چاتورانگای
امیر حسین عسگری
کیسه مهره ها را روی صفحه بر گرداند.
-خوب بچین بازی کنیم.
- نه دیگه، این طور که تو صفحه رو گذاشتی برای خودت باید سفید
بچینی.
سیگارش را آتش زد و اولین حرکت را انجام داد. ساعتم را باز کردم.
انگشترم را از دستم در آوردم.عینکم را هم کنارشان روی میز گذاشتم.
مثل همیشه با بهترین واریانت سیاه، از نظر خودم، شروع کردم. هندی
شاه.
هما ن طور که فکر می کردم ناشی بود و هنوز به حرکت سیزدهم هم
نرسیده بودیم که پوزیسیونش رفته بود روی هوا.
دیگر پک های چند وقت یک بارش به سیگار به کام های 4،5 ثانیه ای
تبدیل شده بود. اگر کسی نمی دانست،با آن طرز سیگار کشیدن،فکر می
کرد از عملی های پارک است. در عوض من راحت تکیه داده و دست ها را
از عقب باز کرده بودم.
اول تفاوت،بعد یک رخ کامل، بعد وزیرو بعد یک سوار دیگر عقب افتاد.
برایم گرفتن مهره هایش مثل هورت کشیدن سوپ بود و حرکات بینش هم مثل
فوت کردن قاشق.
هر چه او بیش تر فسفر می سوزاند، من کمتر فکر می کردم و اصلا حواسم
به تنها چیزی که نبود، بازی بود .
در حالت کما هم او را می بردم.
در ذهن من دو نفر که خودم بودندجلوی هم نشسته و باز خودم هم
میاندارشان بودم.
از اولی که: میبینی وزیرشو گرفتم با ملکه سیاه هم تا چند حرکت دیگه
ماتش میکنم.
واز دومی: اینا درست ولی توی شاعری و خوب شعر گفتن اون دو تا از یک
خالن ، پیک.
-خا تون که مظهر درخشندگی سیاهه، بایدم پیک باشه. اما خاله منم
دله.
-توی بیدل همین نقطه ضعفته. اصلا تو بازی رو اشتباه انتخاب
کردی.باید به جای بیدل حکم بازی میکردی.
- من از خودم مطمئنم همه امتیازا رو می گیرم. فقط دارم برای کتی
بازی می کنم.
- دستت درسته تو خال خودت ،دل، قبول. اما با بی بی پیک چی کار می
کنی.
- این دست شطرنج هم برای مشخص شدن همینه . تکلیفو مشخص می
کنه.گیریم آس و شاه پیک هم دستش باشه، ولی بی بی خیلی رنده معلوم
نمی کنه دست کی می افته.اصلا من که دارم شطرنجو می برم. ببین!مات
در چهاره.
-درست اما قانون شطرنج وحشیه مثل سیاه مردمک چشمش وقتی عصبانی زل
می زنه. تو هم قانون شطرنجو خوب میدونی. هیچ وقت دو تا خونه ی کنار
دست هم نمی تونن سیاه باشن. یه سفید یه سیاه. ناشی وحرفه ای هم
نداره. قانون قانونه.
-اما شانسی به اون سفید افتاد که اول، بازی رو شروع کنه.تازه همینم
که من دارم می برم.
-تو مگه نمی گی که آس و شاه پیک تکلیف بی بی رو معلوم نمی کنه. پس
به رندی خاتون اعتماد کن.
-آخه اگه الان شطرنجو بهش ببازم انگار که از بازی با خاتون ترسیدم.
-چطور اینو می بینی، اما نمی بینی که داری سر عشقت بازی می کنی،
واست افت نداره. تازه اگه اینم بهش ببازی دور بعد حریف اصلیش با
مهره سیاه، خاتونه. تو مثل یه استاد بزرگ برو بازیشون رو نیگا کن.
به خاتون که اعتماد داری؟
-بازیش حجته، ببره یا ببازه خاااتونه.
-پس دیگه معطلش نکن.
-حرف حساب.
مات در سه بود فقط یک رخ برای حریفم مانده بود.من قلعه رفته بودم و
می خواستم با رخ و وزیر شاهش را پله ای مات کنم.که رخ را از عرضی
که شاهم قلعه رفته بود خارج کردم.سوراخ دعا هم برای شاه باز نکرده
بودم.
- ا ه ، گند زدم.
- چرا؟ تو که داری ماتم میکنی.
- یه حرکت آس داری.
- چطوری ؟
- خرفت! مات در یک شدم ببینم میتونی حرکتو پیدا کنی.
- آهان.
رخش را از عرض اول تا عرضی که شاهم را در آن کیش و مات می کرد، هفت
خانه هر کدام به طول یک ماه جابجا کرد.
انگشترم را از روی میز بر داشتم . ساعتم را بستم.
-خسته نباشی من دیگه برم.
- بشین یه دست دیگه بزنیم.
- نه دیگه، بردی.حالا بشین یه شعر واسش بگو.توی کافی شاپ اون طرف
خیابون یه دختر خانم منتظره تا داستاناشو برام بخونه. یا علی.
حالا نوبت من بود که سیگارم را آتش بزنم.
اردیبهشت 84
تهران
|
|
|