پيشتر، گويا در همان لوسانکوئن تروس، خوان پرسيادو در نخستين
لحظه برخوردش با صاحب الاغها از او پرسيده بود: «کجا ميرويد؟»
با اشاره دست گفته بود: «آنطرف، آقا.»
«ميدانيد کومالا کجاست؟»
«من خودم به کومالا ميروم.»
تا اينکه سرانجام در تسلسل پيچدرپيچ داستان، صاحب الاغها
ميگويد: «پدرو پارامو پدر من هم هست.»
ناگهان گويي در اوج ابهامي فزاينده، سنگيني سکوت شکسته ميشود. اين
صحنه گفتگو بلاشک يکي از حساسترين و کليديترين صحنههاي بخش
آغازين رمان به حساب ميآيد.
اما اگر هر نويسنده ديگري غير از خوان رولفو با تمامي تجربياتِ
پسِ پشتش ميبود، اين صحنه را چگونه از کار درميآورد؟ به مجرد
اينکه صاحب الاغها ميگفت: «پدرو پارامو پدر من هم هست» شايد از
حيرت خوان پرسيادو در برابر برادرش، اين برادر نويافتهاش، دوستتر
داشتيم که بدانيم.
اما رولفو در ادامه فقط مينويسد: «يک دسته کلاغ در آسمان بيابر
پرواز ميکردند و ميخواندند: قار، قار، قار.» و اينچنين حيرت ما
نيز به هراس مبدل ميشود، اما نه، اين گروتسکي از آميزش حيرت و
هراس است.
بخش پاياني بند نخست داستان با گفتگويي همراه است که همچنان به
رازوارگي کومالا دامن ميزند:
«نگاه کنيد، آن کوه را ميبينيد، آن يکي که مانند مثانه خوک است؟
خوب، آنجا را نگاه کنيد. گردنه آن کوه را ميبينيد؟ حالا به آن طرف
نگاه کنيد. آن کوه را ميبينيد که آن طرف است؟ خوب، اينها همه
مديالوناست، هرچه ميبينيد. و همهاش ملک پدرو پاراموست. او پدر
ماست، اما ما کف اتاق، روي يک تکه حصير، به دنيا آمديم. خندهآور
اين است که خودش تکتک ما را غسل تعميد داده است. شما را هم غسل
تعميد داده، نداده؟»
«خبر ندارم.»
«جايتان توي جهنم است.»
«چي گفتيد؟»
«گفتم، ديگر داريم ميرسيم، آقا.»
«ميدانم، اما روستا را چه ميگوييد؟ انگار کسي تويش نيست.»
«ظاهرش را نبينيد، همين است که گفتيد، ديگر کسي آنجا زندگي
نميکند.»
«پدرو پارامو چي؟»
«پدرو پارامو سالها پيش مرده.»
جين فرانکو در کتاب" فرهنگ نو آمريکاي لاتين" مينويسد: «پدرو
پارامو نشانه و مظهر مکزيکي است که امروزه از آن نشاني نيست و تنها
در خاطرهها باقي مانده است. راوي داستان، يکي از فرزندان بيشمار
پدرو پارامو (که به تعبيري همه مردم مکزيک فرزندان وياند) در
جستجوي پدر به دهکده کومالا ميرود اما در آنجا از مرگ او باخبر
ميشود. اکنون زندگي پارامو را تنها از طريق يادآوري خاطرات و
گفتگوي مردگاني که هنوز در فضاي دهکده پراکندهاند ميتوان ساخت و
پرداخت. به کمک
شيوه نگارش رولفو و استفاده مقتصدانهاش از کلمات رشکبرانگيزاست. وي حتي
گفتگوها
را چنان باشکوه و در همان حال صميمي ضبط ميکند و بر صفحه سپيد ميچيند که
بياغراق ويژه نويسندهاي چون اوست
همين خاطرات و گفتگوهاست که خواننده با زندگي
پارامو، وقايعي که بر او گذشته و تسلط و نفوذش بر دهکده آشنا
ميشود. زمان با مرگ پارامو پايان مييابد، مرگي که درست پس از
انقلاب روي ميدهد. پارامو که مظهر مکزيک است با افول آفتاب
اقتدارش به قتل ميرسد درست به همانگونه که مکزيک کهن رو به
انقراض مينهد. صناعتي که در اين اثر به کار رفته، فيالمثل،
مکالمات غريب مردگان، نه تنها به داستان کيفيتي غيرواقعي ميبخشد
بلکه بر ايراد احتمالي خواننده به قهرمان کتاب نيز راه ميبندد.»
ماريو بارگاس يوسا که معتقد است خوان رولفو نويسنده مکزيکي تجربه
مستقيم فرهنگ سرخپوستي را داشته است، ميگويد: «در اين داستان
خواننده در اواسط کتاب درمييابد که همه قهرمانانش مردگانند. وجود
تخيل، سحر و جادو شيوهاي براي روگرداني از واقعيتهاي اجتماعي
نيست بلکه به عکس وسيله ساده و ناگزيري است براي نمايش دادن فقر و
غم زندگي دهقانان روستاي کوچکي در خاليسکو.»
شاعر شيليايي، پابلو نرودا هم تاکيد ميکند: «فراموش نکنيم که خوان
رولفوي مکزيکي عليرغم سکوت و آثار اندکش، ازجمله نويسندگان مهم
قاره ماست.»
در حالي که لسلي لوئيس به صراحت و قطعيتي شایان توجه اذعان ميدارد
که: «پدرو پارامو را، به راستي، ميتوان يکي از پنج رمان ماندني
قرن بيستم به شمار آورد.» اکتاويو پاز شاعر مکزيکي در گفتگويش با
ريتا گيبرت و در ارتباط با عظمت نويسنده خجول و خاموش هموطنش به
موضوعي اشاره ميکند که بسي بيشتر براي ما فارسي زبانها مايه غرور
است: «رولفو يکي از بنيانگذاران ادبيات نوين اسپانيايي آمريکايي
است. مترجم فرانسوي رولفو که خود در ادبيات ايران دستي تمام دارد،
به من ميگفت که پدرو پارامو او را به ياد بوف کور رمان بزرگ
نوگراي فارسي که آن همه مورد تحسين آندره برتون قرار گرفت،
مياندازد.»
با اين همه، زماني که ما هموطنان صادق هدايت، پدرو پارامو را
ميخوانيم، گاه حتي به گونه غريبي با ترکيبها و جملاتي برخورد
ميکنيم که بيش از آنکه نوعي توارد به حساب آيد، انگار انتحالي است
به سياق همان بهرهاي که خود هدايت از عبارات راينر ماريا ريلکه در
بوف کور برده است.
به عنوان مثال، وقتي در همان صفحات نخستين پدرو پارامو ميخوانيم:
«شلاق بر گرده الاغها نواخت، هرچند نيازي نبود، چون آنها پيشاپيش
ما از سراشيب پايين ميرفتند» (ص 20)، ممکن است به ياد عبارت «شلاق
در هوا صدا کرد، اسبها نفسزنان به راه افتادند» (صص 46-50-55)
بيفتيم که دقيقا سه بار در جاي جاي بوف کور به شکل موکدي تکرار
ميشود. همچنين زماني که در پدرو پارامو ميخوانيم: «چيز ديگري
نداريم. چيزي توي خانه به هم نميرسد.» (ص 88)،به عبارتي بينديشيم
که دو بار در بوف کور آمده است: «اگرچه ميدانستم که در خانه چيزي
به هم نميرسد» (ص 17) و در جاي ديگر با اندکي تغيير: «اگرچه
ميدانستم که هيچچيز در خانه به هم نميرسد» (ص 32).
بهطور قطع نميتوان چنين نتيجه گرفت که اين مشابهات از جنس انتحال
است، چراکه نخستين ترجمه بوف کور يعني ترجمه فرانسوي آن گويا در
اوايل دهه پنجاه ميلادي توسط روژه لسکو فرانسوي صورت گرفته و
دي.پي.کاستلو تازه در اواخر همان دهه (1957) آن را از فرانسه به
انگليسي برگردانده بود. حال آنکه پدرو پارامو در سالهاي 1953 و
1953 نوشته و در 1955 براي نخستينبار منتشر شده است.
بدينترتيب زماني که آقاي جمال ميرصادقي در گفتگو با مجله آدينه
شماره 63/62 مهر 1370 اظهار داشته بود: «گفتهاند که خوان رولفو
بنيانگذار ادبيات مدرن آمريکاي لاتين در نوشتن پدرو پارامو از بوف
کور تاثير پذيرفته» شايد بر خطا بود. چرا که ترجمه انگليسي بوف کور
دو سال بعد از انتشار پدرو پارامو صورت گرفته است، اما اينکه آيا
ترجمه فرانسوي بوف کور به محض انتشار از اروپا تا مکزيک به دست
خوان رولفوي اسپانيولي زبان – که البته نخستين سالهاي تحصيلش را
در کودکي در مدرسه راهبههاي فرانسوي گذرانده – رسيده باشد، باز
هم احتمالي بسيار ضعيف است.
اشتباه ميرصادقي شايد از آنجا ناشي شده باشد که وي به تعجيل از
همان گفته معروف اکتاويو پاز برداشتي بهزعم خويش داشته است. حال
آنکه قول پاز در اين مورد کاملا صريح و روشن است.
مورد ديگري هم که براي خوانندگان موشکاف و شيفته جزئيات در رمان
پدرو پارامو ميتواند جالب به نظر برسد، شروع عجيب يکي از بندهاي
کتاب است. چنانچه پدرو پارامو را که تکهتکه نوشته شده، در نظر
بگيريم و مثلا هر تکه را يک بند بخوانيم، کل کتاب از حدود 57 بند
تشکيل شده است.
در اين ميان، بند سي و سوم اينچنين شروع ميشود: «سالهاي سال بعد
پدر رنتريا هنوز شبي را به ياد ميآورد که سختي تختخوابش نميگذاشت
خواب به چشمش برسد و او را از خانه بيرون راند. شبي بود که ميگل
پارامو مرد...»
همچنان که ميدانيم مشهورترين رمان آمريکاي لاتين يعني "صد سال
تنهايي" تقريبا با همين کلمات و همين ضرباهنگ شروع ميشود: «سالها
سال بعد، هنگامي که سرهنگ آئورليانو بوئنديا درمقابل سربازاني که
قرار بود تيربارانش کنند ايستاده بود، بعدازظهر دوردستي را به ياد
آورد که پدرش او را به کشف يخ برده بود...»
آيا مارکز شروع رمان معروفش را از پدرو پارامو وام گرفته است؟ گيرم
در ادامه فلفل و نمک مارکزي بدان افزوده و به شيوه خود استادانه آن
را ورز داده باشد.
و يک مطلب ديگر: شيوه نگارش رولفو و استفاده مقتصدانهاش از کلمات
رشکبرانگيزاست. وي حتي گفتگوها را چنان باشکوه و در همان حال
صميمي ضبط ميکند و بر صفحه سپيد ميچيند که بياغراق ويژه
نويسندهاي چون اوست. يکجا
گفتگو در گفتگوي بسيار مبتکرانهاي در
پدرو پارامو هست که آدم دوست دارد مکرر آن را چونان شعري، بلند
بلند بخواند و به نوعي لذت غريب برسد: «هميشه از پدرو پارامو بدش
ميآمد. "دولوریتاس! گفتهاي صبحانه مرا آماده کنند؟" و مادرت پيش
از طلوع آفتاب بيدار ميشد تا آتش روشن کند. گربهها بيدار
ميشدند، يک گله گربه، و به دنبالش به اينسو و آنسو ميرفتند.
"دونيا دولوریتاس!"
«خوب است مادرت چند بار اين را شنيده باشد؟ "دونيا دولوریتاس، من
اين را نميخورم، سرد شده است." چند بار؟ و حتي با اينکه بدتر از
اينها را شنيده بود آن چشمهاي گيرايش بر هم فشرده ميشد.» (ص 39)
دريغم ميآيد که در پايان اين يادداشت به مسالهاي اشاره نکنم که
اگرچه شايد چندان مهم به نظر نرسد، اما اختصاصا به پدرو پارامو اين
رمان محبوب ما مربوط است. چاپ دوم ترجمه اين کتاب همراه با
تجديدنظر توسط نشر فردا انتشار يافت، اما متاسفانه يک جمله ظاهرا
در حروفچيني مجدد براي چاپ دوم از قلم افتاده است. از مقايسه دو
صفحه 96 از چاپ اول و 168 از چاپ دوم معلوم ميشود که عبارت زير در
چاپ اول بوده اما در چاپ دوم سهوا نيامده است: «چند بار مجبور شده
بود از جيب خودش مايه بگذارد تا آنها را ساکت کند؟» و البته کاملا
واضح است که حذف اشتباهي اين جمله ربطي به تجديدنظر نداشته است.
بعدالتحرير:
ارجاعات به صفحات رمانهاي ياد شده مربوط به چاپهاي زير است:
- پدرو پارامو پارامو، ترجمه احمد گلشيري، چاپ دوم، نشر فردا، 1371
- بوف کور، چاپ دوازدهم، کتابهاي پرستو (جيبي)، 1348.