هفتاد و دو

 

نجمه مولوی

به يك ليوان خالي همان‌قدر مي‌شود خنديد كه به يك خانه بي‌پنجره و يا يك گربه بدون دم، خنده‌ها از سر دردند و يا از تاسف.
ولي به تلفني كه هرگز زنگ نمي‌زند ويا در خانه‌اي كه دير به دير باز مي‌شود و پنجره‌هايي كه پشت دري‌هايش هميشه كشيده‌اند و ديوارهايي كه اينجا و آنجا آجرهايش ريخته‌اند اصلا نمي‌توان خنديد، و به آدمي كه تكيه مي‌زند به عصايش و‌ بسته‌هاي كوچك دستش را مي‌گذارد روي زمين تا كليد خانه را در آورد، هم نمي‌شود خنديد.
حتي اگر در را كه باز كرد بلند بگويد من آمدم و لحظه‌اي به پژواك صدايش توي گچبري‌هاي سقف گوش كند در را هم كه بست دوباره فرياد بزند من آمدم و همه حرف‌هاي آمدم را بكشد. شاخه گل را بگذارد توي گلدان، كيك كوچك مربايي را توي ظرف و بسته كادو پيچ شده كوچيك را كنارش، بعد از جيبش عدد هفت و دو را در آورد وسط كيك فرو كند هفتادودو را كه روشن كرد نگاه كند به سايه رقصان شعله‌ها روي ديوار، تكيه دهد به پشتي صندلي و تصميم بگيرد تا شعله‌ها نمي‌رند چراغ را روشن نكند و همان‌طور خيره سايه‌ها را نگاه كند و يك‌مرتبه انگار چيزي يادش بيايد قرياد بزند تولدت مبارك
به هيچ‌كدام از اين اتفاق‌ها هرگز نمي‌شود خنديد.






 

یادداشت

توفان درون، آرامش برون

اشاراتي شوق‌انگيز به پدرو پارامو

بيان، هنر متقاعد كردن مخاطب است

شعر

داستان

بگذارید دراین کشت زار گریه کنم

وقتی که واژگان پرواز می کنند

فارغ از بار سنگین گذشته

از حسادت تا شفقت
اشعار عاشقانه وحشی

معرفی کتاب

ارتباط با ما