کاشکی شاخهی درختِ جلوی در خونهی
مریم اینا
سرم رو ناز می کرد

مصطفی طباطبایی
دستانش همیشه سرد بود و بوی توتون سوخته می داد. چقدردلم برایش
تنگ شده است ، برای آرامشی که در کلام و رفتارش داشت ، مثل خیلی از
هنرمندها ، آخر او نویسنده بود اما حیف که نویسنده ی زیاد معروفی
نبود حداقل تا پیش از مرگش. همیشه او را در ذهن خود تحسین می کردم
حتی آن سه سال دوران راهنمایی که دبیر ریاضی ام بود. شاید این عجیب
باشد که آدم نویسنده باشد بعد به جای آنکه دبیر ادبیات باشد ریاضی
درس بدهد ودر کارش هم حسابی موفق باشد اما به نظر من و خود او نه
تنها عجیب نبود بلکه تأثیر مثبت هم داشت. می گفت اولین باری که دست
به قلم بردم وچیزی نوشتم مشغول خواندن ریاضی بودم. برای اینکه دنیا
را به همان بزرگی که هست ببینیم ، با این همه جزئیات که خیلی وقت
ها بی تفاوت از کنار آنها می گذریم و اصلاََ ً نمی بینیمشان باید
به ریاضیات اهمیت بیشتری بدهیم. می گفت ریاضی ذهن آدم را باز می
کند وبه آن وسعت دید می بخشد. یکبار سر کلاس وقتی حسابی گرم درس
دادن بود و روی تخته چیز می نوشت و این طرف و آن طرف می رفت من همه
ی حواسم به بندِ باز شده ی کفشش بود ومی ترسیدم زمین بخورد ، نمی
دانستم چه کنم پیش خودم گفتم اگر دست بلند کنم و بگویم آقا اجازه
بند کفشتان باز است همه بچه ها به من واو می خندند و هم او از دست
من عصبانی می شود. همه ی وقت سر ِ کلاس در این فکر بودم وچیزی از
درس نفهمیدم. ظهر سر میز ناهار از من پرسید « امروز درس را خوب
متوجه شدی ؟ » من که سرم پایین بود گفتم « فکر کنم درس یکم مشکل
بود» که با اخم و اوقات تلخی گفت « حواسم بهت بود اصلا گوش نمی
کردی همه اش سرت پایین بود و توی فکر بودی ». خواستم بگویم ، اما
آنقدر جدی بود که رویم نشد ، یک دفعه زدم زیر گریه وبه طرف اتاقم
دویدم. من شاگرد خوبی برای او نبودم ، البته نه توی مدرسه ولی در
کل این طور بود. هیچ وقت ازپدرم قدردانی نکردم ولی الان دلم می
خواهد با نوشتن این نمی دانم داستان یا هر چیز دیگر یادی از او
بکنم و در وا قع برای او می نویسم. امید وارم فکرم برای نوشتن از
اوآنقدربزرگ باشد که بتوانم خودم را هم درگوشه ای از این داستان جا
بدهم آخر آن طور که من مشتاق بودم ما زیاد با هم نبودیم. یعنی
آنقدر که الان بتوانم خاطرات زیادی را که با او بودم ، فقط وفقط من
واو، باز گو کنم در کنارش نبودم. از آن وقت ها فقط تعدادی عکس که
مربوط به روز اول هر سال می شود به جای مانده که مرا در کنار او
نشان می دهد آن هم به لطف دوربین وسه پایه اش که هنوز دست نخورده
گوشه ی اتاقش است. وچیز دیگری که ازاو در ذهن من به جا مانده جمله
ای است که وقتی یکبار از او پرسیدم « بابا چرا هیچ وقت داستان
عاشقانه نمی نویسی؟ »به من می گفت. می گفت « شاید روزی داستانی را
بنویسم و نامش را بگذارم کاشکی شاخه ی درختِ جلوی در خونه ی مریم
اینا سرم روناز می کرد » . من هیچ وقت به مادرم نگفتم ولی گمان می
کردم پدرم یکی را به اسم مریم می خواسته ولی بهش نرسیده وهمیشه دلم
برایش می سوخت. از روزی که مُرد بخشی از وجودم همیشه دلتنگش بوده
وهست. سر خاکش همش به یاد آن بند کفش بودم که می ترسیدم به زمینش
بزند. پدرم از سرطان ریه مرد مثل خیلی از سیگاری های دیگر. اما من
همیشه فکر می کردم که او باید جور دیگری می مرد ، نه مثل خیلی های
دیگر متفاوت از بقیه. نه به این خاطر که پدر من بود به این خاطر که
آدم متفاوتی بود و متفاوت زندگی کرد. نمی دانم باید چگونه می مرد
ولی باید به گو نه ای خاص می بود. چند وقتی است که مدام خواب مدرسه
ی راهنماییم را می بینم. من درسن وسال همان وقت ها هستم و پدرم هم
همین طور اما ساختمان آنجا خیلی فرسوده شده و معلوم است سال ها جلو
تر از نوجوانی من است. پدرم با من ادبیات کار می کند و می گوید
ریاضی به درد نمی خورد ریاضی ذهن را خسته می کند. بعد پاکت سیگارش
را در می آورد و یک نخ سیگار روشن می کند و یکی هم به من تعارف می
کند. هیچ کس در کلاس نیست ومن که از این رفتار پدرم حیرت زده ام
خوشحال می شوم،چون اگر کسی می بود حسابی شرمنده می شدم. پدرم روی
تخته سیاه شروع کرد به نوشتن :
« از دوران کودکی هروقت در کوچه و خیابان راه می رفتم و از کنار
درخت هایی رد می شدم که شاخه های کوتاهی داشتند و هم قدِ من بودند
از زیر آن شاخه رد می شدم تا برگ هایش موهایم را نوازش کند و ازاین
کارم حس رضایت و لذتی عجیب درونم شکل می گرفت تا اینکه بعد از
گرفتن دیپلم با دختری به نام مریم آشنا شدم که عاشق داستان هایم
بود خصوصا ً وقتی خودم برایش می خواندم وآنجا که پسره به دختره می
گفت خیلی دوستش دارد ویا آخر داستان که به هم می رسیدند را خیلی
دوست می داشت ومن هم عمدا ً با احساس وهیجان بیشتری می خواندمش. تا
آنکه هر چه بیشتر می گذشت و من بیشتر می نوشتم واطرافم را بهتر و
دقیق تر می دیدم محتوای نوشته هایم عوض می شد حتی لحن ِ خواندنم هم
تغییر کرده بود و کمی خشک و جدی شده بود. دیگر دختر ها و پسر ها به
هم نمی رسیدند وکم کم دیگر هیچ موضوع عاشقانه ای وجود نداشت ، فضای
داستان ها همراه با روحیه ی مردم اطرافم تاریک تر می شد ودر این
میان نگاه های مشتاقانه ولبخند های شادی بخش مریم جایش را داد به
ابروان درهم مریم ونگاه مرموزی که گویی جایی دورتر از ما بود وحرف
هایش که گاهی مرا می ترساند با لحنی که سخت مرا ، روحم را می
آزُرد. می ترسیدم از تنهایی ، و بیشتر از آن از اینکه از دستم
برود. اما چیزی نمی گفتم ، فقط گاهی دلتنگ می شدم آن هم وقتی در
کنارش بودم ، وقتی دستش در دست من بود.»
من یک لحظه هم نگاهم را از روی تخته بر نمی داشتم و به هیچ چیز حتی
کفش های بابا هم توجهی نداشتم. پدرم همین طور می نوشت و من با دقت
می خواندم وبعد تخته را پاک می کرد وادامه اش را می نوشت :
« هنوز آن موقع هم به نوازش برگ ها عادت داشتم. اما درختی که در
جلوی در خانه ی مریم اینا بود هروقت از زیر شاخه اش رد می شدم درون
مو هایم فرو می رفت وسرم راخراش می داد. هر وقت هم به مریم می گفتم
بگذارد این یک شاخه را جدا کنم چون حسابی کفریم می کند می گفت نه ،
واینکه بهتر است عادت مسخره ات را ترک کنی. آن وقت ها که رابطه مان
خوب بود به شوخی می گفت و حتی خودش هم این کار را با علاقه انجام
می داداما بعدها لحنش کاملا جدی شده بود. تا اینکه یک روز،دیگر آن
عادتم را ترک کردم چون دیگر برایم آرامش و لذتی نداشت ، دیگر مریم
را هم از آن روز ندیدم وچون عادتی که زمانی دلپذیر بود واکنون
دیگربرایم اینگونه نبود ترکش کردم.»
من آنجا پشت ِ میزی درردیف ِ اول کلاس ، در مدرسه ای که سه سال در
آن شاگرد پدرم بودم که بهترین و پر خاطره ترین دوران زندگی ام بود
نشسته بودم واشک می ریختم برای پدری که دیگر آنجا نبود مانند تخته
سیاه کلاس که دیگر آنجا نبود. درون ساختمان متروکه ی مدرسه ی قدیمی
ام تنها ی تنها بودم وهمه ی اینها مرابیشتر دلتنگ پدرم می کرد.

29/6/86

|
|
|