«ميلان كوندرا» در ايران همان مَش‌عباس است

 

بهنام ناصح
گفت‌وگو با رسول يونان درباره سانسور
رسول يونان را با شعرهاي زيبايش مي‌شناسيم و ترجمه‌هاي خوبش، به خاطر آشنايي‌‌اش با زبان تركي آثاري نيز از شاعران و نويسندگان كشور تركيه ترجمه كرده‌است كه از آن جمله مي‌توان به شعرهاي ناظم حكمت و عزيز نسين اشاره كرد. او علاوه بر چاپ مجموعه شعرهاي «روز به خير محبوب من» و «كنسرت در جهنم»و ... ، چند مجموعه داستان و نمايش‌نامه نيز دارد.
«يونان» در عين شوخ‌طبعي بسيار رك و صريح الهجه است كه البته با لهجه شيرين تركي همراه مي‌شود. متن گفت‌وگوي صميمانه وي درباره سانسور را با هم مي‌خوانيم.

آقاي يونان با توجه به اين كه شما دستي در ترجمه نيز داريد آيا تاكنون پيش آمده به خاطر مسائل مميزي از ترجمه اثر قابل توجه‌اي پرهيز كنيد؟
من كتاب‌هاي خوبي براي ترجمه كردن در نظر دارم اما از آن‌جا كه مي‌دانم اين كتاب‌ها را به‌خاطر خطوط ظاهراً قرمز و باطناً سياه، نمي‌توان چاپ كرد از خير ترجمه آن‌ها گذشته‌ام. آخر خطوط قرمز را مي‌شود رد كرد ولي خطوط سياه را نه.
من بعضي از كارهاي «اورهان پاموك» -برنده جايزه نوبل- را كه خيلي قدرتمند است را براي ترجمه كردن پسنديده‌ام اما افسوس كه داخل ايران نمي‌شود چاپش كرد به همين‌خاطر اگر ترجمه هم بكنم زحمتم هدر مي‌رود.

در خواندن رمان چطور؟ آيا آثاري را خوانده‌ايد كه به خاطر مميزي لذت خواندش از دست رفته‌باشد؟
بله بسيار پيش آمده در خواندن رمان متوجه حذف قسمت‌هايي از آن شده‌ام؛ يا تغيير لحني كه مترجم براي اين‌كه بتواند اثرش را از دست مميزي سالم به در ببرد اعمال كرده‌است و همه اين‌ها توي ذوق آدم مي‌زند. از همه بدتر مقوله «محرم‌سازي» است يعني همان كاري كه در صدا و سيما در مورد فيلم‌ها و سريال‌هاي خارجي رخ مي‌دهد يك‌باره مي‌بيني يك مرد غريبه تبديل به دايي و يا عمو مي‌شود.
الان وضع به صورتي درآمده كه مترجمان خودشان سانسور مي‌كنند. يك سانسوري مترجم دارد يك سانسور هم وزارت ارشاد مي‌شود نورعلي نور. گاه رمان خارجي‌اي كه در ايران چاپ مي‌شود به جنازه بيش‌تر شباهت دارد يا به زخمي‌هاي بالاي 80 درصد.

برخي معتقدند اگر اثري مشمول مميزي مي‌شود براي حفظ ارزش هنري آن، نبايد آن را ترجمه كرد و برخي مي‌گويند به ناچار بايد به حداقل‌ها نيز رضايت بدهيم؛ نظر شما در اين ميان چيست؟
من از بچه‌گي دوست داشتم عقاب داشته باشم و اين آرزوي قلبي من بود اما هيچ‌گاه پدرم اين اجازه را به من نمي‌داد براي همين ما الان در خانه‌مان مرغ داريم. در عرصه ادبيات هم همين‌طور است مجبوريم همين حداقل‌ها را داشته‌باشيم اگر همين كار را هم نكنيم كه از خيلي از نويسندگان نامي هم نخواهيم شنيد. ناچاريم اين جايگزيني را قبول كنيم و به همان مرغ بسنده كنيم البته دراين ميان طبيعي است در شناخت برخي نويسندگان دچار مشكل شويم به عنوان نمونه ميلان كوندراي كه در ايران مي‌شناسيم با ميلان كوندراي كه مثلاً در فرانسه يا چك مي‌شناسند زمين تا آسمان فرق مي‌كند. ميلان كوندرايي كه در ايران است ميلان كوندرايي است كه كراوات نمي‌زند، موهايش را ژل نمي‌زند، كفش ملي به پا مي‌كند و سرجمع بايد گفت: ميلان كوندرايي است كه مي‌شود آن را با مش‌عباس اشتباه گرفت.

روي متون كهن چطور؟ در آن قسمت حساسيت را چقدر مي‌بينيد؟
حساسيت روي متون كلاسيك كم‌تر ديده‌مي‌شود چون اگر قرار بود آن‌ها را مثل متون جديد و ادبيات معاصر مميزي كنند چيز زيادي باقي نمي‌ماند. اگر گلستان و بوستان سعدي را بخوانيد خصوصاً باب عشق و جواني را، به مطالبي بر مي‌خوريد كه ذره‌اي از آن در ادبيات معاصر اجازه چاپ ندارند. نمي‌دانم چطور سعدي اجازه دارد اين حرف‌ها را بزند اما نويسندگان معاصر حق ندارند.

به نظر مي‌رسد اين ارفاق‌ها نسبت به آثار ترجمه بيش‌تر است تا آثار نويسندگان معاصر خودمان اين‌طور نيست؟
بله گاهي گفته مي‌شود چون اين خارجي است و يا مسلمان نيست اشكال ندارد. درست همان‌طور كه ما اجازه داريم عكس بدون روسري هنرپيشه خارجي را در تلويزيون نشان دهيم اما عكس هنرپيشه ايراني با نيمه روسري نمي‌توانيم نشان دهيم.

شما فكر مي‌كنيد سانسور و مميزي شاهكارهاي ادبي چه پيامدي براي جامعه دارد؟
كم‌ترين اثر نامطلوبش اين است كه به اثري كه مي‌خوانيم اطمينان كافي نداريم؛ نمي‌دانيم داستاني را كه مي‌خوانيم چقدر به داستاني كه نويسنده نوشته نزديك است. اين عدم دسترسي و عدم اطمينان به متن اصلي، محروم كردن اهالي كتاب از خواندن متن شاهكارهاي ادبي است. به نظر من سانسور چنين آثاري اگر موجب تحجر نشود مسلماً موجب پيشرفت هم نخواهد شد.
  اول صفحه



 

یادداشت

 ادبیاتِ معاصر، بی مایه فطیر است

 چرا غزل؟

 شعر

 داستان

 عشق، بهانه ای برای زیستن

 «سایه‌ها» بین خاطره و استمرار

 سكوت در نوشگاه قهوه

 سپهري، شاعرى که به حقيقت نرسيد

 «ميلان كوندرا» درايران همان  مَش‌عباس است

 حذف، پايان نيستي

 بازتاب يك داستان

 معرفی کتاب

ارتباط با ما