 بی خوابی
مصطفی طباطبایی
Mostafa_t1983@yahoo.com
آن شب کمی زود تر از شبهای دیگر روی تختش دراز کشیده بود تا
شاید زودتر از همیشه بخوابد،هر چند خوابش نمی آمد،دلتنگ بود و این
دلتنگی امانش را بریده بود و حوصله را از او گرفته بود. هوای
پاییزی هنوز آنقدر گرم بود که نمی شد ملافه را به دور خودش بپیچد و
از خنکی ِ دلچسبی که با تمام وجود احساسش می کرد کِیف خوبی بهش دست
بدهد. یک ساعتی در جایش غلت زد و به این طرف و آن طرف شد،به این
امید که پلک هایش سنگین شوند، اما بی فایده بود. از جایش بلند شد،
ساعت یک نیمه شب بود، به طرف پنجره رفت،کنار پنجره هواخنک بود و
نسیم ملایمی به صورتش می خورد. نسیم، چه اسم پر معنایی بود برایش.
به دو طرفِ کوچه نگاهی انداخت، کوچه خالی بود و چراغ خانه ها خاموش
بودند بجز چراغ خانه ای درطبقه ی بالای ساختمانی که در آن طرفِ
کوچه و کمی بالا تربود . چشمش افتاد به پشه ای که خودش را چسبانده
بود به آن طرف ِ توری ِ پنجره و منتظر فرصتی، روزنه ای یا غفلتی
بود که بیاید داخل و خونش را بمکد. توی دلش به پشه پوزخندی زد و
بعد دهانش را بُرد سمت آن و فوتش کرد،پشه از جایش کنده شد و رفت
کمی بالا تردوباره چسبید به توری. وقتی کمی سردش شد برگشت به تختش
و دراز کشید،اما بازهم بی خواب بود. فکر کرد از جایش بلند شود و
کاری بکند،اما حوصله ی هیچ کاری را نداشت،نه تلویزیون،نه کتاب،نه
فیلم و نه هیچ کار ِ دیگری. کسی را هم نداشت که به او زنگ بزند و
وقت بگذراند آن هم آن موقع ِ شب. به یاد دانشگاهی که پنج سال در آن
درس خوانده بود افتاد و دوستانی که با آنها وقتش را می گذراند،که
حالا فقط بعضی از آنها را می دید،آن هم شاید ماهی یک بار. تنها
بود،همیشه تنها بود و خوب می دانست که مسببِ تنهاییش کسی جز خودش
نبود،ولی خودش را سرزنش نمی کرد و می گفت طبیعتش اینگونه است. در
فکر بود که شنید کسی به در ساختمان می زند،صدا آرام بود و فکر کرد
خیالاتی شده اما دوباره صدا را شنید،انگار یکی با چهارانگشتش روی
در ضرب گرفته بود. از جایش بلند شد و رفت سمتِ در و از چشمی ِ در
بیرون را نگاه کرد،خوشبختانه چراغ پا گرد را فراموش کرده بود خاموش
کند،یک مرد با قد متوسط و موی قهوه ای پشتش را کرده بود به در. پیش
خودش فکر کرد شاید همسایه ی بالایی یا پایینی باشد،ولی چه کاری می
توانست داشته باشد این وقتِ شب،ساعت از دو هم گذشته بود. جرأت نکرد
در را باز کند. داشت از در دور می شد که صدای ضعیف غریبه را از از
پشتِ در شنید. هول کرد و عرق سرد بر بدنش نشست. وقتی رفت نزدیک تر
دوباره صدایی شنید ولی این بار واضح تر: « امید جان خونه ای ؟ اگه
هستی در رو باز کن،پرویزم » این بار از چشمی نگاه کرد و دید که
خودش بود. کلید را چرخاند و در را باز کرد و پرویز آمد داخل و با
هم دست دادن و رو بوسی کردن. امید در حالی که به سمت کلید برق می
رفت پرسید : « این موقع شب اینجا چیکار می کنی؟ کلی ترسوندی
منو،اتفاقی که نیفتاده؟ » که پرویز دستش را درهوا گرفت و گفت :«
نمی خواد چراغ روشن کنی بد خواب می شی،همینطوری خوبه. اومده بودم
پیاده روی کنم و یکم بدوا َم گفتم اگه بیداری یه سری هم به تو
بزنم. یکی بی احتیاطی کرده بود و در ورودی رو باز گذاشته بود من هم
دیگه زنگ نزدم گفتم از خواب می پری، موبایلتم که شبها خاموش می کنی
شماره تلفن خونه هم توی موبایلم نداشتم هر چند اونجوری هم هول می
کردی » امید که نشسته بود روی تخت با جدیت و دلخوری گفت :
- منو مسخره کردی؟ نصف شبی از اون سر شهر پاشدی اومدی اینجا پیاده
روی اونم با این سر و وضع؟
- شوخی کردم بابا،قبلا ً بهت گفته بودم خونه ی پسر خاله ام نزدیک
اینجاست یادته که؟ یه مهمونی گرفته بود ما هم دعوت بودیم،اما یه
جورایی حالم گرفته شد،زدم بیرون اما چون داداشم اینا هنوز می
خواستن بمونن منم گفتم بی ماشین این وقت شب سخته برم خونه گفتم
مزاحم ِ تو بشم. فکر کردم اگه نخوابیده باشی یکم با هم حرف بزنیم
بعدش هم یا همین جا می خوابم یا اصلاَ ً زنگ می زنی برام آژانس و
من زحمت و کم می کنم،آخه بی خبر از اونجا زدم بیرون خودم هم که
شماره ی آژانس از این دوروبر نداشتم،واقعا ً شرمنده.
- خوب کردی اومدی،بازم بی خوابی زده بود به سرم حوصله ی هیچ کاری
رو هم نداشتم.چایی از عصری مونده یه دقیقه می ذارم تو ماکروفر گرم
شه می خوری که؟
پرویز با سر تأیید کرد که آره.
- خوبه با یه سیگار می چسبه بعدِ اون مهمونی ِ که بدجوری حالم رو
گرفت.
امید دو تا لیوان چایی ِ پررنگ ریخت وبعد گذاشت داخل ِ ماکروفر.
شمارش ِ معکوس ِ شصت ثانیه که شروع شد هر دو خیره شده بودند به
شماره ها تا به صفر رسید و صدای بوقش آنها را از حال ِ خودشان در
آورد. پرویز رو کرد به امید که داشت لیوان ها را از ماکروفر در می
آورد و گفت :
- بیرون هوا خنک شده ولی توی خونت یکم گرمه کاش تِراسِت اونقدر جا
داشت که بریم توش وایسیم،من هم یه سیگار بکشم.
- اگه حالش رو داری بریم روی پشت بوم ولی بی سرو صدا.
دوتایی آرام و بی صدا لیوان ِ چایی به دست از پله ها بالا رفتند،در
ِ آهنی ِ پشت بام را با احتیاط باز کردند و رفتند بیرون. یک صندلی
آنجا بود که امید با دست به دوستش اشاره کرد تو بنشین و خودش
ایستاد و به اطراف نگاه کرد. خوبیه خانه ای در وسط شهر این بود که
به هر طرف نگاه می کردی حتی آن موقع ِ شب تا چشم کار می کرد همه جا
پر از نور بود و آدم کمتر احساس تنهایی می کرد. صدای خش خش از کوچه
ی پشتی بلند شد امید رفت لب ِ پشت بام،صدای جاروی رُفته گری بود.
کمی دور تر صدای آژیر ماشینی بلند شد و بعد از چند ثانیه هم قطع
شد.
آقای پیمان استاد جوانی بود که در طبقه ی بالای واحدِ امید زندگی
می کرد. او هم آن شب بد خواب شده بود و احساس کرد چند نفر از پله
ها بالا می روند و صدای باز شدن ِ در را هم شنید و به نظرش آمد کسی
روی سقف خانه اش که پشت بام بود راه می رود. ترسیده بود و قلبش به
تندی می زد با خودش گفت حتما ً دزد آمده یکی از خانه ها را خالی
کرده یا کفش ها را برده و حالا دارد از راه پشت بام فرار می کند.
اما او می دانست که در ِ پایین هیچ وقت قفل نیست و شک کرد که دزد
باشد. آرام از پله ها بالا آمد و دید در ِ پشت بام باز است،بعد
صدای گفتگویی را شنید و یواشکی نگاهی به بیرون انداخت وامید را
شناخت. اما کمی همانجا مکس کرد،کنجکاو شده بود بداند همسایه اش با
آن غریبه این وقت شب آنجا چه می کند.
چایی را که خوردند پرویز که هنوز روی صندلی نشسته بود پُکی عمیق به
سیگارش زد و در حالی که دود سیگار را با چشمانش دنبال می کرد گفت:
- میدونی چرا مهمونی رو ترک کردم؟
- نه،راستی بگو ببینم چی شده؟ چرا حالت گرفته شد؟
- چیزی که نشده،یادته آخرین بار که هم دیگه رو دیدیم از کافی شاپ
که اومدیم بیرون دیگه از هم جدا شدیم وهر کی رفت سمت خونه اش،یه
ماه بیشتر ِ فکر کنم. وقتی داشتم می رفتم اونطرف ِ خیابون دیدم یه
دختری زل زده به من،اول بهش دقت نکردم ولی بعد منم زل زدم بهش که
یهو صدای بوق یه ماشین بلند شد و من نزدیک بود برم زیر ماشین که
بخیر گذشت. با عصبانیت بر گشتم و به دختره نگاه کردم،خیلی خونسرد
هنوزداشت با یه لبخند مسخره منو نگاه می کرد بعد یه ماشین واسش
وایساد و سوارشد. من دو قدم که رفتم جلو تر یهو بالا آوردم،یه
وقاهتی توی رفتار و نگاهش بود که حالم رو بهم زد،احساس می کردم
تحقیر شدم،شاید به نظرت عجیب و بی معنی باشه ولی باید اونجا می
بودی و از نزدیک موقعیت رو درک می کردی،می دونی می خوام بگم اون
این حس رو در من بوجود آورد نه اینکه کارش باعث بشه. باید بگم که
اون واقعا ً شبیه نسیم بود،نمی تونم بگم خودش بود یا نه. به هر حال
ما بیشتر از یه سال با هم بودیم،هنوز هم کلی عکس ازش دارم ولی نمی
دونم چرا با اون همه شباهت این باور رو ندارم که خودش بوده.
- خوب این همه حرف زدی چه ربطی داشت به مهمونی؟ اصلا ً چه فرقی
داره که اون دختره کی بوده؟
- مسئله ی اصلی اینه که تو مهمونی که بودم یهو چشمم افتاد به همون
دختره که دستش تو دست یه پسر ِ دیگه بود اما گمونم اون اصلا ً
متوجه من نبود .
- خوب از اون فاصله که می تونستی بفهمی نسیمه یا نه؟
- اگه می دیدیش بهم حق می دادی که نمیشه فهمید،خیلی شبیه اون بود
ولی حرکات و رفتارش زیاد شبیه نبود،می خواستم ازش بپرسم که چرا
اونشب به من زل زده بود،چون این رو دیگه مطمئنم که همون دختر
اونشبی ِ بود. ولی بد بختانه یه لحظه هم از پسره جدا نمی شد همش
نشسته بودن یه گوشه و با هم می گفتن و می خندیدن،کلا ً بی خیال ِ
مهمونی و جمع بودن تا اینکه من اعصابم خورد شد و زدم بیرون.
- کار خوبی کردی. منکه بعید می دونم این آدم نسیم باشه،شاید اشتباه
کردی و اینا همش توَهم یا سوء تفاهم باشه یعنی اون وقتا هم که اون
حرفا رو در موردش می زدی من نظرم همین بود،بگذریم،یه چیزایی بهتره
برای همیشه فراموش بشه.
بعد نگاهش را از پرویز دزدید و به سمتی دیگر،جایی در آن بالای شهر
خیره شد،پرویز نگاهش را دنبال کرد،سرش تیر کشید اما چیزی نگفت. هر
دو سکوت کرده بودند که صدای آقای پیمان در آستانه ی در آنها را از
جایشان پراند :
- یه وقتایی آدم چیزایی می بینه که خیلی غیر ِ عادی به نظر می
رسن،مثلا ً چند روز ِ پیش داشتم می اومدم خونه همین نزدیکی ها که
رسیدم دیدم مردم دور یه چیزی جمع شدن رفتم جلو دیدم انگار یکی خودش
رو از بالای یه ساختمون ِ نیمه کاره پرت کرده بود پایین،روی لباسها
و دور و برش خون بود اما انگار خودِش بخار شده بود. یعنی هیچ اثری
ازجسدش نبود ولی لباسهاش قالبی از تنش در اومده بود یا درآورده
بودن. حتی جوراباش توی کفشش بود،همه مات و حیرون مونده بودن.
امید و پرویز همین طور خیره مانده بودند به سمتِ سایه ای که در
تاریکی با آنها سخن می گفت. آقای پیمان هم بدش نمی آمد آن وقت شب
برای خودش هم صحبتی پیدا کند. صبر کرده بود حرف های پرویز تمام شود
و بعد وارد جمع ِ آن دو شود. آقای پیمان حرفش که تمام شد جلو تر
رفت و امید او را شناخت و استاد و پرویز را به هم معرفی کرد. استاد
که آدم ِ خجالتی ای نبود و به عکس اعتماد به نفس خوبی هم داشت علت
ِ حضورش را به آن دو توضیح داد و عذر خواهی کرد،بعد به سمت لبه ی
دیوار ِ کوتاه ِ بام رفت و روی آن نشست. امید رو کرد به استاد و
پرسید:«واقعا ً شما چنین صحنه ای را از نزدیک دیده اید؟» استاد در
حالی که یک نخ سیگار از پاکتی که پرویز به او تعارف کرده بود بر می
داشت با قاطعییت جواب داد:« با همین دو تا چشمام دیدم،یه جنازه که
دود شده بود و رفته بود هوا» و با انگشتِ اشاره دودِ سیگار ِ پرویز
را نشان می داد.
پرویز که با کفشش ته سیگارش را زیر پا له می کرد گفت « شاید کِرما
کارشون رو سریع انجام داده بودن.»
پرویز این را با یک جوربد جنسی و شرارت گفت،ولی نگاه امید به او
مضطرب و هراسان بود.
پرویز: فکر کنم زیاد حرف زدیم من میگم بریم بخوابیم،مزاحم شما هم
شدیم آقای پیمان.
امید: آره بریم پایین این پشه ها هم ما رو تیکه پاره کردن.
چند روز بعد مَردم در مورد جسد جوانی حرف می زدند که وقتی در منزلش
پیدایش کرده بودند حتی یک قطره خون هم در بدنش باقی نمانده
بود،وهمینطور در مورد مردی که با وجودیکه لباس به تن داشت طوری
رفتار می کرد که انگار برهنه بود وبا دستانش عورتش را از مردم می
پوشاند وسعی می کرد پنهانش کند.

|