در شهر توفارقان خواجه ماجيلي بود كه از جلال و ثروت چيزي كم نداشت
و فرزندش عباس را نيز چنان هوش و فراستي بود كه از هر انگشت اش
هزار هنر ميباريد. اما فلك كج مدار، با او نساخت و روزي ديد كه
مرگ بر باليناش نشسته و شمع حياتش به بازي نسيمي خاموش خواهد شد.
خواجه ماجيل فرزندش را به حضور فراخواند و گفت:«روزگاري در سفر
استانبول، كولي طالع بيني ديدم كه وقتي چشم به كف دستان من دوخت او
را چنان حيرتي فرا گرفت كه براي لحظهاي خاموش شد و چون سخن به
زبان گشود گفت كه زمانه ی بد عهد، بر لب بحر فنا منتظر توست و اما
كوكبي در حياتات چنان نورافشاني ميكند كه تا زمين و زمان هست
فروغ او نيز خواهد درخشيد. چون كنجكاوم كرد و مشتي زر ستاند او از
تو حرف زد و اينكه هرچه از مال و متاع دنيا دارم و خواهم داشت
براي كسبِ فيض تو از محضر عالمان و عارفان از هيچ چيزي كوتاهي
نكنم.»
خواجه ماجيل اين گفت و چون لرزش شعلهاي، تكاني خورد و مرگ او را
دريافت. عباس و مادرش با دلي پرخون و چشماني پراشك، ختمي آبرومند
براي خواجه ماجيل برگزار كردند و اما عباس را ديگر، دل و دماغ
محضرِ عالمان نماند و شب و روزش در گوشه ي محرابي به عابدي
ميگذشت.
روزي دلش هواي باغهاي سيب و تاكستانهاي پدر كرد و به همراه دوستي
كه نامش «قايا» بود تفرج كنان در هوايي پر از شميم گلها و نغمهي
بلبلان، از عالم قدسی سخن ساز كرد و ريسمان فراق پدر كه او را اسير
دل رميدهاش ساخته و كيمياي سعادتي كه آرامشِ درونش را به او باز
میگرداند. عباس و قايا طعامي بخورده و شكرانهي سلامت كردند و با
چهچهه و آواز پرندگان خوشنوا به خواب رفتند.
به هنگام عصر، قايا بيدار شد و ديد كه عباس هنوز خواب است. هرچه او
را صدا زد و تكانش داد عباس از خواب برنخاست و اما عطر پاك
نفسهايش كه نسيم را نيز معطر ميساخت و باغ خندهاي كه رو صورتش
گل كرده بود او را به فكر انداخت و تا بال لطيف زمان با سياهي
نياغشته رو به شهر توفارقان نهاد و مادر عباس را خبر كرد. عباس را
بلند كرده و در زين اسبي نهادند و تا به كاشانه آوردند باز در خواب
بود. او در رؤيایی دل انگيز فرو رفته بود كه هاتف غيبي، با او محرم
اسرار نهان ميگفت و اينكه هنوز خام است و بايد پخته ي عشق گردد
تا در حريم درگه حق، اهل دلي شكيبا بارآيد. آن هاتف غيبي، آيينهاي
از دل در مقابل او نهاد و گفت: «چه مي بيني؟»
عباس گفت: «قصري ميبينم با گنبدهاي طلايي كه بر لب حوض جميلهاي
حوروش بر درخت چناري تكيه داده و قاصدك را پرواز ميدهد. اما
نگاههايش كه چون نرگسي فتّان شعله از خورشيد ميگيرند چنان مرا
خواب و پريشان ميسازند كه انگار بي عشق روي او، رنج جهان را تاب
نخواهم آورد.» آن قدّيس والامرد به عباس از كوي دلبر گفت و اينكه
دختر باتمان قيلينج حاكم تبريز است و نامش گلگز پري. و ادامه داد:
«اين بشارت غيبي برتو مبارك باد كه فرخنده رؤيايي بود و چون از
خواب برخاستي به نداي دلات گوش بسپار و ببين چه ميخواهد؟»
عباس، شب و روزي دوباره در خواب بود و مادر و خويشان دل نگران حال
او كه به ناگه چشم برگشود و خود را در بستر حريري ديد. مادر، عباس
را به آغوش كشيد و متعجب از اينكه چرا همه دورِ او جمع اند. آخر
سر، حالياش شد كه رؤياهايش چنان دير پاييده كه دو روزي را خواب
بودهاست و هرچه كردهاند بيدار نشدهاست.
عباس ديد كه از دل و جانش هزار نغمه ميجوشد و انگشتانش بي تاب
سازيست كه مضرابي برآن زند و با گلبانگ نوايش، احوال درونش را با
سفر و ترانه بازگويد.
قوم و خويش به دنبال سازي شتافتند و چون ساز را به دستان او دادند
با زخمهاي برساز و با آواي شوق، افسانهگوي دل بيقرارش شد و چنين
گفت: «من شانههاي مهربان باد را مركب ساخته و به سوي يار خواهم
شتافت. من نام شما را در دورترها، بر مهتاب خواهم گفت و از نور او
عطر شما را خواهم گرفت. من چراغي سوختهام كه فتيلهام نيز خاكستر
شده و ميخواهم سمندري باشم و از خاكستر خويش سربرآورم. پنجههاي
من كه بر سيمهاي سازي ميرقصند و هزارپردهي آهنگ را با هزار زخم
نهان پيوندي ميزنند، مرا از وجودم بيگانه كرده و آرام و عمر و
زندگاني بي سر زلف نگارحریقی خواهد بود که مرا خواهد سوزاند. در
طلب یار، مردانه شده وقدم به شورستانهای صحرای دلم مينهم تا موج
ِ خونِ ديدههايم را باز لالين چشمههاي وصال يار بشويم.»
همهي اهل توفارقان از ناي و نواي عباس به شورآمده و چون قضيه را
فهميدند كه در رؤيا به او نويد دختر شهرياران داده شده
ازمادرش
خواستند كه به او اذن سفر بدهد كه اگر بماند مجنوني شده و
ديوانگياش را نظاره خواهد كرد.
عباس، راهي راه شده و در ورودش به تبريز، گذري به سراي سازبندها
كرد و هرسازي كه به دست گرفت و زخمهاي برآن زد به دلش نشست. تا كه
سازي پرنقش و نگار ديد و خواستار آن ساز شد. سازبند گفت: «اين ساز
اوج هنر من است و عهد كردهام به خنيانگري هديه كنم كه بتواند چنان
آن را بنوازد كه عرشيان نيز به نغمههاي آن، زمزمه ساز كنند.»
عباس گفت:«زخمه اي بر آن زده و گلبانگي سر مي دهم كه چنانچه نغمه
و آهنگ من در دل و جانت جاي گرفت آن را از من دريغ مدار كه نه
شرمسار كيسهام و نه لوح جان و دلم از كرامت و صفا خالي!»
عباس ساز را كوك كرد و چنان طُرفه نغمهاي پرداخت كه موج موج مخمل
صدايش، باغ گل سرخي شد و شميم هزار عطر را به سراي عاطفهها ريخت.
استاد سازبند، از نواي سحرانگيز عباس درشگفت شد و گفت: «تو برف
روزگار را كه بركوه دلم سنگيني مي كرد همه آب كردي و با عطر
كلامات گلاب بر دلم پاشيدي. آن ساز، نوعروس چمني بود كه زلفان
جادويش را جز دستان تو هيچ نوازشگري نميتوانست به رقص درآورد. اين
ساز ارمغان توباد كه در آيين خوشخواني، از تو با حكمت تو كس
نديدهام.»
عباس بر دستان استاد بوسه زد و استاد به هنگام وداع با او چنین
گفت: «دراین تبریز که مهد قیصرها و خاقان و جانانهاست خنیانگری
است به نام "عاشیق شیروان" که اگر به مصافاش نروی و با شعر و نوا
با او از در مباحثه برنیایی، پرندهی خاموش و خستهای خواهی بود که
عقابان، تو را مجال زندگی نخواهند داد.»
عباس از او نشان هوای عاشقان پرسید و پای به قهوه خانهای نهاد که
مأوای" عاشیق شیروان" بوده و مثل شیری که در کمین آهوان باشد،
تاکنون دهها ساز از دست حریفان گرفته و با دلی رنجور خنیانگران را
از در رانده بود." عاشیق شیروان "که عباس را دید آن هم بازسازی که
لنگه اش را تو دنیا نمی یافتی، مثل فرزانهای دیوانه به پای خاست
تا او را در شعله های ساز و کلام خود خاکستر سازد.
عباس و عاشیق شیروان با ساز و کلام خود پنجه بر گیسوان احساس و
حکمت انداختند و دلاویز نغمههایی پرداختند که عباس در واپسین
ترانهاش، که در آن نجابت هزار پرسش نهان بود چنان شوری برانگیخت
که عاشق شیروان ساز از آغوش خویش برگرفت و گفت:«مرا با زخمههایت
تازیانه زدی و در لبان مشتاق تو، ناگفتههایی بود که به زیر چرخ
کبود از کس نشنیده بودم.»
تو اگر جوانسال هم باشی، باغ مرموز اندیشههایت از چشمهای قدسی
سیراب شدهاند و ساز و نوایت خیالانگیز و باصفاست و تو در
خنیانگری، شهریار تبریز خواهی بود.»
دراین میدانگه عشق، والامردی نیز از بارگاه باتمان قیلینج بود که
به سراغ عاشیق شیروان آمده بود تا برای بزم فردا دعوتش کند که چون
مباحثهی عباس و عاشیق شیروان را دید و نای و نوای عباس را
شورانگیزتر از او، خواست که یک امشب را میهمان او باشد تا که ضیافت
فردا را باغ سبز ترانههایش مصفا و دل انگیز سازد.
عباس راهی کاخ جلالی میشد که از کوی دلبر باید میگذشت. القصه
گلگز هم در رؤیاهایش قندیل های بلور شادی دیده بود و جوانی رعنا که
دنیای قلبش همه فروغی از روی او شده بود. در ایوان قصرش منتظر بود
که آن آفتاب جمال عیان گردد و نشانی از آن بی نشان گیرد که به گوشه
ی چشم، خان و الا گهر را دید و خنیانگری که خرامان در کوچه باغهای
ممنوع سلطانی دوشادوش او را می رود و چون نزدیک شدند جوان رؤیاهایش
را دید که پر طراوت تر از سرو باغ بود و تا به خود آید قلبش ابری
شد وبا صاعقهای رگبار عشق باریدن گرفت.
عباس نیز که عطر یار به مشاماش خورده بود، سر، بلند کرد و نگاه
یار دید و مدهوش بیفتاد. گلگز که او را چنان رنجور دید چون آهوی
خوشخرام از میان رنگینترین گلها گذشت و خود را به هوای کوچه
سپرد. سر دلدار بر زانوان نهاد و با نسیم نفسهایش که گویی
نوشدارویی بود و به سهراب رسید، به هوش آمد و محصول زهد و علم همه
به بحر عشق سپرد. خود را پیچکی دید که بر قد و قامت یار پیچیده و
در این اثنا، والا گهر که عشق را میفهمید و فهم را ازبر بود خود
را به کناری کشید که دل آزار شقایقها نباشد.
گلگز به گاه وداع گفت: «مرا از برادرم خواستگاری کن که قلب او هنوز
قلب کودکیهایش است و پر از مهر و عزت و شوق. اما از مکر قارا وزیر
غافل مشو که شورستان دلش، خارزار کینههاست و مرا برای پسرش در نظر
گرفته!»
والا گهر را هيچ دهن لقي نبود و زبانش جز به نيكي، نغمه اي نمي
سرود. اين واقعه پنهان داشت و اما عباس را نيز شناخته بود كه از
سخن پروايي ندارد و ممكن است كار دستِ خودش بدهد. به روز ضيافت،
عباس را به محضر باتمان قيلينج برد و از سحرِ انگشتان و افسون
نوايش چنان سخن گفت كه باتمان قيلينج مسحور اين لولي وش شورانگيز
شد.
عباس چنان نغمه و آهنگي در بزم ضيافت بنياد كرد كه مه جبينان در
رقص شدند و به نهانخانهی عشرت و لولهاي افتاد كه زبانها همه
خموش گشتند و دلها غرق در فغان و غوغايي كه جملگي احوال دل خويش
را در پردههاي ساز و جادوي نواي او يافتند.
باتمان قيلينج كه چنين خنيانگري را در تمام عمر كمتر ديده بود و
سرپنجههاي او در هنرافشاني ناز بر فلك مي كرد، پيش خود خواند و
گفت: «از خودت بگو و اينكه اين گنج سينه از كجا يافتهاي؟»
عباس گفت: «در رؤياهاي صادقي از هاتفي غيبي بشارتي گرفتم و آن
بشارت، مژدهي قسمت و نصيب صنم بارگاه خسرواني، گلگر پري بود و اين
گنج هم كه مي گويي هديههاي آن قدّيس مرد نوراني بود كه تا از خواب
برخاستم، چشمههاي شعر و قصه و ترانه در دلم جوشيدند. حالا دلم در
سوداي عشق جانانيست كه مثل ماهي منوّر، تاريكيهاي درونم را روشني
ميبخشد. حالا نيز با امر خدا و شريعت پيامبر، خواهرت گلگز پري را
خواهانم كه بي او، دل شيداي مرا محرم رازي نخواهد بود.»
باتمان قيلينج در حال، خواهرش گلگز پري را نيز به حضور خواند و چون
او هم گفت كه عباس را در خواب ديده و در همان نگاه اول صاعقهي
مهرش به جانش افتاده، به وصال آنها رضايت داد و اما گفت: « فقط
زماني كوتاه شكيبا باشید تا من كه عازم استانبولم از سفر بازگردم و
عروسي شما را با حشمت و جاه برگزار كنم. اما حالا، با انگشتريهاي
الماسي كه هديه ی تان ميكنم نامزديتان را در اين ضيافت اعلام
ميكنم كه نور ندايي بر دلم تابيده كه هيچ وقت به من دروغ
نميگويد.»
باتمان قيلينج عباس را در گوشهاي از قصر جا داد و دو دلداده هر
روز، همديگر را در باغ قصر ميديدند و غرق حُسني مي شدند كه در
جمال آنها موج ميخورد.
"قارا وزير" از اين واقعه سخت برآشفت وپيرزني مكار يافت تا حيلتي
انديشد و ميانهي آنها را برهم زند و پيرزن روزي سر راه عباس سبز
شد و گفت:«توهم فکر میکنی لعبتی گیر آوردی؟ آن دخترهی خل و چل که
نه چشمانش ميبيند و نه زبانش به سخن باز مي شود و پاهايش هم لنگ
است به چه درد تو مي خورد؟»
عباس عصباني شده و گفت:«مثل اينكه مخ ات عيب پيداكرده و ديوانه شده
اي! تا شل و پل ات نكردهام برو و گورت را گم كن!» پيرزن گفت:«من
كه چيز بدي نگفتم. گفتم چشمانش كور است يعني اينكه نجابت و اصالت
دارد و چشم به نامحرم نمي دوزد. گفتم زبانش به سخن باز نمي شود
يعني اينكه با نامحرمان و بيگانگان صحبت نمي كند. اگر هم لنگ گفتم
يعني اينكه بي خودي تو كوچه و بازار نمي گردد.»
عباس خنديد و گفت: « اين همه كنايه و استعاره براي چي؟ يك دفعه مي
گفتي نامزدت گل و گلاب است و خيالت را راحت مي كردي و دشنام هم نمي
شنيدي.»
چند روز ديگر باز پيرزن سراغ عباس آمد و گفت: « تو راه داشتم مي
آمدم كه گلگز را با كنيزانش ديدم و گفت اين نشاني را كه برايت مي
دهم به عباس بده و بگو سرساعت آنجا باشد!»
پيرزن ازقبل هم رفته بودسراغ گلگزو گفته بودعباس با مشاطه ای سر و
سرّی دارد و اگر هم باور نداری يك تك پايي بيا و با چشمان خودببين.
از مشاطهاي زيبا و پرعشوه نيز خواست كه براي ثوابش هم كه شده
ساعتي به خانهي آنها بيايد كه امشب، شب عروسي دخترش است.
پيرزن، عباس را به حجلهاي آراسته برد و گفت:«منتظر باش كه الآن
گلگز مي آيد!» تا مشاطه رسيد او را نيز داخل آن حجله كرد و در اين
بهتي كه عباس و مشاطه را در بر گرفته بود، يکهو گلگز به درون آمد و
بي آنكه حرفي بزند با دلي شكسته و چشمي گريان آنجا را ترك كرد.
پيرزن هم تو اين فاصله به قارا وزير پيغام داد كه كار از كار گذشته
و ديگر محال است كه گلگز، زن عباس شود. قارا وزير از دخترش ياسمن
خواست كه به قصر گلكز رفته و ببيند چه خبر است كه ديد او با چشماني
گلگون گوشهاي كز كرده و سخت پريشان است. اما در اين لحظه عباس را
نيز ديد كه وارد باغ شد و به جويايي گلكز او را پاي درختي غمگين و
دلگیر بود.
عباس زخمه بر ساز زد و گلبانگ نوايش بلبلان را نيز مدهوش خود ساخت
و براي دقايقي، عباس به ترانه و سرود، دلِ دلداده اش را به دست
آورد و از مكر پيرزن و اينكه به بهانه ي پيغامي كه از تو داشته
مرا بدانجا كشيده سخن گفت و از طيّب و طاهر بودن خود و كلكي كه
خورده با شعر و نوا ياد كرد. گلگز هم مأموران را فرستاد تا حقيقت
را از حلقوم پيرزن بيرون بكشند و تا مأموران آمدند، فهميد كه كار،
كار قارا وزير بوده است. ياسمن نيز كه در ميان حريري از گلهاي سرخ
نشسته بود، از اول تا آخر قضيه را ديد وچون به پدرش خبر برد قارا
وزير مشتي به ديوار كوبيد و از اينكه تيرش به سنگ خورده بود آشفته
و خراب به گوشهي خلوتي رفت و در فكرشد. قارا وزير تدبيري ديگر
انديشيد كه بساط عيش پري و گلگز را براي هميشه برهم زند و حتي اگر
در این میان، گلگز نصيب پسر او نيز نشود. او يكي از صاحب مقامان
دربار" دميربيگ" را راهي اصفهان كرد تا به نحوي شاه عباس را از
گلرخي و زيبايي و عشوه و ناز گلگز با خبر کند که شاید شاه عباس
ندیده عاشق او شد و گلكز را به قصرش فراخواند.
روزي گلگز و عباس، شاد بخت و فيروزكام در انوار سوزان جمال يكديگر
خيره بودند كه قاصدي نفس زنان به عباس خبر آورد که چه نشسته ای که
مادرت بر بستر مرگ است و واپسین آرزویش دیدار فرزند. دلِ عباس
غبارآگين شد و با وداع از گلگز، سراسيمه راهي ولايت.اينها را
اينجا بداريم و بشنويم از شاه عباس كه در قصرش بزم و ضيافتي به پا
بود و مطربان و رقاصان و ساقيان سيم اندام خصوصاً "ترلان" و لوله
در دل و جان انداخته و ميهمانان دست افشان، آه و غم از دل ميراندند
كه شاه عباس رو به ميهمانان كرد و گفت: « آيا كسي زيباتر از ترلان،
ماهرخي را سراغ دارد كه در عشوه و ناز وكرشمه و چشم نوازي قرينه ي
او باشد؟»
در اين هنگام دميربيگ فرصت را مغتنم شمرده و گفت: «الهه ي جمالي
است در تبريز كه نامش گلگز است و حتي در خيال آدمي هم تصور مهوشي
بدان تابناكي و دل انگيزي محال است. خورشيد و ماه نيز در برابر
فروغ جمال او خجل و شرمسارند و لبان لعلگونش بازتاب لاله هاي دشت
است و هر گامش بسان پويش غزالي رعنا.»
شاه عباس گفت: « اين پريرخ كيست كه چنين فتنه انگيز است؟» دمير بيگ
گفت: «خواهر يكي از جان نثاران سلطان است. خواهر باتمان قيلينج،
فرمانرواي تبريز.»
شاه كه سرش از بادهی ناب گرم بود سردار نامي لشكرِ شاهي «دلي بيگ
جان» را در حال صدا كرد و در فرماني مكتوب كه با مهر شاهي آراسته
بود از او خواست « با قشون و محمل و كجاوه به تبريز رفته و گلگز
پري خواهر باتمان قيلينج را هر چه زودتر به قصر بياور كه نادیده
شيفتهاش شده و بي او، مرا صبر و قراري نيست.»
دل بيگ جان به امر سلطان راهي شد و چون به قصر باتمان قيلينج پا
نهاد و فهميد كه در سفر است، از قارا وزير خواست كه هرچه زودتر
گلگز را آماده سفر سازد. قارا وزير كه تير تدبيرش به هدف خورده بود
خوشحال و خرامان گلكز را با همهي گريهها و اصرارهايش كه مي گفت
نامرد صبر كن دست كم برادرم بازآيد و بعد، در كجاوهاي آراسته و
زين نهاد و تحويل دلي بيگ جان نمود و آنها را با حشمت و شكوه راهي
كرد.
دراين فاصله عباس هم كه به توفارقان رفته و ديده بود كه موضوع
بيماري مادرش دروغي بيش نبود تا چند روزي ميهمان ولايت باشد و
بخواهد برگردد، كمي طول كشيد و چون آمد و گلگز را نديد و سراغ او
را گرفت فهميد كه همين امروز نازنيناش را به امر شاه عباس راهي
اصفهان كردهاند.
عباس كه از تلخي تقدير، شكسته و بيقرار بود، به تاج و گنج سلطاني
نفريني كرد و فراق گلگز كه دائم در برابر نظرش بود و غايب از چشمش،
او را قامتي از غم كرد.
عباس ردپاي قافله را گرفت و با اسب تيزپايش پنج منزل را به يك منزل
پيمود و از فراز گردنه، قشون و قافلهي شاهي را ديد و كجاوه زرينِ
گلگز را.
تا قافله برسد عباس خود را به سر چاهي مصفا رساند و وقتي قافله
بدانجا رسيد دلي بيگ جان و يارانش ديدند كه خنيانگري جوان ساز بر
سينه به پاي چاه نشسته و از عشق گلكز ترانهها ميخواند كه چون
صداي عباس به گوش گلگز رسيد، خود را از كجاوه بيرون انداخت و به
سوي عباس شتافت. دوسوگلي چون دو شقايق خسته شانه بر شانهي هم
نهاده و راوي عشق خود شدند. دلي بيگ جان كه آوازهي عشق آنان را
شنيده بود ديد چارهاي جز سر به نيست كردن عباس را ندارد و لذا با
مهر و عطوفت او را به سراپردههاي اطلس برد و وقتي كه شبانه در
خواب شد مأموران دست و پايش را بسته و در چاهاش انداخته و سنگي
گران بر سرچاه نهادند و قافله شروع به حركت كرد.
عباس در چاه ماند و بسان مظهري از غمناكي، نااميد و افسرده از عمق
جان خويش آن قديس نوراني را كه اين تقدير را پيش پاي او نهاده بود،
صدا كرد و ناگه درون چاه، كهكشاني از ستاره شد و روشنايي چشمهاي
عباس را خيره كرد. ديد آن هاتف غيبي كه صورتش در نوري سبزگم بود در
مقابلش عيان شد و گفت: «چشمانت را دمي ميبندي و باز ميكني و خود
را در اصفهان مييابي و منتظر گلگز ميماني تا بيايد.»
در يك چشم به هم زدن خود را در ميدان چهارباغ اصفهان ديد و با توكل
به خدا راه افتاد كه ببيند اين فلك غدار ديگر چه خوابي بر او
ديدهاست. به قهوه خانهاي رسيد و بعد از لختي استراحت، پيراهن ساز
بگشود و با زخمه هاي او بر ساز، قهوهخانه را از ازدحام مردم پر
كرد و همه آفرين گويان انعام بر پيشخوان قهوهچي نهادند و قهوهچي
با او از در دوستي در آمد و در كاشانه اش جايي براي عباس در نظر
گرفت.
چهل روز بعد بود كه در شهر صدا پيچيد قافلهي دلي بيگ جان با
كجاوهي گلگز پري ميآيد. همه در ميدان نقش جهان در جلوي عمارت
عالي قاپو جمع بودند و شاه عباس به استقبال پري ميشتافت كه ناگه
ناي و نواي عباس بلند شد و گلگز و دلي بيگ جان در كمال حيرت عباس
را ديدند كه ساز بر دست، گلبانگ شادي سرداده و از عشقاش سخنها
ميگويد.
شاه عباس از غضب به فرياد آمد و دستور داد كه آن خنيانگر را گرفته
و در چاهي از زهر بيندازند كه عيش او بر هم زده و به سوگلي اش
اظهارعشق ميكند.
شاه عباس كه خوشتر و زيباتر از گلگز را حتّي به خواب هم نديده
بود، چنان به عارض سوسن او و چاه زنخدانش مفتون شده بود كه گويي
سالهاست به كيمياي عشق دست يافته و شكار حسن آن مه جبين است. گلگز
در قصر شاهي، غرق در طلا و جواهر و با لباسهاي اطلس و حرير، با
درد و غم درونش همآغوش بود و از تقدير شوم عباس پريشان. همه او را
شهبانوي قصر ميناميدند و نازندهها و نوازندهها در خدمتاش بودند
كه شايد آن غزال وحشي، با سلطان از در آشتي درآيد.
روزي گلگز از نديمي همراز كه محرم خلوتاش بود خواست او را به پاي
چاه زهري ببرد كه عباس را بدانجا انداختهاند. آن مونس با لباس
مبدل، او را به پاي چاه برد و تا گلگز چشم به چاه دوخت دید كه نوري
زرين از ته چاه ميتابد و عباس بر شاه نشين تالاري نشسته و با ساز
و آوازش، گلگز را به اسم مي خواند كه اشک شوق از چشمان گلگز مثل
جویی راه افتاده و وقتی ندیمهاش دید که لبخند بر لب گلگز آمده است
به كنجكاوي پاي چاه آمد و او نيز عباس را غرق در نور و شكوه و جاه،
زنده ديد.
گلگز، نرگس رعنايي شد و گلي چمن آرا و غمگينی از دل راند و به
توصيه ي نديمهاش از آنجا دور شد كه شايد مأموران بويي ببرند و از
اين واقعه باخبر گردند.
عباس ديد كه به صورتش قطره هاي اشكي چكيد و اين اشكها رايحه ي
دلدار را دارند و از ته دل آرزو كرد كه اي كاش الآن در باغ سلطان
قلباش بود و با او از دام زلف و دانهي خيالي حرف مي زد كه او را
رمز عشق آموختهاند. تا اين آرزو بر دل عباس گذشت ندايي شنيد كه
گفت:«چشمانت را كه ببندي و باز كني خود را در ايوان يار خواهي
ديد.» چنين نيز شد و گلگز ناگه عباس را ديد كه نغمه افشان در كنارش
ايستاده است. عباس هم نيز مژگان دلدار ديد و غمزهي جادويي او و
دست در گردن هم قدح بر قدح مي زدند كه به شاه عباس خبر دادند آن
خنيانگر دوباره سر و كلهاش پيدا شده و هم اكنون در ايوان قصر با
گلكز نشسته و براي او ساز ميزند.
شاه عباس "دلي بيگ جان" را صدا كرد و گفت: « اين چه سرّيست كه او
از آن چاه زهر سالم به درآمده و ميداني كه بايد جز استخواني از او
باقي نميماند. وقتي او را در چاه ميانداختند مانيز تماشا
ميكرديم و خيانتي در كار نبوده است. كاري كن كه اين انگل را شبانه
از سرِما واكني كه ديگر برد باريمان تمام شده است.» دلي بيگ جان
به پيش گلكز و عباس رفت و به آنها گفت: «چون عباس از چاه زهر نجات
يافته و در اين كار حكمتي الهی نهفته است، شاه دستور داده كه
برايتان حجله اي بيارايند و قاضي عقدتان را به نام هم بخواند.»
قبلاً كه به دستوردلي بيگ جان تيغ و خنجر هاي زهرآلود را تيز و
برّان به زير قالي هاي تالار نهاده بودند تا به هنگام عبور عباس،
با خراش وشکافی كه از تيغ و خنجر هاي زهرآگين بر پاي او مي رَسَد
در دم جان بسپارد، از او خواست که تا مشاطه ها گلگز را ميآرايند
از اين تالار بگذرد و به حضور شاه عباس رفته و مدح و ثناي او گويد.
بي آنكه اتفاقي برای عباس بيفتد با كمال آرامش از روي قالي ها
گذشت و به حضور شاه عباس رسيد. دلي بيگ جان كه قالي ها را كنار زد
ديد كه خنجر ها و تيغ هاي بران و آبدار همه دَمَر افتاده اند. دلي
بيگ جان چاره را در سيب زهرآگيني ديد كه وقتي كسي از دست سلطان
ميگرفت حتماً بايد ميخورد. عباس تا ميخواست گازي به سيب بزند
صداي گوشوارههاي پري به گوشاش رسيد و دست نگه داشت. شاه عباس
گفت:«سيبات را بخور كه عاقد منتظر است.» عباس گفت:«عاقد اگر منتظر
من بود، گلگز چنين سراسيمه از پلهها به زير نميآمد كه به من گويد
دست نگه دار.» شاه عباس گفت: «تو از كجا فهميدهاي كه گلكز به سوي
تو ميشتابد؟» گفت: «از صداي گوشواره هايش!» شاه عباس دلي بيگ جان
را به تحقيق فرستاد و كنيزان و نديمان همه گفتند كه در لحظهاي
انگار تشنجی بر جان شهزاده افتاد و در شتابش گوشوارههايش صدا
كردند و ما جلودارش شديم و ميبينيد كه الآن هم بيقرار است.» دلي
بيگ جان حكايت را به شاه عباس گفت و سلطان در حال، جلادي خواست و
طشتي طلا كه سر عباس را در آن ببرند. جلاد آمد و طبق دستور، خنجر
به گلوگاه عباس نهاد و اما هرچه فشار آورد هيچ خراشي حتي به گلويش
نيفتاد. جلاد گفت: «تيغ من مثل حريري نرم شده و انگار كه ميخواهم
با پنبه سر ببرّم.»
شاه عباس غرق در انديشه شد و بعد از حمد و ثنا به درگاه خداوند و
درك اين نكته كه نگهدار عباس، ارادهي پروردگار است، آن دو دلداده
را به عقد هم درآورد و با جشني باشكوه، هفت شبانه روز براي آنها
عروسي گرفت و دستور داد كوچه و بازار را آذين بسته و مردم همه شادي
كنند.
بعد از اتمام عروسي، شاه عباس از آنها خواست كه هم ميتوانند در
اصفهان بمانند و هم میتوانند به تبريز برگردند. عباس و گلگز كه در
دوري از وطن، گلي افسرده را ميماند ند اذن بازگشت به تبريز را
خواستند و با طبق هاي نقره و طلايي كه سلطان هديه ي آنها كرد،
راهي سرزمين مادريشان شده و تا دم مرگ با خوشي و شادماني زندگي
كردند.