آن بامداد ِبی آفتاب

اسماعیل زرعی


یکی مرتب تکرار می‌کند: اسد، اسد.... اسد جان !
        صدا از فاصله‌ی خیلی دوری می آید؛ دور و ضعیف. باید دور و برم را نگاه کنم: کی صدام می کنه؟... چی می خوای؟...
       سرم به کندی می‌چرخد؛ خیلی آرام. هیچ جا دیده نمی‌شود: کجا هستم؟... تو بیابان.... رو کوه.... وسطِ زمین و آسمان... یا تو دریایی از ظلمات؟... چکار می کنم.... چطور ایستاده م، رو چه... شبه یا روز؟
       صدا نزدیک و نزدیکتر می شود. خیلی آشناست. یکریز تکرار می کند: اسد. اسد... اسد جان.
    : ها. ها. من اینجام. اینجا.
       نمی‌شنود انگار. یک بند اسم ام را می گوید. گیج شده‌ام. کلافه‌ام. تلاش می‌کنم برگردم ببینم کیه. توی مه غلیظی گم شده‌ام. این مهِ تیره مرا در خودش گرفته. نمی گذارد تکان بخورم. به دست و پایم، به سرو بدن ام چسبیده؛ مثل روغن. انگار در دریایی از روغن افتاده‌ام. نمی توانم راحت دست و پایم را حرکت بدهم. حرکات‌ام کند و سنگین است. یک دور که دورِ خودم بچرخم، شاید یک قرن طول بکشد. اینطور هم که جایی دیده نمی شود. نه زمین، نه آسمان، نه کوه، نه دشت، حتی تاریکی. نوری هم که نیست: اینجا چه می کنم؟... چه جوری آمده م؟...
       -اسد. اسد... اسد جان.
       دوباره جواب می دهم: ها؟ چه می خوای. کی هستی؟
      شاید صدا از گلویم بیرون نمی‌آید. شاید دهن‌ام پُر از پنبه باشد. باز و بسته کردن اش بی فایده است. او که نمی شنود. اگر می‌شنید که این همه تکرار نمی کرد ـ چه بلایی آمده سرم؟... باید فریاد بزنم. باید این پرده‌ای که جلوی حنجره ام آویزان شده را پاره کنم؛ با صدا. با همه‌ی وجود. به خودم فشار می آورم. سعی می کنم هر طور شده دست و پایم را تکان بدهم. حرکتی به بدن ام بدهم؛ هر قدر هم جزئی؛ کم. فقط جنب بخورم. یک تکان ِ کوچک کافی است. دهن‌ام را باز و بسته می‌کنم؛ چند بار.... تلاش می کنم فریاد بزنم. نمی توانم. نمی توانم. آن که پشت سرم است، پیش می آید. گرمای نفس‌اش را روی پوستِ تن‌ام حس می کنم. مور مورم می شود. وحشت می کنم. بغض ِ ترس مثل بادکنک تو گلویم جمع می شود؛ بزرگ می شود؛ آماده ی ترکیدن: کیه. چه می خواد از جان من؟...
       دست روی شانه‌ام می گذارد. تکان تکان ام می دهد. به نرمی، با ملایمت می گوید: اسد. اسد. اسد جان !
       چشم باز می کنم. سایه‌ی قامتِ بلندِ پدر روی مردمک‌هایم می‌افتد. می‌بینم با همان بدنِ لاغر ِ چروکیده؛ باهمان کلاه لگنی تیره رنگِ سرش وهمان لباس همیشه گی که معلوم نیست سیاه است، قهوه‌ای است یا سورمه ای؛ توی درگاهِ اتاق ایستاده. تاریکی اتاق مانع می شود تا صورت اش را ببینم اما از کنار سرو شانه‌هایش آسمان و چند لکه ابر خاکستری پیدا است. تعجب می کنم:این وقتِ صبح چرالباس پوشیده؟... کجا بوده؟... نکنه دیشب شب کار بوده... ولی کجا؟ دکان که نداره. شب کار هم اگه بود، باید لباس‌ها را می آورد خانه می دوخت !
       می گوید: پاشو. پاشو بابام !
       سلام می‌کنم. می‌نشینم. متوجه می‌شوم روی تشک نخوابیده‌ام. اگر چه تشک، کیسه‌ی بسیار بزرگِ سنگینی است پُر از تکه پارچه‌های کهنه؛ با رویه‌ای که از زیادی چرک رنگ‌اش یکپارچه سیاه است؛ اما همان هم پهن نشده:یعنی از دیشب تا حالا رو زیلو خوابیده م؟!
        نگاهی به اطراف می‌اندازم. اثری از برادرهایم نیست: کجارفته ن... چه خبرشده این وقتِ صبح؟
         سؤال پشتِ سؤال به مغزم هجوم می آورد. پلک هایم را می‌مالم. می‌پرسم: ساعت چنده؟
         پدر ساعت ندارد. توی خانه هم نداریم؛ اما او مثل همیشه می‌گوید: شیش. شیشه !
        هر وقت دیگری هم که باشد، همین را می گوید. از این عدد خوش‌اش می آید. می خواهد با آن سر به سرم بگذارد؛ شوخی بکند. گویا زمانی که خیلی کوچکتر از حالا بوده‌ام، این کلمه را گفته‌ام. یادم نیست کی.
        می گوید: پاشو برو فرشته کارت داره !
       فرشته خواهرم است؛ خواهر ِ بزرگ ام. از همه‌ی ما بزرگتر است. شوهر دارد. شوهرش ارتشی است. زندگی شان بد نیست. خورد و خوراک‌شان خوب است: ولی صبح به این زودی چکارم داره؟...
      جرأت نمی‌کنم بپرسم. اگر چه پدر مهربان است. می کوشد فقر و محرومیت‌ها و خصوصاً نبودِ مادر را با ابراز محبت تلافی بکند، اما زود از کوره در می‌رود؛ عصبانی می‌شود. پس پُرس و جویی در کار نیست. اگر بپرسم، شاید کتک‌ام بزند. ناچار ساکت می‌مانم. از جا بلند می‌شوم. احتیاجی به پوشیدن ِ لباس نیست. پیرهن و شلوار کهنه‌ی چرکمرده ام در سراسر سال لباس خانه و بیرون‌ام است.
       پدر تأکید می کند: زود بری، ها. بازیگوشی نکنی !
       شفق ِ صبح کی حوصله‌ی بازی دارد. اتاق ِ نیمه تاریک، سقفِ دوده گرفته با تیرهای چوبی سیاه‌اش، دیوارهای پُرلکه‌ی سوراخ سوراخ ِ اطراف که روی‌شان را با روزنامه و عکس‌های جورواجور پوشانده‌ایم؛ والور ِقُُر شده، کتری سیاه و خرت و پرت‌های قراضه، همه را پشتِ سر می گذارم و بیرون می آیم. بیرون، هوا روشن است. هنوز آفتاب طلوع نکرده. از سه پله‌ی سنگی پایین می‌آیم. پا روی خاکفرش ِ حیاط می گذارم. دیوارهای کاهگلی اطراف‌ام سر به آسمان ساییده‌اند. اتاق خرابه‌ی آن گوشه‌ی حیاط، ایوان ِ غبار گرفته‌ی این طرف، مستراحی که جلویش پرده‌ای از گونی آویزان است و زیر زمین‌ها، سه زیر زمینی که زیر اتاق ِ سه دری است، همه ساکت و خاموش‌اند. انگار دهن ِ سیاه شان را برای بلعیدن ِ من، من و هر کس دیگری که تنها باشد، گشوده اند: این خانه چقد ساکت و مُرده‌اس. نه سروصدای ظرف شستنی، نه بو غذایی، نه تشت ِ پُر کفی، نه گُرگُر چراغ پریموس ِ روشنی، بریزوبپاشی، رفت و آمدی، سروصدایی. هیچ. انگار خاکِ مرده پاشیدن روش.... کاش مادر نمی رفت. یا خواهرهام هیچ وقت شوهر نمی کردن. می ماندن پیش ما.
         در ِ چوبی و زهوار در رفته را پشتِ سرم می بندم و قدم در بن بستِ باریکِ پُرپیچ و خم می گذار م. بن بست خلوت است و خاکفرش؛ با دیوارهای کوتاه و بلندِ گِلی. پیش می روم، اما به کندی؛ با تردید: چه خبر شده. چرا صبح، آن هم به این زودی خواستتم... چکارم داره... از دیشب تا حالا چه اتفاقی افتاده که ازش بی خبرم؟
       ذهن‌ام آشفته است. سرگردان و متعجب‌ام: اگه مادر داشتم، ویلان کوچه ها نمی شدم. منم حالا مثل همه ی بچه‌های دیگه تو یک رختخواب تمیز، تو یک اتاق ِ شیک خوابیده بودم. مادرم پا شده بود تا ناشتایی آماده کنه. چای شیرین و پنیر با نان ِ سنگک ِ داغ. خیلی خوشمزه است. نمی ذاشت پدر بیدارم کنه. جلوش وا می ستاد و می گفت: چکارش داری طفل معصوم ام را؟ بذار بخوابه !
       از بن بست بیرون می‌آیم و می‌پیچم داخل کوچه. تک و توک رهگذری دیده می شود: زنی چادر سیاه با زنبیل پُر، مردی که چند نان ساجی[1] را روی دست دارد و پیرمردی که عصا زنان به سختی قدم بر می دارد. بوی نان ِتازه اشتهایم را تحریک می کند: دیشب شام خوردیم؟... یعنی اونام شکم گرسنه از خانه زده ن بیرون؟ مگه داداش حمید نباید بره مدرسه... کله ی سحر رفته؟ پس داداش غلام چه. او که دستِ کم باید نان و چای شیرینی می خورد، بعد می رفت مغازه ی حاجی صولتی !
داداش غلام می گوید حاجی او را دوست دارد. اگر چه یک مرتبه موقع گردگیری مغازه زده بود یکی دو کاسه بشقاب ِ بلور را شکسته و مجبور شده بود از مزدش غرامت آن ها را بدهد اما حاجی از زبر و زرنگی و خصوصاً دست و دل پاکی این نوجوان ِ ریزه و لاغر حظ می کند. زن اش هم همین طور. حتی زن حاجی دوسه بار وقت ِ شام یا ناهار به بهانه ای او را نگه داشته و بهش غذا داده بود. غذاهای خوب خوب. مثل چند شب پیش که آخرهای شب آمد. ما شام نان و انگور خورده بودیم. من و حمید توی رختخواب دراز کشیده بودیم و پدر زیر نور ِ لمپا دو زانو نشسته بود. مُهر نماز جلوش بود. دعا می خواند و اشک می ریخت. کار ِ هر شب‌اش این است. بعد از نماز می‌نشیند و زیر لب چیزهایی می گوید که گمان می کنم ذکر مصیبت امام حسین است و با مشت به پیشانی خودش می‌کوبد و از ته دل آخ می گوید. آخ می گوید واشک می ریزد و هر از گاهی با صدای بغض آلود، بلند می گوید: یا امام حسین. یا امام حسین !
       وقتی پدر گریه می‌کند، من همه‌ی بدی‌هاش را فراموش می‌کنم؛ این که مادرم را طلاق داده؛ این که خیلی زود عصبانی می شود؛ این که پولدار نیست تا برای ما لباس نو بخرد و خوردنی های خوب به خوردمان بدهد؛ همه را فراموش می کنم. به دستِ بزرگِ پینه بسته اش زل می زنم که مشت شده و به پیشانی پُر چین و چروک ِ آفتاب سوخته اش کوبیده می شود؛ و به کمرش که خم شده.
        داداش که آمد، گریه و زاری پدر قطع شد. پرسید: ها، بابام چه کردی؟.
        داداش خوش و خندان شروع کرد به تعریف. اول از خرید برای خانه ی حاجی و این که میهمان داشته اند. بعد، از این که او را نگهداشته بودند تا خرده فرمایش های زن حاجی و میهمان ها را انجام بدهد. او هم ترو فرز همه ی فرمان ها را انجام داده بود. خدمت کرده بود. شام، خورش فسنجان، خورش خلال بادام، زرشک پلو، دلمه و شامی داشته بودند. گفت: آنقدر خورده ام، آنقدر خورده ام که نگو.
      دست روی شکم‌اش می کشید و همانطور ایستاده، منتظر بود تا پدر تشویق‌اش کند و بگوید: آفرین. از قدیم گفتن می‌ری حمام، به مال؛ می‌ری مسجد، بنال. اینجور وقت‌ها بایس زرنگ باشی. اندازه ی سه چهار نفر بخوری تا بعد حسرت‌اش را نخوری !.
       چشم‌های داداش برق می‌زد. صورت‌اش از شادی گُل انداخته بود. یکریز دست روی شکم اش می مالید و از انواع واقسام خوراکی ها و مزه شان می گفت و تکرار می‌کرد: آنقدر خورده‌ام، آنقدر خورده‌ام.
        که ناگهان پدر مثل توپ ترکید: زهرِ مار. کوفت خوردی. نخوردی به جهنم. خبرش را آوردی. نمی شد عوض این که همه‌ش به فکر ِ شکمِ وامانده ی خودت باشی کمی هم برای این بیچاره ها می آوردی؟
        و به من و حمید اشاره کرد که با شوق و حسرت چشم به دهنِ داداش دوخته بودیم. آب از لب و لوچه مان راه گرفته بود. پدر نهیب زد: اقلاً نگو که اینا م دل‌شان نخواد!
        دادش دمق شد. تو لاک رفت.
       به « دَمِ دروازه [2]» می‌رسم. اینجا زمانی بازارچه‌ی سرپوشیده‌ای بود که خراب‌اش کردند. حالا زمین‌اش آسفالت شده؛ شده خیابان. یک طرف خیابان « سیروس[3] » است؛ یک طرف کوچه‌ی ما؛ یک طرف کوچه‌ای که به « گذر ِ صاحب جمع[4]» و کوچه‌ی « درویش‌ها[5] » می خورد و یک طرف دیگر راه خاکی پهنی است که از جلوی ردیفِ خانه های آن سمت می گذرد تا به محله‌ی « شتر گلو[6] » برسد. این سمتِ راه خاکی، زمین وسیع ِ صیفی کاری است که تا خیابان « اربابی [7] » ادامه دارد.
       خیابان سیروس شلوغ است. ماشین‌ها در رفت و آمدند. همه ی دکان ها باز است. مردم برای خریداز خانه هایشان زده‌اند بیرون. جلوی نانوایی علی« گرده‌ای » زن و مرد ازدحام کرده اند: همیشه صبحِ زود اینقد شلوغه !...
اوضاع غیر عادی به نظر می رسد. اگرچه به یاد ندارم هیچ وقت صبح به این زودی از خانه بیرون آمده باشم، باز هم نمی توانم قبول کنم که در این وقت کوچه و محل اینقدر شلوغ باشد. دو سه نفر از دوست هایم را می بینم که در گوشه و کنار خیابان می پلک اند. عبدلی هم بین آن هاست. به طرف اش می روم. بچه ی پُررویی است؛ از همه ی ما شیطانتر. یکی دو سالی بیشتر از من بزرگتر نیست. کلاس اول یا دوم ِ دبستان است. خوش به حال اش که می رود مدرسه. مجبور نیست مثل من توی خانه ی در بسته بماند تا وقتی که پدر از کار روزانه بر می گردد نگهبان خُرد و ریزها باشد. البته اگر دزد به خانه‌ی ما نزده بود وآن چراغ زنبوری و آن پالتوی دوخته شده ی مشتری پدر و آن سالم ترین زیلوی اتاق رانبرده بود، پدر مرا توی بازار، کنار خودش نگه می داشت. توی بازار، تابستان ها خوب بود اما زمستان از سرما یخ می زدم. دکان که نداریم تا برویم توش. پدر، چرخ را گوشه ی بازار، چسبیده به دیوار ِ بین دکان مشهدی رجب و دکان آقا کاظم می گذارد و خودش روی صندلی‌ای که با حلبِ خالی روغن نباتی درست کرده می نشیند و من از صبح تا غروب یا باید سرپا کنارش می ایستادم و دستورهایش را انجام می‌دادم یا جلوی پایه‌ی چرخ کِز می‌کردم و به رفت و آمد توی بازار و هیاهوی فروشنده‌ها و مشتری‌ها زُل می زدم. خوبی خانه این است که در فصل سرما و بارندگی سر پناهی دارم.
       می‌پرسم: اینجا چه می کنین. از کی تا حالا آمدین خیابان؟
       عبدلی می گوید: خیلی وقته. کلی بازی کردیم. کجا بودی؟
       تعجب می کنم. ماه رمضان نیست که بگویم بعد از سحر مردم از خانه بیرون آمده اند. می پرسم: مگه ساعتِ چند آمدین بازی؟
       مغرورانه جواب می‌دهد: از دو تا حالا !
        ـ از دو تا حالا !
       کله ام سوت می کشد. چشم هایم از تعجب گِرد می شود. نگاهی به آسمان می اندازم، هنوز آفتاب در نیامده. چند لکه ابر بزرگ آن گوشه خیمه زده اند. رگه هایی از دود و غبار توی سینه ی آسمان دویده است. بوی خاک، بوی چوب سوخته وبوی لجن و بنزین در همه جاپیچیده است. حتماً اتفاقِ مهمی افتاده: حالا ساعت چنده؟
        اعتنایی به سرگردانی من ندارد. شانه بالا می اندازد: من چه می دانم !
       هر ساعتی که باشد، باز زود است. نمی توانم حالا بروم خانه ی فرشته. شاید خواب باشند. شاید شوهرش هنوز نرفته باشد خدمت. اگر شوهرش آنقدر جدی و اخم آلود نبود، نمی ترسیدم. می رفتم. اما حالا باید صبر کنم تا هوا روشن تر بشود. شاید می خواهد برایش خرید کنم؛ یا پولی بهم بدهد؛ یا خوراکی؛ غذای شب مانده ای، نذری ای، چیزی: چرا این وقتِ صبح؟... قربانی کرده ن؟... باید وقت گذرانی کنم.
       با عبدلی و بقیه‌ی بچه‌ها شروع می کنم بازی. بازی « گرگ گرگ[9] ». عبدلی گرگ می‌شود. دنبال‌مان می کند. خیلی تند می دود. مجال نمی دهد. صفدر را می گیرد. نوبتِ صفدر است که دنبال‌مان کند. با سرو صدا، با داد و هوار. خیلی خوش می گذرد. صفدر محسن را می گیرد. حالا محسن گرگ است. به گردپای هیچکدام مان نمی رسد. بی فایده این طرف و آن طرف می دود. هر یک از ما از گوشه‌ای صدایش می‌کنیم؛ مسخره‌اش می‌کنیم؛ به هوا می‌پریم؛ شکلک در می آوریم. اصغر جلویش شروع می‌کند به رقصیدن؛ کفرش را در آورده؛ تا او نزدیک می‌شود، پا می گذارد به فرار. محسن خسته می شود. داد می زند: قبول نیس. قبول نیس.
       «هو» اش می کنیم. قهر می کند. می رود. بازی به هم می خورد. بدن‌ام گرم شده. خیسِ ِ عرق‌ام. نگاهی به آسمان می اندازم. هوا گرگ و میش است. اصغر یواشکی می‌گوید: بچه‌ها، خیار.
       می رویم سراغ ِ روستایی پیری که الاغ‌اش را گوشه‌ی خیابان نگهداشته. من سرش را گرم می‌کنم؛ با پرسیدن قیمتِ خیار چمبرها و دستمالی کردن‌شان. عبدلی از آن طرف آهسته دست توی خُرجین می کند. دانه دانه بر می دارد و برای اصغر می‌اندازد. اصغر و کورش و مصطفی کمین کرده‌اند. خیارها را توی هوا می قاپند. مرد روستایی متوجه می شود. با تسمه چرمی‌اش دنبال‌مان می کند. در می رویم. کمی بالاتر، کنج خیابان دور هم جمع می شویم و خیارها را قسمت می کنیم. خوشمزه است. اما وقت‌اش که شد، باید بروم. هنوز آفتاب نزده. انگار خیال ندارد طلوع بکند. خیلی وقت است که از خانه بیرون آمده‌ام.
       مصطفی می پرسد: بریم توپ بازی؟
       همه موافق اند. می‌رود خانه و زود توپ لاستیکی‌ش را می آورد. مشغول می شویم. اعتنایی به رفت و آمد و بوق ماشین ها و اعتراض گاه گاهی رهگذر ها نداریم. سه چهار نفر از بچه های گذر ِ صاحب جمع می آیند. مدتی به تماشا می‌ایستند. بعد پیشنهادِ بازی می دهند. قبول نمی کنیم. یکی از آن‌ها می پرسد: حمله حمله می کنین؟
       « حمله حمله[10] » شوق بیشتری دارد. توپ را کنار می گذاریم. دو دسته می شویم و به یکدیگر یورش می بریم؛ جنگِ قبیله‌ای. بازی‌مان با جار و جنجال، شوخی، خنده، داد، فریاد، فحش و بزن بزن همراه است. حینِ بازی مدام حواس ام به اطراف است. کم کم نگران می‌شوم: دیر شده. پس چرا آفتاب در نمی آد؟
       انتظارم برای سر زدن آفتاب بی فایده است. انگار هوا روشن بشو نیست. تازه، لحظه به لحظه گرفته و گرفته تر می شود؛ آنقدر که بعضی از دکاندارها چراغ های شان را روشن کرده اند: چه شده. نکنه روز از آمدن پشیمان شده؟
       اما چند وقت پیش هم همینطور شد. سر ظهر بود که یواش یواش هوا تاریک شد؛ آنقدر تاریک که مردم مجبور شدند‌چراغ روشن بکنند. پدر می گفت: به خاطر ِ معصیته. معصیت که زیاد بشه، بلای آسمانی نازل می شه !
       : حالا چه؟ حالا هم می خواد بلای آسمانی نازل بشه؟
       پاک گیج شده‌ام. کله ام پر از سؤال است اما رغبت نمی کنم از دیگران بپرسم. شاید مسخره ام کنند. خصوصاً این عبدلی. اگر چه با هم دوستیم. موقع کشتی گرفتن هم راحت زمین اش می زنم؛ اما یکپارچه شر است. دستِ بزن ِ خوبی دارد. از همه مهمتر سر و وضع‌اش است. همیشه از این که پیژاماش تمیز و وصله هایش با سلیقه و دقت دوخته شده، حسودی‌ام می شود: کاش من هم پیژامه ی آبی و تمیزی داشتم مثل همی. وصله هاش هم همرنگِ خودش بود. مادرها خیلی سلیقه دارن. حوصله‌شان هم زیاده. مثل پدرها زود عصبانی نمی‌شن. تازه، کتک‌شان هم گمان نکنم زیاد درد داشته باشه !
       دخترک داد می زند: مگه کوری، کثافتِ بی شعور.
       هم قدِ خودم است، با موهای زرد بافته شده و بلوز و دامنِ نو به رنگِ سرخ و سبز. کفش ِ قشنگِ چرمی وجورابِ سفیدِ ساق کوتاه به پا دارد. تنه ای که بهش زده ام باعث شده تا تعادل‌اش بهم بخورد و کمی ماست روی لباس اش بریزد. کاسه را در دستِ دیگرش می گیرد و دستی را که ماستی شده، در هوا می‌تکاند. نگاه ام می کند. نفرت در چشم هایش موج می‌زند. هوس می کنم بروم کاسه را از دست اش بگیرم وماست را قُلُپ قُلُپ سر بکشم.
       قدم که پیش می گذارم، دخترک جیغ می زند. زنی چادری به طرف ام یورش می آورد: چکارش داری بی پدر و مادر !
       پا به فرار می گذارم. صدای زن را می شنوم که یکریز فحش می دهد: تخم حرمله ی پدر سگِ....
       به طرف زمین صیفی کاری می روم. خداداد و عباس هم آن طرف ها ویلان اند. انگار منتظرند تا مردِ صیفی کار دور بشود و آن ها به کرت‌های سبزی یا درخت های توت و انجیر دستبرد بزنند. از لابه لای شاخه و برگِ درخت ها صدای جیک جیکِ گنجشک ها به گوش می رسد. انگار تازه از خواب پا شده اند. قورباغه ای نزدیک جوی گندابی که از کنار کرت ها می گذرد، غور غور می کند؛ اما قطعه زمین های سبزی کاری شده ساکت و خلوت اند. جز مرد صیفی کار که تنها قدم می زند، هیچ کس دیگری دیده نمی شود. بوی آشغال و گنداب نفس ِ آدم را بند می آورد. جلوی کومه ی بزرگِ زباله ها می ایستم و با پا گوشه‌ای از آن را به هم می زنم شاید چیز به درد خوری پیدا کنم. نور به اندازه ی کافی نیست. باید خم شوم تا بهتر ببینم.
       عبدلی صدایم می کند. اثری از زن و دختر نیست. بازی به هم خورده است: چقدر دیگه صبر کنم؟... پس چرا روز نمی شه؟!
       دلم شور می زند. نگران ام.گیج ام. مانده ام چکار کنم: آخه تا کی بازی بکنم؟
       به طرف عبدلی می روم. می گوید: بریم شبرنگ بکنیم.
      و به وانت باری که گوشه ی خیابان پارک شده، اشاره می کند. شبرنگ های قشنگی به شیشه و بدنه اش نصب شده. نور چراغ‌ها که به آن ها می تابد، برق می زنند؛ رنگ به رنگ می شوند. بدون چون و چرا اطاعت می کنم. دل ام می خواهد از عبدلی بپرسم چه اتفاقی افتاده. چرا امروز اینطور شده. اگر دیر به خانه برگردم، پدر عصبانی می شود. پس کی بروم و کی برگردم. این هم که راحت جدا نمی شود. یا پاره می شود یا پُر چین و چروک.
       دومین شبرنگ را که می کنم، سر و کله ی راننده پیدا می شود. مردِ کوتاه قدِ طاسی است با بدنی گِرد و ورزیده. تا چشم‌اش به ما می افتد، داد می زند و دنبال مان می دود. می پیچیم توی کوچه ی« چال درویش ها». راننده فحش می دهد و سنگ پرت می کند. از تعقیب دست بر نمی دارد. شبرنگ ها توی دست ام مچاله شده. به سرعت می دوم. از خمِ کوچه که می گذریم؛ عبدلی خودش را می اندازد داخل خانه ای و در را می بندد. تنها می مانم . صدای داد و فریاد و نفس نفس‌های مردِ طاس را می شنوم. اگر دست اش به من برسد، باید تقاص عبدلی را هم پس بدهم. همه ی نیرویم را در پاهایم جمع می کنم. از پیچ و خم های کوچه می گذرم. خوب روبه رویم را نمی بینم. پایم به چیزی گیر می کند. شاید تخته سنگی باشد یا کُنده چوبی. مجال نگاه کردن ندارم. تپق می زنم. می افتم. روی زمین کشیده می شوم. درد در تن ام می دود. آخ می گویم. آهنگِ قدم های سنگین راننده مثل پتک توی سرم صدا می کند. فرصتی برای آه و زاری نیست. بلند می شوم. هنوز راست نایستاده ام که جسم بزرگی به پشت ام می خورد. کلوخ ِ درشتی است که بر اثر اصابت با تن ام ریزریز می‌شود. به جلو پرت می شوم. دوباره روی زمین می افتم. راننده خودش را به من می رساند. با مشت و سیلی و لگد به جان‌ام می افتد. دادم به هوا می رود. اشک می ریزم. التماس می کنم. قسم اش می دهم. فحش می دهد. فحش ِ پدر، مادر، همه کس: کاش به مادرم فحش نده !
       یقه‌ام را می گیرد. از زمین بلندم می کند. شبرنگ ها را از توی مشت ام بیرون می کشد. با دیدن آن ها که مچاله و خاکی و کثیف شده‌اند، داغ اش تازه می شود. امان نمی دهد. دوباره فحش و کتک را از سر می گیرد؛ با شدت بیشتری. مردم دور ما جمع شده‌اند. به کتک های او و گریه و زاری های من نگاه می کنند. چیزهایی می گویند که نمی شنوم. گیر افتاده‌ام. هیچ راه گریزی نیست. پول ندارم که تاوان بدهم. باید کتک بخورم؛ فحش بشنوم؛ آنقدر که دل اش خنک بشود. دست از سرم بردارد.
       یکی حلقه ی جمعیت را می شکافد و پیش می آید. فریدون، پسر ِ علی کبابی است. علی کبابی خودش پیر است؛ دَمِ دروازه دکان دارد. اما پسرش جوان ِ قلدر و ورزیده ای است. می پرسد: چکارش داری بچه ی مردمو؟
راننده بی آن که از کتک زدن بماند. هن و هن کنان جواب می دهد: همه ی شبرنگای ماشینمو کنده مادر...، بایس چوب تو آستین ش کنم !
       فریدون جلو می آید. شبرنگ‌ها را از او می گیرد. جدی و با ابهت است. اخم کرده؛ بلند؛ انگار سر به آسمان ساییده. با یک فشار حلقه‌ی انگشت‌های راننده را از دور مچ ام باز می کند. می غرد: کَنده که کَنده. زورت به این یه ذره بچه رسیده، نامرد؟
       مرا به کناری هُل می‌دهد و شبرنگ ها را محکم به صورتِ مرد طاس می کوبد: نبینم یه ی دف دیگه دس رو بچه محلای من بلن کنی، ها، کچل. فهمیدی؟
       و با انگشت به زیر چانه‌ی او می زند. پرده ی بُهت راننده پاره می شود. اعتراض می کند: به توچه؟...
       هنوز حرف‌اش به آخر نرسیده که سیلی محکمی به صورت اش می خورد. برق از چشم هایش می پرد. به سرعت واکنش نشان می‌دهد. به طرفِ فریدون یورش می برد. بزن بزن ِ جانانه ای شروع می شود. فریدون از او قوی تر است؛ اگر چه او هم خیلی تَر و فرز و پُرزور است. به سر و کله ی هم می زنند. معطل نمی کنم. پا پس می کشم. کمی که از جمعیت فاصله می گیرم، شروع می کنم به دویدن. بسرعت از محل دور می شوم. جرأت ندارم از راهی که آمده ام، برگردم. پیش می روم. هنوز هیاهوی دعوای آن ها را از پشت سرم می شنوم: اگه روز شده بود، این همه کتک نمی خوردم !
       به ابتدای بازار « توپخانه »1 می رسم. توی بازار نمی روم. راه ام را کژ می کنم به طرفِ کوچه ای که می رود به گذر صاحب جمع. دیگر نمی دوم. آهسته قدم بر می دارم: آخه چقد علاف باشم. چقد کتک بخورم؟ خسته شدم دیگه. اگه رفته بودم خانه ی فرشته که دیگه کتک نمی خوردم.
       کفِ دست‌ها و آرنج ِ چپ ام می سوزد. کنار تیر چراغ برق گوشه ی کوچه می ایستم و زیر نورِ آن به دست هایم نگاه می کنم. کفِ هر دو خراشیده شده. رگه های خون از خراشیدگی ها بیرون زده و با عرق دست ام قاطی شده. آستین پیرهن ام را بالا می زنم. پوستِ سر آرنج ام کاملاً ساییده و زخم شده. باریکه خونی از محل زخم راه گرفته است و می لغزد رو به پایین، پشت ام درد می کند: حتماً زخم شده!
       سر ِ زانوهای شلوارم پاره است. لباس ام خاکی شده. گرم ام است. داغ ام. انگار آتش به سر و رویم می بارد: مگر چه کرده بودم !...
       احساس بی کسی و حقارت می کنم: خیلی کتکم زد !...
       بغض گلویم را می فشارد. آه می کشم. اشک در چشم هایم حلقه می زند. با احتیاط خاک را از تن ام می تکانم. راه می افتم. مطمئنم حالا عبدلی خوش و خندان از زرنگی خودش تعریف می کند برای بچه ها. اگر در ِ آن خانه را نبسته بود، من هم گیر نمی‌افتادم: دستِ فریدون درد نکنه. چه مشت هایی می زد به سر و کله ی یارو....
       از گذر صاحب جمع می گذرم. اشک روی صورت ام خشکیده است. یکریز آه می کشم، سکسکه می کنم. به شیر آبی که سر ِ سه راهی است می رسم. دست و رویم را می شویم. آب که به زخم ها می رسد، سوزش شان را بیشتر می کند. اهمیت نمی‌دهم. نباید فرشته، پدر و یا هر کسِ دیگری بداند کتک خورده ام. دست هایم را قاشقی زیر شیر می گیرم و آب می خورم. حالا یک کم سبک شده ام. راه می افتم. کوچه سنگلاخ است و شیبدار. در ِ همه ی خانه ها بسته است. بوی غذا به دماغ‌ام می خورد. گرسنه هستم. دل ام می خواهد بزرگ که شدم، من هم مثل فریدون قلدر و قوی باشم. از بچه‌های محل، از ضعیف‌ها حمایت بکنم. هر وقت دیدم راننده‌ای بچه‌ای را کتک می‌زند به خاطر کندن شبرنگ ها، با او گلاویز بشوم. کتک اش بزنم. اصلاً بزرگ که شدم. خودم ماشین می خرم. یک ماشین ِ خیلی قشنگ. به یکی هم پول می دهم بیاید بشود راننده ام. من که رانندگی بلد نیستم. در و دیوار ماشین ام را هم پُر می‌کنم از شبرنگ های قشنگ قشنگ؛ هر شبرنگی که دیدم خوشگل است، نوش را می خرم. پول دارم. مجبور نیستم از ماشین ِ مردم بکنم که. زن هم می گیرم. یک زن خوب که هم برایم غذا بپزد و هم رخت هایم را بشوید و هم نوازش ام بکند. همیشه بپرسد: چه دوست داری برات درست کنم؟ .
       من هم همه‌ی غذا ها را اسم ببرم؛ هر چه که دل ام خواست. او هم مدام بگوید: بخور، بخور تا سیر بشی.
       من بخورم و او لباس‌هایم را بشوید. تمیز، تو حیاط بنشیند. تشتِ پُر کفی جلویش باشد. کفِ سفید و زیاد. دیگِ آب هم روی پریموس غلغل بکند. صدای غلغل ِ آب، فِس فِس ِ پریموس، حیاطِ آب و جارو شده. هر وقت هم که بخواهد پیرهن و شلوارم را وصله بکند سلیقه به خرج بدهد. وصله های ریز و قشنگ و همرنگ. کوک های درشت نزند. برایم کفش و جوراب هم بخرد. کفش لاستیکی یا گیوه نه؛ کفش چرمی،از آن هایی که موقع راه رفتن تق تق صدا می کنند – تق تق ـ نباید بگذارم بفهمد من هنوز نمی‌دانم کدام لنگه را باید به کدام پایم بکنم. هر وقت خواستم از خانه بروم بیرون، می گویم: برو کفش هام را جفت کن.
       جفت بکند. بگوید: تا هر وقت خواستی برو برای خودت بازی کن. خسته که شدی برگرد !
       وقتی به خانه برگردم، همه جا آب و جارو شده باشد. تمیز ِ تمیز. بوی چلوخورش سبزی هم توی اتاق پیچیده باشد. مثل پارسال نزدیکی های عید که سارا از شوهرش قهر کرده بود و آمده بود پیشِ ما. چه خوب بود. دو تا زیلوی نو و قشنگ با خودش آورده بود . زیلوها راه راه بودند به رنگ های سبز و قرمر و آبی. آنها را کفِ اتاق پهن کرده بود. صبح ها که آفتاب می‌تابید، عکس شیشه‌های رنگی سر در ِ هلالی شکلِ ِاتاق می افتاد روی شان. شکل های جورواجور: گِرد، چهارگوش، بادمجانی، نیم دایره، سه گوش، شکل انگور، شکل گلابی و هر کدام به رنگی؛ سبز، زرد، سورمه ای، بنفش، آبی، نارنجی و سفید. در و دیوار گردگیری شده بود. یک خانه تکانی درست و حسابی. همه جا شسته و روفته بود. خانه بوی تازه گی می‌داد؛ بوی زنده گی. سارا برای عیدِ من و حمید لباس ِ یک شکل خریده بود؛ شورت و بلوزی که روی شان توپ، شیپور، عروسک و ماشین نقاشی شده بود. شبِ عید که شد، من و حمید رفتیم کوچه برای بازی.چقدر احساس سعادت و راحتی می کردم. می دانستم امشب ما هم می توانیم مثل همه ی بچه ها با خیال راحت بازی کنیم. چون بعد که خسته شدیم، می‌رویم خانه. خانه‌ای که یک زن تویش است؛ زنی که مثل مادر منتظرمان است. مادر مهربانی که بچه هایش را ترک نکرده. آمده تا لمپا را روشن بکند، شیشه اش را دستمال بکشد. سفره رنگینی بچیند. برای شام ِ شبِ عیدِ ما چلوخورش سبزی بپزد. بوی پلو، بوی سبزی سرخ شده، بوی تمیزی، بوی عید و از همه مهمتر بوی مادر از اتاق مان سر می کشید بیرون. انگار نه انگار که شب بود. انگار هر ستاره چراغی بود و همه جا را چراغانی کرده بودند. آرزو می کردم خواهرم هیچ وقت با شوهرش آشتی نکند؛ برای همیشه بماند پیشِ ما.
       به خیابان سیروس می رسم. خیابان خلوت است. دیگر از آن همه جمعیتِ چند ساعت قبل خبری نیست. فقط تک و توکی رهگذر دیده می‌شود. تعدادی از دکان ها بسته اند. آن هایی هم که باز هستند، مشتری چندانی ندارند. دکاندارها زیر نور تندِ زنبوری آویخته به سقف یا گذاشته شده روی پیشخوان، چشم به تاریکی بیرون دوخته اند. سلمانی آقا غضنفروبقالی عموحسن برق کشی شده است. آن ها لامپ روشن کرده اند. از پشتِ شیشه های بزرگ و رنگ شده ی سلمانی صدای گفت و گو و خنده‌ی چند مرد به گوش می رسد. از عبدلی و بقیه ی بچه ها نشانی نیست. نانوایی علی گرده ای تعطیل شده است.
       پیش می‌روم. روی بلندی مشرف به زمین صیفی کاری می رسم. می ایستم و به تاریکی وهمناکی که آنجا را در خود گرفته، زل می‌زنم. برای رفتن به خانه ی فرشته باید از باریکه راهِ بین صیفی کاری بگذرم، به خیابان اربابی برسم و از آنجا بیابان ِ خلوت ِ دیگری را پشت سر بگذارم تا به « وکیل آقا » 12 بروم: اگه رفتم و اسیر دیو و جن و پری شدم چه؟...
       می ترسم. از تاریکی می ترسم. جرأت ندارم حتی یک قدم جلوتر بروم: حالا چکار بکنم؟...
      درمانده‌ام. نمی توانم فرمان پدر را نشنیده بگیرم. سعی می کنم با نگاه ام دلِ تاریکی را بشکافم.آن دور دورها، درست وسطِ صیفی کاری، درخت های انجیر مثل اشباح سیاهی خیمه زده اند. مطمئن ام زیر هر یک از آن ها از ما بهتران کمین کرده اند. اگر جلوتر بروم، شاید صدای شان را بشنوم، یا ببینم مثل سایه های دراز و سیاهی به این طرف و آن طرف می دوند. خودشان را پنهان می کنند: خدایاچه بکنم؟...
       هیچ امیدی به طلوع ِ آفتاب نیست. حتا هوا هم روشن نمی شود:چرا امروز این جور شده؛ چه شده، چه اتفاقی افتاده؟
       کاش کسی بود و به سوال هایم جواب می داد. باید تصمیم بگیرم: هر چی شد به جهنم!
       رو به خانه راه می افتم. با تردید؛ پاکشان:جوابِ پدر را چه بدم... چرا امروز همه چیز به هم ریخته؟...
       کوچه خلوت است؛ خلوت و تاریک. در ِ همه ی خانه ها بسته. دیوارهای کاهگلی، ساکت و خاموش سر به آسمان ِ سیاه ساییده اند. گاهی از پشتِ پنجره ی بعضی از خانه ها که رو به کوچه است صدای جیغ و ویغ بچه ها، صدای رفت و آمدی یا زمزمه ی مرد یا زنی شنیده می شود. نوری که از این پنجره ها به بیرون می تابد فقط یک گُله ی کوچک از زمین را روشن می کند: شاید خواب م. دارم خواب می بینم !
       صدای ناله ی جغدی موهای بدن ام را سیخ می کند. به خانه می رسم. در را باز می کنم و از حیاطِ ساکت و سیاه می گذرم. توی اتاق، پدر و حمید و داداش نشسته اند و زیر نور لمپا نان و ارده می خورند. سلام می کنم. می روم تو. پدر می پرسد: رفتی پهلو فرشته؟
       جواب می‌دهم: رفتم. خوابیده بودن !
       پدر متعجب نگاه‌ام می‌کند: عجب، عجب. چه زود !
       و بلافاصله می گوید: خیلی خب، بیا بخور !
       کنار حمید می‌نشینم و مشغول خوردن نان و ارده می شوم. پدر و داداش درباره ی این خواب ِ بی هنگام فرشته و خانواده‌اش حرف می‌زنند و من همانطور که لقمه بر می دارم، دل ام می خواهد بپرسم؛ پرسشی که همه ی وجودم را در خودش گرفته؛ مثل لقمه توی گلویم گیر کرده. اما جرأت ندارم. می ترسم.
       بعد از خوردن ِ غذا، حتی تا یک ساعت بعد از آن هم جرأت ِ پرسیدن ندارم. در این فاصله طبق معمول پدر یکی دو خاطره از دوران گذشته ی خودش می گوید و داداش غلام درباره ی زندگی حاجی حرف می زند و این که او توی خانه برای آن که راحت باشد، لباس عربی می‌پوشد و حمید هم مثل همیشه با شیطنت‌ها و حرف‌های خنده دارش همه را به خنده می‌اندازد.
       بعد، پدر می گوید: بگیرین بخوابین تا منم نمازم را بخوان م !
ترتیب خوابیدن ما به این صورت است که پدر آن گوشه ی تشک، بعد از او داداش غلام، بعد حمید و بعدش من، کنار هم دراز می‌شویم. هر چهار نفر روی یک تشک و زیر یک لحاف.
       لحاف را تا روی صورت ام بالا می آورم.آهسته حمید را صدا می زنم: داداشی. داداشی !
حمید می غلتد و رویش را به من می کند: ها، چی می خوای؟
       : داداشی، شبه یا روز؟
       متوجه نمی شود. می پرسد: برای چه؟
       آهسته تر از قبل زمزمه می کنم: آخه هر چه صبر کردم آفتاب نزد.
       حمید لحظه‌ای مکث می کند. به من زُل می زند. پلک هایش را تنگ و گشاد می کند و یکباره صدای خنده اش سکوتِ تیره‌ی اتاق را پاره می کند. پدر و داداش متوجه ما می شوند. لبخندِ کمرنگی روی لب های آن دو می نشیند. پرسشگرانه به ما زُل می زنند. حمید از شدتِ خنده به خودش می پیچد. نمی تواند خودش را کنترل کند. غلت می زند. دست و پایش را توی هوا تکان می دهد. می نشیند. بریده بریده، در حالی که اشک از چشم هایش جاری شده و خنده مجال اش نمی دهد، می‌گوید: بابا. بابا. اسد تا حالا خیال کرده صبحه. شب و روز را قاطی کرده.
       و باز به شدت زیر خنده می زند.

زمستان 75 ـ کرمانشاه

-----------------------------
زیرنوشت:
[1]- نوعی نان محلی که با ساج پخته می
شود. ساج صفحه فلزی مدور و قوسداری است که روی آتش گذاشته میشود.

[2] ـ[3] ـ [4] ـ [5] ـ [6] ـ [7] ـ نام محله قدیمی کرمانشاه است .
[8] ـ تافتونی
[9] ـ نام نوعی بازی محلی. شبیه به گرگم به هوا
[10] ـ نوعی بازی محلی.

 اول صفحه

      

یادداشت

خاموشى جنون در نشانه‌ها و نمادها

از اين خانه به آن خانه، در سرزمين مادرى

 جسارت به محضر ادبيات عبث

درآمدي بر چشم‌انداز نقد حرفه‌اي!

شعر

داستان

از «اژدها كُشان» تا غول‌هاي ادبي

 اولین

ماجراهای تئاتر از مدرنیته تا ...

چراغ‌هاي راهنما را خاموش نكنيم

معرفی کتاب

ارتباط با ما