
حذف، پايان نيست
مژگان اميري
بازتاب مطالب ماندگار درباره سانسور
وقتي گيسوانت را شانه مي كردي گفتي-
« حالا خيلي دير است»
و من لكه هايي بر ديوار ديدم و چيزي نگفتم؟
منظومه ي سنگ افتاب
اكتاويوپاز
برگردان؛ احمد ميرعلايي
« اخبار سانسور از رخنهي نشريات نه چندان آزاد به بيرون تراوش
ميكند و ما در فضاي مجازي مابين فيلترها در عزاي ادبيات و هنر
مويه ميكنيم همين و همين....» « يادداشت ماندگار»
سانسور چه چيزي را پاك مي كند؟ مرا ، تو را، يا داستان و شعري را
كه به جاي نوشته شدن تبديل به خود زندگي شده است و با ما هر روز در
شهر قدم برمي دارد و هر روز ما را وادار مي كند تا با چشم هايي پر
از پرسش گاه سكوت كنيم ، به آرامي به سمت پاسخ خيز برداريم آنقدر
آرام كه به نظر مي آيد آب از آب تكان نمي خورد و جواب را براي بعد
نگه داريم تا در يك هم آوايي در داستان ، شعر يا مقاله اي به تصوير
كشيده شود. گيريم تمام داستان ها براي يافتن يك قهرمان، كه نيست،
به روستا كوچ كنند اما ما هر روز در صف هاي بي پايان اتوبوس،
انتظار كشيدن براي اندكي از حقمان و... هزار چيز بديهي ديگر در
شهرها و خانه هايمان، گام به گام گره مي زنيم. و يادآوري اين نكته،
كسي قهرمان نيست و هر كس كه خيلي اداي آن را دربياورد و احساس منجي
بودن بكند با شدت بيشتري با سر به زمين خواهد خورد و بيشتر انگشت
نما مي شود. اينكه اين داستان، شعر، فيلم، نمايش نامه، موسيقي،
نقاشي، ... كي؟ كجا و توسط چه كسي كامل مي شود و به ثبت مي رسد
ديگر مهم نيست. ما آن را باور خواهيم كرد چون واقعيتي بود كه
زندگيش كرديم. اين زنده بودن است كه سانسور با آن چكار مي خواهد
بكند؟ هيچ. چون هيچ ابزاري ندارد تا كنترل زبان و ذهن وانديشه ي
مخاطب را در دست بگيرد. حتي آنجا كه ساكتيم و داريم گوش مي دهيم.
چه چيزي آزار دهنده است؟ نوشتن و خوانده نشدن يا ننوشتن چون خوانده
نمي شود! نوشتن و اجازه ي خواندن ندادن؟!
داستان هاي زيادي نوشته شده-است، بدون اينكه اجازه ي چاپ
داشته باشند. شعرهاي زيادي، تابلوهاي بسيار و نمايش نامه و فيلم
و... اگر نه پس اين زايش واژه از كجا اينچنين با پيكره ي زبان
ايراني درهم آميخته است. و داستان ها، شعرها و... خوانده خواهند
شد، حتي اگر مخاطبشان امروز تنها چند دوست باشد. مهم اين است كه
ذهن و انديشه ي ايراني سرشار از فضاهايي شده است كه شايد به گفته ي
يادداشت ماندگار انتزاعي باشد. مابين فيلترها و خستگي ها باشد و هر
چه هست زنده است. زنده اي كه نفس مي كشد و ساكت و صبور، با
بردباري تاريخي كار مي كند و چطور مي توان براي وجودي چنين زنده،
عزاي ناهنگام گرفت؟!
مگر اين پيدا كردن يكديگر را بر فضاهاي انتزاعي همين بستر به ظاهر
نيست فراهم نياورده است؟
سانسور چيزي نيست جز ابزاري از سر ناتواني گزيدن براي زدن برگ و
جوانه ي درختي كه ريشه در گستره ي زبان دارد و نه اين سانسور نه
هيچ سانسوري در تمام تاريخ ايران نتوانسته و نخواهد توانست كاري از
پيش ببرد. نبود نويسنده دليل نبود انديشه اش نيست و هيچ گاه
نبوده است.
«.... با اين كارها تنها ميتوان در دورهاي، موقتاً جلو ادبيات
را گرفت و بعد موضوع فراموش ميشود. نبايد از ياد ببريم كه در
تاريخ امير مبارزالدين فراموش شده و شعر حافظ همچنان ادامه پيدا
كردهاست.
در دوران سنايي نيز بدگويان آمدند از او شكايت كردند كه حرفهايي
زده كه خلاف شرع است در حالي كه او يكي از بزرگترين پيروان شرع
بود و از مبلغان بزرك عرفان به حساب ميآمد؛ امروز قضاوت ما درباره
آثار و افرادي كه ماندهاند ميتواند پاسخگوي بسياري از سوالات
امروز ما باشد....»« چراغ هاي راهنما را خاموش نكنيم، گفتگو با
جواد مجابي، آذر 86»
اين را هم از خود ماندگار بخوانيم هر چند در باره ي اين موضوع نيست
اما مي توان به راحتي تعميمش داد. .هرجند اين خاصيت واژه است و
ادبيات، تعميم بر تمام ذره هايي كه هنوز زنده اند. جمله ها را
بخوانيد...
« ... داستان تأويل هاي مختلف دارد. راوي مي تواند يكي از
ميليون ها انساني باشد كه براي رسيدن به مقصود و هدف خود دست به هر
كاري مي زند؛ از مهرباني و مساعدت به ديگران گرفته تا شيادي يا حتي
خلافكاري. اما در نهايت از همه شيوه ها خسته مي شود و هر كاري
مي كند نمي تواند از دست روش هايي كه به آن ها خو گرفته بود خلاص
شود.... شايد زندگي سياستمدارني را نشان مي دهد كه ديگر قادر
نيستند به بندبازي هاي خود ادامه دهند. با اين حال هنوز در نهاد
اين انسان ها از هر گروهي كه باشند چيزي مي جوشد اينكه با ترفندي
"تاريكي آسمان را پر از فشفشه كنندو از دهانشان رنگين كمان در
بياورند..." « دنياي هم چنان منور ادبيات، شهريور 86، نگاهي به
مجموعه داستان زن وسطي، آقاي فتح الله بي نياز»
با چه چيزي مي توان محكي چنين بزرگ را براي جدا كردن سره از ناسره
به دست گرفت و انسان را در برابر خودش در هر جايگاه اجتماعي، به
تصوير كشيد و در درخشندگي حقيقت وجود خودش عريان كرد.؟ اين كار
ادبيات است و اين همان كاري است كه نويسنده ي ايراني هم انجام
مي دهد، گيريم براي چاپش مشكل داشته باشد. حتماً متن نوشته شده است
وگرنه چرا سانسور با تيغ دو دم به جان همه چيز افتاده است.
به قسمتي ديگر از ماندگار همين شماره نگاه كنيم، اين متن هم راجع
به سانسور نيست اما به افق هاي كلام نگاه كنيم تا ببينيم در چه
وسعتي واژه جا گرفته و چه پيروزي بزرگي را در شناسنامه ي خود ثبت
كرده است، و كو تا مميزي به آن برسد. مگر مي توان با بايد و نبايد،
زايش انديشه و واژه و زبان فارسي را مهار كرد و به بند كشيد.
« .. شكي نيست كه ما در روزگاري نفس مي كشيم كه فضاهاي تجربه و
خردورزي درعرصه هاي هنر وادبيات همواره بر بنياد پشتوانه هاي
فرهنگي و سرزميني ، ميل به آينده و دستيابي به ساختارهاي تازه تر
دارد. به همين خاطر چشم اندازهاي نقد حرفه اي نيز به تبع بسياري از
نمونه هاي اجتماعي و سياسي بايد در بستري سالم واقع گرا و مدرن
حركت كند....» « درآمدي بر چشم اندازهاي نقد حرفه اي، محمود
معتقدي، آذر 86»
ادبيات در اين سرزمين با چوب طرد بسيار و غرض هاي فراوان تر هر بار
كه بيشتر رد شده با قامتي استوارتر سربلند كرده است. اصلاً ادبيات
در ايران يعني همين. نويسنده در اينجا يعني همين. بايد است كه تو
را نگه مي دارد تا تصويري يگانه را رسم كني. اينجا جايي است لبريز
از تضاد تاريخي و فضايش پر است از پارادوكسي در مباني هر چيزي كه
بشود انگشت رويش گذاشت، و هر كس به شكلي درگير آن است. حتي
نويسنده اش. اين خاصيت زبان فارسي است. وقتي مجبور مي شود، تن به
سرشاري واژه مي دهد و وقتي دراين تقطير، ظرف زبان و مكان را لبريز
از حضور خود كرد آن وقت هيچ نيرويي نمي تواند ذره اي از قدرت تأثير
و حضورش را بگيرد. اگر غير ازاين بود، خيلي پيش تر از اكنون
شيرازه ي اين سرزمين از هم پاشيده شده بود.
شايد خوشبيني بدي باشد اما نه ادبيات در اين سرزمين مرده است و نه
خواهد مرد. نه كسي توانسته است آن را پاك كند يا محدود و يا ....
ادبيات وجود دارد چون ما هر روز با هم حرف مي زنيم. گيريم كتاب
مجوز نگيرد ونويسنده تا زمان مرگش آرزوي چاپ آن را در دل بروياند.
گيريم در چرخه ي نابسامان رابطه ها حذفش كنند، گيريم ناشر كتاب هاي
چاپ نشده را گذاشته باشد براي بعد، گيريم ... مگر مانوشته هايمان
را براي دوستانمان نمي خوانيم. و اين اتفاقي پر از خلاقيت است كه
دست هيچ مميزي به آن نمي رسد. و هيچ ابزار سانسوري نمي تواند حتي
يك كلمه اش را پس و پيش كند.گيريم تمام نشريات را ببندند و مجوزي
براي هيچ ناشري صادر نشود. اين كه كار را بدتر مي-كند چون قانون
طبيعت ثابت كرده فشردگي در صورت نبود حجم كافي باعث ايجاد ترك مي
شود كه وقتي باز شد هزاران جمله مثل سيل از آن بيرون مي زند.
ما ياد گرفته ايم خودمان براي زندگي فضا بسازيم و بيرون از مميزي
ها همديگر را پيدا كنيم. چه در انتزاعي ترين فضاها مثل ماندگار و
چه در اتفاقي مانند يك پرسش از يك ابهام در يك نقد كه تبديل به يك
گفتگو مي شود.
و در آخر، اين نوشتار شايد گفتگويي نبود كه يادداشت ماندگار آن را
خواسته بود. بلكه تنها نظر خواننده اي بود بر آنچه در يادداشت و
سايت ماندگار آمده بود، و اميدوارانه به اين بستر چشم دوختن براي
ساخت و ساز پيكره ي ادبياتي كه بر اين فضا و فضاهاي انتزاعي جان
گرفته است. چرا كه ما همديگر را داريم.


|
|
|