نوشتن و خط زدن

 

علیرضا ذیحق 


من كه هرگز عادت نداشتم تو حرف يكي بدوم و صورتم هميشه، آماده‌ي هرگونه سيلي و نوازش بود يكهو خلق و خويم چنان به هم ريخت كه ديدم قندان از دستم پر كشيد. جلسه‌ي نقد و بررسي به هم ريدخت و با قصه‌هاي زير بغل، به تاخت دور شدم. رفتم قليانسرا و از پس شيشه چشم به مردم دوختم و ديدم هر كسي تو كار خود و بار خودش است.از پكي که به قليان زدم نوشته‌هاي زيردستم باد كرده و نفسم بند آمد. سرفه‌كنان از ميان حروفي كه هوارا سربي كرده بودند، زدم بيرون و رفتم وسط ميدان ساعت و سرم را كردم زير آب. ماراتن مرگم آغاز شده بود كه ناگهان از لاي خيس دفتر دستكم يكي كه حتي از دست دراكولا دررفته بود و باهزار مشقت و سختي تا پايان قصه‌، خودم نفله‌اش كرده بودم، مشتي به پوزه‌ام زد و افتادم ميان بوته‌هاي گل سرخ. وقتي به خود آمدم و فهميدم كه زياد هم از فرهنگستان دور نيستم، دوباره برگشتم به جلسه. ديدم مرد منتقد و معترض دستمال يزدي نرم وابريشمي‌اش را رو زخم پيشاني‌اش سفت كرده، و يك ورقه‌ي استشهاد را به امضاء حضار مي‌رساند. از خيلي‌ها كه امضا نكردند يكي سبيل‌اش را مكيد و گفت: «مي‌دانم كه دست پيش را گرفتي تا پس نيفتي اما، تو از يك كرم شبتاب اژدهايي ساختي كه انگار دهان باز كرده وهر لحظه ممكن است تالار آيينه را نيز قورت بدهد!» منتقد نگاه او كرد و گفت: «من نگفتم اژدها، گفتم هيولايي هزارسر.» در اين اثنا زني كه خيلي آرام مي‌نمود كمي پا به پا شد و بلند بلند گفت: «من از اول شنونده‌ي اين قصه‌ بودم و به خاطر حضورم در چنين اجتماعي نيز شرمنده‌ام. مي‌دانم كه بايد الان ظرف مي‌سابيدم و رخت چرك‌ها را تو ماشين‌ لباسشوئي مي‌ريختم. اما وقتي جواني عاشق توست واز بخت بد، آه ندارد كه با ناله سودا كند شما هم اگر بوديد به من حق مي‌داديد كه اينجا باشم. من مي‌گويم بياييد عقلهايمان را روهم بگذاريم و ببينيم آن قصه كه همه‌اش سه چهار ورق كاغذ است چطور مي‌تواند هيولايي يا اژدهايي را در خود جا دهد؟ من معتقدم اگر هم قرار بود چيزي واقعاً در آن اوراق باشد، همان كرم شبتابي است كه نویسنده خود به آن اذعان دارد. آقايان و خانم‌ها لطفاً كمي واقع بين باشيد. وقتي كه قادريم تا دم اژدهايي را رو كاغذي ديديم آن را مچاله بكنيم و بيندازيم تو چاهك و سيفون را بكشيم اصلا چه جاي بحث و جدلي مي‌ماند كه چنين به جان هم افتاده‌ايم؟»
حاضرين با يك كف مرتب، او را تشويق كرده و يكي از خواننده‌ها پا شد و با ته صدای دلنشيني، ترانه‌اي را كه تو ليست آهنگهاي مجاز بود، خيلي زيبا در تالار آيينه خواند و رئيس جلسه با كوبيدن چكش روميز، از چنين جنجالي سر يك قصه كه نه سر داشت ونه ته و اما بخاطرش ده تا سر شكسته است،ابزار تأسف كرد.»
رفتم پشت تريبون و با سرشكستگي گفتم: «من گنهكارم و گناهم نيز هيچ جوري پاك نمي‌شود. يعني اگر در گناه نمرده بودم، شايد هم كاري مي‌شد كرد. شما كه جز عده‌ي قليلي كتاب زندگان را نمي‌خوانيد لطفاً كتاب مردگان را هم نخوانيد. خصوصاً آثار مرا كه از بس آنها را نوشته و خط زده‌ام، جز خطوطي كج ومعوج هيچ نيستند. به خدا اعصاب همه را به هم مي‌ريزد!».
ريئس جلسه كه خود وكيلي حاذق بود و استادي تمام عيار، به دفاع از من برخاست و گفت: « در اين قضيه هيچ تقصيري متوجه مرحوم نيست. خصوصا كه در اين قرن، يك آدم مفلس شرقي خصوصاً يك هنرمند، حتي اگر نمرده هم باشد باز يك مردةی متحرك است و همان صليب عذابي كه از فقر رو دوش‌اش سنگيني مي‌كند، براي مجازات او كافيست. در اين برهه‌ي تاريخي، مقصر نه او بلكه چند معتاد كتابخوان است كه در جلسه حضور دارند و اتفاقاً خيلي هم آشفته و ژنده پوشند. » در اين لحظه يكي از آنان پشت تريبون احضار شد و در دفاع از خود گفت: «بنده از بن دچار مشكل هستم و لذا هر گونه ديوانگي را بر من مي‌بخشيد. وقتي كه كسي عوض خريد و مطالعه‌ي اين همه روزنامه كه تقريباً مفت و مجاني تو دكه‌ها ريخته و قيمت هر كدام حتي از يك قاچ سيب‌زميني هم ارزانتر است، مي‌رود كتابي مي‌خرد با حجمي كم، آن هم به قيمت سه كيلو سيب درشت و آبدار، نبايد زياد بر او سخت گرفت. آدم مجنون كه لازم نيست شاخ و دم هم داشته باشد. اما اتهام اعتيادي و ژنده‌پوشي را هيچ نمي‌پذيرم. زيرا هيچوقت در عمرم گرفتار دود و دم نبودم و هميشه به لباسهاي شيك و مد روز علاقه داشته و دارم. فقط ندارم كه بگيرم بپوشم و بخاطر اين قصور از آحاد ملت عذر مي‌خواهم.»
رئيس جلسه ضمن رفع اتهام از شاهد قضيه، فقط خواهش كرد كه انگيزه‌ي خود را از خريد كتاب و مطالعه‌ي آن بيان كند و بعد هر كجا خواست برود. خواننده كه حالا تبرئه شده بود پس گردنش را خاريد و گفت: «انگيزه‌اي نداشتم، فقط چند واژه‌ي مختصر بود كه علاقه‌ام را جلب كرد. كلمه‌هايي مثل فرياد، سرمايه، استثمار و استعمار. دعوايي هم كه راه افتاد كاملاً يك امر عادي است و تازگي ندارد. وقتي ماها جايي جمع مي‌شويم، ناگزير اين اتفاق هم مي‌افتد. قندان بلوري از دست كسي درمي‌رود و عوضش، تنگ بلوري هم از دست ديگري.»
رياست محترم جلسه‌ي نقد وبررسي كه در عين حال استاد تمام عياري بود و جز كتابهاي درسي، عنايت و اعتمادي به هيچ كتابي نداشت، سوء تفاهم پيش آمده را با ريش سفيدي حل كرد و از خوانندگان خواست كه با او همصدايي كرده و افراد سرشكسته‌ي همايش را با سرودهاي شاد و مفرح به صلح و آشتي دعوت كنند.
من نيز كه هميشه طرفدار نغمه و صلح بودم با شكاف زخم سرم قد علم كرده و بلند و رسا گفتم: «به عنوان يك نويسنده از همه ممنونم! چرا كه اگر اين بحث و تحليل‌ها و تعاملات دوستانه نبود، مطمئنم كه حتي داستايفسكي هم انگيزه‌ي نوشتن را از دست مي‌داد. زندگي يك بازي است و اين بازي نيز در هر سن و سال و جا و مكاني پيوسته اشكنك دارد و سرشكستنك و اگر عزيزاني هم از اين تالار ادب سرشكسته بيرون مي‌روند، باور كنيد كه كسي مقصر نيست اين روزها همه اعصابشان خراب است!».

  اول صفحه



 

یادداشت

 ادبیاتِ معاصر، بی مایه فطیر است

 چرا غزل؟

 شعر

 داستان

 عشق، بهانه ای برای زیستن

 «سایه‌ها» بین خاطره و استمرار

 سكوت در نوشگاه قهوه

 سپهري، شاعرى که به حقيقت نرسيد

 «ميلان كوندرا» در ايران همان مَش‌عباس است

 حذف، پايان نيستي

 بازتاب يك داستان

 معرفی کتاب

ارتباط با ما