در پس ِ پشت ِ دست ها
حمید حیاتی
Zartosht_alvandpanah@yahoo.com
نقدی بر داستان «
دستها» نوشته قاسم کشکولی
آخرین برگ داستان «دستها» اثر قاسم کشکولی در دستانم است.
داستان تمام شده، نمی دانم چه مدتی نگاهم به حاشیه سفید زیر ِ
داستان، پرچ شده است. ولی اندیشهام در دل سپیدی آخرین سطر
داستان[باقی همه چرندیاتی است ساخته ذهن بیمار راوی.صٌ آخر] تا
کجاها که نرفت...
چرا کشکولی عنوان «دستها» را برای داستان خود برگزیده است؟ شاید
درستتر این باشد که بگوییم: عنوان به راوی داستان الهام شده است؟
بله الهام! فضای داستان عرصه جولانگاه ِ غریزه است. جایی است که
نهاد [id ] فعال است و تارهای ناخودآگاه در ارتعاش، و سمفونی زندگی
را چنان که باید باشد اجرا میکنند. قصدم ورود به بحثهای روانکاوی
نیست، ولی این مسلم است که در هنر، اتفاقی، چرخشی، تقابلی و
تصادفی... اتفاق میافتد که پیشبینی ناپذیر و قابل چون و چرا نیست
وهمچنین با خردآئینی در تضاد است. به هر حال شاید تاویل اینکه چرا
عنوان داستان دستهاست این باشد:
دستها وسیلهی تعدیاند، تهیاند، پوچند و مکار و بازی گر،
نیازمند و نقاب دار، متنفذ و پرده در... «دستها» دست ِ سومی است
برای رافا و رعنا. دستها غیرند. و در همین غیریتند که موجودیت خود
را به رافا و رعنا [ما] تحمیل میکنند. داستان «دستها» با سئوال
استفهام آمیز رافا: [انسان، مالک رودههای خود، رودهها؟!...
نمیدانم. نیست] آغاز و رعنا را به صورت مجازی وقف انتظار میکند و
خود ِ رافا را نیز به چالشی کهنه و جدلِ ضمنی بر سر ِ زخم ناسور و
کهنهی بشر میکشاند. بله پارادکس روح و جسم! داستان دستها به شدت
فلسفی است. در حقیقت کشکولی تیر را به پاشنه آشیل بشر انداختهاست.
پارادکس قدیمی هنوز هم گریبان بشر را رها نکرده است. سئوال اساسی
این است: مهوعترین و زشتترین قسمت هستنده [رودهها] چگونه
میتواند سرنوشت ملتی متمدن و پیشروئی همچون آمریکا را رقم بزند؟[
کلینتون، به جرم فرو کردن قسمت غضروفی لای پاهایش در رودهی منشی
مخصوص کاخ سفید محاکمه و نهایتا در انتخابات بعدی شکست میخورد.
خندهدار نیست؟] سئوال ضمنی این سئوال این است که آیا اصلا بشر
تحول فکری پیدا کرده است؟ [ ملایان و فریسیان زنی را که در حین عمل
زنا گرفته بودند، پیش او آوردند و گفتند: ای استاد... ] فریسیان و
ملایان چنین میکردند. ملت آمریکا هم... پس دست آمد بشر چیست؟
«دستها» میخواهد به ما بگوید که انسان در کجای تاریخ قرار دارد و
تاریخ ِ ساخته ی بشر مجعول و تصنعی است. در واقع سئوال ِ انسان
مالک ِ روده های خود است یکی از پاسخ هایش «نمی دانم» [...نمی
دانم. نیست ] است. بشر هنوز هم نمی داند که چیست و کدام سوی
پارادکس واقع است. این عدم تعین هنوز هم عرض اندام می کند. فلسفه
پس از سقراط کار خود را کرده و روایت دو شقهگی ِ روح و جسم که به
تاریخ متافیزیک معروف است را تا امروز در اذهان تثبیت کردهاست.
همان تاریخ متافیزیکی که اخلاق را چون شمشیر داموکلس بر بالای سر
بشر آونگان نگاه داشت و وجدان معذب را در بشر تعبیه نمود. در
تاریکخانه ی متافیزیک عکس انسان ظاهر شد نه خودش. سئوال آقای
کشکولی در عین سادگی و بدویت، یکی از غامض ترین مسائل فکری بشر است
که در عصر پست مدرن اندیشمندانی چون: نیچه، هایدگر، فوکو و
دریدا... متناظر با این سئوال به چالش با تاریخ متافیزیک
برخواستهاند.
کشکولی پس از طرح این سئوال ما را وارد موقعیت سکوت می کند.[در حال
ِ حاضر ما در موقعیت سکوت هستیم و در موقعیت سکوت چیزی برای روایت
وجود ندارد.] موقعیت سکوت، موقعیتی فراگیر است. موقعیتی متداوم به
طول ِ حیات بشر. راوی خواهان شکست ِ این سکوت است.[ پر واضح است
اگر شخصیتهای ما، هر آن، از این بهت زدگی خارج و ذهنشان به فعالیت
بیفتد، شکست درونی سکوت اتفاق میافتد و روایت آغاز میشود.] چه
بشر مسئلهاش را حل نکرده، بلکه بر آن با تاریخ متافیزیک مهر
خاموشی و مگو زده است. ولی مسئله همچنان لاینحل است تا هنگامی که
غریزه [کنش] قدَر مآبانه به میدان میآید تا علی الظاهر مسئله را
فیصله دهد و پیچک ِعشق شکل گیرد.
[ پس بنگی بار زدیم و شروع کردیم به خالی بندی...] تاریخ متافیزیک
برای راوی «دستها» چارهای جز مسکنی به نام «بنگ» نگذاشته تا چون
راوی بوف کور زهر مارناگ را ننوشد. پس «دستها»، دستهای همان
بنیان گذاران تاریخ متافیزیک و ادامه دهندگان همان تفکرند که
وسیلهی تعدیاند و پوچند و مکار و بازی گر... [دست ِ رعنا از
بازِی باز می ماند. انگار بازی تمام شدهاست] و دریغا که رافا و
رعنا بازیچه ای بیش نیستند. و شاید خود ِ ما هم...


|