بازتوليد قدرت حاكم

 

فتح‏الله بى‏نياز

نگاهى به كتاب "رمان پليسى" نوشته ايمره كرتس برنده جايزه نوبل 2002
ترجمه گلبرگ برزين
با اشاره‏اى موجز به ادبيات معاصر مجارستان
درباره نويسنده: اگر رمان "اخگر" نوشته شاندور ماراى پس از چند ده سال به انگليسى ترجمه نمى‏شد و به‏سرعت در دسترس مترجمان ديگر زبان‏ها قرار نمى‏گرفت، اگر سوزان سونتاگ كتاب تكان‏دهنده "خاطرات" نوشته پيتر ناداس مجارى را، كه به انگليسى ترجمه شده بود، كشف نمى‏كرد، و به‏طور خلاصه اگر ادبيات معاصر مجارستان به‏يارى ديگر زبان‏هاى مطرح جهان از هجران در نمى‏آمد، بى‏شك نويسنده خلاقى همچون ايمره كرتس نيز به جهانيان معرفى نمى‏گرديد و جايزه نوبل ادبى سال 2002 به او داده نمى‏شد. البته مورد كرتس تا حدى فرق دارد. او كه در سال 1929 در بوداپست به دنيا آمد، به زبان آلمانى تسلط دارد و آثارى از نيچه، فرويد، هوفمانشتال و آرتور شنيتسلر را به مجارى ترجمه كرده بود. كرتس مهم‏ترين اثرش، "بى‏سرنوشت" را كه بعدها به يك اتوبيوگرافى چهارگانه تبديل شد، در سال 1960 نوشت. اما تا سال 1975 حكومت توتاليتاريستى- لنينيستى حاكم بر آن كشور اجازه چاپ آن را نداد. ضمن اين كه به او اجازه ندادند كتابش را به آلمانى ترجمه كند. پس از فروپاشى اين نوع حكومت‏ها در شرق اروپا، در سال 1990 آن را به آلمانى ترجمه كرد. كتاب به‏سرعت به ده زبان معتبر جهان از جمله انگليسى، فرانسوى و سوئدى ترجمه شد. كرتس همين "رمان پليسى" را نيز در سال 1977 نوشت؛ يعنى زمانى كه حكومت كم و كيف همه‏چيز را تعيين مى‏كرد. درنتيجه او مجبور شد زمينه داستان را در كشورى از آمريكاى لاتين انتخاب كند. كتاب در سال 1990 به انگليسى ترجمه شد و به‏سرعت جهانى گرديد. ديگر آثار كرتس "ردياب"، "پرچم انگليسى" و نيز مجموعه داستان‏هاى كوتاهش به چند زبان زنده دنيا ترجمه شده‏اند و در حال حاضر مطرح‏ترين نويسنده مجارستان است.
اما درباره اين رمان: مارتنس يكى از بازجوهاى حكومت قبلى، در كشورى از منطقه امريكاى لاتين، كه در چند قتل زنجيرهاى دست داشته است، به‏عنوان جنايتكار در زندان به‏سر مى‏برد. او تمام اتهاماتش را مى‏پذيرد و براى مجازات آماده است. از وكيل خود مى‏خواهد امكانى فراهم آورد تا همه اعمال جنايت‏كارانه‏اش را در قالب "قصه‏اى نفرت‏انگيز" بنويسد.
او پيشتر در اداره پليس كار مى‏كرد. رئيسش پيشنهاد مى‏كند كه در سازمان مهم‏ترى خدمت كند و حقوق خيلى بيشترى بگيرد. او هم بدون اطلاع از عملكرد اين سازمان به اميد درآمد بيشتر مى‏پذيرد. پذيرش غيرعقلانى او اولاً بيانگر فردگرايى بيش از حد انسان در دوران مدرنيسم است، ثانياً نشانه‏اى از اين حقيقت دردناك است كه در چنين كشورهايى هر كس خواست خانه خود را آباد كند، ناخواسته (در بهترين شكل) خانه ديگران را خراب مى‏كند و هر كس خواست خانه ديگران را آباد كند، خود خانه‏خراب مى‏شود- اين وجه را در مورد ديگر شخصيت‏ها هم خواهيم ديد.
مارتنس در سازمان همكارى دارد به نام رودريگز و رئيسى به اسم دياز. رودريگز يك ماشين سركوبگر است و در بازجويى‏ها منتهاى قساوت را نسبت به مخالفان به خرج مى‏دهد بدون اين‏كه از آن‏ها متنفر باشد. او همه مخالفان را به نيروهاى بيگانه نسبت مى‏دهد. وسايل شكنجه‏اش آخرين ابزار برقى و مكانيكى‏اند كه به خوبى از آنها استفاده مى‏كند. دياز كه ظاهراً از رودريگز بافرهنگ‏تر است، خيلى ساده به مارتنس مى‏فهماند كه سازمان براى اجراى قانون كار نمى‏كند بلكه صرفاً در خدمت قدرت است و قانون چيزى نيست مگر وسيله‏اى براى توجيه قدرت. او شعارى براى خود دارد: "پليس‏هاى دنيا براى خرد كردن مخالفان سياسى متحد شويد."
نيروى اهريمنى هر چه خردمندتر باشد، خطرآفرين‏تر است. دياز نيز تابع همين قاعده است. او با شگردهاى خاصى كه با چاشنى محبت و احترام و وعده و وعيد نيز عجين شده است، مخالفان را به اعتراف مى‏كشاند. نمايش‏هاى ضد و نقيض رودريگز و دياز (نوع بيرونى) و شخص دياز به‏عنوان يك فرد (شكل درونى)، مارتنس را سردرگم و حتى مبتلا به ميگرن مى‏كند. او از درك منطق اين آشفتگى عاجز است، اما به‏جاى كناره‏جويى، به‏مرور به‏يك مهره تبديل مى‏شود.
دياز دانشجوى فقيرى به‏نام رامون را تحت بازجويى قرار مى‏دهد و با اشاره به بورسيه‏اى كه رامون از داشنگاه مى‏گيرد و اتخاذ روش‏هاى مسالمت‏آميز، او را وادار به جاسوسى براى سازمان مى‏كند. رامون پس از مدتى دانشجوى بيست و سه ساله‏اى به‏نام "انريكو ساليناس" را لو مى‏دهد كه پدرش ثروتمند و صاحب يكى از فروشگاه‏هاى زنجيره‏اى است. انريكو از آن جوان‏هاى پولدارى است كه مى‏خواهد خود را به مردم عادى نزديك نشان دهد و حتى براى احساس ابراز وجود، مخالفت خود را با حكومت علنى كند. او يك انقلابى واقعى نيست كه بخواهد مناسبات موجود را متحول كند، بلكه براى اين‏كه ديگران او را

 نويسنده در داستانى سرراست نشان مى‏دهد كه بازى با قدرت، حتى يك بازى كودكانه و از فاصله‏اى دور، چه عواقب دهشتناكى مى‏تواند داشته باشد
موجودى عبث و بيهوده ندانند، مى‏خواهد با چنين اداهايى ژست روشنفكرانه بگيرد. جالب است كه تحول‏خواهان واقعى اعتنايى به او نمى‏كنند و بحث‏هاى بى‏مقدمه او را درباره سياست تغيير جهت مى‏دهند تا از مباحث پيش‏پاافتاده صحبت كنند. از سوى ديگر وقتى انريكو و نامزدش استلا با ماشين از جلو ساختمان سازمان رد مى‏شوند، انريكو به تابلوى حداقل سرعت هشتاد كيلومتر توجه نمى‏كند و با سرعت سى كيلومتر رانندگى مى‏كند و به اين ترتيب جدا از گزارش رامون، بهانه ديگرى دست سازمان مى‏دهد. از سوى ديگر فدريكو پدر انريكو پسرش را نصيحت مى‏كند و چون مى‏بيند نمى‏تواند تب عصيان گذراى پسرش را فرونشاند، به دروغ مى‏گويد كه خود در يك گروه مخالف فعاليت مى‏كند و او را شركت مى‏دهد. به اين ترتيب يك بازى شروع مى‏شود كه با رد و بدل پاكت بين انريكو و كارمند بازرگانى شركت فدريكو ساليناس به دستگيرى اين دو و شكنجه وحشيانه‏شان مى‏انجامد. مارتنس احساس مى‏كند كه اين پسر پرشور كه به صورت دياز تف مى‏اندازد، كودكى بيش نيست و فقط خودنما و لاف‏زن است. فدريكو براى ديدن رئيس سازمان يعنى سرهنگ به آنجا مى‏آيد، اما سرهنگ آنجا نيست و در نتيجه بإ؛ دياز حرف مى‏زند. چيزى نمى‏گذرد كه دياز او را كه با پاى خود به سازمان آمده است، دستگير مى‏كند. فدريكو حقيقت را به دياز مى‏گويد، و انريكو با شنيدن اين حقيقت، مى‏گويد كه "پس از آزادى از زندان آدمكش خواهد شد و اولين كسى را كه مى‏كشد، پدرش است."
سوءقصدى كه از مدت‏ها پيش حرفش شايع شده بود، صورت مى‏گيرد و سازمان بايد چند مجرم تحويل مقامات بالا بدهد. سرهنگ مى‏گويد: "مدارك رو جمع كنين. محاكمه نظامى تا يك ساعت و نيم ديگه تشكيل مى‏شه."(صفحه 100) دو ساعت بعد كه پدر و پسر اعدام شده‏اند، دياز به مارتنس مى‏گويد: "شغل ما خطرناكه. تو امروز جلوى اين پنجره‏يى، فردا كى مى‏دونه، ممكنه اون پايين باشى و بسته باشنت به ميله." (همان صفحه)
به‏عبارت ديگر، دياز خود نيز بازيچه‏اى در يك بازى بزرگ‏تر و طولانى‏تر و ثابت‏تر است، خودش هم مى‏داند اما ادامه مى‏دهد. از آن‏سو رودريگز كه فقط "يك نيروى فيزيكى محض" است و بدون خشونت و كاربرد ابزار شكنجه معنايى براى وجود خود پيدا نمى‏كند، از آن ابله‏هايى است كه فكر مى‏كنند دنيا با اعمال آنها مى‏چرخد. پس از سبعيتى كه در شكنجه انريكو به خرج مى‏دهد و او را روانه بيمارستان مى‏كند، به دياز مى‏گويد: "انريكو در مى‏ره. اين جور آدم‏ها هميشه يه جايى دارن برن. بورژواى كثيف." اما دياز به اين ماشين مطيع مى‏گويد: "وظيفه ما مبارزه با كاپيتاليسم نيست." و رودريگز فرمانبردار مى‏گويد: "به من چه، اين شورشى‏ها همه‏شون سر و ته يه كرباسن. تنها كارى كه مى‏خوان بكنن، اينه كه تخم تشنج بكارن...ولى من نظم مى‏خوام! نظم خودم!"(صفحه 83) واقعاً اين عمله ظلم باورش شده است كه نظم حاكم نظم اوست. و نويسنده با ايجاز و ديالوگ هايى فوق‏العاده حساب‏شده اين توهم را بازنمايى مى‏كند.
اما موقعيت خود مارتنس از همه جالب‏تر بازنمايى شده است. او كه هنوز يك تازه‏كار است و دستش به "خون‏هاى بسيار بسيار زياد آلوده" نشده است، موجودى پإ؛ در هواست. سرهنگ نظر مارتنس را در باره ساليناس‏ها مى‏پرسد. مارتنس مى‏گويد: "بى گناهن، بايد آزادشون كرد." سرهنگ با خود برحق‏بينى هر چه تمام‏تر سر او عربده مى‏كشد: "پس اين‏طوريه، سازمان من آدم‏هاى بى‏گناه رو مى‏گيره. سازمان من اعتراف مى‏ذاره توى دهن آدم‏هاى بى‏گناه." مارتنس شروع كرد به لرزيدن و او دماغش را گرفت. با دو انگتشش؛ همان كارى كه با بچه‏هاى مى‏كنند و گفت: "احمق پست، برو احمق پست!"(صفحه 98)
در حقيقت ادامه‏كارى فرديت هر يك از انسان‏ها در سير و سلوك‏شان است كه يك نظام سياسى را، چه مشروع و چه نامشروع، بقا مى‏بخشد. پرش زمانى از روى محاكمه يك ساعت و نيمه، كه قتل دو انسان بى‏گناه طى آن رقم خورده بود، از قوى‏ترين بخش‏هاى اين نوول است و ديالوگ‏هاى قوى صفحه‏هاى قبل را تحت الشعاع قرار مى‏دهد. اين پرش و گفته‏هاى كوتاه دياز بيانگر اين حقيقت است كه جان هيچ انسانى در چنين نظام‏هايى اهميت ندارد؛ چون يا در حال يورش به مردم هستند يا در معرض تهاجم مخالفان.
بارى، دفترچه ياداشت‏هايى كه دال بر كاذب بودن گروه مخالف به رهبرى فدريكو است، به دست مارتنس مى‏افتد و او بيش از پيش از بى‏گناهى پدر و پسر مطمئن مى‏شود. پس از تغيير حكومت دياز فرار مى‏كند و مارتنس كه به زندان افتاده است اين خاطرات را مى‏نويسد.
نويسنده در داستانى سرراست نشان مى‏دهد كه بازى با قدرت، حتى يك بازى كودكانه و از فاصله‏اى دور، چه عواقب دهشتناكى مى‏تواند داشته باشد. فدريكو مى‏گويد: "شبكه سرى وجود نداره. اصلاً شبكه‏يى در كار نيست. من همه‏اش رو از خود درآوردم... مى‏خواستم از پسرم محافظت كنم. مى‏خواستم تخيلاتش را ارضا كنم و عطشش رو براى فعاليت سيراب كنم. به استدلال منطقى گوش نمى‏كرد. بايد بهش اين‏طور وانمود مى‏كردم كه وارد يك مأموريت سرى شده." (صفحه 90) اما دياز كه گويى در برابر او احساس حقارت مى‏كند، مى‏گويد: "فكر كردى ما خريم؟ فكر كردى ما نمى‏فهميم كه تو اين ارتباطات رو برقرار كردى كه ارتباطات ديگه‏ات رو پنهان كنى؟ خيال كردى همين جورى ولت مى‏كنيم؟" (صفحه 92)
نويسنده از ديد مارتنس كه زاويه ديد روايت است به ما نمى‏گويد كه دياز واقعاً حرف فدريكو ساليناس را باور كرده است يا نه، فقط بعداً از "چهره وقيح" او هنگام اعدام پدر و پسر سخن به‏ميان مى‏آيد. با اين‏حال چه فرق مى‏كند. يك تأويل ما خواننده‏ها اين است كه باور يا عدم باور يك شكنجه‏گر هيچ تأثيرى در بود و نبود شهروندان ندارد؛ چون قدرت در خطر است و به همين دليل چند متهم و به‏تبع آن چند اعدامى مى‏خواهد.
نوول از نظر ساختارى اساساً بر مبناى تصوير شكل گرفته است و بخش‏هاى مربوط به نقل و بازگويى نيز بيشتر خصلت تصويرى دارند تا توصيفى. با اين‏حال نويسنده از توصيف و صفت و قيد هم زياد استفاده كرده است.
داستان ساختارى بسيار ساده دارد و از هم تنيده‏شدن خرده‏روايت‏ها يا درهم‏ريختگى زمان و جابه‏جايى ناگهانى مكان خبرى نيست، در مقابل به‏شكلى اساسى اما نه افراطى، احساسات و روحيه يك جنايتكار و مزدور حكومتى را بازنمايى مى‏كند؛ در

داستان ساختارى بسيار ساده دارد و از هم تنيده‏شدن خرده‏روايت‏ها يا درهم‏ريختگى زمان و جابه‏جايى ناگهانى مكان خبرى نيست، در مقابل به‏شكلى اساسى اما نه افراطى، احساسات و روحيه يك جنايتكار و مزدور حكومتى را بازنمايى مى‏كند؛ در حدى كه خواننده نمى‏تواند از او و از حكومت‏هاى خودكامه متنفر نشود
حدى كه خواننده نمى‏تواند از او و از حكومت‏هاى خودكامه متنفر نشود. اگر موفقيت اين نوول را با تمام فراز و فرودها مثبت و منفى و نقاط قوت و ضعفش بخواهيم خلاصه كنيم به القاى همين امر مى‏رسيم. شخصيت‏پردازى تؤام با ايجاز از يك‏سو و سرعت روايت در تصوير و توصيف مشخص و معين يك حكومت مستبد از سوى ديگر. درواقع، احساسات راديكال دوران جوانى و گرايش‏هاى محافظه‏كارانه زمانه كهنسالى به‏تمامى با عذاب وجدان يك جنايتكار حكومتى مواجهه داده مى‏شوند و از تقابل دوگانه اما چندچهره اين رويارويى با كمك ديالوگ‏هاى مارتنس و همكارانش به لايه چركين و خونين اما پنهان فضاى رياكارانه و به‏ظاهر آرام سياست كه سرانجام در واقعيت بازى‏هاى سياسى رخ مى‏نماياند، مى‏رسيم. با اين شيوه نقدى روايى و غيرمستقيم از حكومت در متن حضور مى‏يابد تا به زندگى فردى گره بخورد؛ چه‏بسا از ناخودآگاه نويسنده. براى نمونه فدريكو ساليناس به پسرش مى‏گويد: "معمولاً با قدرت مبارزه مى‏كنى تا خودت قدرت رو به دست بگيرى."(صفحه 64) و اين حرف انتزاعى در جاى جاى نوول ديده مى‏شود.

با توجه به اين‏كه داستان در يك كشور آمريكاى لاتين مى‏گذرد، اين پرسش مطرح مى‏شود كه آيا يك نويسنده حتماً بايد زمينه (زمان تاريخى و مكان) رمان و داستان كوتاهش را در ميهن خودش انتخاب كند يا مى‏تواند قصه را در ديگر سرزمين‏ها به جريان اندازد؛ شبيه كارى كه همين نويسنده كرده است يا نويسندگانى همچون يوسا، بورخس، آريل دورفمان، نجيب محفوظ و ديگران كرده‏اند. آيا "بازنمايى هنرمندانه وجوه متعين و مشخص حقيقت در عرصه مناسبات انسانى" مهم‏تر است يا مقيد شدن به مكان و باورها و اعتقادات و الگوهاى سرزمين مادرى؟



  اول صفحه



 

یادداشت

بازتوليد قدرت حاكم

سپهري، دلواپس رنگ‌ها و واژه‌ها!

در پس ِ پشت ِ دست ها

معشوقه‌كُشان يا واپسين تعبير كلاسيك از رؤياهاي بدوي

شعر

داستان

حماسه و محبت در ادبيات شفاهي آذربايجان

روي خط سرخ

من معتقد به وجدان فردي و اجتماعي هستم

معرفی کتاب

ارتباط با ما