چقدر غریبه پشت پرده غریبی می کنی
غریب نواز شده ام ، یک عمر
یک عقربه
بی تاب
با باک
این نور
که از کنار این همه پروانه سبز
در کنار این همه دوپا
سیاه
آرامشش را دراز می کشد
چه طعم عجیبی می دهد این دود
این خاکستر نشسته در منم
چه جان می دهد این چایی رنگ خون
این خون رنگ رژ
که تو روی لب هایت کشیده بودی ام
خیس ، نقش لب هایت
که روی صفحه ی اول سالنامه ام کشیده ای
مثل ماهی عید هی می پرد ، مژگانم
این عقربه که هی قرمز می دود
و زمان همیشه ایستاده می گذرد
مثل تو
مثل من
که ایستاده روی نوک انگشتان پاهایم
به ذهن ورپریده ی
کوچه کوچ می کنم
به جسم گلوله خورده ی آن
به چاله های گلوله بازیمان
به تو که توی کوچه نبودی آن روز
توی باغ هم
این سایه
انعکاس آرامش
گلوله بازی جسم کیست
کاش نمی رسیدم
که رسیده ترینمان
یک روز می گندد
می گندد چیزی درونمان
باید برای تخلیه ی خود
به مخفی گاه بروم
باید برای ادامه ی هر خوب و بدمان
روی حفره ها زیر و رو
به بالای خودکارهایمان
این یک خودکاری اجباریست
چقدر ستاره توی آسمان می درخشد
چقدر ماه سرخ
من سیاه
چه مست شب این صندلی شده ام
چه چمنی توی دهن بزی خوش است
هی هیچ کس چرا مرا نمی بینی
من عاشقانه احمق تو ام
و با یک دسته گل بزرگ
که همیشه به آب می دهم
به سمت تو می وزم
هی هیچ کس چرا هی همه کسم می شوی
مثل مار می خواهم به دور تو بپیچم
که این حس لامسه ی خودم را لمس کنم
این حس لامصب زنده بودنم را
بروی تو بکشم
**************************************
5
شعر از رضا آشفته
کامروايی
شليک نمی شود به خواب تو
و خيالت تخت که شيرين تر از عسل می چکد بر دهان تو
شهد کامروايی از عشق ديرين
کافی است پذيرايش باشی با مهر و جان !
حلزون
ها سر از خانه ی کوچک خود بيرون می آورند
حلزون ها سر از خانه ی کوچک خود بيرون می آورند
برای يک لبخند فراموش شده در پس روزگاری تلخ
ـ مرا به خاطر می آوری ؟
حيرت مکن در اين عينک دودی آفتاب می خوابد
سياهم می بينی و تو بد بين تر از هرحلزونی آهسته بالا می روی
دماوند را می گويم
ـ خوابت پريد ! از اين شمس لنگرود بپرس که دروغ نمی گويم
دروغ است همه آنچه می نويسی بر دفتر دلم هم اينک
که خواب است و خيال
پرتقال حقيقتی است نشسته بر درخت
ترش و شيرين و نارنجی وزرد دلت را می برد آب بر دهانت !!!
ببين مارمولک رها از دفتر شعر شاعر کرانه های شمالی وطنت به تو می
خندد سارا
سارا دندان هايت را می شمارم تا شبی غريب دندان مصنوعی برايت
بکارند
يورتمه رفتن سربازان را ببين
نخواب سار ا
اينجا وطن توست
نخواب
اين هم يک خواب ديگر که تمام دنيا باطل است و ما سرگردان
بپيچ از اين کوچه
لبخندی فراموش از حلزون را پنهان کن
مارمولک شعری غريب در کمين
و يک سياهه ی پر رنگ گمراهی برای ما
يادش بخير او را می گويم که شاعر وطنم بود
پيچیده در يک دنيای کوچک صدفی و حيران از معماهای بی پاسخ زمانه اش
ـ سارا سارا سارا
نقطه ی صفر
عشق مکشوف بر من و تو
پيش از تاريخ را ديده ام با دلی عاشق
هرزه گريهايم را باد می برد تا کرانه های دور
تنها تو در من قاب عکسی
رقم ها تاريک
شمع می بايد تا روشنايی نام تو را فرياد کنم
آرام و پيراسته بر کاغذ
سحر برتر از من تا آنجا که نيستی بر دلم مهر و موم می شود
هرگز آتشی برف دلم را آب نمی کند که سيلابی دنيا را می برد
و پاک می کند از خاطره ها
نقطه ی صفر را به خاطر داری ؟
نخند به حسرت زمين و نيستی خاک
مرا خام نگاهت کرده ای و نامت را شيرين بر قلبم نبشته ای
ورق ورق عاشقانه ای که ترانه می شود کوچه های باد و آتش را
آب
دريا
من و تو
تنهايی
تنهايی رختی است زيبنده بر تن من
نگاهت را با خود دارم در خلوتم
ببين حالا هر دو يکی شده ايم
در ابعاد کوچک و خرد و حقير
دريا
شديد هوس می گيرد تو را
ارديبهشت را می خواهم
بهشت لذيذ
هوای عاشقی مرا
دريا می خواند
دريا
دريا
موجاموج
موجی ديگر
دريا
مرا می خواند
هوس
شديد
تو را
دريا می خواند
**************************************
عليرضا ذيحق
در سوگ
بهرنگ
نبضاش ميزند هنوز
در پهنهي سبز زمين
در خون گرفته سنگفرشهاي ميدانهاي پيكار
در زرين رؤياهاي كودكان عصر
آه! او هنوز با ماست
در دهليز قلبهامان
ايستاده پا بر جا
و همچنان عاصي ست و
طغيان كلاماش پيداست.
او را مژده!
كه رداي سياه روزان مردة پيشين
باخته رنگاش را
و با ديهي طلارنگ آفتاب
با تبسم نسيم سحر
از بطن سپيده دمان
سرك كشيده ...
آي سرخ ماهيان كوچك!
خروشتان جاويد
كه آذربايجان
سيه جامه به تن داردش اكنون
و پژواك ضجههايش، صمد را ميكنند فرياد !
1357
**************************************
مريم افضلي
تقديم به
بچه هاي ناشنوا
ميز و كلاس و تخته و بي انتها سكوت
كودك، نگاه مضطرب و سال ها سكوت
آمد كنار تخته سياه و نگاه كرد
از ابتدا نوشته شده انتها سكوت
« غصه نخور شكوفه من آخرش كه نيست
من با توام فرشته من پس چرا سكوت
چشمان تو شبيه خدا حرف مي زند
اينجا پر از سكوت و صدا شد ،صدا،سكوت
گچ در ميان دست تو حرفي نمي زند
يك وقفه مانده است فقط از تو تا سكوت»
ميز و كلاس و تخته و لب ها شكفته شد
كودك نوشت جمله اي از مهر با سكوت