عکسی از پارک

 

آراز بارسقيان

سرما از خواب بيدارش کرد. به ساعت روميزی کنار تختش نگاه کرد، عقربه ی کوچک ساعت تا هفت کمی فاصله داشت. پاهايش را کشيد زير پتو. اما سرما از اطراف پتو تن لختش را آزار می داد. پتو را طرفی زد و بلند شد. پنجره نيمه باز را بست و دست‌هايش را بالای شوفاژ گرفت. روی تخت دراز کشيد. دست‌هايش را پشت سرش قلاب کرد و به عکس بزرگ منظره‌ی برفی خيره شد. دوباره پای پنجره رفت و به خيابان برفی نگاه کرد.
آبی به صورتش زد و مسواکش را خيس کرد.
ليوانی شير نوشيد.
دوربين را از روی کمد برداشت و در کيفش گذاشت.
شالی از کشو بيرون آورد. کاپشن را از جا راختی برداشت. بند پوتين را انقدر کشيد تا مطمئن شود محکم شده.
پارک روبروی خانه‌شان يکدست سفيد شده بود. از هر طرفی می‌شد وارد پارک شد. به اطراف نگاه کرد. فقط پسر بچه ای کنار خانه ای با کيفی که در دستش سنگينی می‌کرد ايستاده بود. همان طور که ايستاده بود دوربين را بيرون آورد و از دريچه اش به پارک نگاه کرد. ماشينی به آرامی داشت از کنار خيابان می گذشت. متوجه ی ماشين و لاستيک‌هايش که روی برفها خط می‌انداختند شد. باز از دريچه‌ی دوربين نگاه کرد. درخت‌ها در کادر می‌افتادند، اما چند ماشين پارک شده در اطراف و رد آن ماشين پشت و کنار درخت‌ها و پارک کادرش را به هم می‌زد. طرف پارک رفت. چند قدمی که در پارک گذاشت ايستاد و به رد پاهايش نگاه کرد.
از کنار خيابان به بالای پارک رفت.
بالای پارک ايستاد و از دريچه نگاه کرد. مردی با پوتين‌های لاستيکی بزرگ و لباسی سبز از پايين به او نزديک می شد. مرد به گوشه ی از پارک رفت. دستش را در برف‌ها گرداند و در بزرگ آبی رنگی را باز کرد و خودش به داخلش رفت.
صدای غار غار کلاغ‌ها را شنيد. ديد دو کلاغ روی درختی که شاخه هايش خم شده نشسته‌اند. گلوله ی برفی درست کرد و پرت کرد طرفشان. کلاغ‌ها پريدند و شاخه‌های درخت راست شدند و تمام برف روی شاخه‌ها زمطن ريخت. به اطراف پارک نگاهی انداخت. پسر بچه ديگر جلوی در خانه نبود. به گوشه‌ای ديگر پارک نگاه کرد. آنجا رفت و دوربينش را تنظيم کرد. صدای از پشت سرش شنيد:
« برف پارو می‌کنيم.»
« برفيه، برف!»
دو مرد با پاروهای بزرگی که بر دوش داشتند از کنارش گذشتند. يکيشان درست از وسط کادرش رد شد. او هم ايستاد و آن‌ها را تماشا کرد.
از او دور شده بودند که پيرمردی از خانه اش بيرون آمد و آن‌ها را صدا کرد. آن‌ها هم راهشان را به طرف خانه‌ی پيرمرد کج کردند.
به گوشه‌ی ديگری از پارک رفت. آنجا هنوز ردی از انسان يا ماشينی نبود. کناری ايستاد و از دريچه ی دوربين نگاه کرد. وضوح تصويرش را تنظيم کرد. کيف دوربين را روی زمين گذاشت و زانو زد. انگشتش را روی دگمه‌ی دوربين که گذاشت، پای کوچکی در کادرش ظاهر شد. دستش لرزيد و کادرش به هم خورد و عکس را خراب کرد.
پای کوچک مال همان پسربچه بود که حالا داشت در پارک می‌دويد. پسر ديگری هم از آن طرف پارک به او پيوست. به آن‌ها نگاه کرد. بعد به پارک نگاه کرد. جای دست نخورده ای پيدا نکرد.
سری تکان داد و طرف خانه رفت.
در حياط را محکم بست و کنار درختی ايستاد. لگدی به درخت زد. آنقدر ضربه اش محکم بود که برف‌ها از روی درخت به سرش ريختند. از آن طرف صدای بچه‌ها که با خوشحالی سر و صدا راه انداخته بودند به گوش می‌رسيد. برف‌ها را از سرش تکاند. اين بار لگد آرام‌تری زد. ديگر برفی پايين نريخت.
از خانه بيرون رفت. بچه‌ها بيشتر شده بودند. دو تا از آنها می‌دويدند و خودشان را روی برفها ولو می‌کردند. بقيه گلوله‌های برفی به هم پرتاب می‌کردند. کارگر شهرداری از زير زمين پارک بيرون آمده بود و چای بدست داشت بچه ها را نگاه می‌کرد. صدای غارغار کلاغ‌ها را می‌شنيد. از خانه‌ی آن طرف خيابان هم تکه‌های بزرگ برف به کف خيابان می‌ريخت و ماشين‌های بيشتری از اطراف پارک می‌گذشتند.
دوربين را بيرون آورد و از دريچه‌اش به پارک نگاه کرد. لبخندی زد و طرف پارک رفت.

زمستان 1382






 

یادداشت

توفان درون، آرامش برون

اشاراتي شوق‌انگيز به پدرو پارامو

بيان، هنر متقاعد كردن مخاطب است

شعر

داستان

بگذارید دراین کشت زار گریه کنم

وقتی که واژگان پرواز می کنند

فارغ از بار سنگین گذشته

از حسادت تا شفقت
اشعار عاشقانه وحشی

معرفی کتاب

ارتباط با ما