شعر

 

محمود معتقدیمحمود معتقدی

رنگین کمان باد را تو چگونه به یاد می آوری

سقوط

به سرزمین روزها ی هنوزرا

همیشه

منتظر باید بود

زیرا که ما

تنها

بر با م هزا ره ای واژگون

ا زحریق پرچم ها ی عشق و

مرگ

دوباره

پرو

خالی می شویم

جایی برا ی ایستا د ن

مکانی برا ی مردن

ویا

گذ ر به خاطره ای

میا ن ماند ن و

رفتن

پس این

پروا ز های شبانه زیستن

ا زما

چگونه

عبور می کنند

ر د پا ییزی عاشقانه و

سفری به حسی جاودانه

شاید هنوز

چیزی به تبعید چشم ها ی تو

نما ند ه است

زیرا

این وطن شانه ها ی تو

مگر

به کدام قله می رسد

آه
دلشوره ها ی شرقی من

شتا ب کن

رنگین کما ن با د را

تو

چگونه
به یا د می آوری
پاییز 85
 
........******************........


دو شعر از مژگان اميري


1
خاكستر ماه
امتداد نگاه
بوي شور خليج
فاصله‌‌ها را پر كرده‌‌ام
در اين شرجي بودن
لب‌‌هاي نيمه‌‌باز
بزرگي اين دست‌‌هاي گرم كه مرا مي‌‌بلعد
و مني
كه ديگر بار
سنگيني‌‌ام را
كف دست‌‌هايم لمس مي‌‌كنم


مه صبحگاهي
جنگل مازو و نارون
عطر اقاقي
صمغ تند اين درخت
پيچاپيچ آغوش عاشقانه‌‌ي تمشك و سنگ
صداي ريز اين باريك آب
تپه‌‌اي سرشار از بوي تن گوزن و قوچ
مردي با نگاهي مانده پشت كوه
زني در رنگارنگي دردهايي بر تن
رقص ستاره‌‌ريزان آسمان
هي واي زمين
خشكسالي دست پينه‌‌زده

ما مي ريختيم
وقتي سنگ روي سنگ بند نمي‌‌شد
وقتي روز شعله مي‌‌كشيد و بالا مي‌‌آمد
نشسته بر كنده‌‌ي سوزان
در اين كبود زير چشم
در يكي ازاين شيب‌‌ها و دامنه‌‌ها
و برگريزان روزهاي تلخ


2
چشم به هم نزده
مانديم
در اين گردنه با سنگ‌‌هاي باران خورده
عكسمان بود
در اولين بلوط بر آتش و بويش كه پيچيد در باد
زمين سوراخ سوراخ
و جاي كفش‌‌هايي
كه مانده روي اين بوته‌‌ها با كمر شكسته و گل‌‌هاي زرد
به باد سپرده‌‌ام اندامم را
ار سنگيني هجوم اين رنگ‌‌هاي تيره
مرا هم برگردانيد
پنجره نگاهم را كم دارد
و اين كوچه‌‌ي تمام شده
صداي بلند خنديدن‌‌هايي را كه در خاطراتش جا مانده

آفتاب تابيده
بر حوضي كه ديگر نيست
درختي كه سبز مانده زير اين خاكستري غبار
و كرم‌‌هايي
كه اين زرد و سرخ را ذره ذره قهوه‌‌اي مي‌‌كنند
باد ريخته
بر اين ريز و نرم پلك‌‌هاي موج
بر اسب‌‌هايي
كه دشت درو مي‌‌كنند
و خليج خواب مي‌‌بينند
زمين تن يله كرده
ميان اين ذره‌‌هاي خيس
بوي گس كه پيچيده در دره‌‌هاي خشك
و صداي نفس نفس‌‌هاي حلزون‌‌هاي پير
بالا آمدم اين سراشيبي تند را
با اين همه زخم
درد
و پيچ‌‌و تاب از اين همه موجي كه آشوب مي كند
و اين سراب
كه كورم كرده است
صداي ترك خوردن اين سنگ
شكستن سكوت با اين بوته‌‌ي وحشي گون
و خارها و گل‌‌ها و زرد و سرخ
هوا هنوز
پر است از بوي عرق‌‌هاي تند اين رهگذران
با مشق‌‌هاي بدخط و اشتباه
و اين كپك‌‌ها
كه سبز شده روي اين قطور بند انگشت‌‌هاي خسته از هجا
براي يادآوري
يا شايد نشانه‌‌اي بين ما
خود را
كنار اين نجواي برگ و سنگ و باد پنهان كرده‌‌ام
پلك نزده بيدار مي شوم
سبز
با گلي كه نمي‌‌دانم چه رنگي خواهد بود
و چله‌‌ات
كه طرحش از اين تلنگر صدا خراب مي‌‌شود
تقارن گل‌‌ها ، پرنده‌‌ها و بته‌‌جقه‌‌ها را به باد سپرده‌‌ام


كنار اين صداي ترك‌‌خورده
و اين گون
و اين انگشت باد
كه روي لب‌‌هايم گذاشته‌‌است
اول ارديبهشت مي‌‌بينمت
 

........******************........
شهرام عدیلی پور

جنبش پوست

ساقه ی پستان های لطیف ات
در پرهیب دم جنبانک و استخوان سکوت
در سایه روشن باد و
جیر جیر تخت خواب پاییزی.

بیایی از پشت کاج های تنومند
همراه بادهای بی همهمه
در سایه ی دیوارهای معلق
در سایه ی بنفش اندام ات
که با کناره های هلو در می آمیزد
در می آمیزد با صندلی و ماه
با مریم جادوها و استکان واژگون.

آخرین عبور انگشتان مست ام
در نجوای رنگین کمان و گوزن
بر لبان خاموش تو بوسه می شود.

........******************........
سید فریدون ابراهیمیسید فریدون ابراهیمی

تاریخ انقضای این زیست بوم

ضجهء توفان می آمد
گرد راه خواسته بود
شب پیش خواب دیده بودم که بر میگردی
با یال اسپت پریشان در باد
من نفس های شیپوری ترا میشمارم
تا آهنگ دگر تصنیف کنم
از توسن سرشتی
از لجاجت
از جنون

طیلسان کبودت در آستانه
اسطورهء سرکشی بود
ای هماورد هبوب کوهساران
در مقطع مبهم تاریخ جوانمرگی
در اقصای این پهنه
پشت بال هیبت شاهی فریادت
به سفر اثیری ره بردی
نام تو آبدهء آتشگرفته یی را ماننده شد
که کسی تسبیح نمیخواند
مواهب حضرتت
یکباره دامن از این کنیسهء وحشت برچید
در کساد این بقعهء بی عطوفت
کدامین آیهء منسوخ را تلاوت کنم
زبانم لال
چگونه بگویم...

یال اسپت پریشان در باد
شب پيش خواب دیده بودم که بر میگردی
خون در رگهایم رقص رهایی دارد
جنون در سرم جولان میزند
امتزاجی ازخون و آتش
جشن میگیرم
هنگامه می آرایم

در آژنگ پیشانی ات غم چندین نسل گره خورده
ایا نو کدخدای حجلهء بلند دار
طنین گداز بال هایت
بر این شوره زار بر نگذشت
بیداد
بیداد
بیداد
رایت قاعدهء قولت
بر چارسوق و بر هر گذر
بر ملا عام حراج رفت
مرد
قوس قزحی کشید در کنف دیدار
نفرینت
قهرت
غضب تلخت سزاوار جان غمناکم باد
از سکنهء همین زمینم

در گمشده ترین گوشهء این مسلخ
رشتهء یاد ترا با ساطور بی مهری قطع کردند
این مظالم را چگونه برداشتی
این سعهء صدر نیست
ترا به نغمه های آبی دیده بان زهره سوگند
مرد!
بر گرد
منظومهء بیسرنامه ات را فریاد بکش
مگذار آیینهء باورم دق کند
زبانم نمیگردد
چگونه بگویم...

یال اسپت پریشان در باد
شب پیش خواب دیده بودم که بر میگردی
وسوسه یی در دلم تبیره میکوبد
دلهره یی مرا به عصیان می آرد
مشت میزنم
جامه میدرم

گسیل صوب نا مریی ترین مسیر
مشتی خاکستری پراگندند
پی یادت
پی فریادت
شیههء اسپت در باد گم گشت
خوابم تعبیر پریشانی شد
کابوس
کابوس
کابوس
تندیسهء یخگرفته
رو به کدام سمت این بن بست
آخرین روایت را اعتراف کنم
که تاریخ انقضای این زیست بوم بر گذشته است
که خدا خوابی بود
که خدا هیچگاه ازسترون این اندیشه گذر نکرده است
از آنچه بر این برهوت میگذرد
خدا وحشت کرد
خدا مهاجر شد
خدا متواری شد
خدا بر نمیگردد

نومبر 2006   پیشاور
  اول صفحه



 

یادداشت

هنر و ادبيات ترسو در سايه سانسور

ما با دست‌هاي خودمان خفه مي‌شويم

تکاپوي حسرت‌آميز به نا کجا آباد ذهن

تاج الملوک در هزار و يک شب

چه قصه‌ها از قصه‌‌اي كه نبود!

ادبيات و ادبيت واژگونه

شعر

داستان

داستان‌هاي اروپايي و نمايش‌هاي آسيايي

معرفی کتاب و نشريات

ارتباط با ما