نگاهى به "خانه زيبارويان خفته" نوشته یاسوناری کاواباتا برنده
نوبل 1968
"خانه زيبارويان خفته" روايت زندگى پيرمردهايى است كه حسرت
توانايىهاى دوران جوانىشان را مىخورند و سعى مىكنند از طريق
تماس جسمانى و سطحى با زنان جوان، شور جوانى را بازيابند. نويسنده
به گونهاى رمزآميز اين بازيابى جوانى را بهنحوى به "بازيابى خود"
شخصيتها برمىگرداند.
"اِگوچى" پيرمرد شصت و هفتساله از طريق دوست پيرش "كيگا" پى
مىبرد كه در يك خانه دختران زيبا، جوان، باكره و دستنخوردهاى را
خواب مىكنند. دخترها درقبال پول حاضر مىشوند با ترزيق يا خوردن
مواد خوابآور، به خواب روند و در حالت خواب پذيراى پيرمردهايى
شوند كه از لحاظ جنسى بهحد ناتوانى رسيدهاند و فقط قادر به لمس و
بوسيدن آنها هستند. طبق قوانين اين خانه، مشترىها اجازه پرسش از
ماهيت يكديگر و هويت دخترانى را ندارند كه كنارشان مىخوابند.
زيبارويان خفته پيش از آمدن آنها به خواب مىروند و بعد از رفتن
آنها از خواب بيدار مىشوند. كيگا به اگوچى پيشنهاد مىكند سرى به
اين خانه بزند، اگوچى براى ارضاى كنجكاوى، پيشنهاد او را مىپذيرد
و يكشب به آن خانه مىرود. زنى كه رئيسه خانه است با چاى از او
پذيرايى مىكند و تذكر مىدهد سعى نكند دخترى را كه خوابيده است،
بيدار كند. اگوچى به درون اتاق مىرود. ابتدا به دختر خفته مىنگرد
و فكر مىكند او چگونه به خواب رفته است. سعى مىكند با حرف زدن
دختر را بيدار كند، ولى متوجه مىشود كه زيبارو به هيچوجه در
مقابل وقايع اطرافش عكسالعمل نشان نمىدهد. بعد كنار او دراز
مىكشد و مدتى دستش را در دست مىگيرد، سپس آن را رها مىكند. با
آنكه حس مىكند دختر برايش نمادى از حيات است كه مىتواند با
اعتماد او را لمس كند، اما سعى مىكند با بدن او تماس پيدا نكند.
همينطور كه به دختر نگاه مىكند، دچار تنهايى حزنآلودى مىشود.
اين احساس كمكم تبديل به دلسوزى و ترحم نسبت به دخترك مىشود؛
زيرا حس مىكند او را بهعمد خواب كردهاند. پس دوباره سعى مىكند
با زدن ضربه به شانه دختر و بلند كردن سرش او را بيدار كند، ولى
موفق نمىشود. يكباره حس مىكند دوست دارد با خشونت با او رفتار
كند تا بيدار شود اما جلوى اين احساس را مىگيرد. با خود فكر
مىكند "آيا اين امر به آن معنى نبود كه پيرمردانى كه ديگر مرد
نيستند، مىتوانند با دخترى خفته در آرامش كه چيزى نمىگويد و چيزى
نمىشنود، حرف بزنند و هرچه دلشان مىخواهد بگويند؟" (ص 34)
زيبارو بىآرايش، جوان و ساده است و بوى كودكان شيرخوار را مىدهد.
اين بو بهجاى آنكه او را وادار به صحبت يكطرفه با دختر كند، او
را بهياد فرزندان، نوهها، اولين عشق زندگىاش و زنى گيشا كه به
زندگى خانوادگى او حسادت مىكرد، مىاندازد. درواقع، نويسنده با
تصوير پاكى و معصوميت دختر، امور معصوم و پاك زندگى را كه با
معصوميت آغاز جوانىتوأم بود به ياد پيرمرد مىآورد. بهنظر مىرسد
نويسنده بهجاى آنكه كودكى را ابتداى زندگى پيرها بداند، جوانى را
چنين آغازى تلقى مىكند؛ زيرا جوانى، نماد بيشترين توانايىهاى
جسمى و روحى انسان است؛ درحالىكه كودكى چيزى جز عجز و ناتوانى
همراه ندارد، و از اين لحاظ با پيرى شباهت پيدا مىكند. با اين
تفاوت كه پيرها بهسختى و خيلى كم مىتوانند بخوابند، اما كودكان
احتياج زيادى به خواب دارند و به دليل فقدان آشفتگىهاى ذهنى و
روحى بهراحتى مىخوابند. اين انديشه را در كتاب "گلهاى بدى و
ملال پاريس" اثر مشهور شارل بودلر شاعر سمبوليست فرانسوى هم
مىبينيم. بههر حال، مسؤولان خانه زيبارويان خفته ظاهراً به اين
امر آگاه هستند، زيرا زير بالش پيرمردانى كه به آنجا مىآيند، دو
قرص خواب مىگذارند كه اگر خوابشان نبرد، قرصها را بخورند تا
بتوانند تا صبح كنار موجودى زنده و بىحركت بخوابند. خفته بودن
دختران كه نماد مرگ موقت است، اعمال جسمانى را از پيرمردان سلب
مىكند؛ كارى كه در عرصه فعاليت ذهنى به عهده قرصها گذاشته
مىشود. بهعبارت ديگر، خواب(نماد مرگ موقت) دختر مسبب توقفى در
روح و جسم پيرها مىشود كه بهنوبه خود بهنوعى يادآور مرگ است؛
مرگى كه بهزودى نصيب پيرها خواهد شد.
اگوچى، صبح روز بعد درحالىكه محبت زيباى خفته را به دل گرفته است،
خانه را ترك مىكند. پانزده روز بعد دوباره تمايل پيدا مىكند به
آنجا برود. اينبار هيجانى مضاعف دارد. بانوى خانه به او مىگويد
دخترى را براى او خواب كرده است. اگوچى به اتاق مىرود. زيباروى
خفته كه بزرگتر از دختر قبلى است با آرامش به خواب رفته است.
نگريستن به دختر، كنار او دراز كشيدن و لمس او سبب مىشود كه اگوچى
فكر كند زيبارويان خفته درواقع مظهر اهانت و بىحرمتى به
پيرمردهاست: "براى پيرمردى كه ديگر مرد نبود، رفت و آمد به آن خانه
و آرميدن كنار دخترى كه به خواب رفته بود، دور از انسانيت بهحساب
مىآمد." (ص 63) اين تفكر، باعث مىشود كه قوانين خانه را زير پا
گذارد. با خشونت دختر را بيدار مىكند، ولى وقتى لرزش بدن برهنه او
را مىبيند، دلش مىسوزد و فكر مىكند داروهايى كه براى خواب كردن
به دخترها مىدهند سلامتى آنها را بهخطر خواهد انداخت. دختر
ظاهراً خواب است اما ناله مىكند و اگوچى حس مىكند مغز او خواب
است ولى بدنش كاملاً بيدار است. به همين دليل او را به خود
مىفشارد و نوازش مىكند. اما طوفان احساساتش فروكش مىكند و در
لحظهاى متوجه مىشود "پيرمردانى كه آنجا مىآيند و مىروند،
اميدوارند بتوانند عواطف و احساسات خود را ارضا و غمهاى فراوان
خود را فراموش كنند" اما چون اگوچى حس مىكند هنوز خيلى پير نشده
است، بهجاى فراموش كردن، احساس پوچى مىكند. غمهاى زندگى خود را
بهياد مىآورد. بهياد دختر كوچكش مىافتد كه او را از ديگران
بيشتر دوست داشت. دختر، قبل از ازدواج بكارتش را از دست داده بود و
بهجاى ازدواج با مردى كه با او رابطه داشت، با مردى ديگر ازدواج
كرده بود. اگوچى هيچگاه فكر نمىكرد دخترش چنين كارى بكند، زيرا
او را خيلى باهوش و زرنگ مىدانست و كاملاً به او اعتماد داشت. عمل
دختر باعث شرم و احساس حقارت
داستان در لايه فوقانى بيانگر بازگشت انسانهايى است كه بسى بيشتر
از دوره معمول زيستهاند، روزگارشان به سر آمده و از نظر انسانشناختى و
روانشناختى نمىتوانند به زمانه دلخواهِ سپرىشده بازگردند
اگوچى شد. براى رهايى از يادآورى اين
غم، قرص خوابها را خورد و به خوابى عميق فرو رود. صبح از بانو
تقاضا مىكند اجازه دهد تا بيدار شدن دختر آنجا بماند، ولى بانو
اين كار را جنايت مىداند و تقاضاى او را رد مىكند. اگوچى مىداند
كه خوابيدن در كنار زيبارويان خفته، نوعى خوشحالى محو، آرامش
زودگذر و احساس زنده حيات را القاء مىكند. (ص 92) او هشت روز بعد
دوباره به آن خانه مىرود. بنابراين روايت به جاى خواب كردن شخصيت
داستان، او را به گذشته بازمىگرداند و نهتنها به او سبكبالى
نمىبخشد، بلكه بر بار اندوه او مىافزايد. به عبارت ديگر موضوع از
امرى روزمره و جسمانى به امربرساختهاى كه حاصل تداعى و رجعت به
گذشته است، بركشيده مىشود تا وجه عمده و غالبترى از هستى را به
رخ خواننده بكشد. هيچكس منكر عملكرد گاه مهارناپذير غريزه جنسى
نيست، اما اينجا نويسنده غريزه را بهسود انديشه مىچرخاند تا سوژه
اساسىترى را پيش روى خواننده بگذارد.
اگوچى بار بعد كنار دخترى مىخوابد كه در حال آموزش است. گرماى بدن
او وحشى و نارس است. به هر حال اگر دختر هم رسيده بود، براى مردان
پيرى كه نمىتوانند از زن، "همچون يك زن" استفاده كنند بىتفاوت
بود. خواب عميق دختر و غمى كه در وجود او نهفته است، اگوچى را ياد
خوابِ مرگ مىاندازد. درحال نوازش دختر وسوسه مىشود او را خفه
كند، اما يادآورى يك خاطره، اين وسوسه را در او از بين مىبرد. ياد
دختر چهاردهسالهاى مىافتد كه يكبار در يك هتل نزدش فرستاده
بودند. دختر با شنيدن صداى جشنى كه از بيرون مىآيد، سراسيمه از
آغوش او خارج و پشت پنجره مىرود تا بتواند دوستپسرش را كه قرار
بود با او به جشن برود، ببيند. "حس پدرانه" اگوچى او را وامى دارد
اجازه دهد دختر نزد دوستپسرش برود. اينجا رويكرد زيباشناختى
ديگرى مىبينم: كهنه بدون جبر به نفع نو كنار مىرود. حالا نيز
اگوچى نسبت به دخترى كه در كنارش خوابيده است، حس پدرانه دارد.
دختر پتو را از روى خود كنار مىزند، اگوچى او را مىپوشاند تا
سرما نخورد. اين احساس باعث مىشود اگوچى به خاطر سنش احساس
افسردگى و تنهايى كند و دلش بخواهد زود به خواب رود. با وجود اين
ميل، بعد از ساعتى قرصهاى خواب را مىخورد و مىخوابد. صبح از
بانوى خانه مىخواهد از دارويى كه براى خواب كردن دخترها استفاده
مىكنند، به او نيز بدهد، ولى بانو مصرف آن را براى پيرها خطرناك
مىداند.
ملاقاتهاى اگوچى باعث ايجاد نوعى كرختى در او مىشود. اين كرختى
در ملاقات چهارم شدت پيدا مىكند. او مست در كنار زيباى خفته دراز
مىكشد. فكر مىكند كار اين خانه نوعى ذكاوت، فرهنگ و تمدن است يا
نوعى بربريت و وحشيگرى. اين فكر، وسوسه خفه كردن دختر را در او
بيدار مىكند، اما نگاه كردن به دختر بىدفاعى را با حالتى شديد به
اگوچى القاء مىكند. وسوسه را پس مىزند، خود را بهدليل حضور در
آنجا، فاسد و پستفطرت مىخواند و دلش مىخواهد خانه رإ؛ص خراب
كند. اما به جاى پر و بال دادن به تفكراتش، براى اينكه دختر سرما
نخورد، روى او را مىپوشاند. قرصها را مىخورد و مىخوابد.
در فاصله بين اين ملاقات و ملاقات بعدى، كيگا به او خبر مىدهد يكى
از پيرمردانى كه به آن خانه مىرفت، كنار زيبارويى مرده است. هنگام
جان كندن،پيرمرد به منظور طلب كمك روى سينه و گردن دخترك خراشيده
بود. بانو براى خفظ آبروى پيرمرد و خانه، او را شبانه به هتلى
منتقل مىكند. اگوچى در ملاقات با بانو، اطلاعش از اين مسأله را به
او گوشزد مىكند و مىگويد بهخاطر آن حادثه بايد درِ اين خانه را
ببندند. بانو مىترسد، اما خود را كنترل مىكند و او را به اتاقى
راهنمايى مىكند كه دو زيباى خفته در آن خوابيدهاند. اينبار نيز
مثل بارهاى گذشته ابتدا حالتى از خشم و خشونت براى كشتن دخترها در
وجودش ايجاد مىشود. گويى مىخواهد آن حالتى را كه در خودش از بين
رفته است، در كسانى كه هنوز از آن برخوردارند، از بين ببرد. اين حس
در تمام دفعات فورى سركوب مىشود و جاى خود را به احساسات پدرانه
مىدهد. اگوچى عرق صورت يكى از دخترها را پاك مىكند و براى اين كه
سرما نخورد، رويش را مىپوشاند. او از اينكه بين دو دختر خوابيده،
ناراحت است و حس مىكند به هيچوجه دوست ندارد در چنين وضعيتى
بميرد. اينبار بدون خوردن قرصهاى خواب، به خواب مىرود. كابوسى
مىبيند و وقتى از خواب مىپرد، متوجه مىشود يكى از دخترها نفس
نمىكشد و مرده است. هراسان بر مىخيزد و بانو را خبر مىكند. بانو
براى آرامكردن او مىگويد دختر نمرده است. اگوچى خاطرنشان مىكند
كه دختر نبض ندارد و نفس نمىكشد و از بانو مىخواهد دكتر خبر كند.
بانو اين كار را لازم نمىداند و در انتقال جسد به بيرون اجازه كمك
به او نمىدهد. اگوچى مىگويد با اتفاقى كه افتاده است ديگر
نمىتواند بخوابد. بههمين دليل روى مبل مىنشيند. به اين ترتيب
دختران زيبايى كه اگوچى كنارشان مىخوابد، يادآور دوران جوانى،
گناهان، غمها و خطاهاى او هستند و آخرين دختر با مرگ خود، هراس او
را از مرگ و انتظارى كه بايد براى آن بكشد، به او يادآور مىشود.
داستان در لايه فوقانى بيانگر بازگشت انسانهايى است كه بسى بيشتر
از دوره معمول زيستهاند، روزگارشان به سر آمده و از نظر
انسانشناختى و روانشناختى نمىتوانند به زمانه دلخواهِ سپرىشده
بازگردند. حتى فيزيولوژى آنها با چنين خواستهاى در تقابل است؛ پس
بهترين راه آن آست كه تا زمان مرگ، خود را "كنار" بكشند. براى
نمونه به تصور آوريد مردى را كه روزگارى آرمانگرا بود با گرايشى
ژرف به كتاب و فلسفه و ادبيات، ولى بعد از مدتى زندگىاش را وقف
كسب مال و منال مىكند. در پيرى دوباره مىخواهد به حال و هواى
روزگار جوانى برگردد، ولى(به صورت نمادين) كتاب را كه در دست
مىگيرد، با آن احساس بيگانگى مىكند. بدتر از اين، حتى تمركز ذهنى
لازم را براى ارتباط با محتواى كتاب را ندارد. رابطهاش با انديشه
و سخن متفكران، سست و تحميلى است و گويى دارد داروى بدمزهاى را
مىخورد. از اين بدتر زمانى است كه ذهنش از سطر سطر كتاب منفك
مىشود و ياد گذشتهاى مىافتد كه در جزئيات، راه چندين ساله كسب
ثروت را نفى يا اثبات مىكند و حالا تداعى آنها دارد او را
زندهزنده مىپوساند. به قول مولانا:
مىدهند افيون به مرد زخمند
تا كه پيكان از تنش بيرون كنند
وقت مرگ او را از رنج مىدرند
او بدان مشغول شد، جان مىبرند
چون بههر فكرى كه دل خواهى سپرد
از تو چيزى در نهان خواهند برد
ياسونارى كاواباتا به اين هم بسنده نمىكند و در لايه زيرين ديگرى
چيز يك موضوع ديگر را دنبال مىكند: در خانهاى غرق در زيبايى و
آراستگى كه حضور وجاهت و طراوت دخترهاى جوان به آن جلوهاى ناب از
شادابى و سرزندگى مىدهد، دختر جوانى مىميرد و رئيسه خانه
مىگويد: "مهم نيست، دخترهاى ديگر هنوز زندهاند." و به اين ترتيب
نويسنده پوسيدگى و انهدام هولناكترى را بازنمايى مىكند؛ فروپاشى
تمام ساختهها و آرايههايى كه انسانها در برپايى آنها نقش
داشتهاند. البته ما اين پوسيدگى را در خواب بودن "دخترها" حس كرده
بوديم. درواقع، خواب آنها و پيرها نماد چشم بستن بر زيبايى
انسانها و اشياست.
به هر حال، فروريزى، هسته مركزى و محور اصلى اين داستان را
برمىسازد؛ امرى كه در "ماكوندو" هم اتفاق افتاد و گابريل گارسيا
ماركز آنقدر تواضع دارد كه تأثيرپذيرى خود را بهويژه از
كاواباتا، مىشيماو كنزابورو اوئه اعتراف كند. ماركز حتى مىگويد
تنها داستانى كه
گابريل گارسيا ماركز آنقدر تواضع دارد كه تأثيرپذيرى خود را
بهويژه از كاواباتا، مىشيماو كنزابورو اوئه اعتراف كند. ماركز حتى
مىگويد تنها داستانى كه دوست داشت نويسندهاش باشد، همين خانه زيبارويان
خفته است
دوست داشت نويسندهاش باشد، همين خانه زيبارويان
خفته است (البته در جاى ديگرى همين حرف را درباره طاعون نوشته كامو
زده بود) به هر حال مبناى نقد من سخنان ماركز (كه كم هم حرف
نمىزند!) نيست، بلكه اشاره به اين موضوع است كه ضرورتى ندارد
برساختن امر مهمى چون فروپاشى را اسير بازىهايى كرد كه در آن
خبرگى و توانمندى لازم را نداريم. اگر بعضى نويسندههاى ما به بازى
واژگانى و دشوارنويسى عمدى رو مىآورند تا وجه تفاخرى به
داستانشان بدهند، و به اين ترتيب حتى اهل قلم را هم از خواندن
آثارشان كلافه كنند، و اگر شمارى از نويسندگان ما به بهانه
بهرهگيرى از تكنيك جريان سيال ذهن با زمانگسستىهاى مكررِ
ناشيانهشان ابتدايىترين ژرفساختهاى تكنيكى را در زيباشناسى
ناديده مىگيرند، و عملاً قصهشان را خراب مىكنند، كاواباتا متنى
را در برابر خواننده قرار مىدهد كه ضمن چند لايه بودن، ضمن
برخوردارى از ابهامهايى كه گاه در كمال تعجب حتى دلنشين هم
مىشوند (مثل حذف انگيزههاى روانشناختى در امر تداعى) اين تمهيدات
را فراهم مىآورد كه حتى خواننده عادى هم با داستانش ارتباط برقرار
كند. جالب اينجاست كه متن انگليسى داستان از فارسى آنهم سادهتر
است و نگارنده سالها پيش كه جويسنويسى نويسندگان ايرانى باب شده
بود، تعجب مىكرد كه نويسندهاى در حد و اندازه كاواباتا تا اين حد
ساده و رازناك و پُرابهام [ولى قابلدسترسى و در عين حال جذاب]
بنويسد. اگر توصيه خودىها براى نويسندگان جوان ما اهميت ندارد،
دستكم به توصيه خارجىها(ماركز) گوش دهند و اين داستان را
بخوانند.