سرشب سگ‌ها

 

فرهاد سلمانیان

یک روز صبح همان مردی که همیشه او را همراه یک سگ می‌دیدند، در راه هر روزه به یکی از میدان‌های شهر آمد و با صدای بلند فریاد زد:" ما سگیم! ما سگیم! می‌تونیم پارس کنیم!"
بعد با صدای بلند پارس کرد. آن قدر پارس کرد که دیگر صدایش در نمی‌آمد. مردمی که دورش جمع شده بودند، به هم نگاه می‌کردند و بعد به آن حیوان بیچاره.
بالأخره یک نفر از میان آن جمع گفت: "چرا کسی به حرفش گوش نمی ده؟" و بعد شروع کرد به پارس کردن.
حالا ديگر آن سگ تنها نبود و سگ دیگری هم حرف او را تأیید می‌کرد. یکی دو نفر دیگر هم از میان جمع جلو آمدند و با آن دو سگ پارس کردند. سر شب نشده بود که سگ‌های نر و ماده و کوچک و بزرگ در تمام شهر پرسه می‌زدند و صدای پارس شان همه جا را پر کرده بود.







 

یادداشت

توفان درون، آرامش برون

اشاراتي شوق‌انگيز به پدرو پارامو

بيان، هنر متقاعد كردن مخاطب است

شعر

داستان

بگذارید دراین کشت زار گریه کنم

وقتی که واژگان پرواز می کنند

فارغ از بار سنگین گذشته

از حسادت تا شفقت
اشعار عاشقانه وحشی

معرفی کتاب

ارتباط با ما