و نه چيزى بيشتر
 
فتح‏الله بى‏نياز
 
- از تو فقيرترش هم ازدواج كردن.
- مى‏دونم، ولى من دلم مى‏خواد با يه زن قشنگ عروسى كنم.
- آره مى‏دونم.
و گفت: «با اين چيزهايى كه من در اختيارت مى‏ذارم، مى‏تونى بهترين زندگى رو داشته باشى.»
- تا آخر عمر هم دعاتون مى‏كنم.

پيش از آن مى‏دانست بايد به ديدن دخترى برود كه قبلاً حتى يك‏بار هم نامش را نشينده است، بنابراين لحظه‏اى كه در سه‏راهى ايستاده است، احساس مى‏كند اصلاً پيشتر چنين قوم و خويشى نداشته است و مسيرى كه طى كرده هرگز وجود نداشته است و حالا نمى‏داند پاى پياده آمده است يا سوار ماشينى شده كه نوع و رنگش را از ياد برده است. اما حس مى‏كند كه بايد مسيرى باشد و وسيله‏اى، وگرنه چه‏طور خود را به جايى رسانده است كه كيلومترها با شهر خودش فاصله دارد و تازه، مادر و خواهرش آن‏جا چه مى‏كنند و چرا به او زل زده‏اند. رو به آنها مى‏گويد كه «بايد بريم يكى از خونه‏هاى اون كوچه.» و از پنج كوچه‏اى كه ورودى‏شان از همان‏جا ديده مى‏شود، كوچه‏اى را نشان مى‏دهد كه از نظر خودش بايد خانه قوم و خويش آن‏جا باشد. انگار مادرش هم مى‏داند، چون وقتى خود را جلو خانه‏اى مى‏بينند كه در ِ رنگ و رورفته‏اش زمانى سبز بود، مادر به همان در مى‏كوبد كه گرچه صدايى شنيده نمى‏شود، ولى دخترى ريزنقش با صورتى خوشگل و بامزه ظاهر مى‏شود و تبسم‏كنان در را بيشتر باز مى‏كند و صورت گوشتالودش چال مى‏افتد و برق سبز چشم‏هايش روى او ثابت مى‏ماند و لب‏هاى آبناك و قرمزش بيشتر از هم باز مى‏شوند و او مى‏فهمد كه دختر به آنها تعارف كرده است و اين با كنار رفتن دختر از چارچوب در جور درمى‏آيد و او مى‏بيند كه مادر و خواهرش با مادر و خواهر دختر روبوسى مى‏كنند، و دختر كه چشم از او بر نمى‏دارد و هنوز دارد به‏همان شكل نگاهش مى‏كند به او نزديك مى‏شود و مى‏گويد كه: «برو حموم، برات آماده‏ش كردم.» و او به حمام مى‏رود؛ درحالى‏كه مادر و خواهرش حالا در اتاق نشسته‏اند و دارند چاى مى‏خورند و تخمه مى‏شكنند و از مردى حرف مى‏زنند كه پشت يك كالسكه درب و داغان نشسته بود و داشتند او را به بيابان مى‏بردند تا زنده‏زنده دفنش كنند. اما او كه حالا در حمام بود به آن مرد فكر نمى‏كرد بلكه مى‏خواست به دختر بگويد كه ساك لباس‏هايش را نياورده و به‏همين خاطر بايد بعد از حمام لباس خاك‏آلودش را دوباره تن كند، اما هنوز دهنش براى گفتن اين حرف باز نشده بود كه ساكش را ديد و «دانست» كه بايد لباس‏هاى تميزش را از آن بيرون بياورد. هنوز داشت به‏همين موضوع فكر مى‏كرد كه ديد تر و تميز و با لباس‏هاى كاملاً شسته و خوش‏بو كنار مادرش نشسته است و دختر استكان چاى را طرف او گرفته است و مادر و خواهرش بلند مى‏شوند و بدون اين‏كه حرفى بزنند بيرون مى‏روند و او مى‏فهمد كه مى‏خواهند به حمام بروند، آن‏وقت با خيال راحت محو تماشاى دختر مى‏شود كه حالا ايستاده است و جور خاصى نگاهش مى‏كند و او حس مى‏كند كه اين دختر شانزده‏ساله است و از سه سال پيش عاشق او شده است. غرق همين فكر است كه مادر و خواهر با صورت‏هاى برق‏انداخته از حمام مى‏آيند و مى‏گويند خواب‏شان مى‏آيد و دختر همراه آنها محو مى‏شود و زود برمى‏گردد و مى‏گويد كه حالا آنها در اتاق بغلى خوابيده‏اند و او متوجه مى‏شود كه پيراهن آسمانى‏رنگ دختر عوض شده و حالا لباسش ليمويى‏رنگ است و دختر در بازى را كه پيشتر ديده نشده بود، مى‏بندد و بعد دست‏هايش را باز مى‏كند و او را به آغوش خود مى‏خواند: «چرا اين‏قدر دير آمدى، سال‏هاست كه منتظرتم.» و بعد غيبش مى‏زند و او صداى شُرشُر آب را مى‏فهمد بى‏آن‏كه بشنوند، و حس مى‏كند كه قطره‏هاى آب دارند روى بدن سفيد و سفت دختر حركت مى‏كنند كه روبه‏رويش ايستاده است و دارد به تصوير اندام دختر نگاه مى‏كند كه مى‏بيند تصوير ناپديد شده و دختر با خرمن سياهى از مو و صورتى گلگون و لب‏هاى گوشتالودش روبه‏رويش ايستاده و بلوزى سفيد و دامنى سورمه‏اى پوشيده و مى‏گويد: «فكر كردم حالا كه تو حموم رفتى چرا من نرم؟» و مى‏گويد: «خيلى وقته كه از هم دوريم. ديگه بس نيست؟» و پاهايش را دراز مى‏كند و او مى‏فهمد كه بايد سرش را روى ران دختر بگذارد و به سقف نگاه كند كه شبيه سقف جديد بخش اطلاعات و پذيرش است، و بعد دست دختر را با ملايمت مى‏گيرد كه ناگهان دختر را به پهلو مى‏بيند؛ در حالتى كه هر دو تشنه بوسيدن‏اند و نگاه‏شان به هم گره مى‏خورد و مدت‏ها به همين‏حال مى‏مانند تا اين‏كه دختر محو مى‏شود و بعد با سينى چاى و كيك يزدى برمى گردد و در را با پشت پا مى‏بندد و مى‏گويد كه كيك را خودش پخته؛ به‏خاطر او كه از سه ماه پيش مى‏دانست چينن روزى خواهد آمد. و او به كيك‏ها نگاه مى‏كند و احساس مى‏كند كه دو تا از آنها را خورده است و حالا طعم دومى هنوز در دهانش است و مى‏خواهد بفهد كه قبلاً اين طعم را كجا چشيده بود كه دختر مى‏گويد: «مى‏دونستم شب‏ها بدون من زجر مى‏كشى و روزها به من فكر مى‏كنى.» و سرش را روى پاهاى او مى‏گذارد و او همچنان‏كه انبوه موهاى دختر را نوازش مى‏كند، فرشى را زير پاى خود مى‏بيند كه پيشتر در خانه يكى از مديرها ديده بود. در همين فكر است كه مى‏گويد: «وقتى توى حموم بودم، دلم مى‏خواست مى‏اومدى و پشتمو مى‏ماليدى.» دختر مى‏گويد: «من هم دلم مى‏خواست تو بياى.» كه او مى‏گويد: «من كه اومدم.» و بعد مى‏گويد: «خيلى دوست دارم خودم موهاتو شونه كنم، خودم ناخن‏هاتو كوتاه كنم.» و دختر مى‏گويد: «و خودت ناخن‏هامو لاك بزنى.» اما ناخن‏هاى دختر لاك ندارند و او مى‏فهد كه دختر به لاك‏ناخن بى‏علاقه است. هنوز در همين فكر است كه همه‏چيز عكس مى‏شود: حالا او سرش را روى پاهاى دختر گذاشته است و دختر دارد مى‏گويد: «دوست دارى دست و پاتو بمالم؟» و در جواب او كه صدايش شنيده نمى‏شود و معنايش «خيلى» است، شروع مى‏كند به مالش آرام پاهاى او؛ آن‏هم با دست‏هايى كه او پيشتر دستى به سفيدى و نرمى آنها نديده بود. هر چه دست‏هاى دختر بيشتر به‏حركت درمى‏آيند و جمله «دوستت دارم» بيشتر تكرار مى‏شود، فضا خوابناك‏تر مى‏شود و او بيشتر از پيش در لذت غرق مى‏شود؛ تا حدى كه ديگر طاقت نمى‏آورد و دختر را به‏سوى خود مى‏كشد. اما از بيدار شدن مادر و خواهرش نگران است و چيزى نمى‏گذرد كه مى‏بيند نگرانى‏اش درست بوده است و حالا مادر و خواهرش كه بيدار شده‏اند، پشت در ايستاده‏اند تا او صداى‏شان بزند و اجازه ورود بدهد و در فكر اين اجازه است كه يادش مى‏آيد اين دختر شبيه زن خوشگل و بلندقدى است كه ران‏هاى خوش‏تراشش با برجستگى هوسناكى به انحنايى موزون و از آن‏جا به كمرى ختم مى‏شود كه باريكى نسبى‏اش در مقايسه با دلنشينى سينه‏هاى برجسته‏اش هميشه برايش جذاب بوده است؛ با اين تفاوت كه آن زن كه همراهى كوتاه و طاس دارد با بى‏اعتنايى از كنار او رد مى‏شود ولى اين دختر «در دنيا فقط يك مرد مى‏شناسد و او هم خود اوست» و با اين خيال شيرين و درحالى‏كه يادش رفته مادر و خواهرش آن‏جاست، از خانه بيرون مى‏زند تا جايى پيدا كند كه بتواند مدت‏ها كنار دختر دراز بكشد و دختر هى بگويد: «دوستت دارم، خوب نگاهم كن و تو هم هى بگو دوستت دارم.» اما نمى‏بيند كه از خانه خارج شده است، و نمى‏شنود كه كسى از رفتن مادر و خواهرش و مادر دختر حرف بزند ولى خبر دارد كه حالا آن‏دو در آن خانه تنهاى تنهايند و مى‏توانند به‏همين شكل كنار هم دراز بكشند و خواستن جسم همديگر و ميل به تماس كامل را طولانى‏تر كنند تا خمارى‏شان حفظ شود. چه‏قدر اين خمارى لذت‏بخش است! چه‏قدر نوازش دست‏ها و صورت دختر رعشه‏آور است! ساعت‏ها و ساعت‏ها مى‏شود در اين حالت بود، اما فضا ناگهان محو مى‏شود و صدايى مى‏شنود: «مش‏رجب، مش رجب.»
چشم باز مى‏كند و دكتر را مى‏بيند. لبخند مى‏زند و با صدايى خفه مى‏گويد: «چه‏قدر خوب بود آقاى دكتر، كاش هيچ‏وقت تموم نمى‏شد!»
دكتر سنسورها و كابل‏ها را از سرش جدا مى‏كند و مى‏گويد: «دقيق برام بگو چه ديدى مش‏رجب. نه بهش اضافه كن نه ازش كم.»
رجب لبخند خفيفى مى‏زند: «از اون دفه خيلى بهتر بود، ولى باز هم كم بود.»
- خوبيش در همينه مش‏رجب. حالا همه‏شو برام تعريف كن. تحقيقات من بستگى به حرف‏هاى تو داره.
رجب شروع به تعريف مى‏كند. هيجان‏زده است و تا حدى متبسم، اما گاهى لحنش حسرت‏بار مى‏شود: «اون‏جاش كه دست‏هامو مى‏ماليد داشتم از خوشى مى‏مُردم، كاش برام پيش مى‏اومد. نه توى خواب بلكه...»
دكتر طاس و كوتاه‏قد وارد مى‏شود. سرخوش است و قبراق: «احوال مش‏رجب.»
از نظر رجب اين دكتر نمونه يك انسان شاد و شنگول است؛ نشانه بى‏غمى و حتى بى‏خيالى: «هم پول داره، هم مالك عمده بيمارستانه و هم بيشتر پرستارهاى خوشگل رو داره.»
پشت‏سرش پرستار خوشگل و خوش‏اندامى مى‏آيد. نگاه رجب روى فرورفتگى كمر و برجستگى سينه زن متوقف مى‏شود. چندبارى او را با دكتر طاس در اين و آن گوشه غافلگير كرده بود، با اين حال هنوز از او خوشش مى‏آمد. با دريغ و درد به چهره زن نگاه مى‏كند. دكتر طاس و و زن، كمى دورتر از تخت، با دكتر جوان حرف مى‏زنند و بعد از چند دقيقه مى‏روند. رجب چيزى نمى‏شنود. دست‏ها را به‏هم مى‏سايد و مى‏گويد: «آقاى دكتر حاضرم پول بدم كه بازهم...»
- اگه قرار باشه روزى بابت اين كارها پول بگيرم، تو يكى معافى، تا آخر عمر! بهت قول شرف مى‏دم! خُب بقيه‏شو بگو. هيچ چيزو از قلم نينداز تا بفهمم تا چه حد توى برنامه اصلى دخالت كرده.
و به صورت چروكيده و چشم‏هاى گودافتاده مخاطبش نگاه كرد كه سنش حدود پنجاه‏سال بود ولى هفتادساله به‏نظر مى‏رسيد: «كاش ازدواج مى‏كردى، مش رجب!»
صداى آهى شنيده شد و بعد حرف رجب: «كى زن يه مستخدم بيمارستان مى‏شه؟»
- از تو فقيرتر و پايين‏تر هم ازدواج كردن.
- مى‏دونم، ولى من دلم مى‏خواست با يه زن قشنگ، يكى مثل... مثل...
دكتر با دلسوزى نگاهش كرد: «آره مى‏دونم.»
و گفت: «با اين تكنولوژى جديد ديگه مردهايى مثل تو احتياجى به ازدواج ندارن. مى‏تونن در عالم خواب بهترين زندگى رو داشته باشن.»
- من هم راضى‏ام تا آخر عمر هم دعاتون مى‏كنم.
و زل زد به دكتر: «دفه ديگه كى بيام؟ تو رو خدا زود به زودش كنين!»

 
  اول صفحه



 

یادداشت

خاموشى جنون در نشانه‌ها و نمادها

از اين خانه به آن خانه، در سرزمين مادرى

 جسارت به محضر ادبيات عبث

درآمدي بر چشم‌انداز نقد حرفه‌اي!

شعر

داستان

از «اژدها كُشان» تا غول‌هاي ادبي

 اولین

ماجراهای تئاتر از مدرنیته تا ...

چراغ‌هاي راهنما را خاموش نكنيم

معرفی کتاب

ارتباط با ما