يك استراحت سنگين

 

محمود اميري نيا

اگر معصومه مجبورم نكرده بود كه برگردم تهران و آن نامه كوفتي را به رياست دانشگاه بنويسم شايد حالا در اين قبرستان ماشين قراضه ها حس "سنگيني" به سراغم نيامده بود، حسي كه نفس كشيدنم را هم سخت مي كرد. مي توانستم خيلي راحت بگويم، نه. اما پيله كرد كه حيف نيست با وجود سه سال زحمتي كه تو دانشگاه كشيدي حالا مثل يه عمله بچسبي به آهنگري، اونم تو مغازه باباي من كه جز بيل و كلنگ و ميله و ميخ چيزي نمي سازه؟ به او گفتم كه اين كارو دوست دارم. كار با آهن رو دوست دارم. مدرك دانشگاهي فيزيك به چه دردم مي خوره؟ مملكت پر شده از بيكاره‌هاي ليسانس و فوق و دكترا. حالا من اين همه برم اونجا بگم چن منه؟ اونم بعد پنج سال. تازه خيلي لطف كنن يه مدرك فوق ديپلم معادل بهم مي دن كه تو هيچ بقالي دوزار ارزش نداره. اما او پايش را توي يك كفش كرده بود كه يا ميري تهران و درخواست ميدي يا منم به بابام ميگم ديگه بهت كار نده. بعد از آنهمه سگ دو زدن براي كار آنهم حالا كه آش را با جاش را پيدا كرده بودم معصومه داشت برايم گربه مي‌رقصاند.
اين بود كه راه افتادم و رفتم به دانشگاه، توي اين فكر بودم كه اگر هم دوره‌اي‌هايم را ببينم و از من سؤال كنند چه كار مي‌كني، چه دروغهايي را بايد تحويلشان دهم كه كم نياورم. اما تا ظهر شانس آوردم و هيچ كدامشان را نديدم،‌ يعني هنوز فكر مي كردم كه بعد از پنج سال آنها آنجايند اما همه چيز عوض شده بود غير از سر در دانشگاه و ساختمان دانشكده ها. جو دانشگاه هم بعد از ماجراي كوي دانشگاه به نظرم مي آمد كه تغيير كرده باشد چون حالا كمتر دخترهاي چادري را مي ديدم و داخل خيابان اصلي دانشگاه بيشتر از هميشه ماشينهاي مدل بالا پارك بود. هميشه فكر مي كردم كه چون دانشگاه تهران قبول شده‌ام پس خيلي زود پيشرفت مي‌كنم و آينده خودم و خانواده ام را مي‌سازم غافل از اينكه در همان ترم دوم با آناهيتا آشنا شدم. يك روز ازش پرسيدم: " آناهيتا يعني چي؟ " گفت :" فرشته نگهبان آبها" گفتم : " پس بايد خيلي پاك باشه. " اخم كرد. گفتم : "منظور بدي نداشتم. " تا چند روز تحويلم نمي گرفت ويك روز بي مقدمه آمد و گفت : " درست گفتي آناهيتا سرچشمه پاكي هاست. " و از آن زمان او را مثل يك الهه مقدس مي پرستيدم. چون قابل پرستش هم بود و خودم را مردي مي ديدم كه عشق را شايسته زيباترين زنان مي دانست و او را هماني مي ديدم كه مي خواستم.
با نامه ام كه خواسته بودم ادامه تحصيل دهم و كلي چرت و پرت نوشته بودم كه دلشان به حال من بسوزد موافقت نكردند. از اين دلم مي سوخت كه توي نامه مرگ مادرم را سه سال جلو كشيده بودم و گفته بودم مريضي پدرم همزمان با ترك تحصيلم شده بود و خودم را تنها سرپرست خانواده معرفي كرده بودم در حاليكه همه برادر و خواهر هايم ازدواج كرده بودند و زندگي خوبي داشتند به غير از من كه هنوز ميان زمين و آسمان ويلان بودم. معاون آموزشي با لبخندي مرا پاس داد به رياست دانشكده كه شايد او دست كم مساعدت كند و دستور گرفتن مدرك فوق ديپلم معادل را بهم بدهند. او هم من را فرستاد پيش معاونش.
سلانه سلانه رفتم به دانشكده، نمي دانم چرا مدام تصوير آناهيتا را مي ديدم. به ياد روزي افتادم كه مي خواستيم از هم جدا شويم. مي گفت: " تو آدم راست و درستي هستي و دوست ندارم تو را ببينم كه اينطور درمانده باشي. " اما حالا چي؟ از وقتي از او جدا شده بودم آنقدر بدبختي به سراغم آمده بود كه ناچار بودم براي پول در آوردن هم كه شده هزار جور راست و دروغ سرهم كنم. از خودم بدم مي آمد.
حالا كه دارم به اين ماشينهاي اسقاط آهني نگاه مي كنم كه تنها تصويري شده اند از گذشته، خودم را مي بينم كه زير آنها افتاده ام و يك بلدوزر هم نمي تواند مرا از اين تراكم سنگين جدا كند. تصادفي ها، بخت برگشته ها، ناشي ها و در راه مانده ها، همه مي آمدند اينجا، در اين گاراژ پرت افتاده. حس گزنده اي از مگنتيك خودم توسط اين تل انباشته از آهن دارم كه سنگين و سنگين ترم مي كند. سنگين و سنگين تر. دستهايم را باز كرده ام و خيره شده ام به آفتاب. دوست دارم مثل كوره آهن ذوبم كند. چون ديگر خودم را هم آهني نمي ديدم كه آهني ديگر را مي كوبد و صيقل مي دهد. من آهن رباي حقيري بودم كه به توده عظيم ديگران چسبيده بود و توانايي انجام هيچ كاري جز مكيدن پول مالكان اين قراضه ها ندارد.
از وقتي علي را به عنوان رياست دانشكده فيزيك ديدم اين حس سنگين به سراغم آمد. درست مثل زمان دانشجويي كه او مرا برون فكني مي كرد. دستش را در فاصله ده سانتي متري نافم به چرخش در مي آورد و مدام زمزمه مي كرد: " حالا داري سنگين و سنگين تر مي شي. سنگين و سنگين تر. " و من حرفهايش را توي ذهنم مرور مي كردم اينكه انسانها مثل بسته‌هاي انرژي‌اند و وقتي سطوح انرژي آنها جابجا شود مي توانند از كالبد خود بيرون بيايند و به دنياي متافيزيك بروند و نشانه‌ها، كليدها و گنج هاي عالم را بيابند، حتي آينده خودشان را ببينند.آنها مي توانند از ديوارهاي آجري هم بگذرند و از زندان‌ها فرار كنند و به هرجا بخواهند بروند و هر كه بخواهند بشوند. اما اين رفت و آمدها تنها در محدوده فضاي شخصي خودشان شكل مي گرفت و از آنجا به بعد ممنوع بود و اسمش را گذاشته بود حد ممنوع. حدي كه نبايد ذهن به آن مي رفت. چون خودش سرگردان مي شد و شايد به ذره هاي ريزي بدل مي شد كه ديگر تا ابديت به شكل اولش درنمي آمد.
او مرا چهار بار فرافكني كرد و هر بار من آناهيتا را ديدم: آناهيتا كنار دريا . آناهيتا كنار معبد. آناهيتا در حال پرواز و آناهيتا در حال غسل دادن من. آناهيتا براي من آناهيتا بود. اما من براي او چه بودم؟‌ و اين سوال هر بار كه من از فرافكني اي كه شبيه يك جور هيپنوتيزم بود بيرون مي آمدم مثل خوره به جانم مي افتاد. " من براي او چه بودم؟"و وقتي مي خواستم به آن جواب دهم لرز تمام وجودم را مي گرفت و ضعف مي كردم. يادم مي رفت كي هستم و چه مي خواهم. آناهيتا هر روز زيباتر و زيباتر مي شد و من لاغر و لاغرتر. علي مدام دلداري ام مي داد كه چيزي نيست و تنها بايد به خودت برسي. مي‌گفتم : " من هم بايد مثل تو رياضت بكشم " اما او برايم از پولي كه پدرم مي فرستاد آبميوه و جگر و كباب مي خريد و وقتي مي ديد كه من لب به آنها نزده ام با داد و هوار مي بردشان كه به قول خودش بريزد توي رودخانه. ولي يكي دوبار ديدم كه همان جا نشسته و مي خوردشان.
وقتي او را پشت ميز معاونت ديدم ماتم برد. به نظرم اين هيكل لاغر و استخواني پشت آن ميز بزرگ گم شده بود. او با يك نگاه مرا شناخت. چشمان سبز نافذش را كه به من دوخت باور نمي كردم كه درجا بلند شود و صدايم كند : "اوه سيروس عزيز، تو كجا اينجا كجا واو... نيگاش كن چه شكسته شدي پسر!" لبخندي زدم و گفتم:" زمانه علي جان، زمانه. " و وقتي همديگر را در آغوش گرفتيم گفتم: "پس دكترا تو گرفتي كلك؟ "
ـ آره بابا ولي با دكتراي خالي آدم رييس دانشكده نميشه!
ـ اوه ازت خوشم مياد. واقعا مي گم. رياست برازندته! معاونت برات كمه!
او مي دانست كه من با او تعارف ندارم و شايد همين حس بود كه او را خجالت زده مي كرد. گفتم: " چي شد؟ ‌قرار بود بري مكزيك؟ دون خوان، عرفان مكزيكي... "
يادم آمد كه او آن زمان در برون فكني هايي كه خودش مي گفت به تنهايي انجام داده است، ديده كه مي رود مكزيك و كليد معبدي را از دست خود دون خوان مي گيرد. معبدي بزرگ كه معماري بنايش به هيچ يك از سبك هاي شناخته شده جهان نيست از اهل عتيق تا حالا. آنوقتها او دانشجوي سال آخر دكتراي فيزيك بود آن هم در سن بيست و سه سالگي. ولي عهد من تازه ترم دوم را شروع كرده بودم. او را ستايش مي كردم و دوست داشتم. نه فقط براي هوشش كه براي انعطاف بالايش با همه چيز و اينكه هر خطري را از فرسنگ ها دورتر حس مي كرد و خودش را نجات مي داد و اينها بس بود كه من به او اعتماد داشته باشم چون انديشه ام را صيقل مي داد و از من حمايت مي كرد. با وجوديكه هم سن و سال بوديم به او احترام مي گذاشتم و شايد اگر يك دختر بودم دلم مي خواست با او ازدواج كنم. با هم يك اتاق بزرگ كنار رودخانه اوين گرفته بوديم. جاي دنجي بود. دو در هم داشت و به شوخي مي گفتيم، خانه دو دره! ولي جاي نموري بود كه بوي نفت و دود بخاري اش هنوز تو سرم مي چرخيد. من دانشجوي شبانه بودم و به ما شبانه ها خوابگاه نمي دادند ولي علي مي توانست برود خوابگاه. بااينحال از آنجا خوشش نمي آمد. يك روز ناغافل آمد پيش من و هم اتاقم شد. مي گفت" : در برون فكني هايش ديده كه چند تا آدم ريشو با باتوم و قمه و چاقو در حاليكه كفن پوشيده اند،آمده اند خوابگاه و با او سيگاري بار زده اند. " من هر چه سعي كردم نتوانستم اين رؤيا را تفسير كنم ولي خودش مي گفت، اتفاق بدي آنجا مي افتد.
وقتي او را بعد اين همه سال ديدم مي خواستم بگويم كه انگار اين يكي رؤيايش تعبير شد و آن اتفاق شوم افتاد. ولي او با زهر خندي گفت : "اون گوريل انگوري ها را يادته؟ " ‌اينجا بود كه من هم خنده ام گرفت و حرفم يادم رفت و همين طور كه با دست به او اشاره مي كردم، گفتم : "بيگلي بيگلي!" هر دو تايي ريسه رفته بوديم.اگر كسي سرزده مي آمد تو و شكم گنده من و بدن لاغر او را مي ديد كه در حال شكلك درآوردنيم مي گفت : "لولك و بولك اند. "
اما خنده هاي من خيلي زود فرونشست و مثل يك برگ پژمرده نشستم روي صندلي. گوريل انگوري و بيگلي بيگلي دو تا زن روسپي بودند كه علي يك شب بعد از برون فكني من، گفت : "بايد اينكارو بكني تا اضطرابت كم بشه" و من با اينكه دوست نداشتم از فرصت استفاده كردم. اما همان شب سرم درد گرفت. چون ارضا نشده بودم و جالب اين بود كه وقتي من داشتم به دنبال كاندوم مي گشتم، آناهيتا زنگ زده بود و من به ته ته پته افتاده بودم يك قصه سر هم كردم و همين مايه خنده آن دو تا زن اكبيري شد. چاقه را كه مي گفتيم گوريل انگوري، همينطور كه لنگ هايش را توي هوا باز كرده بود گفت : "چرا نگفتي اونم بياد؟ " مي خواستم خفه اش كنم اما وقتي علي را با آن لاغره، بيگلي بيگلي ديدم كه مشغول است كوتاه آمدم و لباسم را پوشيدم و از آنجا زدم بيرون.
علي از پشت ميزش بلند شد و آمد به طرف من. كنارم نشست و گفت : " مي فهمم ياد گذشته افتادي؟ " با لبخندي گفتم : "يه جورايي! " تلفن زنگ زد و اوگفت: "منو ببخش"! و دوباره رفت پشت ميزش و تلفن را برداشت و من به آن شب فكر مي كردم، ‌به شب اعتراف و شب سنگين مجازات. شبي كه من طاقت نياوردم و همه چيز را به آناهيتا گفتم. علي گفت كه اعتراف كنم. مي گفت : "وقتي احساس گناه مي كني بايد بريزيش بيرون تا راحت بشي" و من به آناهيتا گفتم. گفتم كه دوستش دارم ولي گناه كرده ام كه خودم را دراختيار يك زن روسپي گذاشته ام. او بدون اينكه هيجاني نشان دهد خيلي آرام گفت : " مي دونم" و من جرأت نكرده بودم كه ازش بپرسم چطوري؟ مي ترسيدم. مي ترسيدم كه چيزي بگويد كه ديگر نتوانم هضمش كنم. گفتم : " خوب مي دوني فقط يه هوس بود اما من در مورد تو.. " پيش از آنكه چيز ديگري بگويم دستش را گذاشت روي دهانم. لبخند خشماگينش را هنوز يادم هست. شعري را كه توي گوشم زمزمه كرد: " تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است /واي فردا كه دلت با دگران است" ديگر چيز ي نمي توانستم بگويم ولي از اين حرف او خوشم نيامد و قبل از اينكه او به طرف ماشينش برود و مرا كنار جلوي رودخانه تنها بگذارد، فرياد زدم:"آناهيتا، كدوم نگاه؟ ببين من حتي به اون اكبيريها نگاه هم نكردم فقط.. " او لحظه اي ايستاد. به نظرم خنده اش گرفته بود اما نمي توانست برگردد، نمي دانم شايد هم داشت گريه مي كرد كه برنگشت تا نگاهم كند و ديگر نايستاد و رفت. مي خواستم بگويم: " تو براي من فقط آناهاتيايي. يعني هميشه آناهيتايي. " اما اين سوال گزنده پريد توي ذهنم كه" پس تو براي او كي هستي؟ " و از آن زمان ديگر خودم هم نخواستم او را ببينم. حتي از دانشگاه انصراف دادم و رفتم خدمت سربازي. به اين اميد كه زودتر كاري گير بياورم و به زندگي ام سر و ساماني دهم.
علي دستش را گذاشت روي شانه هايم و گفت : " سيروس عزيز! نگفتي براي چه كاري اومدي؟ " ياد نامه ام آفتادم. كيفم را باز كردم و نامه را درآورم. ولي ناگهان در اتاق باز شد.
ـ ببخشيد انگار جلسه داشتي؟
علي رنگ از صورتش پريد و من دوست نداشتم برگردم و ببينم كه كيست؟ چون شناخته بودم اين صدا را. صداي سرچشمه رؤياهايم را! صداي الهه آبها و صدايي كه بازتاب تمام ضعف ها و لرزهايم بود. علي بلند شد و گفت : " ايشون همسر من هستند، آناهيتا" مي خواستم از جايم بلند شوم ولي دوست نداشتم نگاهم در نگاهش گره بخورد، سنگين شده بودم. سنگين تر از حتي آن برون فكني ها. عرق سرد روي پيشاني ام را حس مي كردم و حتي كوبش تند قلبم را به قفسه سينه ام مي شنيدم. نيرويي گردن مرا مي كشيد به سمت ديگر. سايه علي را ديدم كه رفت به طرف آناهيتا و مي دانم كه كنجكاوي او را به بيرون از اين دايره كوچك كشاند. دايره اي كه علي در مركز آن بود و من به اطراف پرتاب شده بودم. در بسته شد و من كه به تمام آن رؤياها ايمان داشتم، تازه فهميده بودم كه علي با من چه كرده بود. او مرا و زندگي ام را در جادوي برون فكني محو كرده بود. حالا مي فهميدم كه او چرا با من رفاقت كرده بود و از من حمايت كرده بود؟ فقط براي رسيدن به آناهيتا و حالا مي دانستم كه چرا من نمي دانستم كه به چه دردي مي خورم، او بود كه ذهن مرا برده بود. حالا مي دانستم كه چه كسي بين دانشجوهاي دكترا خائني بود كه پيدايش نكرده بودند. كسي كه همه تئوري هاي آن جمع تشكيلاتي و پل ارتباطي گروه را لو داده بود. كسي كه آناهيتاي مرا از من ربود و مرا مانند فرماندهي مغلوب، خمار و خسته در دشت قراضه هاي آهني رها كرد. اما نمي فهميدم كه من از حد ممنوع گذشته ام يا او؟ من كه آنقدر سنگين شده بودم كه به نظرم آمد دارم توي آن صندلي راحتي فرو مي روم يا او كه برگشته بود و آماده بود كه من شليك كنم. ديگر دو چشم نافذ سبز را در برابرم نمي ديدم. يك شغال مي ديدم كه بهترين انگورا را چيده بود. حتي نمي خواستم او را به نام بخوانم ولي او ناچار بود كه تا ابد نام مرا بياد آورد چون آناهيتا از من بود. آناهيتا از رؤياهاي من به كليد مكر او گره خورده بود. آناهيتا يادآور جاذبه من بود وشايد همين نيروي مغناطيسي من بود كه مرا "من" مي كرد. گفتم :‌ '' خوب من بايد 'برم '' لبخند زد و گفت : '' ولي نگفتي براي چي اومدي '' كيفم را برداشتم و به طرف در رفتم. زل زدم توي چشمهايش و گفتم : '' هر رفتني يه اومدني داره، يادت باشه!'' و تا خواست چيزي بگويد در را كوبيدم به هم. هنوز چند قدمي از دفترش دور نشده بودم كه شنيدم، پشت سرم فريادمي زند: "سيروس، تو داري اشتباه مي كني. من نمي خواستم... " نامه اي را كه در دستم بود مچاله كردم و برگشتم. همينطور كه توي راهرو عقب عقب مي رفتم داد زدم : "تو راست گفتي. آدم با يه مدرك خشك و خالي رييس نميشه! " آنقدر بلند گفتم كه تمام كساني كه توي راهرو در رفت و آمد بودند ايستادند و به ما نگاه كردند. به نظرم حتي رييس دانشكده هم كه در انتهاي سالن بود صدايم را شنيد. چون خيلي ها را ديدم كه سرشان را از اتاق هايشان بيرون آوردند تا ببينند چه شده؟ علي به طرفم آمد و گفت: "اگه به فكر دردسري؟... "
ـ خوب، بگو چي كار مي كني؟‌
ـ اينجوري نيگام نكن، تو خودتم مقصري!
مي خواستم توي صورتش تف كنم. اما وقتي ديدم سرش را پايين انداخت و برگشت به طرف اتاقش آنهم از راهرويي كه همه به حقارتش نگاه مي كردند، نامه مچاله شده ام را انداختم توي سطل آشغال و پله ها را دوتا يكي كردم و از آنجا رفتم.
ـ آقا سيروس، آقا سيروس!
چشمانم را كه باز مي كنم اكبر را مي بينم كه عرق گيرش را از روي صورت من برمي دارد و مي گويد: "ببخشيد نمي‌خواستم بيدارتون كنم... " اشاره كرد به در گاراژ و گفت : " معصومه خانم اومده، ناهارتونو اوورده" عرق گيرش را به او دادم و گفتم : " بپر سفره رو بنداز تو دفتر تا ما هم يه صفايي بديم و بيايم"
ـ چشم اوستا!
به سختي بلند شدم و رفتم كنار شير آب تا سياهي دستهايم را با تايد بشورم. دستم را گرفتم زير آب. بوي خاك مي آمد و هرم گرما را حس مي كردم.ويرم گرفت كه بروم تهران و آناهيتا را پيدا كنم و به او حالي كنم كه چه آدم رذلي برايش دام پهن كرده بود. اما آناهيتاي رؤياهاي من هرچيزي را در خودش فرو مي برد و مي توانست هضمش كند و تكه تكه ها ي افتاده در درونش را به اين طرف و آن طرف بكشاند. از آنجا نگاهم به معصومه افتاد كه با وجود حاملگي اش هر روز ناهارم را مي‌آورد اينجا. هنوز هم گاهي دلم مي خواهد بروم سراغ آناهيتا ولي مي دانم كه ديگر نمي توانم!



  اول صفحه



 

یادداشت

بازتوليد قدرت حاكم

سپهري، دلواپس رنگ‌ها و واژه‌ها!

در پس ِ پشت ِ دست ها

معشوقه‌كُشان يا واپسين تعبير كلاسيك از رؤياهاي بدوي

شعر

داستان

حماسه و محبت در ادبيات شفاهي آذربايجان

روي خط سرخ

من معتقد به وجدان فردي و اجتماعي هستم

معرفی کتاب

ارتباط با ما