برهنه ترین حالت را که بردارم
گیج می شوی
وقتی در خطوط اندام خزه بسته ات
جمع می شوی
دیشب به این نتیجه رسیدم
وقتی که مکث کرد
یک ثانیه کافی بود
و این که گوشه ی چشم هایت نشسته است
برق خنده ای است پیروزمندانه
همه را ریختم پشت اندام شهوانی این راه شیری
کلاه بوقی ها
کفش های چرمی نوک برگشته
شنل های رنگارنگ
کرم پودرها
ورق های تاخورده ی دم صبح
خال کوبی های روی بازو
پیچ و تاب خسته کننده ی موهای نارنجی را
و تمام نقش هایی را
که وقتی در بسته بود
تو روی زمین غلت می زدی، بلند می شدی، می دویدی، بازی می کردی
و خوب که ببینی شبیه هیچ شده ام
آنقدر شبیه که محال است باور کنی آن که زیر پوستت ریخت من بودم
***
صداها دور می شوند
موجی که در دست هایمان آرام گرفته بود
از لای اضطراب انگشت های سرد و کبودمان ریخت
روی خستگی این نرم گونه ها
این مورچه ها نمی گذارند
تا صدای باد به ما برسد
با این آمدن و رفتن های بی پایانشان
صداها دور می شوند
این تمام رویاهای کودکی ما بود
که لای پیچ و تاب انداممان خفه شد
دراز بکش
آرام باش
یک دقیقه مردن هم کافی است
تا خستگی را بتکانی
بلند شوی
و دوباره راه بیفتی.
2
كو تا صبح
و بيدار شوم
و باز پيدايت بكنم
در اين آفتابي كه خود را مسخره كرده است
چيزي نمانده
كه به دردت بخورد براي اين زخم بسترها
يك صفحه كابوس دارم
وقتي مي گريزم از اين تقطيع
و اين همه دعاي مستجاب نشده
فرقي ندارد عزيز من
تمام ما
قسمتي ازاين داستان بوديم
و آنچه اين سطرها را به هم وصل مي كرد
نخ هاي شفاف مرگ بود
كه ما ابلهانه فكر مي كرديم
نخ سبز خاطرات با هم بودن ما است
ورق بزن
گرامافون ها ديگر خوب كار نمي كنند
بر اين صفحه ها دوباره خط افتاده
و من دوباره و دوباره
در اين صدايي كه از بلندگوي مسجد بلند شده است
هراسان مي چرخم
بالا مي آورم
سنگين شده ام
از اين همه بي اجازه دويدن ها
كودكي
با چشم هاي درشت
و يك برق خنده
براندازم مي كند
از من دور مي شود
و مي گويد: سلام
مرا به خلسه ي اين خبرهاي دروغ نبر
و اين ارادت هاي پاك
سلوك عارفانه ات را
حلاج هم قي كرد
اين راه هم كه باز باشد
مرا در اين درگاه نخواهي يافت
اين را به تمام روزنامه هاي تشنه بگو
مي خواهم تمام شوم
در حضور بي اعتناي
سلامي در بعضي ظهرها
و بخار گرم و مطبوع چرخ هاي چوبي از اين باقالي ها و عطرگل پرهايش
اين ها را نمي شود مهار كرد
و عبور داد در تقدس اين همه حلال و حرام
رهاتر
رهاتر از
هر چند هميشه در دل بر اين هم بلاهت و معركه خنديده اند
كسي آن ها را
به لواط متهم كرده است در اين سطرهاي خشك
سطرهاي كبود
سرد
و اين كه زير چشم او بود
شيار نرم چاقو است
در امتداد چشمي كه ديگر نيست
تو را و
مرا
كسي، در اين كتاب هاي قانون زده دوست نداشت
ياد كوهستان به خير
و اسم هاي شب
و سكوت
و قلب هايي كه تند تند مي زدند
اين كلاه بزرگ پناه خوبي است از اين آفتاب هاي داغ
و اين پانچو
و اين چاقو
و اين اسب كه مي داند
اين آخرين ميدان است براي ايستادن
و اين خلوت تمام نشدني
و آن همه عشق
كه تقديم شد به كسالت بعدازظهرهاي جمعه
آن همه كوه
آن همه دشت
آن همه بازي زيباي رنگ ها و صداها در همزباني سپيدرود و رشت و
سروها
آن همه زن و مرد
و اسم هايي كه گم كرده ام
و حضورم را
در اين آش از دهن افتاده ي انجمني
از اين هذيان جمعي دور مي شوم
بگذار فاصله را حدس بزنم
بگذار
بايستم و دست هايم را سايبان كنم تا بهتر ببينمت
از اين عريان داغ كي بيرون مي ريزي
و لب هايم
كه هميشه همان يك جرعه را نفس مي كشد
كنار قسمتي كه از اين خواب دزديده ام
جايي برايت نگه داشته ام
مي ترسم فراموش شوي
و اين بازي گرگ و ميش ما تا قيامت طول بكشد.
خونی اگر بریزد
دلی اگر سیاه شود
خدایی بمیردو عاشقانه ای رها شود
این سفری نیست که انتهایش تو باشی
این باوری نیست که روی تو باشد
حتی منجمان چشمهایت هم نمی دانند
طالع من دنیای تو می شود و
طالع تو مردار من
من خودم را رها کرده ام
روی همین امواج
تاصدای تو باشد یا نباشد
تا شاید کسی بداند این جمله ای که تاریخ هم فراموش می کند
نگاه کن : " کتابهای عاشقانه پرازنگفته های سفید "
گفته های سیاه
من می توانستم عاشق تو باشم
اگر تیغی روی زبانم نبود
شاید مجسمه ای می تراشیدم ازدرون خودم
به نام مادر/خونی اگر بریزد
شنیده می شود فریادمن
به نام مادر/ کوه های میان ما محومی شود /زبان اگر بگشاید .
حالا تاریخ کارخودش را کرده است
حالا زمان هم گذشته تامرگ : " برای شاعر فاصله ای نمانده است "
طالع ماه روی ستاره ای که ندارم / تصویر ترا رسم کرده است / نقاش
بی دست بارگاه مرگ
ومن
اجدادم را به نفرینی ابدی دعوت میکنم
برای نگفته هایی که نگفتم
برای شنیده هایی که نشنیدم .
2 سهراب کشون برای تاریخی که
نامی ندارد
شهر دیگر فانوس ندارد پدر
توخویش را کشتی و بهانه ایران بود
تونعره زدی و بهانه ایران بود
پهلویم می سوزد ازخنجری که خورد
فرقم از ضربه هایی که زمان زد گیسوان زمان زد چه درد می کند
ودارم با خویش ایران را مرور می کنم
من سهرابم پدر
تو می دانستی آخر این شاهنامه خونی ست
هرخدایی برای خودش داستانی دارد
وهرتاریخی شبیه مرادارد/ندارد
ماهمگی حرامزاده های زمانیم
روی گام های استوارمرگ
وداریم شلاق
معاصر بودن خویش را می خوریم کنارپدر
یکی مشتهایش شبیه من گشته بهانه ایران گشته !
یکی دلش برای خانه پدری تنگ می شود بهانه ایران می شود!
یکی سرش را لب حوض می بازد شبیه تو وبازتاهزاره ای بهانه ایران می شود....
پدر تو می دانستی
این شهر کودکانش سیاووشند
ازبریدن دستها و
کافور کفن ها
پدر! همیشه خواب ترا شبیه ایران می دیدم
بهانه نبود
ایران بود
با دستهایی شبیه دستهای مردی که هیچگاه نبود
توهم بود
آه ازاین همه بهانه های واهی
نگاه مادرم هنوز رخت سیاه برتن دارد
هنوز تمام نشده / خاک بهانه است سیاه تر شده
حالا فانوس های شهر را خاموش کن
شهر را فراموش کن
خودت را کنارتابوت پوسیده ام بگذار
من هزارویکصد هفتادوششمین بارم
بگذاربازوانم آشکارشود
ومهره ای که داده بودی
مادررا بسوزاند
نگو دوباره سهراب ازشاهنامه رفت
تا دوباره تو باشی مردی شبیه ایران ... .
1 سرر یز شویم
تو در شعر
من
ابر های اینجا
که خیلی غریب
سرر یز می خواهی
بی تو بشوم
قبل از افتادن سیب
از مو هات سرریز؟
ریز
ریز
در هوای آن روزها
که ماه
در قوس ابروانت
بشکند اینجا...
می گذرد خیالت
خیال زیبا ی ست
خلاصه ی تبسمی از تو نا تمام
بر بارش این ظهر خیس
بر پوست سپید تنت
سپید
2 با لرزش صدا
یکی گفت
همه گفتیم
یاد باد آن روزگاران
شکسته می شد
شب نم های باد
در ماه تیر
باران در صدا های بی هنگام
دیگری
آینه را از سرمه ی چشمش
می کشید پر عطش...
می خواندیم
میان راه
گر چه یاران فارغند از حال ما
یکی دیگر از
یکی گفت
همه گفتیم
یاد باد
هزاران هزار یاد
بودا در نفس هاي پيوسته ي خود
وردي را زير لب مي خواند
براي تو و من و شايد گدايي بيچاره و گرفتار
مگر فرقي است بين من و تو و آن بيچاره ي مفلوك
دستم را ببين و ريختن عودي در آتشش
به ميمنت حضور متبركانه بودا
من و تو در كنار هم
اُم در نفسهايمان
و درخشش خورشيدي خيالي
نمي دانم و يك هيچ پرهيزكارانه
دستم را مي برد تيزي تيغ
در بي قراري ديداري في الفور
بداهه در من بودا مي ايستد
و يك نشان بزرگ بر پيشاني
و ردي از دلخوريهاي تو از من
بخشش
تا رستگاري !
بهاري جاودانه
سيب سرخ در نگاه من مي افتد
و درختي بيمار در دام وردهاي رمالي مي سوزد
يك گناه در آبادي مي پيچد و خشكسالي
در رد خود شكوفه اي به من مي خندد
گيلاسي گوارا و ترش آلبالوهاي كناري
ِبه در ديزي
و مردي خندان از لطافت موز
و دختري گريان از تلخي زيتون رودبار
چرا مرا نمي كاري پاي درخت عناب
نوش مي كنم شهد انگور را در كاشمر
و در زردآلوي بجنوردي مي ايستم ترد
و لحن گلابي هاي مشهدي را مي خندانم
رنگارنگ ميوه هايي
و من كه در تنهايي خود
سيراب نمي شوم
نيستي تا در من ببيني
هلوهاي بريده را از راه
باغي و رويايي بزرگ و شيرين
مي پراند به عادت خوابگردي
در پذيرش بهاري جاودانه
و روزگار آميزش خرماها !
چند واژه ي روشن
آمدني نيست گويي
بر من مشتبه شده كه نيستي تو
اصلا در هيچ جايي نبوده اي به يقين
من و واژه ها هم براي هم غريبه هستيم
نمي بينم دستكم چند واژه ي روشن
در وصف گل رويت بي اغراق
اينجا مرا فروخته اند و تو را
و خود را دريغ كرده اند از فرزانگي
پيامبران سرد زمستاني
قايم در پوستين قوچ هاي شاخدار
بي آنكه مرا لطف كنند
و اميدي بر دامنم بريزند
اينجا تنها مي مانم و غريب
در ترك خود
و يك نقطه ي تاريك
به نا گاه مي نويسم آمدنت را ...
سینه ها بی غبار سرب
تنگی می کردند وچشمها باز ،
باز بودند درخواب سنگین چاپخانه.
لج ام می گرفت برای ماشینها ،کا رخانه ها
حتی شهری که می توانست
بالرزی لرزه ای
تا ابد خواب باشد.
با ما که اما نبضی بود ورگی بی تاب
و گوشهای بی حفاظ
به قدر نیل پَری نیز
لایی وجایی نبود
لالایی را
در خفای جان.
نه تنها من که مادرم خاک بود و آوازهایش
خشکیده در تن های نو نوار!
نوارهایی که دیر وزود
لوحی شده وسنجاق می شدند
در اوراق خاطره
سرد وفشرده.
ویدئو دیگر مد نبود!
تاریک وروشن را
شیشه ای فاصله بود وبا پاهای اوراقی
کاغذ ها راتا زده وله کردم وبا کلیکی نرم
پوشه ها را خالی.
برگی به وداع گیراندم ودر حلقه ها
دود ودور رفتم،
نه که تنها
همپای یاران.
کرکره ها بالا می رفتند وکار کاسب ها سکه وما را
از دری تخته شده می راندند
به پیچ وخم ها
با خش خش نفس ها ما ن
زیرگام عابران.
کج شدم ومج
راه نبود
چاله بود وچانه ام
با سرخی اش.
شاید هم بهاری پاره پاره
رو بومی خزان زده.
باز هم نيست
زني كه دامن چين دار پر گلش
بو مي كشيد مرد وُ
عطر كلافه اش
سفيد
شبي
مي نوشت
كه آمده اي
با سلام هايت
در دهاني بزرگتر از عرضت
و دستاني چيده از مرگ
هي نرگس مي فريفتي وُ
در گلداني به رنگ تنهايي
مي فروختي خدايان عشق
و عشق با دستاني آويزانتر از خودش
مي نوشت يك خط فاصله
مرگ هم
در چشمان سفيد ِ مردهٌ شب
گل مي جست
تا ريز ريزد دامن زن!
ميبيني