باران

 

ماكان مهديقلي

: وقت قبلی دارید؟
دفترچه‌ی بیمه را از جیب‌اش درآورد. جلو رفت و آن‌را روی میز گذاشت.
: بله، امروز نوبت ویزیت داریم.
: از همین راهرو که برید تا انتها، سمت چپ اتاق پنج.
توی اتاق، دکتر و مرد و زن نشسته‌بودند. دکتر بلند شد و پشت پرده‌ی سفید در گوشه‌ی چپ انتهای اتاق رفت. چند ثانیه که گذشت، سرش را از لای پرده بیرون آورد.
: لطفن این‌جا بشینید.
بلندشد. از جلوی او گذشت و به سمت پرده‌ی سفید رفت. روی صندلی نشست.
: تازه چه خبر؟
: امروز بارون می‌اومد... خیلی وضع عجیب و غریبی شده‌بود...!
: یه کمی بلندش کنید... آها... چطور؟
: داشتم می‌رفتم اداره که شروع شد. من تو ماشین بودم... پشت رول...
: دستتون رو کمی بیارید بالا... خوب...
: مثل همیشه... اما پشت چراغ قرمز گیر کردم... تو یه خیابون فرعی... فرض کنید...
: خم کنید و نگهدارید...
: من تو افکار خودم غرق شده‌بودم که بارون گرفت. من هم که از خدا خواسته... فقط یه چیز بود... یه تصادف که خیابون رو بست و از اون مهم‌تر، باد...
: دست‌تون رو بندازید... حالا یه کمی متمایل به راست بشینید لطفن. آره... صبح نیم ساعتی، بارون غریبی گرفت...
: پیاده‌ها رفتن زیر سقف‌ها و طاقی‌ها... تو کوکِ بارون بودم که...
: یه کم دیگه بالاتر... یه کم دیگه... خوبه!
: ضر‌ضر بچه شروع شد... یه زن و یه نوزاد تو بغلش وایساده بودن زیر یه طاقی نزدیک من...
: به دستای من فشار بیارید... آها... بیشتر...
: اعتقادی به گذاشتن پنبه توی گوش برای نشنیدن صدا ندارم... صدا اصلن نباید ایجاد بشه. طبیعی بود که تو اون بارون و رعدوبرق بهاری، بچه شدیدن بترسه و بزنه زیرِ گریه...
: حالا با دستاتون این رو نگه دارید... لازم نیست فشار بدید ... فقط نگه‌اش دارید...
: شاید من هم اون موقع که توی همین سن بودم، اگه مادرم من رو می زد زیر بغلش، اون هم توی ساعت‌های اول صبح که تازه از خواب بیدارشده‌ام، می‌برد برای خرید، دقیقن مثل همون بچه دایم ونگ می‌زدم. هر چی باشه من هم با این سن‌ام، از اون رعد و برق شدید و زیر اون بارون تند به وحشت افتاده‌بودم...
: یعنی واقعن ترسیده بودید؟
: ترسیده بودم؟! کلافه بودم... اعصابِ خراب...
: خوب... حالا دستاتون رو ول کنید...
: چیزی که می‌تونست از اون وضعیت نجات‌ام بده، این نبود که صدای بوق ماشین‌ها قطع بشه؛ نیومدن صدای ضرضر بچه‌ای بود که چند قدمی من، تو بغل مادرش داشت گریه می‌کرد.
: بیارید بالا... بالاتر... خوبه... نگه‌دارید... همون‌جا...
: شاید اگه بد نبود و آدم‌های دوروبرم نمی‌گفتن کم‌عقل‌ام، من هم می‌زدم زیر گریه! باران شدیدی می‌اومد. نور برق یه لحظه مثل فلاش دوربین، همه جا رو روشن می‌کرد و چند ثانیه بعد صدای گرومپ گرومپ آسمون، می‌پیچید. گاهی تاکید روی « ر » بیشتر بود... گرررررومپ. گاهی روی « و »... گرووووومپ. « گ » معمولن بدون لکنت شنیده می‌شد.
: خوبه. حالا لطفن روی تخت دراز بکشید.
: به شیشه‌ی خیس تمام ماشین‌ها، برگ و شاخه‌های شکسته‌ی درخت‌ها که با باد شدید کنده شده‌بودند و یا دانه‌های درخت‌های اقاقی که یه برجستگی قهوه‌ای وسط‌شون دارن، چسبیده بود.
از روی صندلی بلند شد و روی تخت دراز کشید.
: خوبه... شما عادی دراز بکشید...
: دقت به این شیشه‌های خیس از بچگی تفریح من بود. قدیم‌ترها که ماشین‌ها هنوز این‌قدر پیشرفته‌نبودند، نشستن و دیدن این صحنه‌ها برای من لطفی داشت. شکل‌های خاصی که توی این وضعیت روی شیشه‌ها بوجود می‌اومد و کشف اون‌ها برای من، لذت بزرگی بود.
: حالا انگشتاتون رو به بیرون فشار بدین...
: توی یه دورانی از زندگی‌ام، این تنها بازی مورد علاقه‌ی من بود و اون‌قدر برای من جالب بود که بعد یه مدت کوتاهی، تصمیم گرفتم شکل‌های غیرتکراری رو پیدا کنم و هر دفعه به تعداد بیشتر. اوایل چار- پنج تا. اما آروم‌آروم به چارده- پونزده تا رسوندم‌شون.
: حالا می‌ریم سراغ پاها... یه‌کم ببرینشون بالا...
: تو تابستون، که کمتر پیش می‌آد باد و درخت‌ها و بارون یه همچی شکل‌های عجیبی روی شیشه‌ها بسازن، خودم با یه سطل آب و خاک و برگ، صفحه‌ی بازی‌ام رو روی شیشه‌های ماشین‌ها درست‌‌کردم.
: کف پاها را به بیرون فشار بدین... اول چپ...
: این خوش- خوشک‌بازی زیاد طول نکشید چون وقتی آقا جون‌ام فهمیدن که بچه‌ی اول خونه از این جور خل بازی‌ها در می‌آره، با یه پس‌گردنی، قضیه رو حل کردند.
: آها... خوبه... همین‌طوری ادامه بدین...
: خشونت‌اش زیاد بود، اما موثر بود. من تقریبن الان هم که فکر می‌کنم، بهشون حق می‌دم. حساب کنید؛ یه سطل پر از آب بردارید و برید توی خیابون... بپاشید روی شیشه‌ی ماشین همسایه بعد برگ‌ها رو بپاشید تو هوا و بعد هم خاک رو. بدبخت همسایه هم بیاد ببینه چه گندی زدید توی سر و کله‌ی ماشین‌اش. به آقاجون بگه و ... آخرش هم پس‌گردنی...
: حالا پای راست... به بیرون... آها... خوبه... ادامه بدین...
: اگرچه الان هم من باز همون تفریحو انجام می‌دم اما اون فقط توی فصل‌اش اتفاق می‌افته و دست به اون دیونه بازی‌ها نمی‌زنم. توی باقی فصل‌ها هم سرم رو با یه کار دیگه گرم می‌کنم. وقتی دارم برمی‌گردم خونه، معمولن سعی می‌کنم، پلاک ماشین‌ها رو بررسی کنم و بین اعداد اون‌ها رابطه‌ای کشف کنم. حالا البته بچه‌ها از اون‌جور تفریحا نمی‌کنن و بازی ها یه جور دیگه شده.
: نوبت انگشتی پاهاست... به تو و بیرون خم‌شون کنید... اول پای راست...
: یادمه وقتی پس‌گردنی رو خوردم حتا صدام هم درنیومد. تا مدت‌ها بعد از اون، هر وقت بارون می‌اومد، یاد پس‌گردنی می‌افتادم. ترس به دل‌ام می‌ریخت و جاش روی گردن‌ام می‌سوخت. سعی می‌کردم جایی باشم که آقاجون حتا مشکوک هم نشن من یاد اون بازی افتادم. البته الان دیگه اینطوری نیست. وقت بازی اصلن یه همچی حسی ندارم. نه از ترس خبری هست و نه جای پس‌گردنیه می‌سوزه. می‌رم تو بازی. حتا می‌تونم بگم این‌قدر رو این موضوع متمرکز می‌شم که یهو بدون این‌که حس کرده‌باشم چطوری،رسیدم خونه.
: خوبه... حالا اون یکی پا... انگشتا رو به بیرون... بعد تو... آها... خوبه... ادامه بدین...
: باورکنید که حتا ده برابر اون وقت‌ها هم شکل پیدا می‌کنم. حالا حساب کنید توی یه همچی موقعیت فوق‌العاده‌ای، ‌ضرضر یه بچه، تمرکزتون رو به‌هم بریزه! حتمن برای شما هم پیش اومده که مثلن درحال حل یه جدول باشید یا چه می‌دونم، کار مورد علاقه‌تون، بعد ضرضر یه بچه... تمرکزتون رو به‌هم بریزه. آدم حسابی کفری می‌شه!
: خوبه حالا پاها رو از مچ به بالا و پایین خم کنید... خوبه... نه! نه! یه دونه یه دونه... اول پای چپ...
: به‌خصوص اگه بخواید شکل‌های غیرتکراری رو پیدا کنین و برف‌پاکن‌ها هم درحال به‌هم‌زدن صفحه‌ی بازی شما باشن و شما با سرعت مشغول جولان دادن روی شیشه‌ها باشید و این وسط ضرضر بچه، پاک گند بزنه تو تمرکزتون.
: حالا پای راست... عالیه... خیلی خوبه... آها... ادامه بدین...
: تو همین کش‌وقوس، یه پسره بیست و هفت هشت ساله که یه چتر مشکی دست‌اش بود، اومد کنار اون مادر و بچه وایساد. اول فکرکردم که پدرشه و اومده تا پس گردنی... پسره به اون خانوم گفت :خانوم اجازه می‌دید این کوچولو رو بغل‌ام بگیرم؟
: حالا زانوها...آره... خوبه... دوتا پا رو با هم... خوبه... خوبه...
: خانومه با تعجب بچه‌اش رو به خودش فشار داد و با کمی دست‌پاچگی گفت: نه! این بچه غریبه‌ها رو که می‌بینه، گریه می‌کنه! با خودم گفتم این بچه برای خوردن پس‌گردنی خیلی کوچیکه!
: خوبه... می‌تونید بلند شید.
: منتظرشدم که اگه دست پسره بالا رفت برم جلوش رو بگیرم. من دو- سه قدمی اون‌ها بودم. پسره که نگاه‌اش رو روی بچه زوم کرده‌بود، با صدای ملایمی گفت: کوچولو، مادرت دوست نداره من بغل‌ات کنم اما بدون‌که این بارونه و اصلن ترس نداره. صدای بلندی هم که می‌شنوی صدای رعد و برقه... و با گفتن این‌جور حرفا ادامه‌داد.
: بنشینید لطفن اون‌جا... می‌آم الان...
: با خودم گفتم یارو پاک خله! بچه اول ضرضر می‌کرد ولی همین‌طور که پسره حرف می‌زد، آروم شد و بعد به‌نظرم اومد که خواب‌اش برد. البته من زیاد دقت نکردم که چی شد! پسره چترش رو که روی سر اون‌ها گرفته‌بود، به مادره داد و رفت. من این‌قدر از آروم‌شدن بچه لذت بردم که تصمیم گرفتم حتمن با همسرم در مورد بچه‌دار شدن، صحبت کنم.
: خوبه... خیلی خوبه... می‌شه چند لحظه ما رو تنها بگذارید؟
بلندشد. از جلوی او گذشت. صدای لولای در... سرش را تکان داد و لبخند زد.
: ببینید... بدن همسر شما به داروها جواب داده‌بود اما...
: اما چی؟
: به‌نظرم داروها دارن تاثیر خودشون رو از دست می‌دن... مشکلات قدیمی دارن آروم‌آروم برمی‌گردن...
اخم‌هایش درهم می‌روند. چند بار سرش را تکان می‌دهد. با انگشت‌هایش بازی می‌کند. سرش را پایین می‌اندازد.
: من نتیجه‌ی آزمایش‌ها رو می‌برم... با اساتیدم در شورای هفتگی بررسی‌شون می‌کنیم... به هر نتیجه‌ای که رسیدیم، شما رو هم در جریان می‌گذارم.
: فکر می‌کنید امیدی باشه؟
: واقعن الان چیزی نمی‌شه گفت... اما امیدتون رو نباید از دست بدید...
سرش را بالا می‌گیرد و نفس عمیقی می‌کشد. نگاه‌اش را به گلدان روی میز دکتر می‌دوزد. دانه‌های عرق روی صورت‌اش می‌درخشند.
: روحیه‌‌تون رو حفظ کنید... به خودتون مسلط باشید...
: یه‌کم هوا بخورم... درست می‌شه...
: فقط مراقب باشید که دارو‌هاشو سر وقت بخوره... همون تعداد همیشگی...
زن از جایش بلند می‌شود. به سمت در می‌رود. در را باز می‌کند. مرد چند قدم جلوتر روی صندلی‌های آبی رنگ مطب نیم‌خیز می‌شود. جلو می‌آید.
: دکتر به‌نظرتون حال همسر من بهتر از قبله؟
: خوب آرتوروز یه مشکل خیلی آزاردهنده‌ست که باید با درمان مداوم و ورزش خوب بشه... در کل بهترند اما باید داروهاشون رو بخورند...
خنده‌ی معصومانه‌‌ی مرد در راهرو می‌پیچد. زن سرش را پایین می‌اندازد. دکتر تا جلوی در اتاق آمده‌است.
: امید رو فراموش نکنید... لازمه...
جلو می‌آید و دست زن را می‌گیرد. به سمت انتهای راهرو راه می‌افتند. به انتهای آن که می‌رسند، زن به‌خاطر می‌آورد که تابلو... روی تابلو نوشته شده‌است: بخش 1- اعصاب و روان... چند قدمی تابلو هستند.
: ببین به‌نظرت من بهتر راه می‌رم ازیک ماه پیش؟
به راه رفتن زن دقت می‌کند. روی موهایش دست می‌کشد. می‌خندد. از تابلو چند قدمی دور شده‌اند.
: هر دفعه این‌جا این سوالو می‌پرسم، طفره می‌ری...
صدای خنده‌های دیگری در راهرو می‌پیچد اما زن و مرد در انتهای راهرو دیده نمی‌شوند.

 

 اول صفحه



 

یادداشت

بازتوليد قدرت حاكم

سپهري، دلواپس رنگ‌ها و واژه‌ها!

در پس ِ پشت ِ دست ها

معشوقه‌كُشان يا واپسين تعبير كلاسيك از رؤياهاي بدوي

شعر

داستان

حماسه و محبت در ادبيات شفاهي آذربايجان

روي خط سرخ

من معتقد به وجدان فردي و اجتماعي هستم

معرفی کتاب

ارتباط با ما