شعر

شعری از کریستینا روستی Christina rossetti
ترجمه محمد حیاتی
"سراب"
اميدي که به خوابش می ديدم, رويا بود,
رويايي بود و بس؛ و بيدار می شوم اکنون,
پريشاني ام افزون و پيرم و محزون,
به خاطر يک رويا.
چنگم را می آويزم بر درختی,
بيد مجنونی در دل برکه ای,
چنگ بي نوايم را, در هم شکسته و فشرده,
می آويزم آنجا,
به خاطر يک رويا.
آرام باش,
آرام باش ای دل بشکسته ام,
آرام باش و بشکن ای دل بی نوايم,
دنيا و زندگی و خود من, همه تغيير کرده ايم,
به خاطر يک رويا.
بهار ۸۵
**************************************

3 شعر از مژگان اميري
شعر اول:
ریختن
در خالی فنجانی که ته ندارد
در طرح اندامی که هیچ جور شبیه نیست
غبارهای ریز معلق
بر کدام چهار پایه قرار است بریزم
و بپاشم بر ناباوری ای که خشک شده در چشم های این کلمه
آوازت را باید تمام کنی و بعد بروی
این از خنده ی خالی این هشتی سرد پیداست
برگ ها بلدند ریختنشان را برقصند
گندم ها رسیدنشان را
ابرها تمام شدنشان را
و زمین تور می بافد همیشه از نور و باد و آسمان
می بارم از این گیر افتادن ها
در این قاب های خالی
وقتی مجبورم سرم را بلند کنم
و لبخند بزنم
فکر می کنی اگر به چشم هایم نگاه کند
می فهمد گریه کرده ام
وقتی هنوز سرم درد می کند
و نمی دانم از کدام سنگ این تصویر بیرون زد
به این نقش هایی که باد با شن می کشد نگاه کن
هر چند در خط بی امتداد گونه هایم
و این صدای سوت ممتد قطار ها در این فضاهای خالی سپیده کش آمده ام.
شعر دوم:
صدای گم شدن است
نه در مشت هایم چیزی هست
و نه در جیب هایم چیزی مانده
دچار آن دل آشوب تلخ هذیانی شده ام
در این مقواهای قهوه ای
ستاره های یخی
ویترین های پر از تیترهای درشت
و چهره هایی که آرزویی سپید را بر ملافه های تمیز، کنار خیابان می
پوسانند
تراشوی کدام قطره از دست ابر
حضور زرد خیرگی ام را پراند؟!
من ادامه ی بدویت را زیر پوست انگشت هایم هنوز بو می کشم
و امتداد تو را
میان هُرم نفس ها
در این درزهای آشنا
و این عکس
و این سکه ی زنگ زده
و این بازار قدیمی پر از بوی تند و داغ دارچین
با این کسی که ما را مدام به آستانه ی داستان برمی گرداند
و ما
تمام راه یک نفس می رقصیم
قدیمی ترین عکس هایمان را کودکی که هنوز نیامده با خود خواهد آورد
خوشحال باشیم
دنیا هیچ گاه به پایان نمی رسد.
شعر سوم:
این تمام نقش ها روی دستمال سپید گلدوزی شده
این همه رگه های سبز هم باشد
برای خوابی که خواهم دید
بیزار از این پاشیده شدن های گنگ
بوی تلخ نفس هایم است
و دستم که می گویند هیچ چیده است
میان دو بند و یک تبصره خشک خواهم شد
اگر از این خورجین چیزی بیرون نیاورم
برای امتداد خود روی این ردپاهای پیر
هنوز نمرده ام
در این حروف خشک سیاه
هنوز نمانده ام
در این تبانی آب و خاک و آفتاب در این چاله ها
هنوز
من را روی شیارهای سبز نگاه نکرده ای
تا ببینی تنها فرصتم را میان امتداد یک بوته
چطور می توانم برقصم
باد
اسیر بوی پیراهن است
و شیب تپه ها را دیوانه وار گره می زند به ریشه ی توت ها
صندلی چوبی
نور سرد مهتابی
دیوار اتاق
خستگی پاهای روی فرش
بوی اندامی در این ملافه ها
خواب دشت هایی که بوی غار می دهند و یخ و صدای پا
گره خورده ام
در این سرپیچی های ریز و درشت
در طرح هایی
از این سایه روشن های بازیگوش
دست کدام قلم مو
این تراشه ها را نقاشی کرده است
زیر این پلک ها
همیشه هاشوری خود را پنهان کرده است
برای مبادای ...
باور نمی کنی
بازی جدی قلم مو هایی را
که نقش هایت را خراب می کنند؟!
مرا ببخش
شبیه هیچ کدام از طرح هایت نمی شوم
و یادهایت
و رد نرم انگشت هایت برای این صفحه ها
فکر کرده ام برای این واگویه ها
داستان اتاقی را تعریف کنم
که هر روز گردگیری می شود
قاب ها
و صداهایی که پایین و بالا می شوند
با دماسنجی که روی دیوار نصب شده
این سطر تمام نشده
می روم و برمی گردم
از روزنه ای که به چشم هایم زل زده است
می خندی
اگر بگویم اسیر یک شیار روی پیشانی
از یک مرده ام
که عکسش را روی برگه های یادداشت دیده ام
دور می شوم
برمی خیزم
مرا نگاه کن
چین های دامنم کمی مرا چاق می کند
نزدیک می شوم
می دوم
می ریزم
روی این تصویرهای کج
اگر در این رفت و آمدها
گل را میان یکی از این دست های مشت شده پیدا کنم
وقتی
تنها یک بار می توانی
انتخاب کنی
میان این هزار و یک دستی
که از فاصله ی خواب
بیداری
و این روزهای عجیب
به سمتت دراز شده است.
*****************************************

شعري از عليرضا ذيحق
اعصار هستي
به ما گفته بودند زمين
وسعت دواريست با تودههاي آب و خاك
و انسان
آلودهاي كه سزاوار بهشت نبود
در هزاران هزار روزي كه بر آفتاب چشم دوختيم
و سبزينههاي زمين را مشت كرديم
در ادراك من آدمياني بودند از جنس نور
كه قلب شفاف آينه بر آنها رشك ميبرد
و خاك، تنها بطن تيرهي رستنيها نبود
در وراي وقار كوههاي پر جلال
هزار بهشت نهفته بود
با چلچراغ خوشههاي روشن عشق
در ستاره باران شبهاي ضيافت
اما در دوزخ تقدير اعصار هستي
دگرگونه انساني نيز بود
كه به زلاليهاي پرفروغ عطوفتها
هرگز تن نسود و
شايستهي زمين هيچ نبود.
26/7/83
*************************************
3 شعر از سرور جوان
1
دلم
خیلی که برود
تا خورشید بیشتر نمی رود
دلم
فعلا همین جاست
کنار خودم
اینجا که باشد
خوش بخت ترم.
2
اشک ها را از روی گونه هایم
می برم بالا
چشمهایم پر اشک می شود
اشک هایی که قرار است
همین جا بمانند.
3
من خسته بودم
و چشمانم از قلب تو می گذشت .
همه چیز خاموش شد
که قلب تو ضرب گرفت
من تکه شده بودم
میان خاطرات و عشق
و دلم جایی گریه می کرد
که نه پیش تو بود و نه پیش خودم
...
یک لحظه سکوت
و باز ضربه ها...
**********************************
آبي ... آب .. آ
شعري ازمینا دُرعلی
ماهيها ،لرزان
آب هم خودكشي كرده بود
زن،اسپانيولي مي رقصيد
و سرخپوست دودش كمانه!
سوت مي كشيد مسافر/ بي قطار/ بي تار
ميزد بر زمان تا بايستد
كه ايستاده بود "من "بيرون كشيده از خاطراتت
زن هنوز مي رقصيد
شب .
و من
در پس شب گذاشتم/ نقطه
ايستادم سر خط
بر حافظهِي گمشده ام/ مسافر كه بودم/پرده كشيدم
به روز كور
تا دود شدنم نبيند
سرخپوست، كمانه ام كند
آب شود دلم
تر كنم لبهاي لرزان ماهيها
زن هنوز ميرقصيد و
سوت مي كشيد مسافر
قطار خودش را كشته بود
در سوتهايش
ومن بر نقطه اي
رقصان حافظه ام!
اسپانيولي شدم/ تا بلرزم/ دود شوم/ماهي شوم
و ماه، كورشود در روز!

|