هفتاد و
دو
نجمه مولوی
به يك ليوان خالي همانقدر ميشود خنديد كه به يك خانه بيپنجره و
يا يك گربه بدون دم، خندهها از سر دردند و يا از تاسف.
ولي به تلفني كه هرگز زنگ نميزند ويا در خانهاي كه دير به دير
باز ميشود و پنجرههايي كه پشت دريهايش هميشه كشيدهاند و
ديوارهايي كه اينجا و آنجا آجرهايش ريختهاند اصلا نميتوان خنديد،
و به آدمي كه تكيه ميزند به عصايش و بستههاي كوچك دستش را
ميگذارد روي زمين تا كليد خانه را در آورد، هم نميشود خنديد.
حتي اگر در را كه باز كرد بلند بگويد من آمدم و لحظهاي به پژواك
صدايش توي گچبريهاي سقف گوش كند در را هم كه بست دوباره فرياد
بزند من آمدم و همه حرفهاي آمدم را بكشد. شاخه گل را بگذارد توي
گلدان، كيك كوچك مربايي را توي ظرف و بسته كادو پيچ شده كوچيك را
كنارش، بعد از جيبش عدد هفت و دو را در آورد وسط كيك فرو كند
هفتادودو را كه روشن كرد نگاه كند به سايه رقصان شعلهها روي
ديوار، تكيه دهد به پشتي صندلي و تصميم بگيرد تا شعلهها نميرند
چراغ را روشن نكند و همانطور خيره سايهها را نگاه كند و يكمرتبه
انگار چيزي يادش بيايد قرياد بزند تولدت مبارك
به هيچكدام از اين اتفاقها هرگز نميشود خنديد.

|
|
|