خویش خانه

 

آیت دولتشاه
Ayat_doulatshah@yahoo.com

دیوانگی حجت ازغروب شروع شده بود. شبش قرار بود توی رملهای غربی کمپ بزنیم، بعداز ظهر پورداوود روی تپه شن رفته بود و داد زده بود باید برگردیم. غروب توی گدار اولین کمپ شبانه برپا شده بود. حجت از همان عصری بی تاب رفتن بود. پورداوود به همه ی چادرها سرزده بود و چیزهایی در مورد طوفان شن گفته بود. پورداوود و حجت توی چادر اول با هم گلاویزشده بودند.حجت فحش داده بود، پورداوود پس کشیده بود و به همه گفته بود « چیزیش شده » دیوانگی حجت ازهمان موقع شروع شد. شب، من مسعودی نیا و اله‌وردی طبق لیست توی یک چادر زیپ کشیده دراز کشیده بودیم. اولین سایه از روی چادر ما گذشت. حجت از صبح‌اش بنا گذاشته بود به تعریف از تپه گراز و دره‌های عجیبش. حجت دو سال قبل بالا گروه مرمت تپه گراز رفته بود و تاحالا چشم به راه این موقعیت بود. پورداوود قسم خورده بود که تعویق رفتن به تپه گراز و رملهای غربی هیچ ارتباطی به مشکل قبلی‌اش باحجت ندارد. پورداوود گفته بود«از گردش گردی تماس گرفتن، اونور طوفان شن به راه افتاده» سایه که از روی چادرما رد شده بود هیچکدام از ما حرفی نزده بودیم، بعد که صدای داد شنیدیم، سایه‌های بعدی گذشته بودند، همه زده بودند بیرون، هیچ اثری ازحجت نبود، توی گدارولوله شده بود. پورداوود بناکرده بود به داد و بیداد کردن، پورداوود سربلوچی داد زده بود. کسی نمی دانست حجت کجاست.
طوفان شن از نیمه شب شروع شده بود، چراغ قوه که از گدار بالامی رفت سفیدی شن ها توی دور دست معلوم بود. پورداوود از گدار بالا رفته بود و چشم بسته بود سمت گراز. هیچ کس حجت را ندیده بود. حجت دو سال پیش با گروه مرمت اینجا آمده بود. ازطبس، باریکه ی مرکزی را رده کرده بودند و از شمال کویرسمت نابیند پایین آمده بودند و از دشت نمک راست گرفته بودند سمت گدارریگی تا تپه گراز. حجت از خواب‌هاش می گفت، از دوسال پیش تپه گراز توی همه‌ی خوابهاش آمده بود. پورداوودگفته بود « سه نفرباید داوطلبش، کی داوطلب می شه؟باید برگردونیم» بعد ما سه نفر را نشان کرده بود از سال قبلش که حجت تغییر رشته داده بود و به گروه معماری آمده بود، بیشتر با ما سه نفر جوشیده بود. عیسی بلوچی مسئول کمپ شده بود، پورداوود چیزهایی بهش گفته بود و ما راه افتاده بودیم. پورداوود بارها گروه های دانشکده را ازمسیرهای مختلف آورده بود آنجا.
از گدار اول که کمپ بود تا گدار پنجم که منتهی به دشت رو به تپه گراز بود سه کیلومتر فاصله بود و از گدار آخرتا تپه گراز پنج کیلومتر. پورداوود سال قبل را با گروه صنایع دستی آمده بود. سال قبل هم حجت خواسته بود همراهشان شود اما اختلافش با پورداوود مانع آمدنش شده بود پورداوود دل خوشی از حجت نداشت، اما حالاهیچ بهانه‌ای برای نیامدن هردو نبود. یک بار دیگر صدای داد شنیده بودیم. دوگدار رامستقیم هم انداخته بودیم، پورداوود کج کرده بود سمت گدارسوم، پا تند کرده بود سمت شرق، ما صدا را ازغرب شنیده بودیم، پورداوود گفته بود خاصیت طوفان شن اینه، از هرطرف صداکنی از طرف مقابلش شنیده می شه از گدارسوم دیگرصدا نشنیدیم، تاریک بود. پورداوود چراغ قوه خاموش کرده بود،ازشب کوری می ترسید.حجت گفته بود دوسال قبلش توی گراز خویش خانه را دیده.حجت وقتی تعریف کرده بود چشمهایش برق زده بود، گفته بود «دوسال قبلش توی تپه گراز که شب قدم می زده، صدایی برده بودتش سمت خودش بعداز یک نیمچه در، چهاردست و پا تورفته و رسیده به سرائی عدنانی که بایدهفت حوض رارد می کردی وازیک جاده سنگی می گذشتی که به در خانه می رسیده»حجت ازتصاویر روی دیوار گفته بود و حوری هایی که عورعور، کنار به کنار هم آرام گرفته بودند. حجت تعریف کرده بودازنهری که درست از وسط خویش خانه می گذشت و پنجره هایی که آنورشان هیچی نبود.پورداوود توی همین افکار داد زده بودکه توی رملهای غربی چیزی دیده که انگارمی دوید، مسیرمان را عوض کرده بودیم سمت رملهای غربی،گدار سوم را دور زده بودیم واز فرعی شنی انداخته بودیم توی گدارچهارم که به سمت غرب تپه ادامه داشت.پورداوودگفته بود«شن بادها لحظه ای سفید شدن»حدس زده بودشن ها نوری را انعکاس داده اند، حدس زده بود حجت چراغ قوه چرخانده سمتشان. پورداوود گفته بود«تپه گراز همش خاکه،تپه های شنی که به مرورسخت شدن، شبیه تپه » حجت گفته بود«توی یکی ازدیواره هاش یه شکاف هست، وسط شکاف یه نیمچه درهست»گفته بود نیمچه را دیده وچهار زانو تورفته. حجت گفته بود«همش سالم سالم،یه کاخه، دیوارهاش برق می زنه و روی درخویش خانه نقش چهار شیر کنده شده که یکی از شیرها چشمهاش از یاقوت سرخه».
توی گدار چهارم که گم شده بودیم کم کم هواسنگین شده بود، طوفان کم کم به آنجا می رسید. پورداوود پاکند کرده بود. من، مسعودی نیا واله وردی چسبیده بودیم به پورداوود که فقط پرهیبت‌اش را می دیدیم. اله وردی داد زده بود« نمیشه جلورفت، بایدبرگردیم »مسعودی نیا هم، پورداوود حاضر به برگشتن بدون حجت نبود. توی ده سال گذشته پورداوود مسئول کمپ‌ها و هئیت‌های پژوهش دانشکده بود. پورداوود گفته بود« توی ده سال گذشته ازدماغ کسی خون نیومده، اونم تو گراز تپه، جائی که به هیچی، حتی باد هوا هم نمی شه اطمینان کرد» .
برای پورداوود سخت بود حجت شب را بیرون از کمپ سر کند. پورداوود به حجت فحش داده بود. قبلش گفته بود که دوسال پیش هم دو روز دنبال حجت گشته بود، اما روزسوم بی هیچ توضیحی، بعد این همه گشتن وبی خبری پیدایش شده بود وبا کسی حرف نزده بود. پورداوود، حجت رابه کمیته‌ی انضباطی کشانده بود و حجت قسم خورده بود که گم شده و راه کمپ را پیدا نکرده. روز بعدش حجت قسم خورده بود که توی خویش خانه بوده و کنار نهری که از توی اتاق می گذشته لم داده و شراب عدنانی خورده ومحو تما شای حوریه های نقاشی شده روی دیوار شده ، همش یک ساعت . حجت گفته بود دو روز را فقط یک ساعت حس کرده و بعد قسم خورده بود که رویا نبوده و همش عین واقعیت بوده . پورداوود فحش می داد به خودش، به بلوچی که حجت را بی هوا گذاشته بود و به امور دانشجوئی که استعفایش را قبول نکرده بود، بعد به نفس نفس افتاد و بعدش همه‌ی ما یکباره آن صدای مهیب را شنیدیم. اول همه منگ بودیم ،پورداوود حلقه کرده بود دستهاش را دور همه مان، بعد رو گردانده بود رو به تپه گراز. تازه از گدار پنجم وارد رملها شده بودیم، رملها زیر پایمان وا می‌رفتند و شن توی چشممان می شکست. پورداوود داد زده بود صدای خودشه، ما هم حس کرده بودیم صدای حجت را شنیدیم، چیزی توی سرمان گفته بود صدای حجت است . نعره های بعدی با فاصله ی کمتری می آمد . بعد یکباره همه چیز توی سکون عجیبی فرو رفته بود. پورداوود گفته بود «شاید گیر پلنگ ها افتاده، یا گرگ ها، شاید هم نه » بعد از پشت لباسش اسلحه بیرون کشیده بود.همه ترسیده بودیم. پورداوود گفته بود«توی ده سال گذشته این اولین باریه که اسلحه می کشم» بعد آرام رو گرفته بود رو به تپه گرازکه پرهیبش توی شن باد گم شده بود . صدای جیغ آخر که آمده بود پورداوود شلیک کرده بود. حتماٌ کمپ هم صدای تیر را شنیده بودند و بلوچی به پایگاه مرکزی خبر داده بود.بعد از صدای شلیک یکباره صدای جیغ و داد قطع شده بود. بعد صدای زوزه ی گرگ آمده بود.پورداوود ترسیده بود. حجت آخرین بار گفته بود «دو سال پیش هم پنجم آذر بود، غروب رسیده بودیم تپه گراز، کمپ که بر پا شده بود وسط دره، گروه توی چادرها رفته بودند ومن نیمه شب به سرم زده بود چرخی اطراف کمپ بزنم، بعد توی مسیر دره ، نور کجتاب ماه تابیده بود به دیواره ای که توی شکافش نیمچه در کار گذاشته شده بود».حجت اینها را با هیجان تعریف کرده بود و بعد گفته بود که دوباره باید توی همان مسیر راه برود، حتماٌ پیدایش می کند.همین بود که غروب دیوانه شده بود که شن باد راه را بسته بود. حجت گفته بود که رویا نبوده و می خواهد بزرگترین کشف زندگیش را آنجا انجام دهد. گفته بود «فقط باید پنجم آذر دوباره توی هان مسیر راه بروم، توی مسیر مهتاب...».
آن شب توی رمل ها سرگردان شده بودیم. بعد آخرین شلیک دیگر صدای زوزه نیامد. شن باد تند شده بود و ما توی ماهورها فرو رفته بودیم و راه گم کرده بودیم. پورداوود گفته بود«بلائی دارد نازل می شود». ما ترسیده بودیم، من، مسعودی نیا و اله وردی دیگر نای حرکت نداشتیم. پشت یک تپه شن پناه گرفته بودیم و چفت هم کز کرده بودیم . پورداوود اما نه، پرهیبش را می دیدیم بالای سرمان، شن باد موهای بلندش را تکان می داد و دست جلوی چشم فقط داد می زد، رو به تپه گرازی که معلوم نبود کدام سمت است . حجت توی دیوانگی اش چیزهای نامعلومی فریاد کرده بود، درست شبیه چیزهای نامعلومی که پورداوود داد زده بود. حجت از غروب دیوانه شده بود. از دو سال قبلش نشده بود دوباره برگردد، حالا هم که برگشته بود شن باد و طوفان مانع اش شده بود،همین بود که زده بود به کویر . ما مسیرش را تا گدا سوم کمابیش پیدا کرده بودیم، از گدار چهارم که صدای داد شنیدیم مسیرش را گم کردیم . پورداوود از بلائی حرف می زد که در حال نازل شدن است و ما توی رملها که گم شده بودیم تا صبح سر توی بدن هم برده بودیم، بعد با صدای پورداوود چرتمان پاره شده بود که طوفان شن تمام شده و آسمان روشن شده.
آخرین باری که حجت را دیدیم غروب دیوانگی اش بود و سایه ای که از روی چادرمان گذشت. بعد صدای جیغی که توی آن شب پیچید . پورداوود دویده بود سمت تپه گراز که حالا پشت سرمان بود. ما هم دویده بودیم، گرگ و میش بود که پورداوود جلوتر از ما به تاش های تپه گراز رسیده بود. ما که رسیدیم پورداوود همانطور ایستاده بود و سر بلند کرده بود رو به تیزی تپه گراز. چهار نفرمان در خلعی از سکوت و ناباوری ایستاده بودیم و منتظر، هیچ صدایی نبود.اولین رگه های خون را مسعودی نیا از زیر پایمان رد گرفته بود . بعد پورداوود ادامه ی رد خون را از دره گرفته بود و از میدانچه تا دره ی تنگ تپه پی گرفته بود. رد خون در تنگ ترین عرض دره از یکی از دیواره ها بالا رفته بود و توی شکاف کم عمقی محو شده بود. این آخرین ردی بود که از حجت گرفتیم.

*
هفته‌ي بعد توی کریدور دانشکده، روی یکی از نیمچه طاق هایش چند عکس از سفر دو سال پیش حجت گذاشته شده بود . نور شمع حالتی رویائی به عکسها داده بود . حجت لبخند زده بود و پشت نیم رخ اش تپه گراز در دور دست نقش بسته بود.

*
نیروهای پایگاه سه ساعت بعد رسیدند. پاترولهای سفید که آمدند ما را مستقیماً برگرداندند . پورداوود بعدها گفته بود« انگار کار ِ گرگا بوده، هیچی ازش نمونده، الا یک دست، دست راستش، عجیب اینکه توی دستش فقط یه سنگ بوده، یه یاقوت 20 قیراتیِ که شبیه چشم حیوان تراش خورده بوده» .
همان روز پورداوود استعفا داده بود و سال بعدش تپه گراز از لیست پژوهش دانشگاه حذف شد.

خرم آباد 16/11/85

  اول صفحه



 

یادداشت

ادبيات در غياب پاتوق‌هاي ادبي

زيبايى تصوير انهدام

جنون از ورطه گذشتن

زبان، تصویر و شعر

شعر

داستان

موز و مارکز؛ مضحکه‌ی کُتّّابِ کوتوله

من از جنگل‌های سیاه می‌آیم

بازخواني داستان عاشیق غريب و شاه صنم

معرفی کتاب

ارتباط با ما