یک روز گرم

 

بابک بهاری

جثة ظریف و سبک دخترک را روی خاک‌های نرم صحرا در پناه سایه‌ای گذاشت . دختر تشنه بود . آفتاب هر دوشان را از پا درآورده بود . مرد آخرین قطره های قمقمه را به دختر نوشاند . دخترک با لبخند رضایت به خواب رفت. تنها یک قطره هنوز پشت لب دخترک می درخشید . عطش همان قطره مرد را وادار کرد تا برای نوشیدنش به لبهای دختر نزدیک شود. به محض تماس لبهایش با لبهای دختر بلافاصله تبدیل به درختی سایه گستر شد . سالها گذشت تا روزی پرنده ای صحرایی به درخت پناه آورد . قبل از پریدنش بود که متوجه قطرة آب پشت لب دختر شد . آرام کنار صورت دختر نشست و نوکش را به لبهای دختر زد . دختر بیدار شد . پرنده ترسید و سرجایش برگشت و از نوکش همان قطره بر روی تنة درخت چکید . درخت لرزید و دوباره مرد شد. پرنده گریخت و مرد با دختر که بانویی شده بود به دنبال پرنده صحرا را زیر پا می‌گذاشتند و هر شب از روی حرکت خاموش ستارگان مسیر فردایشان را ترسیم می کردند، بی آن‌که کلامی بگویند و یا جرعه آبی بنوشند . گاهی تنها لبها ساییده به هم می شد بی آنکه از لبهای نازکشان صدایی برخیزد .




 

یادداشت

بازتوليد قدرت حاكم

سپهري، دلواپس رنگ‌ها و واژه‌ها!

در پس ِ پشت ِ دست ها

معشوقه‌كُشان يا واپسين تعبير كلاسيك از رؤياهاي بدوي

شعر

داستان

حماسه و محبت در ادبيات شفاهي آذربايجان

روي خط سرخ

من معتقد به وجدان فردي و اجتماعي هستم

معرفی کتاب

ارتباط با ما