زن
سالم
مرضیه سبزعلیان
توی آگهی روزنامه خواند به یک منشی مجرد خانم نیازمندیم . دورش را
یک خط قرمز پر رنگ کشید ، بعد رفت طبقه دهم یکی از برجهای خیابان
ولی عصر ، توی فرم نوشت لیسانسیه ادبیات فارسی ، شماره تلفنش را هم
نوشت ولی جای حقوق درخواستی را خالی گذاشت . غروب دیروز که تماس
گرفتند و گفتند : « فردا صبح منتظر شما هستیم » با ته مانده حقوق
قبلیاش از شرکت آریا یک جعبه شیرینی خرید.
مادر نان و پنیر را چید روی میز. یک بشقاب شیرینی هم آورد. دو
لیوان چایی ریخت، گفت: « دیگر شیرینی برای چه خریدهایی ؟ تو که
مثل همیشه دو هفته نشده یا اخراج می شوی یا این که فضای آن جا دلت
را می زند و خودت دیگر نمیروی !» مادر یک شیرینی برداشت، بعد با
همان دستی که شیرینی را گرفته بود، به سمت چپ آشپزخانه؛ جایی که
آن طرفش دیوار خانه همسایه بود اشاره کرد « دختر ناهید خانم را
نگاه کن، یک سالی میشود که توی همان شرکت مانده، چند روز پیش
ناهید خانم میگفت: « توهمین یک ساله نصف بیشتر جهیزیهاش را خودش
خریده » تو چی با کلی مشقت کار پیدا میکنی، اماعرضه نداری خودت را
یک جا درست و حسابی بند کنی !»
ــ چه کسی را هم مثال میزند، مثلا" دختر ناهید خانم خیلی آدم
حسابی است ؟خوبه خودم یک بار رفتهام محل کارش ، وقتی یارو صدایش
می زد همچین با عشوه میگفت : جانم، خب معلوم است که باید یک سال
یک جا بماند !
ـــ خب حالا نمی خواهد گناه دختر مردم را بشوری ما که چیزی جزء
خانمی ازش ندیدهایم !
ـــ اصلا" به خودم مربوط است دوست دارم تو هر شرکتی فقط دو هفته کار
کنم !
ـــ بله، خب ، اصلا" به من و بابای بدبختت چه ربطی دارد؟ یادت رفته، دانشگاه آزاد قبول شدی، گفتی : لیسانس می گیرم می شوم معلم آموزش
و پرورش، بیمه و کلی مزایا دارد، هی رفتی و آمدی گفتی: خرج
دانشگاه آزاد را بدهید به جایش همه جهیزیهام را خودم میخرم. کو
حالا شش ماه میشود که درست تمام شده، روی هم رفته یک ماه درست و
حسابی سر کار رفته ایی ؟
ــ کار بود و من نرفتم ؟
ـــ کوری این همه آگهی توی روزنامه، اصلا" همه این ها را ول کن، شرکت آریا که خوب بود بنده خدا خود
مهندس دو سه بار تلفن کرد، خودم شنیدم که برایش کلاس بیخودی میگذاشتی و میگفتی: نمیتوانم بیایم، استخدام آموزش و پرورش شده ام
،افادهها طبق طبق . . .
دختر همان طور ایستاده یک لقمه نان و پنیر درست کرد و خوشحال بود از
این که مادر نفهمیده بود مهندس باز هم دیشب تلفن کرده و از او خواسته
بود که برود سر کار اما او مثل چند دفعه قبل نتوانسته بود بگوید:«
نمی توانم بیایم وقتهایی که شما نیستید پسرتان مزاحم من میشود»
هنوز روز آخر را خوب یادش بود که پسر مهندس آمده بود شرکت و چند برگه
به او داده و گفته بود: « اینها را تایپ کنید، من و پدر امروز
چند جا قرار داریم، شرکت نمی آییم اما شما تا آخر وقت بمانید
منتظر چند تا تلفن هستیم.» او جواب تلفنها را داده بود، متنها
را تایپ کرده و ناهارش را هم خورده و رفته بود روی کاناپه اتاق
مهندس دراز کشیده بود که پسر مهندس قرار نبود بیاید و آمده بود و به
جای این که داد بزند خانم مرادی این چه وضعی است؟ مگر این جا جای
خواب است؟ کنار پای دختر روی کاناپه نشسته و به تنش زل زده بود و
ران پای دختر را تکان داده و آرام گفته بود: خواب هستید؟ دختر از
جا پریده بود و پسر مهندس خندیده بود که « هان چیه ترسیدید؟ » بعد
با عجله کتانیهایش را از زیر مبل پیدا کرده و گفته بود : « ببخشید
سرم درد میکرد، تازه خوابم برد، یک فاکس داشتید و چند نفری هم
تماس گرفتند، یادداشت کردهام، الان می آورم.»
هنوز بندهای کتانی را گره نزده بود که مرد جلو تر آمده و دستش را
حلقه کرده بود دور کمر دختر و گفته بود: « خیله خب ، عجلهایی
نیست ! » دختر به صورت مرد که نه به پنجههایی که توی پهلویش فرو
رفته بودند زل زده بود. گره بندها را ول کرده و خواسته بود بلند
شود که دست مرد از پهلو یش کنده نشده بود و او را کشانده بود پایین
و دوباره نشانده بودش روی کاناپه. مرد صورتش را نزدیک صورت
دختر برده و گفته بود: « ای بابا، خب یک لحظه بنشین، » بعد دستش
سر خورده بود بالاتر و چنگ زده بود توی نرمی سینه و همان وقت
دختر از جا کنده شده و دست مرد را پرت کرده بود عقب و از اتاق بیرون
رفته بود تا از پشت میزش برگه فاکس و چند یادداشت را بردارد و
بگذارد لای پوشه زرد رنگ و کیف دستیاش را هم بردارد و برود تا دم
در. رفته بود و از همان جا بلند گفته بود :« برگه فاکس و پیغام
هایتان لای پوشه است، خداحافظ »
مادر دستهایش را جلوی چشمهای دختر تکان داد و گفت: « هان، چرا
زل زدهایی به لقمه، دوباره رفتهای توی عالم هپروت؟ حتما" سر کار
هم همین طوری هستی که اخراجت می کنند !»
ــــ تا حالا هیچ کس منو اخراج نکرده، خودم نخواستهام بروم، هیچ
کدام محیط خوبی نداشتهاند!
مادر بلند شد، بطری شیر را از توی یخچال آورد با صدایی آرام،
طوری که دختر اگر هم نشنید مهم نباشد. گفت : « محیط خوبی نداشتند؟
همیشه همین حرف را می زنی، پس این همه زن چه طوری تو این همه شرکت
کار میکنند می خواهی بگویی همه آنها خراب هستند؟ زن اگر زن باشد
بین صد تا مرد گرسنه و هیز هم که ولش کنی سالم میماند! »
دختر بغض کرد، ظرف شیرینی را سرازیر کرد توی سطل زباله، مادر داد
زد « دیوانه شدهایی؟ چرا شیرینی ها را ریختی دور؟ » دختر روی
مسواک قرمزش یک خط سفید از خمیر دندان کشید و با خودش گفت : برو
بابا دلت خوش است، زن اگر سالم باشد؟ بعد تمام راه تا خیابان ولی
عصر فکر کرد زن سالم چه ریختی است ؟
به ساعتش نگاه کرد، طبقه دهم برج از آسانسور پیاده شد، مرد در را
باز کرد، دستش را دراز کرد، دختر مکث کرد، مردد بود، اما قبل از
آن که دستهای مرد توی هوا خشک شود سلام کرد، دست هم داد. مرد
میزی را که رویش کامپیوتر بود و یک صندلی چرمی پشتش بود نشان داد ،
ـــ این میز شما است.
دختر بند کیفش را روی پشتی صندلی آویزان کرد، نشست با نوک انگشت
ورقهای توی کارتابل را زیر و رو کرد. مرد آن طرف پارتیشن پشت
میزش نشست، از همان جا صدا زد « خانم مرادی تشریف بیاورید.»
دختر لبخند زد، رو به روی در ایستاد، مرد به مبل چرمی رو به رو
اشاره کرد « بنشینید » دختر روی مبل نشست.
ــــ امیدوارم همکارهای خوبی برای هم باشیم، اما چند نکته را
باید یادآوری کنم! یک دفترچه تلفن آبی تو یکی از کشو های میز تان
است همه شماره هایی که با آن ها سرو کار داریم همان جاست .
ــــ چشم !
ـــ ما این جا آبدار چی نداریم، صبح به صبح سماور را روشن کنید،
البته امروز خودم روشن کردهام، بیسکویت همیشه توی کابینت است،
هر وقت چیزی کم و کسر داشتید، لیست کنید میخرم، ما این جا چیزی
به اسم ارباب رجوع نداریم، مگر این که گاهی دوستی، آشنایی کسی
بیاید، که آن وقت زحمت پذیرایی از آن ها با شما است.
ــــ چشم !
مرد نوک انگشت سبابهاش را کشید روی میز و خطی از خاک پاک شد، بعد
انگار با خودش گفت: « منشی قبلی خیلی شلخته بود، بیرونش کردم»
اما یک تی زمین شوی پشت در آشپزخانه است، غروب به غروب یک دستی هم
به زمین بکشی بد نیست، هر چند ما رفت و آمد چندانی نداریم خیلی
کثیف نمیشود.
دختر به گرد و غبار نشسته روی میز و رد پاهای روی سرامیکها نگاه
کرد.
ــــ بله، حتما" . . .
مرد فرم درخواست دختر را از توی کارتابل برداشت، نگاهش کرد،
پرسید « مجرد هستید دیگر؟» دختر لبه مانتو را روی پایش کشید، لبخند
زد.
ـــ بله
ــــ خیله خب، شما از همین حالا کارتان را شروع می کنید، شماره آقای جوادی را بگیرید وصل کنید اتاق من، کار کردن با تلفن سانترال
را که بلد هستید ؟
ـــ بله
دختر هنوز از اتاق خارج نشده بود که مرد گفت: « خانم مرادی هیچ
اصراری نیست تو این گرما مقنعه سر کنید میتوانید با روسری بیایید
.»
ــــ بله، اتفاقا" با روسری راحتتر هستم !
ــــ در ضمن اگر حوصلهات سر میرود تو هارد کامپیوتر چند تا فیلم
و شو ریختهام، مشکلی نیست میتوانید نگاه کنید، گفتم که ما این
جا مراجعه کننده حضوری نداریم، راحت باشید !
دختر لبخند زد، نشست پشت میز، شماره آقای جوادی را گرفت، وصل کرد
به اتاق مرد، کامپیوتر را روشن کرد و تصویر تن خیس زنی که لب ساحل
آفتاب گرفته بود روی مانیتور نقش بست.
دختر ورقهای کارتابل را زیر و رو کرد، مقابل در اتاق مرد ایستاد، پرسید «عذر می خواهم قرار داد کتبی نمیبندید ؟»
ـــ چرا میبندیم ! بیایید این برگه را پر کنید .


|
|
|