مجموعه داستان کوتاه "هیچ" اولین اثر داستانی سعید بردستانی است.
دوست دارم روی کلمه "اولین" تاکید کنم. معمولا اولین اثر یک
نویسنده نواقص و ایرادات زیادی دارد، اما "هیچ" با توجه به این که
اولین تجربه نویسنده در این عرصه محسوب ميشود، سوای پارهای از
لغزشها روی هم رفته مجموعه داستان قابل قبول و شسته و رفته ای
است. کیفیت کلیتی که بعد از خواندن این مجموعه در ذهن شکل میگیرد،
یک سر و گردن از کیفیت اولین مجموعهها بالاتر است. این را به
اعتبار تک تک داستانها میگویم. داستانهایی که هر یک انگار هوای
تازه دیگری هستند و از هر لحاظ به کلی با داستانهای دیگر مجموعه
تفاوت دارند. تنها دو داستان"آتش ته نشین" و "دست ما کوتاه" شباهت
زیادی با هم دارند. اما این دو داستان یک دوگانهاند و فضا و روابط
و شخصیتها در هر دو مدام در حال رفت و آمدند.
گوناگونی تجربههایی که بردستانی در این مجموعه داشته، شاید برای
آن هایی که عادت به خواندن کارهای یکنواخت و یکدست کردهاند بسیار
ناخوشایند جلوه کند، اما گروهی از خوانندگان را مسلما ذوق زده میکند. در مقابل خوانندگانی امثال من از خواندن کارهای یکنواخت به
شدت کسل می شوند و گاه حتی آن را به حساب ناتوانی مفرط نویسنده در
خلق داستانی متفاوت می گذارند.
آن چه مسلم است قدرت تکنیکی بردستانی در عوض کردن گارد متن است،
حتی اگر تجربه هایش در پارهای اوقات آن چنان به بار ننشسته باشد.
(چنان که من داستان های "تشنه چای" و "دست ما کوتاه" را تجربه های
ضعیفی می دانم.) به همراه این گارد جدید بسیاری از عناصر متن همچون
زبان، اتمسفر، شخصیت، روش شخصیت پردازی، فاصله هنرمندانه، صحنه
پردازی، ایجاز، پایان بندی، طرح و توطئه، تم و... نیز دچار دگردیسی
میشوند و در نهایت کلیتی متفاوت ظاهر می گردد. برای مثال داستان
"سرد سنگین" را با داستان "زمزمه های آتش دوشیزه" مقایسه کنید یا
تفاوت های همین داستان را با مثلا داستان "بلوط های به گل نشسته"
بسنجید.
از میان این عناصر عنصری که بیش از همه دچار تغییر و تحول میشود
زبان است. زبان در این مجموعه برجستگی هارمونیک خاصی دارد. بدون شک
نویسنده انرژی فراوانی مصروف زبان کرده و در هر اثر آن را بارها و
بارها تراش داده است تا آن جا که گاه روایت در سایه زبان داستان
قرار می گیرد. در این نوشته قصد آن ندارم که به بررسی ویژگی های
زبان "هیچ" برآیم، تنها به تغییر گارد زبان در هر داستان اشاره می
کنم.
برای مثال زبان در داستان "سرد سنگین" کند و سنگین، بی پیرایه،
همراه با افعال تکراری (با تاکید بر فعل ساده "بود")، به طرزی عمدی
ساده، دارای لحن خشک و خنثی، با جملههای کوتاه و مملو از نقطه
گذاری است که به طرز عجیبی به نثر و زبان روزنامهای تنه میزند:
«گفته بودند هواپیما امشب میرسد. تا آن وقت زمان زیادی مانده بود.
همین که زمان زیادی مانده بود، کار را بدتر میکرد. همیشه باید وقت
کم باشد. مرده را باید زود آورد و زود غسل داد و دفن کرد. مرده داغ
است.
بدون شک نویسنده انرژی فراوانی مصروف زبان کرده و در هر اثر آن را
بارها و بارها تراش داده است تا آن جا که گاه روایت در سایه زبان داستان
قرار می گیرد
خاک سرد است. داغ را زودتر باید خاک کرد.» یا: « به کارهای
کثیفی دست زده بود. به جاهای بدی رفته بود. با آدم های ناجوری
پریده بود. ساعتهای کثافتی گذرانده بود. به هرکاری دست زده بود تا
آنها را به آنجا رسانده بود. به هرکاری که به فکر می رسد. به
کارهایی که من شرمم میآید بگویم. بله، بله، به آن کارها. فقط به
خاطر بچههایش.» در یک کلام زبان داستان "سردِ سنگین"، سرد و سنگین
است، اما همین زبان، به شدت تراش خورده و تناسب عجیبی با درون
مایه، فضا و روحیه آدم هایداستان دارد. آدمهایی فاجعه دیده که به
نوعی بهت و گنگی و فلج فکری دچار شده اند: «دوست ما به ما نگاه
کرد. انگار چیزی گفته باشیم. اما ما چیزی نگفته بودیم. نه نه،
نگفته بودیم. بعد هم سرش را انداخت پایین.»
اما برای مثال وقتی به داستان "زمزمههای آتش دوشیزه" میرسیم با
یک تغییر ناگهانی در گارد و رفتار زبان مواجه میشویم. با هم
پاراگراف اول این داستان را مرور میکنیم: «داشتم میگفتم که بچه
بودم و بچه گستاخی بودم و رفته بودیم به "چاه گِز" و ما تابستانها
به "چاه گز" میرفتیم و "چاه گز" جای عجیبی بود (جایی بود که آدم
را به شب ماندن تحریک میکرد). و "چاه گز" فقط همین نبود؛ باغی بود
کنار یک کوه و فاصله کمی از گِززارهای وهم انگیز کنار دریا داشت و
مثل تمام باغ ها یک چاه داشت و چند چاه دیگر داشت، و "چاه گز" فقط
همین نبود؛ چاهی داشت که بن نداشت. و فقط همین نبود که بگویند بن
نداشت (مثل خیلی چیزها که فقط می گویند)، آن سال خودمان دیدیم که
بن نداشت، با هر چه بند و بندمویی که در اتاقک چاه داشتیم، دلو را
پر سنگ کردیم و فرستادیم پایین و دلو هیچ وقت به بن چاه نرسید. و
فقط همین نبود؛ سنگی اگر میانداختی صدای آب را بالاخره میشنیدی،
فقط باید صبر میداشتی. گفتهام، قبلاً هم گفتهام؛ "چاه گز" باز
هم فقط همین نبود؛ فقط یک باغ نبود که یک باغ باشد، و یک چاه داشته
باشد و چند چاه دیگر و چاهش بن نداشته باشد و ما برویم سر چاه،
سرکنیم در چاه و هوار بکشیم و جواب هوارمان را هیچ وقت نشنویم.»
زبانی که در این داستان به کار رفته زبانی است شاعرانه، پر تحرک،
یکنفس، پیوسته، دارای اطناب، داری لحن نرم کودکانه، با جملات طویل،
همراه با افعال پی در پی (با تاکید بر حرف ربط "و") که در ادامه به
نوعی زبان شاعرانه و آراسته میل می کند، بخصوص هر چه درون مایۀ
ماورایی داستان حال و هوای خود را بر اتمسفر کلی داستان تحمیل می
کند، زبان یکنفس تر و پر تپش تر می گردد: « نهایت شنیدن دیدن است.
و من دیدم؛ زن را که آن جا بود، دیدم، با تمام زنانگی اش. گرم آب
تنی بود. و از روشنی، شیشه بود انگار؛ اندامش آب را می برید.» و
یا: «اندامش شب را زیبا کرده بود. اندامش آب را زیبا کرده بود.
زمین را زیبا کرده بود. و شب بود، و شب و آب و زمین زیبا بود.»
در مجموع از میان مجموعههای اول این سال ها تاکنون مجموعه اولی
ندیدهام که از لحاظ گارد متن با این گونه گونی دست به تجربه و
ریسک زده باشد. و این نوید خوشی برای فضای کسل کننده حاکم بر
داستان نویسی جوان ماست.