متهمان
محمود اميري نيا
ـ اين طناب، اين هم نقاب!
در بسته مي شود. اما زني كه چادر رنگ و رو رفته اي به سر دارد،
بازش مي كند و مي دود جلوي ميز قاضي. داد مي زند كه آقاي قاضي، به
حضرت عباس قسم كه او از اين كارا نمي كنه! طناب و نقابش كجا بود؟
يكي بپرسه آخه اون چطوري رفته تو؟... ببينيد چي به سرش دارن مي
آرن؟... حق و حقوقش رو كه ندادن هيچ، براش پرونده هم درس كردن....
قاضي از پشت ميز بلند مي شود و مي گويد: "خانم اين جا انگاري
دادگاه ها. اون هم نرفته اون جا مهموني كه، رفته باجگيري. كسبه محل
شهادت دادن. اينا هم مدارك جرم. شما هم بفرما بيرون. شلوغش نكن.
لازم شد، صداتون مي كنم. " جواني كه دست بند به هر دو دستش زده اند
و روي صندلي تكي روبروي قاضي نشسته است مي خواهد بلند شود كه قاضي
مي گويد: "نه، شما بشين سر جات! " اين بار زن بارداري كه پشت صندلي
متهم نشسته است مي خواهد بلند شود كه داد قاضي در مي آيد.
ـ اين جا چه خبره؟.... سرباز!...سرباز!... استغفرالله!
سربازي وارد مي شود و داد مي زند كه خانم بلند شو! بلند شو برو
بيرون. و زن همين طور كه نگاهش به دست بند هاي جوان است، از آن
اتاق بيرون مي آيد و توي سالن انتظار مي رود كنار يك زن ديگر روي
زمين چمباتمه مي زند و در بسته مي شود.
جلوي سالن بين اتاق قاضي و چند نفري كه روي صندلي هاي پلاستيكي
نشسته اند، كارگرها پارتيشن هايي را سوار مي كنند و تق تق مي كوبند
به ستون هايي كه مي خواهند محكم شوند و با دلر سوراخ مي كنند. و يك
نفر هم تلق هاي بزرگ ماتي را از پله ها مي آورد بالا و آن ها را
روي هم مي گذارد گوشه سالن. پيرمردي لاغر اندام با كت و شلوار راه
راه كه تكيه داده به يكي از آن ستون ها خودش را مي كشد كنار تا
كارگرها رد شوند. چشم هايش توي سالن دو دو مي زند. معلوم است كه مي
خواهد باز به جاي ديگري تكيه دهد. تسبيح اش را ميان انگشت هايش چرخ
مي دهد و توي راهرويي كه دو طرفش به راه پله هايي است كه به طبقه
پايين مي رود، قدم مي زند. فريبا چند دقيقه اي مي شود كه رسيده.
كيپ عمويش روي صندلي نشسته است و سانديسي كه او برايش گرفته را مي
خورد. و وقتي برخورد قاضي را با آن مرد جوان و زن چادري مي بيند،
سانديس را نيمه كاره مي دهد به عمويش.
ـ چرا نمي خوري؟ برات خوبه. بخور!
اما او جواب نمي دهد. سرش را به شانه هاي عمويش تكيه مي دهد. قلبش
تند تند مي زند و مي شنود كه زن كناري اش مي گويد: " عسگر خانم،
موبايلت رو بده يه زنگي بزنم مسعود، شايد يه كاري كرد. هر چي نباشه
چهار تا آشنا كه تو اين خراب شده ها داره." همان زني كه قاضي از
اتاق بيرونش كرده بود و حالا سر پا ايستاده و به در بسته اتاق نگاه
مي كند، مي گويد: " خوبي ات نداره. بذار خودش حق شو بگيره! اين همه
سال به هش گفتم حواس تو جم كن به خرجش نرفت كه نرفت. هر چي به هش
گفتن كرد. هي رفت خودشو به آب و آتيش زد و پيش هر نامردي رو انداخت
و الك و اليچ برا شازده پسر عملي خانوم گرفت. گفتم چرا نه نه ؟ گفت
با مرامه. هواي من و زنم و داره. پناه و خونه و كار داده به ما. هي
به هش گفتم الاغ، اينا تو رو واسه عمل و مهموني شون مي خوان. گوش
نكرد. زنش حمالي خانومو مي كرد، خودش هم پادوي شازده شده بود. آخرش
هم اين جوري گذاشتن تو كاسش. حالا خودش به درك غصه اون زن بدبخت پا
به ماهشو مي خورم. مي فهمي؟"
ـ چي كار مي شه كرد؟ كاريه كه شده. مي شه تو هم چشاتو ببندي ودست
رو دست بذاري و كاري نكني تا دوباره بندازنش گوشه هلوفتوني؟
صداي دلر توي سالن پيچيد و فريبا سرش را به طرف آن دو زن چرخاند.
به نظرش آمد كه عسگر خانم بايد مادر آن جوان باشد ولي به آن زن
ديگر نمي آمد كه نسبت فاميلي با آن ها داشته باشند. روسري عربي
سياهي به سر داشت كه به آن مانتوي بلندي كه در حاشيه اش منجوق هاي
قرمز و زرد دوخته بودند، مي آمد. به اين زن خوش پوش چاق و سفيد
بيشتر مي آمد كه موبايل داشته باشد تا به آن زني كه حتي چادرش از
كهنگي داشت وا مي رفت و بدن تكيده اي داشت. گيج شده بود. باز هم
ياد دست و پا چلفتي بودن خودش افتاد. اين كه به قول عمويش تو آدم
ها را خوب نمي شناسي و تنها مي خواهي از روي ظاهر آن ها درباره شان
قضاوت كني و زود هم به آن ها اعتماد مي كني. همين چيزها بود كه كار
دستش داده بود. وگرنه در حالي كه يك ماه بيشتر نمانده بود به
امتحانات فوق ليسانس اين جا چه كار مي كرد. آن هم توي دادگاه و
كلانتري كه از ديروز تا حالا مي رفت و مي آمد. ديشب اگر عمويش
نرسيده بود و سند نگذاشته بود، شايد توي بازداشتگاه مي خوابيد. به
اين آدم هاي توي سالن كه نگاه مي كرد داغ دلش تازه مي شد. مي خواست
با كسي حرف بزند. مي خواست بغض گرفته در گلويش را براي كسي خالي
كند. اما نمي دانست كه چرا بعد از آن دعوا يك كلمه حرف هم نمي
توانست بزند. آن قدر به پهلوها و سرشانه ها و پشت اش مشت خورده بود
كه ديگر نا نداشت. مشاور آموزشگاه او را چپانده بود توي اتاقك
پرونده ها و مثل كيسه بكس افتاده بود به جانش. اولش مي خواست فرار
كند و به موبايلش زنگ بزند و از كسي كمك بخواهد. ولي موبايلش را هم
دم در اتاق زده بودند زمين و خرد شده بود. وقتي هم كه او را توي
اتاقك انداختند يك نفر از بيرون قفلش كرد كه در نرود. هر چه جيغ
كشيد و كمك خواست خبري نشد. او هم هر چه دم دستش بود پرت مي كرد
توي صورت آن نامرد. قندان و منگنه و زونكن پرونده هاي روي ميز. با
وجودي كه آن همه او را كتك زده بود، دست كم توانسته بود پيشاني و
گردن آن عوضي را چاك دهد. به دستهايش نگاه كرد. دو تا از ناخن هاي
بلندش شكسته بود، يادش نمي آمد كجا.
" اگه اونا روهم امروز پيدا كرده باشن و بيارن پيش قاضي... واه چه
افتضاحي! ناخون هاي من روي گردن اون آشغال. خودش مي شه يه مدرك جرم
ديگه. اين كه ديگه ساختگي نمي شه. فكر شو بكن تو پوست گردنش اگه
مونده باشه. صد در صدر عفونت مي كنه. اي شاالله تا حالا جوون مرگ
شده باشه. اكبيري حتما تا حالا به من كلي خنديده. قاضي رو بگو، ما
اشتباه كرديم خانم كاظمي. عمو: چرا قربان ؟ قاضي: اين ناخن، اينم
قندان! " صداي دلر قطع مي شود اما تق تق كوبيدن بلند مي شود. " فقط
از اين خراب شده بيام بيرون،اون آموزشگاه رو تو سرشون خراب مي
كنم. مي رم وزارتخونه. رئيس جمهوري. مي دونم باهاشون چي كار كنم.
اون چيزا كه عمو نذاشت تو كلانتري بنويسم... البت بيراه هم نمي
گفت. صبر مي كنم تا ببينم. اينا هم كه ديگه شورشو در آووردن. توي
اين هيري ويري اتاق سازي شون گرفته. پوف! "
ـ علي نيا!...
سرباز بود كه از اتاق آمده بود بيرون و صدا مي كرد. يك لحظه صداها
خوابيد. كارگرها ايستادند. سرباز دوباره صدا كرد ولي كسي جواب
نداد. هنوز در را نبسته بود كه همان زن چادري دويد به طرف سرباز و
گفت: " انگاري نيومدن. به خدا از قصتي دارن اين كارا را مي كنن. مي
خوان زجر ش بدن. مي خوان مدرك سازي كنن. " سرش را برده بود توي
اتاق كه با قاضي حرف بزند، اما سرباز دوباره در را بست و زن پشت در
ماند. يكي از كارگرها رفت به طرفش و گفت: " مادر شما برو بشين بذا
ما كارمو نو بكنيم " اما زن بي اعتنا به حرف او همان جا ايستاده
بود. به طرف اتاق برگشته بود و به در بسته نگاه مي كرد. زن ديگر
خودش را به او رساند تا دلداري اش دهد. همان كارگر دوباره صدايش در
آمد كه اين جوري نمي شه كه. بيا اصغرآقا! بيا بريم ناهار. بدو!...
وسايل رو بذار تو گوني.
ـ چرا دير كردن؟ الان مي رن ناهار و نماز.
فريبا به ساعتش نگاه كرد و گفت تازه يه ربع از دوازده گذشته. ولي
نكنه به قول اين زنه اينا هم بخوان مارو بازي بدن.
عمويش بادي به غبغب انداخت و گفت: " غلط كردن. مگه شهر هرته كه
نيان. " تشويش دوباره به جانش افتاده بود. " اگه نيان؟... اگه
بخوان يك مدر ك تازه جور كنن... ببين اين زن بدبخت چه جوري داره عز
وجز مي كنه.... مي دونم اونا مي خوان منم به اين روز بندازن. كور
خوندن. تا همين جاشم كه باهاشون راه اومدم به خاطر آبروم بوده. چي
مي شد اگه از روز اول راستشو مي گفتم. قيافه اون خواستگاره....
واه، اكبيري به خيال خودش بعد اين همه درس خوندن برمي گردم دامغان
و مي شم يه زن خونه دار. بشور بپز بخور بخواب. " زني به همراه يك
جوان هيكلي از پله ها آمدند بالا. زن چادري وقتي آن ها را ديد خودش
را انداخت جلوي پاهاي شان. " تو رو به حضرت عباس. تو رو به هر كي
اعتقاد داري. اون هم چي بچه اي نيست.خودتم خوب مي دوني كه اون فقط
رفته بود اونجا يه ويسكي برداره. " زن تازه وارد خودش را كنار كشيد
و رفت به طرف اتاق و در زد.
ـ علي نيا هستم.
ـ بله بفرماييد!
ـ هرمز خان، شما يه كاري بكن! نذار بچه ام بي گناه قربوني بشه. به
زن پا به ماهش رحم كن. تو كه مي گفتي باهاش مثل داداشي.
جوان خم شد كه زن را از روي پاهايش بلند كند، ولي مادرش دست او را
گرفت و گفت: " چي كارش داري. بذار اينقد زنجموره كنه كه جونش بالا
بياد. كارشون به اون جا رسيده كه جواهرات منو مي خوان بدزدن" و او
را كشاند به داخل اتاق. زن بلند شد كه برود تو، اما سرباز آمد و در
را بست. زن نشست پشت در و گريه كنان داد مي زد كه بي مروت. آخه
جواهرات نداشتت تو اون زير زمين چي كار مي كرد. زن ديگر او را در
بغل گرفته بود. مي خواست آرامش كند. به زور او را از زمين بلند
كرد. فريبا سر روسري اش را روي چشم هايش كشيد. نمي خواست ببيند.
حالش بد مي شد. از پشت آبي روسري، دنيا را طور ديگري مي ديد. فقط
خودش را. نه اين آدم هايي كه هيچ مناسبتي با او نداشتند و تند و
تند داشتند به درون مغزش مي آمدند. نمي خواست به آن ها فكر كند. به
نظرش هر كه پايش به اين جور جاها مي رسيد مجرم بود. ولي او چه؟
فكرش حتي آزارش مي داد. اين كه به او فحش داده بودند، زده بودند و
تازه مي خواستند عذر خواهي هم بكند. همان روزي كه او را به كلانتري
برده بودند، فكر مي كرد كه اگر صدها صفحه كاغذ هم به او بدهند، از
شكايتي كه عليه آموزشگاه مي كند پر نمي شود. همه ماجرا را از اول
تا آخر مي خواست بگويد. اما دستش مي لرزيد. شانس آورده بود كه
عمويش رسيده بود و قبل از اين كه برگه بازجويي را پر كند، راه و
چاه را به او نشان داده بود. به او گفته بود تو الان متهمي نه
شاكي. فقط كافيه دلايل رفتنت به آموزشگاه و عصبانيتت رو بنويسي نه
چيز ديگه. چون سه نفر كارمنداي اون جا شهادت دادن كه تو تو حالت
عادي نبودي.
ـ عادي نبودم ؟... من؟ چه حرفا!... يك پدري ازشون در بيارم. مگه من
چي كار كردم؟... رفتم به اون يابوي شارلاتان بگم، چرا چكها رو
برگشت زدن؟ در صورتي كه من تمام اون پونصد هزار تومن رو يه هفته
پيش بهش داده بودم. رسيدو نشونش دادم. اما اون چي كار كرد. ها ؟...
فكر مي كني چي كار كرد. رسيد رو ازم گرفت و ريز ريزش كرد. منشي اون
جا بود. من چه مي دونستم كه اونم با اونا دستش تو يه كاسه هس. داد
زدم. اصلن كي به اينا مجوز داده. اسم اون دكون شون رو هم گذاشتن
فرهنگيان.
ـ اينا به ما مربوط نيست.
ـ مربوط نيست؟ پس چي به ما مربوطه. چي؟... يه مشت آدم بي سر و پا و
لات و لوت جمع شدن اونجا، هرچي از دهنشون در اومده بارم كردن، آش و
لاشم كردن اونوقت تو مي گي به ما مربوط نيس. به خيالشون دارن برا
ارتقاء فرهنگ جامعه كار مي كنن. پول مردم رو بالا مي كشن و تازه
طلب كارم مي شن.
هر چه عمويش مي خواست او را آرام كند، او بيش تر داد مي زد.
ـ به من گفت جنده. اون اكبيري رفت از پشت كمد يه ميله بيرون كشيد
كه بترسم و دمم رو بذارم رو كولم و برم ولي وقتي ديد تو روش
ايستادم هوار كشيد كه اين مي خواد باج گيري كنه. باج گيري. اونم
من. رئيس شون از يه سوراخي اومد بيرون. خواست برم تو اتاقش حرف
بزنيم. عوضي نكبت، فكر مي كرد من خر مي شم. يه دفعه برادرش كه اون
جا مشاوره، از يه جاي ديگه پريد بيرون. داد مي زد كه اين جا يه
آموزشگاه معتبره خانم. آموزشگاه معتبر تو سرشون بخوره. منم هر چي
دهنم در اومد بارش كردم كه يه دفعه من رو چپوندن تو اتاق. يه پدر و
دختر م اومده بودن اون جا ثبت نام. قيافشون يادمه عمو. چرا اونا رو
واسه شهادت نمي آرن.
ـ ببين، هيچ كه تو اين دوره و زمونه نمي خواد تو دردسر بيافته.
اونم واسه هيچ و پوچ. اگه به فكر خودت نيستي به مادرت فكر كن. اگه
پاي اون و داداشات وسط كشيده بشه... خداي من چي افتضاحي. خودتم خوب
مي دوني كه اونا فكر مي كنن تو اين يه ساله كه اين جا بودي داري
درست رو تموم مي كني. نذار خودت و مادرت و من و همه خونواده مون
سرشكسته بشيم.
وقتي كه پاي مادرش را وسط كشيد، تنش به لرزه افتاد. فريبا به فكر
دروغ هايي افتاده بود كه به او و برادرهايش گفته بود. اين كه
دوباره تهران فوق ليسانس قبول شده و بايد برود پيش عمويش تا درسش
را تمام كند. آن هم فقط به خاطر فرار از دست آن خواستگار سمج كه
دوست برادرش بود و وضع مالي خوبي هم داشت. آمد تهران و بعد از شش
ماه توي يك آزمايشگاه كار پيدا كرد. عمو و زن عمويش هم به او خيلي
محبت مي كردند. از وقتي پدرش مرده بود تا حالا او را زير پرو
بالشان گرفته بودند و چون بعد بيست سال ازدواج بچه نداشتند حضور او
باعث خوشحالي آن ها مي شد. همه چيز داشت خوب پيش مي رفت كه به سرش
زد برود در يكي از اين آموزشگاه هايي كه بدون كنكور ثبت نام مي
كنند و اسمش را هم فراگير پيام نور گذاشته اند درس بخواند. رويش
نشد كه از عمويش قرض بگيرد. از دكتر آزمايشگاه يك چك اماني گرفت.
اما چند وقت بعد ديد كه دكتر شكور هربار او را به بهانه اي صدا مي
كند توي اتاقش و با او درباره زن و بچه هايش كه در آمريكا هستند و
او مجبور است كه هر ماه دو هزار دلار براي شان بفرستد و اين كه
الان تنهاست و براي آدمي به سن و سال او چقدر سخت است، حرف مي زد.
جريان را به عمويش گفت و اين كه انگار دكتر به او نظر بدي دارد. او
هم تمام پول را جور كرد و داد به او كه چك دكتر را پس بگيرد و وقتي
دكتر فهميد، آمد بالاي سرش. كنار ميكروسكوپ ايستاد و همين طور كه
با پيچ هاي تنظيمش ور مي رفت رو به همه كارمندانش گفت: " امثال من
پول را از توي ادرار و شاش و خون مردم در مي آرن اون هم صد تومن
صدتومن. ولي وقتي مي خوايم خرج كنيم بايد به دلار هزينه كنيم اونم
هزار تا هزارتا. يكي هم نمياد بگه دستت درد نكنه" درست مثل حرف
هايي بود كه رئيس آموزشگاه توي كلانتري مي گفت. اين كه وقتي مي
خوايم پول بگيريم چك و قسطه ، اما وقتي مي خوايم بديم پوليه. از
يادآوري اين حرف ها هم چندشش آمد. لبه روسري را بالا زد. كارگرها
رفته بودند و عسگر خانم و آن زن چاق كنار اتاق قاضي گوش ايستاده
بودند. غير از آن ها و پيرمردي كه حالا كنار عمويش نشسته بود كس
ديگري نبود. دلشوره داشت. مي ترسيد. به دست هايش نگاه كرد. به ناخن
هاي شكسته. مي خواست با عمويش حرف بزند. به او كه نگاه كرد، ديد
دارد به حرف هاي همان پيرمرد گوش مي كند كه پوشه اي پر از كاغذ و
عكس را روي پايش گذاشته و همين طور كه آن ها را به عمويش نشان مي
دهد مي گويد: " در خون مو شكونده، صورتم رو جر داده، مي دوني آقا
قلبم باتري داره اونوقت قاضي گفته اگه تو دروغ بگي چي ؟ عكس نشونش
دادم، اين همه عكس چيه پس ؟ نگاه كن! " فريبا هم حالا سرش را جلوتر
آورده بود تا ببيند. يك در چوبي قديمي بود كه يك لنگه اش از جا در
آمده بود و به نظر مي آمد كه با تبر خردش كرده اند. عكس بعدي را
نشان داد كه بالاي يك برگه خالي منگنه اش كرده بود. خودش بود و يك
خراش عميق بالاي پيشاني اش كه خون روي آن دلمه بسته بود. پيرمرد
دستش را گذاشت روي پيشاني اش و گفت: " نگاه كن! يك ماهه كه زده.
هنوز جاش مونده " فريبا هرچه نگاه كرد نتوانست جاي زخم را پيدا
كند. ولي به نظرش آمد كه يك برآمدگي كوچك پوستي روي آن هست. با
خودش فكر كرد كه شايد توي اين يك ماه خوب شده است. پيرمرد پوشه را
بست و يك وري نشست و گفت:
ـ اون وقت قاضي به من مي گه برو در رو بده درست كنن و خودتم معالجه
كن! فكرشو بكن آقا بعد شصت سال كه عمر م مي گذره، نوه پسر گور به
گور شدم يك نره خر از بچه هاي جمشيديه رو اجير كرده كه برا من
قلدري بكنه و به زور تهديدم كنه كه املاك و اموالم رو به اسمش
بكنم. من مي خواستم كانديد رياست جمهوري بشم. اون وقت اون هم اين
جوري مي خواد منو خراب كرد. متوجه هستين كه ؟...
فريبا به عمويش نگاه كرد. ولي او فقط سرش را تكان مي داد و گوش مي
داد. پيرمرد سرش را جلوتر آورده بود و آرام مي گفت: " رفته يه مشت
آدمي رو كه به من بده كارن رو از بازار جم كرده و استشهاد درس كرده
كه اين آقا ربا مي خوره و پول نزول مي ده و مي خواد حق مردمو بالا
بكشه. مي دوني چي كار كردم، چك ها رو اوردم انداختم جلو قاضي.
هفتاد ميليون تومن. فكرشو بكنيد؟ هفتاد ميليون. گفتم فقط بهش بگيد
دس از سرم برداره. اگه ازش شاكي شدم، واسه اينه كه نمي خوام تو
محل و بازار و مردم خرابم كنه. وگرنه با يه اشاره مي تونم دمار از
روزگارش دربيارم. جوري كه نفهمه از كجا خورده. قاضي چك ها رو بهم
پس داد و گفت، اينا دليل نمي شه كه اون داره اذيتت مي كنه. حتي مي
گفت سر اون چكها كه شما مي گي هيچ شكايتي نكرده. حتي سر ارث و
ميراث هم اقدامي نكرده. ولي من استشهاديه رو تو دستاش ديده بودم.
صبح همون روزي كه اون نره خر رو فرستاده بود كه منو بزنه. تهديدم
كرد. ولي مي دوني... قاضي فقط بهم مي گه،شاهد! شاهد نداري كه اون
اين كارا رو كرده. اگه راس مي گي برو شاهد بيار. شاهد. " همه چيز
داشت براي فريبا پيچيده مي شد. به پارتيشن هايي كه روي زمين افتاده
بودند نگاه كرد. نمي فهميد كه دارد ميان اين آدم ها سقوط مي كند يا
به قول عمويش تنها دارد تجربه اي را مي گذراند. تجربه اي كه او را
وادار كرده بود آن روز يك لحظه تو روي عمويش بايستد.
ـ تو كه شاهد نداري، داري؟
ـآره دارم. تنم. جاي تمام مشت هاش هست.
عمويش او را كشيده بود گوشه اي از راهرو. توي غبغبش باد افتاده بود
و شقيقه هايش مي زد. اولش آرام گفت: " تو فكر مي كني ما چي هستيم
ها؟ بگو ديگه. چي هستيم؟ " مانده بود كه چه بگويد. خودش را مي ديد
كه در آن وضع دارد لب و لوچه اش را گاز مي گيرد.
ـ گوش بده فريبا به خدا قسم، به روح پدرت اگه يه دفعه، فقط يه دفعه
ديگه از اين حرفها بزني من مي دونم و تو.
هيچ وقت او را آن قدر عصباني نديده بود. نمي خواست چيز ديگري بگويد
ولي يك لحظه از دهانش پريد كه چيه به غيرتتون برخورده؟ اما وقتي
صورت برافروخته عمويش را ديد، ته دلش خالي شد. مي دانست كه اگر
كارد هم مي زد، خونش در نمي آمد. مچ دستش را گرفت وگفت: " دختره
احمق، اين ها اين كاره ان. خود جناب سروان مي گفت كه سالي بيست سي
تا پرونده از اين ها فقط تو اين كلانتري باز مي شه و بسته مي شه.
نتيجش. هيچي. اين هايي كه تو به من مي گي مي توني تو يه تيكه كاغذ
بنويسي. اما مي توني برا ديگران عواقبش رو بگي. برا برادرت،مادرت،
نيلوفر كه مثل يه مادر دوستت داره. اين آشغالا همين رو مي خوان. مي
خوان تو رو رواني نشون بدن. تازه تو صورت اون قرومساق رو چنگول
كشيدي و هزار تا اثر روش نقاشي كردي. اما اون چي مي تونه بگه. همين
يه جور جسارته كه تو داري و اينه كه به تو روحيه مي ده. چرا مي
خواي خودت رو كوچيك كني. الان هر كه اونو ببينه مي فهمه كه چه
بلايي سرش اومده. مثل اونا نباش فريبا." بعد از اين حرف ها بود كه
آرام شد و هرچه عمويش گفت انجام داد. ميان آن همه در بسته، شانس هم
به او رو كرد و دختري كه به همراه پدرش آمده بود آموزشگاه، تكه هاي
پاره شده رسيدش را از روي زمين جمع كرده بود و به هم چسبانده بود و
براي آن ها آورده بود. ولي نخواسته بود كه شهادت دهد و تند از آن
جا رفته بود و عمويش با لبخند گفته بود اين هم از شاهد فراري تو.
در اتاق باز مي شود و يك زن حامله مي دود بيرون. جيغ مي زند و مي
دود به طرف راه پله ها و همان جلو پله ها مي افتد. زن ها دستپاچه
به طرفش مي دوند. حتي پيرمردي كه كنار آن ها نشسته بود، بلند مي
شود و پرونده اش را زير بغل مي زند و مي دود به طرف آن ها. نيلوفر
بلند مي شود. اما عمويش دستش را مي گيرد و از او مي خواهد كه نگاه
نكند و آرام باشد. هنوز نگاهش به آن زن است كه مشاور آموزشگاه را
مي بيند كه از راه پله آن طرفي مي آيد بالا. نگاهي به آن ها مي
اندازد و يكراست مي خواهد برود به طرف اتاق قاضي كه در بسته مي شود
و او همان جا مي ايستد. سرش را پايين مي اندازد ولي زير چشمي نگاه
مي كند. نيلوفر يك لحظه صورت او را مي بيند. ياد حرف عمويش مي
افتد. هزار جور نقاش روش كشيدي. مي خواهد بخندد ولي تنها يك لبخند
مي زند. طوري كه بخواهد مسخره اش كند. هر چه زمان مي گذرد به عمويش
بيشتر ايمان مي آورد. با سر و صداي عسگر خانم ته دلش خالي مي شود.
سانديسي كه هنوز توي دستهاي عمويش هست را مي گيرد و به طرف آن ها
مي دود. رنگ از صورت زن پريده بود و هر چه تكانش مي دادند، پلك نمي
زد. فريبا آب سانديس را روي لب هايش مي ريزد و ديگران را از دور و
برش دورمي كند. زن يك لحظه لب هايش باز مي شود. همه نفس راحتي مي
كشند. چيزي به زور از ته حنجره زن بيرون مي زند. بيشتر هواي داغي
بود كه كلماتي را بريده بريده با خود مي آورد: " ز... ز... زندان!
مي برنش... ي... يك....سا...سال! " و دوباره سرش يك وري مي افتد
روي دست هاي آن زن چاق. عسگر خانم بلند مي شود و دست به آسمان مي
برد و نفرين را مي كشد به جان باني و باعث اين كار. جيغ مي زند و
اشك مي ريزد. حالا چيز ي انگار درون فريبا را خنج مي كشيد. چيزي كه
وادارش مي كرد پيش آن ها بماند. حالا ترس و دلهره تمام وجودش را
گرفته بود. به ياد ناخن هاي شكسته اش افتاد. چك هاي دكتر شكور.
تمام ماجرا داشت برايش تكرار مي شد. به سختي بلند مي شود. اما
نفهميده بود كه عمويش او را از زمين بلند كرده است و از آن ميان او
را كشان كشان مي برد به اتاق قاضي و روي صندلي مي نشاند. همان
صندلي تكي كه متهم ها مي نشستند. يك لحظه مشاور را مي بيند. كلمه
هايي بريده بريده مي شنود،خسارت... قندان... پنج هزار تومان. چك
ها را مي بيند كه بين او و قاضي و عمويش رد و بدل مي شود. ليوان آب
را كه لب هايش را تر مي كرد و وقتي به خودش آمد كه ديد آن صورتك
نقاشي شده زخمي از اتاق بيرون رفته است. سرباز را مي بيند كه به
طرف قاضي مي آيد. به نظرش مواج مي آيد. نگاهش به دستبند مي افتد.
اما سرباز نمي آيد به طرف او. مي رود بيرون. دندان زيادي سفيد قاضي
را مي بيند و نيم خيز شدن اش از پشت ميز و يك لحظه همه چيز انگار
آبي مي شود و وقتي به خودش مي آيد كه توي صندلي جلوي ماشين عمويش
نشسته و از خياباني كه دو طرفش را پوسترهاي تبليغاتي كانديد هاي
رياست جمهوري چسبانده اند مي گذرند. ياد آن پيرمرد مي افتد. چشم
هايش بي اختيار دنبال پوستري از او مي گشتند ولي يادش آمد كه او هم
ديگر يك متهم است. حالا ديگر بوق ماشين ها را مي شنيد. سرش را
برگرداند. عمويش را مي ديد كه همين طور كه دنده عوض مي كرد او را
نگاه مي كرد.
ـ به به... انگاري رو به راه شدي. پس بگو همش فيلمت بود. اي
ووروجك!
عمويش بلند بلند مي خنديد و حرف مي زد. شنيد كه مي گفت: " فكر مي
كني چي گيرشون اومد؟ خسارت يك قندون مثلا خارجي. پنج هزار تومن. مي
بيني چه قدر حقيرن. اونوقت تو چي فكر مي كردي. اين قماش ارزش اين
حرف ها رو ندارن، عزيزم.
فريبا به زور مي توانست حرف بزند. "چك هاي دكتر... شكور"
ـ بيا اينم چك ها. ديگه چي ؟
نگاهش كه به آن ها افتاد بلند شد و رو به عمويش گفت: " بريم
آزمايشگاه! "
ـ الان؟
ـآره تو رو خدا عمو!
ـ باشه. باشه. اما فرنگيس منتظرمونه. غذا درس كرده. باس شيريني
بگيريم.
ـ نه، مي خوام باهم بريم اونجا.
ـ چرا باهم؟... مگه مي ترسي؟... كو اون فريبايي كه دنيايي رو مي
لرزوند؟
و قاه قاه زده بود زير خنده. به نظر شاد و راضي مي آمد. كه فريبا
گفت: " بايد اين دفه باهم بريم عمو كه چك ها رو بديم تا من
بتونم شناسنامه ام رو ازش بگيرم.
صداي ترمز ماشين بلند شد و اين كه عمويش چطور با كف دست زد وسط
فرمان و گفت: "نفهميدم. چي؟ مگه تو شناسنامت پيش دكتره؟ " بوق
ماشين هاي پشت سر در آمد. فريبا سرش را پايين انداخت. اين جا بود
كه عمويش آهسته ماشين را به گوشه خيابان برد و محكم به پيشاني خودش
زد و گفت: " حالا خر بيار و باقلي باركن! "


|
|
|