سرشب سگها
فرهاد سلمانیان
یک روز صبح همان مردی که همیشه او را همراه یک سگ میدیدند، در راه
هر روزه به یکی از میدانهای شهر آمد و با صدای بلند فریاد زد:" ما
سگیم! ما سگیم! میتونیم پارس کنیم!"
بعد با صدای بلند پارس کرد. آن قدر پارس کرد که دیگر صدایش در نمیآمد. مردمی که دورش جمع شده بودند، به هم نگاه میکردند و بعد به
آن حیوان بیچاره.
بالأخره یک نفر از میان آن جمع گفت: "چرا کسی به حرفش گوش نمی ده؟"
و بعد شروع کرد به پارس کردن.
حالا ديگر آن سگ تنها نبود و سگ دیگری هم حرف او را تأیید میکرد.
یکی دو نفر دیگر هم از میان جمع جلو آمدند و با آن دو سگ پارس
کردند. سر شب نشده بود که سگهای نر و ماده و کوچک و بزرگ در تمام
شهر پرسه میزدند و صدای پارس شان همه جا را پر کرده بود.

|
|
|