|
لرزش زمين و غرش آسمان و
شتاب گرفتن باران سرخ...
مرد :
مرا با تو كاري نيست اي گمراه
بيچارگي
در دامان تو موج مي زند
فراختر از دريا
مرا
رها كن و بگذار در درد خود بميرم
مرا ديگر هيچ رغبتي
نيست
با تو بودن را
نمي خواهم
بي
تو من جاودانه ام و بزرگ
خار بر تنم و خوار روحم
آواره ام
در اين برزخ
تا
كدامين روز رهايي...
دايره
است سرخ و خون از بسترم راهي خيابان
تو يك زن در كامجويي من
مرادم حاصل به
وحشت هستي
رنجخواه
و سرگردان
اينجا هيچ بود
ننگين سيب سرخي
كه بر دلم وسوسه مي تراشيد
نه من از سيب مي
هراسم و از تو كه در لباس ماري
نيشم بزن و
بگذار در مرگ باشم تا رسوايي دو عالم
عجب آزمون و خطايي كه
مدام رد مي شوم
زن :
مرا هم با
تو كاري نيست
سرو را بپرس و بيد
مجنون
اشك ها و آه هايم را كه بر
زمين ريخته ام
من آه فرزندانم هستم
و حواي گمراه تا به آخر
جوركش هر دو
زمانه ام تا بيدادگري همه
مي ستانم
با دستان خالي
ماه و
مهتاب يكي است تا داس شدن
روشنايي را دريغ نكن از زمين
من و تو در پي اشياء گم شده
ايم
من و تو يكي
بوديم و تو مغرور از بزرگي
جلال و جبروتي در كار نيست و
زمين كوچك و بي چيز
مرد
:
داناي كل بودم و هيچ نمي دانم از دو سوي اين عالم
خاك بر سر و نابود
اينجا دريا هم با
تو نمي خواند وقتي نمي خواند
دستانت
گرم بود و چشمانت شيرين
گلابي و به مي چيدم از
زلف پريشان تو در باد
مرا
فقط خاك بدان و زوال از من دور
پشت به مهتاب گمراهم در
بيراهه هاي ناشناخته
دلدادگي
هايم را آويخته ام به حسرت زمانه و در كوچه ي بيداد
گرفتار
زن
:
دست بشوي و خوراكت را به فراموشي سپار
پليدي در تو راهي نخواهد داشت
هولناك شبي است بي
تو روي زمين
من
خواب مي بينم و در بيداري تو
منتظر مي مانم تا روز رستگاري
حيران مشو و مبهوت زمينيان
قهوه ات را بنوش تلخ
نا
اميدي تو و
من شادكام
مرد :
نمي دانم و نمي دانم
چليپاي مسيحا را بر دوش دارم براي گريز از اين همه آه
و اندوه
زبان موسي نمي فهمم و مي سوزم در آتش
ابراهيم
سكوت بودا را هم گريزانم
به كوچه ي شتاب
مرا با هيچ رسالتي
سروكار نيست
بي پيامبر راه
كدام است
يك روزن نور
تلاقي عشق
همين
زن :
سوگواره ي
ما را در دوزخ مي سرايند و ما مغموم هر دو جهان
ببين مرا كه در تو هستم به
يقين
آفرينش بزرگ
هبوط آدمي
رنگ مايه حيات و آغازي براي
عروج دوباره من وتو
بگير دستهايم و
بهراس از قابيل
كنعان هم
هست و رسوايي نوح پدر
سنگ بر پيشاني رسولان و خوني كه
مظلومانه مي روياند
سروهاي آسماني و دعاي
ما در خلوت
شمع هاي سوزان
و تاريكي شب
دلهاي قرار و پاهاي
گريزان
اينجا
پايان هرچيزي است
بازگشت
دوباره
كوله ي
تنهايي
رنج آدمي
من و
تو در گرفتاريها ي هم گم مي شويم روي زمين
دستانم را نمي گيري و من بي خبر از تو
رنج روي رنج بناي دردانگيزي است
نفرت و جنون و تو خالي از هيچ
مرا يك لحظه ببين
اشك هايم
آه هايم
بگذر
از من و در خلوتي معراج خود را ببين
و من به دنبال معراج خود گم مي شوم
بي تو
مي روم و معماي هستي را مي يابم
در خم كوچه اي رو
به بي نهايت
مي بيني من
هم مقام تو را دارم
و حتا بالاتر
به
يقين
عروج
مرد :
من در پيچ و
خم زمين مي پوسم و تو از معراج دم مي زني
كبوتران را ببين كه در يك عالم پرواز
مي كنند
خفاش هاي هراسان غار مغاك هم
برترند
ما در بازي عشق باخته ايم
مي ميريم بي آنكه بدانيم
دهكده ي ملال
|