"من مالك اين سرزمين نيستم
من فقط مهمانى رهگذرم
پس بگذار دلم براى هميشه
بر اين ساحل
كه واپسين منزل من است
بيارامد."
شعرى از سرخپوستان (ويراسته:استفن وينسنتبنت)
بئاتريس كولتون از نويسندگان شناختهشده كاناداست كه امروزه
آثارش در كشورهاى انگليسىزبان خوانندگان زيادى دارد. نگاه انسانى
او به "مسأله ناانسانى جداسازى انسانها" بهبهانه كلان روايتهاى
رنگ پوست، مذهب، سواد و مال و منال موجب شده است كه در ميان "جمع
كثير خارج از حلقه قدرت و ثروت" مخاطب پرشمارى براى خود دست و پا
كند. او خود نيز زخمديدهاى از حاشيهنشينهاى "قدرت و ثروت" است.
اصل و نسبى بومى دارد كه در كانادا به آنها سرخپوست اينوبيت و ميتى
گفته مىشود. ميتىها كه اين رمان شخصيتهايى از آن را براى ما
بازنمايى مىكند، دورگههايى هستند از امتزاج سرخپوستان سرزمين
آمريكاى شمالى و سفيدپوستها مهاجر اروپايى.
رمان
از ديدگاه اول شخص روايت مىشود. راوى "اپريل" است؛ دخترى از
دورگههاى "ميتى" كه با خواهرش "شريل" و والدينش زندگى مىكند.
گذران خانواده از طريق كمكهاى دولتى است.
اپريل برخلاف شريل و پدر و مادرش، پوست، مو و چشمهايى روشن دارد،
به خاطر آشفتگى زندگى خانوادگى، چندان تميز نيست، اما از بازى با
بچههاى كثيف و بىادب خوشش نمىآيد و دوست دارد با بچههاى
سفيدپوست و تميز بازى كند كه آنها نيز بهدليل "ميتى بودنش" او را
از خود مىرانند. بهطور كلى موجودى دورنگراست (خوب دقت شود) و
زمانى كه بچههاى سفيدپوست و غيرسفيدپوست بهشكل گروهى با هم دعوا
مىكنند، خود و خواهرش را از صحنه دور نگهمىدارد. والدينش هميشه
بيمارند و بايد بهطور مستمر دارو بخورند. وقتى آنها و افراد
مشابهشان دارو مىخورند، داد و فرياد راه مىاندازند و مىخندند.
دو خواهر در اين گونه مراسم شركت نمىكنند. مدتى بعد مادر وضع حمل
مىكند و نوزادى به دنيا مىآورد كه اسمش را آنا مىگذارند، بيمارى
آنا پاى مددكاران اجتماعى به خانه آنها باز مىكند و سرانجام اپريل
و شريل را به پرورشگاه مىبرند و از هم جدا مىكنند. راهبهاى
اپريل را به بهانهاى تنبيه مىكند و دخترك بيمار مىشود. طى مدتى
كه در بيمارستان است، شريل به خانوادهاى سپرده مىشود و نگهدارى
از خود اپريل هم به خانواده "ديون" محول مىشود. اپريل در خانواده
ديون روىهمرفته راحت است، اما براى پدر و مادر و خواهرش دلتنگى
مىكند. با اينحال خانواده ديون آنقدر مهربانند كه "تاريخ دقيق
زمانى كه پدر و مادر خوانده خود را بابا و مامان صدا زدم، به ياد
ندارم. اين را از بچههاى ديگر ياد گرفتم." (صفحه 41) البته كمى
بعد خواننده مىفهمد كه اين دختر سرگردان اما قدرشناس هشتساله
است. بهعلت بيمارى طولانىمدت خانم ديون، مددكار اپريل ِ گريان و
غمگين از حال خانم ديون را به خانواده "دورزيه" مىسپارد. خانم
دورزيه كه اپريل از همان نگاه اول از او بدش مىآيد، بدترين اتاق
را به دخترك مىدهد و حجم زيادى از كارهاى خانه را به او محول
مىكند؛ درحالى كه دختر و پسر دورزيه دست به سياه و سفيد نمىزنند
و حتى براى كارهاى شخصىشان به او امر و نهى مىكنند. درواقع او
حكم كلفت خانه را دارد. در مدرسه هم او كه در سرزمين مادرىاش بنا
شده است، او را "سرخپوست كثيف" مىخوانند. خانم دورزيه و اعضاى
خانوادهاش فكر نمىكنند طرف مقابلشان يك دختربچه است. مدام به او
طعنه مىزنند و بهوضوح تا آستانه دقمرگى آزارش مىدهند. بالاخره
فاش مىكنند كه پدر و مادرش دائمالخمراند. دخترك كه حالا ده ساله
است، در حالىكه "ديگر بچههاى داخل اتوبوس از اذيت و آزار من خسته
شدهاند."(صفحه 52) در ملاقات با والدينش و شريل چيزى از اين اين
موضوع نمىگويد. شريل كه از هوش زيادى برخوردار است پيش از موعد
توانايى خواندن و نوشتن پيدا مىكند و به اين ترتيب نامهنگارى دو
خواهر شروع مىشود. با رشد اين دو خواهر خواننده درمىيابد كه شريل
درباره مظالمى كه بر ميتىها رفته است مطلب مىنويسد و سخنرانى
مىكند. شريل دخترى است برونگرا و فعالِ عدالتطلب، حال آنكه براى
اپريل قوم ميتى و حتى نژاد سرخپوست از بين رفته است. او كه از ظاهر
خوبى هم برخوردار است، دوست ندارد خود را به مردمانى منسوب بداند
كه شهروند درجه سه محسوب مىشوند. در آرزوى اين است كه مثل
سفيدپوستها زندگى كند و ثروتمند شود. بچههاى
نكته مهم در اين رمان بافرهنگ كردن يا متمدنسازى بوميان است؛
پديده تاريخى - اجتماعى طولانى مدتى كه اسپانيائىها در امريكاى لاتين،
بيشتر كشورهاى اروپايى در خاك استراليا و آفريقا و آمريكا
(ايالات متحده آمريكاى كنونى) و در ارتباط با سرخپوستان آن منطقه داشتند
دورزيه اپريل و شريل
را - كه از مدتى پيش با آنها زندگى مىكند- مدام آزار مىدهند،
تمسخر مىكنند و دست مىاندازند. وقتى فرزندان دورزيه ترتيبى
مىدهند كه شريل در برابر يك گاو وحشى قرار بگيرد و اپريل بهموقع
متوجه مىشود و كتكشان مىزند، خانم دورزيه تمام گرفتارىهاى
خانواده را زير سر دو خواهر مىبيند و به آنها دشنام مىدهد. دو
خواهر فرار مىكنند، اما در سرزمينى به آن وسعت كجا را دارند؟ در
به در و سرگردان مىمانند و پليس دستگيرشان مىكند. مددكار هم
مىآيد. مقصر كيست؟ كسى كه كمپول است، قدرت ندارد، محتاج ديگران
است و در حاشيه اجتماع قرار مىگيرد. حرفهاى اين انسانها باور
نمىشود و دو خواهر نگونبخت به "نافرمانى، پرخاشجويى، فرار،
مشروبخوارى و فحشاء" متهم مىشوند. بايد از هم جدا شوند: "جلوى
شريل زانو زدم و گفتم: شريل ما از پس اونا بر نمىياييم. ولى اين
اوضاع براى هميشه ادامه پيدا نمىكنه. وقتى به اندازه كافى بزرگ
شديم، آزاد مىشيم و با هم زندگى مىكنيم. ما موفق مىشيم."(صفحه
83)
آيا پيشبينى اپريل درست از آب در مىآيد؟ گرچه خصلت رمان و داستان
كوتاه اين است كه روى فرد متمركز شود، اما خواننده ادبيات داستانى
از خود مىپرسد پاسخگوى آسيبهاى جمعى و مصايب عمومى و
تباهكنندهاى كه دامنگير "جمع" مىشود، در كجا و چه متنى مىآيد؟
تاريخى يا روانشناسى اجتماعى يا مهندسى اجتماعى يا عرصههاى ديگر؟
براى نمونه خيل عظيمى از سرخپوستان كه به مشروبخوارى افراطى،
خلافكارى، روابط جنسى ولنگارانه، نااميدى، و عادت به بىكارى رو
مىآورند، چگونه روايت مىشود؟ بئاتريس كولتون در پاسخ به اين پرسش
ناگفته در رمان خود، زندگى آينده اپريل و پريل را براى ما بازنمايى
مىكند. اين دو خواهر هر دو به لحاظ روانى و اجتماعى "بههنجار"
هستند، كماستعداد نيستند، مثل هر انسانى نمىتوان گفت "خوب" يا
"بد"اند، بلكهآميزهاى از خوبى و بدى هستند با توجه به اين نكته
كه وزنه خوبى در آنها سنگينتر است و "گرانش به جانب خويش" در آنها
منطقى و معقول است. پس چرا هر يك به دلايلى دچار آسيبهاى تكان
دهنده مىشوند؟ رمان گرچه بر تكيه درون هر دو خواهر، پتانسيل آنها
را در پذيرش يا رد بدى و شر براى ما تصوير و توصيف مىكند، اما سهم
عمده را به عوامل بيرونى مىسپارد. نقش اين عوامل به اين علت براى
اين موجود قوىتر است كه آنها نهتنها فقيراند، بلكه دختراند، و
فراتر از اين دو از نژاد حاكم بر جامعه نيستند. اجدادشان مالك اين
سرزمين بود، اما كم و كيف زندگى در اين سرزمين از سوى كسانى تعيين
مىشود كه بيشترشان نوادگان آن اجداد را "موجودات اضافى و دست و
پاگير" مىدانند. از اپريل بهرهبردارى جنسى مىشود و دخترى با آن
روحيه مبارزهجويى، به انسانى منزوى و درونگرا تبديل مىشود. اپريل
بازيچه يك توطئه مىشود و گرچه اين توطئه او را به توانايىهايى
مىرساند، اما بهتر از پيش درمىيابد كه انتساب به قوم ميتى تا روز
مرگ با او خواهد ماند. چنين است كه آرامآرام به مبارزه براى احقاق
حقوق ميتىها گرايش پيدا مىكند و از فردى درونگرا به انسانى
برونگرا تبديل مىشود. اين رمان نشان مىدهد كه اين سخن فلسفى حال
حاضر، كه امروزه وظيفه پرداختن به جزئيات و حتى كليات امر اجتماعى
و تاريخى بر دوش ادبيات است، خاستگاهى نظرى - تجربى و قابل دفاع
دارد. روزگارى ماكس شلر (1874-1928) انسانشناس برجسته آلمانى در
كتاب معروفش "جايگاه انسان در كيهان" نوشته بود: "مىتوانم با
خرسندى مدعى شوم كه انسانشناسى فلسفى فراتر از دايره تفكرات
فلسفى، به آراى زيستشناسان، پزشكان، روانشناسان و جامعهشناسان
راه يافته است." او ادبيات را از قلم انداخته بود. بىترديد اگر
روايتهاى امروزى را از دردها و انديشههاى بشر مىخواند، واژه
ادبيات را هم به آن مىافزود.
نكته مهم ديگر در اين رمان بافرهنگ كردن يا متمدنسازى بوميان است؛
پديده تاريخى - اجتماعى طولانى مدتى كه اسپانيائىها در امريكاى
لاتين، بيشتر كشورهاى اروپايى در خاك استراليا و آفريقا و آمريكا
(ايالات متحده آمريكاى كنونى) و در
شخصيتپردازىهاى قانعكننده، بازنمايى بدون اغراق مسأله
تبعيض نژادى، بيان آسيبهاى ناشى از اين امر در قالب جملههاى رسا در كنار
راه حل تبعيض نژادى، نه از طريق ناديده گرفتن يا فرار از آن، بلكه با
مبارزه با آن، و تثبيت هويت به جاى نفى آن از شاخصههاى بارز رماناند
ارتباط با سرخپوستان آن منطقه
داشتند. در اين كه اقوام و ساكنان و صاحبان اصلى اين سرزمينها
نسبت به زمانه خود عقب مانده بودند، ترديدى نبود و نيست، اما به
قول امه سزر متفكر نامى آفريقايى "تلقين فرهنگ، بهشيوه جبر مستقيم
و غيرمستقيم، مستلزم هويتزدايى است. عاقلانه اين است كه فرهنگ
مدرن بهواسطه عوامل درونى خود بومىها و در شرايط فارغ از تنش و
در پروسهاى خودپو القاء شود؛ يعنى عامل بيرونى فرهنگى از طريق
عوامل درونى به عنصر خودى تبديل شود." پيش از امه سزر
جامعهشناسانى همچون كارل ماركس، ماكس وبر، گئورگ زيمل و بعدها
خانم مارگارت ميد مردمشناس معروف كه چهل و چهار كتاب و بيش از
هزار مقاله از او در زمينه مردمشناسى بهجا مانده است، همين عقيده
را داشتند.
كولتون اين موضوع را نه بهشكل گزارشى و مقالهمانند، و نه از ديد
يك مورخ، بلكه از نگاه يك دختر بومى و در فرايند روايت به خواننده
انتقال مىدهد. بهبيان ديگر نويسنده شخصيت خود را در موقعيتهايى
قرار مىدهد تا او از جايگاه جامعهشناس و روانشناس به موضوع
فرهنگسازى براى بوميان بنگرد. به اين ترتيب ساختار كلانروايتها
درهم مىشكند؛ و اين نكته از ديگر خصوصيات برجسته رمان است.
شخصيتپردازىهاى قانعكننده، بازنمايى بدون اغراق مسأله تبعيض
نژادى، بيان آسيبهاى ناشى از اين امر در قالب جملههاى رسا در
كنار راه حل تبعيض نژادى، نه از طريق ناديده گرفتن يا فرار از آن،
بلكه با مبارزه با آن، و تثبيت هويت به جاى نفى آن از شاخصههاى
بارز رماناند؛ هرچند در جاهايى با تطويل و اطناب كلام مواجه
هستيم. دركنار همه اينها، توصيف و تصوير روابط و جنبههاى عاطفى
نيز به بار معنايى رمان افزوده است؛ خصوصاً با طرح روايى اين موضوع
كه اپريل - با چهره، هوش و توانائىهايى كه از سفيدپوستان كمتر
نيست - ارتباط با خواهر رنگينپوستش را بر هر چيزى ترجيح مىدهد،
خود را نيازمند محبت او مىبيند و متقابلاً به او مهر مىورزد.
بههمان شكل كه همه سفيدپوستها نگاه واحدى به سرخپوستها ندارند و
همه سرخپوستان عارى از ضعف نمىباشند. رمان نشان مىدهد كه تأكيد
بر رنگ پوست، امرى نيست كه ذاتى انسان باشد بلكه پديدهاى بيرونى و
عرضى است. در پايان لازم مىداند به ترجمه روان و يكدست مترجم هم
اشاره شود كه غيرمستقيم خواننده فارسىزبان را در درك رمان يارى
رسانده است.