کلئوپاترا افتاده است کنار آینه

 

سارا صارمی

زن سه بار با مشت کوبید توی آینه، ‌بعد با غیض گفت:‌ اَه
خون از لای انگشت های بلند و کشیده اش سرازیر شد. رنگ سفید پوست دستش منظره ی بی‌نظیری ساخته بود از ترکیب سفیدی و قرمزِ آتشی.
- چقدر شهوت انگیزند دست های یک زن.
این را بِلیک گفته بود. چیزی که همیشه اذیتش می کرد کلمه ی آخر این جمله بود. یعنی زن!
عجیب اینکه شدیداً‌ حقوق زنانه اش را برای همه سخنرانی می کرد، اما ته دلش انگار با تاسف به زن بودنش نگاه می کرد. روزی هزار بار آرزو می کرد زن نبود و روزی هزار و یک بار آرزو داشت به دنیا نیامده بود.
حس عجیبی به این مرد داشت،‌ با اینکه هر روز تحقیرش می کرد؛ آن هم تنها به جرم زن بودنش.
عجیب تر اینکه به جای توضیح دادن این موضوع برایش ؛ آرزو می کرد چیزی غیر از زن باشد.
توی آینه شکسته خود را نگاه کرد. چقدر خسته بود، یا لااقل این طور به نظر می رسید. زن دست های خونی اش را به صورتش چسباند. گونه های سفیدش گل انداخت. با آن موهای خرمایی و درهمش و چشمان سیاه نه چندان درشتش که هاله ای از اشک آنها را براق کرده بود، کم از تابلوی منالیزا نداشت که قامت کشیده بود روی دیوار؛ با اینکه زیبایی بکر این تابلو به چشمهاش شادی می بخشید اما غمی سهمگین قلبش را میان همین انگشت های خونی می فشرد.
زن از روی صندلی بلند شد. اندام نیمه برهنه اش را توی آینه ی شکسته نگاه کرد. ساق های کشیده و براق، سینه‌ای تکیده و درشت، با آن سینه بند مشکی که زیبایی این صحنه را دو چندان کرده بود و...
و کفش های پاشنه بلندش را پوشید. خنده بلندی سر داد. قهقهه بود. اما انگار داشت گریه می‌کرد. از روی لرزش شانه ها که تمام قامت زنانه اش را تکان می داد، می شد عصبی بودن خنده اش را حس کرد.
شروع به قدم زدن کرد، با عشوه ای زنانه در نگاهش، لبخندی مصنوعی روی لبهاش و قری در پایین تنه. طوری پاها را روی هم می انداخت که تمام اندامش موج بر می داشت. بِلیک گفته بود : این طور شبیه مانکن ها می شوی.
بلیک عاشق مانکن ها بود. از آنها که سینه های بزرگ و برجسته داشتند و پاهاشان مثل چوب کبریت نبود، عضلات پشتشان هم برآمده و سفت باشد. مثل آن خواننده که اسمش یادش نبود.
زن خم شد و موهایش را روی صورتش انداخت.
- چه قیافه ی اورجینالی!
این را هم بلیک گفته بود درست همان شب که...
دوباره به آینه نگاه کرد. روی همین آینه،‌با رژ قرمز مارک کلئوپاترا – همان که بلیک گفته بود: «‌ وقتی از این رژ می مالی با ولع، تشنه ی لبات می شم » - نوشته بود: به اندازه شهوت تمام مردان تشنه می خواهمت.

چیزی ته شیشه ی هرمی شکل شراب نمانده بود.
-ابسولوت نه دیر گیره، نه شیر گیر.
و تعارف کرده بود، آن شب که جاز آفریقایی رقصیده بود. آنقدر با آرامش و تکنیک حرکاتش را ادا می کرد که سخت می شد باور کرد مست است.
زن دوباره توی آینه به خودش نگاه کرد. دست برد روی گردنش.
- چقدر برازنده گردن سفید و کشیدته.
این را هم بلیک گفته بود آن شب که توی مهمانی باهاش تانگوی آرژانتینی رقصیده بود.
رقصیدن با بلیک،رقصیدن با بلیک... داشت فکر می کرد رقصیدن با بلیک آدم را سر ذوق می آورد؛حتی اگر مبتدی باشی.
زن زنجیر دور گردنش را باز کرد. نه، باز نکرد، قطع کرد!
زن دوباره توی آینه ی شکسته نگاه کرد. تصویر تیغه ی براق چاقوی کنار رژ قرمز، افتاده بود روی سینه اش. این چاقو را هم بلیک برای جشن تولدش خریده بود.
- کی گفته چاقو جدایی میاره ؟ می خوام ثابت کنم این حرف درست نیست،‌ واسه همین می خوام بهت چاقو هدیه بدم.
زن دستش را به زحمت جلو برد. لب های زن شروع به لرزیدن کرد، دست هاش سست و کرخت شده بود. تمام تصویر توی آینه قرمز شد،‌ قرمز آتشی. درست به رنگِ رژِ قرمزِ کلئوپاترا.


 


 

یادداشت

 ادبیاتِ معاصر، بی مایه فطیر است

 چرا غزل؟

 شعر

 داستان

 عشق، بهانه ای برای زیستن

 «سایه‌ها» بین خاطره و استمرار

 سكوت در نوشگاه قهوه

 سپهري، شاعرى که به حقيقت نرسيد

 «ميلان كوندرا» در ايران همان مَش‌عباس است

 حذف، پايان نيستي

 بازتاب يك داستان

 معرفی کتاب

ارتباط با ما