بازی آدم بزرگ ها

مرضیه سبزعلیان
Sabzalian.m@gmail.com

آفتاب توی آبی دریا موج می زد، زن ها روی سنگ ریزه های لب ساحل نشستند، مردها پیراهن هایشان را در آوردند، ماندند با یک رکابی و شلوارک مشمایی. از میان بچه ها دویدند توی آب، صدای جیغ و خنده بچه ها قاطی هم شد. آب توی مشت مردها جمع می شد، پاشیده می شد توی صورت بچه ها، یکی از زن ها تا کمرتوی آب رفته بود، یکی دیگر هنوز لب ساحل ایستاده بود و هراز گاهی یک قدم جلو می آمد.
زن نفسش را حبس کرد، مثل یک نعش شناور ماند روی آب، دختر بچه جیغ کشید ؛ « آفرین مامانی...»
زن همان طور دراز کش داد زد ؛ «اََه ... مریم بیا دیگر»
بچه ها کف پای زن را قلقلک می دادند، می خندیدند. زن جیغ زد؛« نکنید ! مجید بچه ها را ببر کنار.»
مرد کنار زن ایستاد دست هایش را روی سینه و شکم زن فشار داد، زن رفت زیر آب بعد ایستاد با صدای بلند نفس کشید، مرد را هل داد توی آب و گفت « از این شوخی خرکی ها نکن »
مرد دیگر پسر بچه را از روی شانه پایین گذاشت، دماغ گیرش را زد و گفت « مجید کوچولو، تا تو آب بازی می کنی من یک سری به آذربایجان می زنم و بر می گردم.» بعد پا دوچرخه زد و درو شد . مریم رو به مرد ی که دور می شد نگاه کرد « آقا مجید سوت بزنید برگردد خیلی جلو رفته است .»
« چه کارش دارید ؟ خفه می شود از دستش خلاص می شویم، آخرشوهر قحط بود! زن این رفیق خل ما شدید!» پسر بچه داد زد؛« بابا، بابا، برگرد » صدایش به مرد نرسید. زن دوباره طاق بازخوابید روی آب و چشم هایش را رو به آفتاب بست. پسر سطل کوچک پر از ماسه را رها کرد، دوید طرف سمت آب « مامان،مامان،تو هم بلدی مثل خاله این طوری کنی؟»
« نه عزیزم »
« بیا مریم کاری ندارد، نگاه کن تنت را سبک می کنی، نفست را حبس می کنی، بعد این طوری می خوابی روی آب، دراز بکش، من زیر تنت را نگه می دارم .»
زن دراز کشید، یک دست حایل شد زیر گودی کمرش و با هرموج روی آب تاب می خورد، زن زیرگردنش را گرفت « مریم سرت را بالا نگه دار.»
حالا بیشتر نیم تنه زن روی سطح روشن آب ایستاده بود، پسرآب پاشید به صورت دختر بچه و کوبید روی شکم زن« دلت بسوزد دیدی مامان من هم بلد است! »
زن تاب خورد و با ضربه های پسر بچه کمی رفت پایین تر.
« مریم مچ پاهایت را بالا نگهدار، بیرون ازآب، نفست را حبس کن، می خواهم ولت کنم .»
نفسش را حبس کرد، زن دست هایش را از زیر تن او بیرون کشید، بعد زن آن قدر مچ پاها رابالا آورد که پاهایش از زانو توی هوا از هم باز شد و او سرو ته شد توی دریا، دست و پا زد، ازآب شور و کثیف دریا خورد، نفسش بند آمده بود که همان وقت یک دست ازپشت زیربغلش را گرفت. نرمی سینه اش توی یک مشت جا گرفت و آمد روی سطح آب، آب شوردریا را تف کرد، دست کشید توی صورت و زیرچشم ها پر از رنگ مشکی شد. بچه ها می خندیدند، زن که به سمت صدا برگشت، دید کمی دورتر از زن و بچه ها کنارمرد آمده است بالا.
« مامان خیلی با حال بود!»
« آره خب بود .»
دوباره دراز کشید روی آب، باز هم مثل دفعه قبل زن زیر گودی کمرش را گرفت.
« ولم نکنی ها!»
« نه، خودت را سبک کن»
پاچه های شلوار مشکی زن پر از آب شده بود و کمی کشیده بود بالا و مچ پای زن داشت می رفت زیر آب و کم مانده بود که دوباره کله پا شود توی دریا که مرد نه با همه دست که فقط با دو انگشت، شصت پای زن را گرفت مچ پاها روی سطح آب ایستاد، « باید مچ پاها بیرون از آب باشد .» زن دیگر نخندید و به مچ پاهای زن و انگشت های مردش نگاه کرد، مرد نوک انگشت ها را مثل کهنه نجس بچه توی دست گرفته بود، زن دوباره خندید. « مریم کاری ندارد که، خودت را سبک کن، می خواهم دستم را بردارم، یک، دو، سه...»
و دستش را برداشت، مرد انگشت ها را رها کرد، زن نتوانست روی آب بایستد دوباره کله پا شد توی دریا، ایستاد توی آب، همه خندیدند « خاک بر سرتان من هی ازاین آب گند بخورم که شما ها بخندید » زن ها رفتند و توی ساحل خشک نشستند.
پسر بچه توپش راپرت کرد توی ساحل، با بغض داد زد ؛ «مامان، بیا،بازیه با حالی بود »
توپ رنگی را پرت کردند برای بچه ها، لب های دختر بچه کبود شده بود از سرما، زن تا لب آب آمد، دستش را رو به دریا دراز کرد،« آخ آخ بیا بیرون زود باش!» بعد مانتو را روی همان لباس نیمه خیس پوشید، مرد تا لب ساحل آمد « کجا می روی ؟ کنج همین دیوار لباسش را عوض کن .»
« نه باید بروم توی ماشین، کیسه لباس ها را یادم رفت بیاورم . »
زن دختر بچه را توی بغل گرفت و دور شد، پسر بچه توپ را پرت کرد توی ساحل و داد زد ؛ « خسته شدم،آدم که تو دریا توپ بازی نمی کند. مامان، بیا دوباره روی آب بخواب، خیلی بازیه با حالی بود »
زن توی آب ایستاد « نه تو بیا بخواب »
پسر دراز کشید روی آب، زن زیر تنش را گرفت و چند قدم توی آب راه رفتند، پسرک پاهایش را توی آب
کوبید، « آخ جون» آب بلند شد توی هوا و هر سه خندیدند.
« مامان، مامان حالا نوبت تو است »
« نه پسرم نمی توانم، بلد نیستم !»
پسر توی آب ایستاد، بغض کرد؛« اِ... مامان دروغ گو، مگربلد نشدی ! عمو بگو مامان بخوابد!»
مرد به بچه و بعد به زن نگاه کرد که پیراهنش چسبیده بود به تنش « ای بابا، اشک بچه رادرآوردی، خب دراز بکش دیگر!»
زن لبخند زد پشت گردن پسر بچه را فشار داد « از دست تو پسر» و دراز کشید اما بدون هیچ مکثی رفت زیر آب !
« اَه... مامان بی عرضه»
« دِ ... بی تربیت نشو، خب بلد نیستم »
« پس چرا خاله بلد است؟»
« بچه لعنتی، مجید آقا چطوری بود؟»
مرد سیگارش را خاموش کرد « هیچی نفست را حبس کن، خودت را سبک کن می آیی روی آب همین.»
زن درازکشید، لپ هایش پر از هوا شد مچ پاهایش کم کم خم شد توی آب، پسربچه جیغ کشید؛« بیا، بیا بالاتر، الان می روی زیرآب ها.عمو، عمو نگاه کن، مامان یاد گرفت.»
مرد خندید به زن نگاه کرد که داشت می رفت زیر آب، نزدیک شد با سرانگشت ها زیرشانه زن را گرفت، کمی کشیدش بالا.
زن لبخند زد، « بازهم مچ پایم زیر آب است؟»
مرد دست دیگرش را زیر زانوی زن برد، «حالا دیگر نه! »
زن روی سطح روشن آب مثل یک نعش شناور ماند، بچه کوبید روی سینه و شکم زن وخندید .
« نزن می روم زیر آب ها!»
موج می زد زیر تن زن و زن تاب می خورد توی آب، بلوزش چسبیده بود به برجسته گی های سینه که حالا پهن شده بودند روی تن و تا زیر بغل رفته بودند و دست های مرد می سرید زیر گودی کمرش وزن روی آب خوابیده بود .
« بالاخره یاد گرفتی، خب حالا می خواهم دستم را بردارم !»
زن زل زد توی چشم های مرد« دستت را برداری ؟!»
مرد دستش را کوبید زیر باسن زن « خب آره، نفهمیده بودی تا حالا چه طوری روی آب ایستاده ایی؟»
« خب، فکر می کردم خودم ایستاده ام!»
مرد به مسیرساحل تا ماشین نگاه کرد « جداً، اگر این قدر زرنگ شدی خب حالا تنت را سبک کن تا ولت کنم!»
« کردم !»
« نه نکردی ! »
« چراسبک کردم ! اصلا شما از کجا می فهمید؟»
مرد لبخند زد و این بارهر دو به دور دست دریا جایی که مرد رفته بود نگاه کردند.« چون هنوز و زنت روی دست های من است، می خواهم دستم را بردارم »
مرد دستش را از زیر تن خیس زن بیرون کشید، زن کمی بیشتر از دفعه های قبل روی آب ماند، اما باز کله پا شد توی دریا، پسربچه قش قش ریسه رفت از خنده « دیدی مامان خانم بلدی !»
زن پسر را بوسید رو به ساحل رفت .« بسه مامانی، خسته شدم، توهم بیا بیرون سرما می خوری .»
زن روی سنگ ریزه های خیس نشست، به امواج دریا، آن جا که رنگ آ بی آب تیره می شد نگاه کرد، « ببین پسرم، فکر کنم بابا دارد می آید»
پسر برای مرد دست تکان داد، مرد چند متری دورتر از آن ها ازآب بیرون آمد، کنار زن روی ساحل خشک درازکشید، پسربچه روی ماسه های ساحل نشست « بابا، بابا تا کجا رفتی؟»
« تا آذربایجان!»
« آره، راستی راستی تا آن جا رفتی؟»
« چاخان می کند، باور نکن عمو!»
« بچه جان تو هنوز خسته نشدی از آب بازی ؟ راستی زنت کو؟ آب بردش!»
« آب ؟ طوفان هم نمی تواند او را ببرد ! نه بابا رفت تو ماشین لباس بچه را عوض کند .»
مرد دو دستش را زیر سر گذاشت، چشم هایش را رو به نور آفتاب بست، پسر دوید تا نزدیک ساحل
« بابا،بابا، پاشو» مرد چشم هایش را باز نکرد. « هان، چه خبر شده؟»
« مامان، بیا دوباره با عمو از آن بازی ها کنیم تا بابا ببیند.» مرد چشم هایش را باز کرد« ازکدام بازی ها؟» « خیلی با حال بود، من و عمو زیر کمر مامان را می گرفتیم و مامان روی آب می خوابید بعد تا ولش می کردیم می‌افتاد زیر آب و ما هی می‌خندیدیم »
زن با عجله بلند شد، ماسه های پشت لباسش را تکاند، پسر را از توی آب بیرون کشید، با صدایی آرام گفت « هیس،عیبه، عمو نبود که خاله کمرم را گرفته بود!»
« آهان، آره خاله هم بود!خیلی خوب بود بابا، یک عالمه خندیدیم .»
مرد به زن نگاه کرد، چشم هایش را رو به آفتاب بست و گفت « آهای مجید سیگار داری؟»


  اول صفحه



 

یادداشت

 ادبیاتِ معاصر، بی مایه فطیر است

 چرا غزل؟

 شعر

 داستان

 عشق، بهانه ای برای زیستن

 «سایه‌ها» بین خاطره و استمرار

 سكوت در نوشگاه قهوه

 سپهري، شاعرى که به حقيقت نرسيد

 «ميلان كوندرا» در ايران همان مَش‌عباس است

 حذف، پايان نيستي

 بازتاب يك داستان

 معرفی کتاب

ارتباط با ما