سبز پري

 

عليرضا ذيحق

خود خوري مي كرد وبيخ زبان اش هيچ شيرين نبود.نگاه اش كه ليز مي خورد فقط كلمه ها را مي ديد.كلمه هايي كه وصله ي تن اش شده و هيچ كارد تيزي هم آن خا لكوبي ها را نمي توانست كاري بكند. روزي روزگاري جواني كرده و حرفهايش را به پري،عوض اينكه تو دفتري، رو كاغذي يا تنه ي چناري بنويسد، گفته بود با سوزن و رنگي نقش اش كنند. روسينه و بازوهايش. رنگ سال آبي بود و اما او باز، سبز مي خواست. مرد حكاك غُر زده واما او اعتنايي نكرده بود. گفته بود : " اصلا به تو چه؟ مظنه را ببر بالا."
هراس هايش را كه زير دوش شست، چشمانش را از آينه ي قدي دزديد.حوله را به خود پيچيد و تا حسابي خشك شود سوت زد. ملودي سلطان قلبها را.غُلغُلي تو دل اش افتاد و ياد پري كرد. ياد نگاهاي دل كوتاه او.
سالها گذشته بود و اما تاول زير پا هايش كه از عصر آدم با او بود و با هر خوانشي داشتند مي تر كيدند.نجوايي ديگر داشتند. نجوايي كه با جلنگ جلنگ النگوها وسينه ريزهاي پري آميخته و گوش اش را پر مي كرد.مثل زق زق يك درد. بريده بريده و از زخمي نا پيدا.
ترق و توروقي آمد. از راه پله ها. باز پري بود. مثل كفتري كه سينه اش را پف و پر باد كرده باشد نا آسوده بود. دلتنگي كرد وگفت: "زير آبي كه مي آيم نفسم مي گيره.پريا بودن وتو دريا بودن سخته.كوسه ها گُرده تيز كرده وگله ماهي ها سنگ راه مي شوند. كاش كه خوابي نمي ديدي و راحتم مي گذاشتي. اصلا آن سبز پري كه نقشش روسينه ته، چرا اين قدر ها بايد شبيه من مي شد؟ " چيزي نگفت و رفت طرف اش. اما شد شعله وگريخت. مثل هميشه بود. اول غريبي مي كرد و بعد، مي آمد جلو. اما اين دفعه چار پايه اي محو، چشم اش را گرفت و رفت بالا.گره كوري بود. بازش كرد. قول وغزلي چاشني كلام اش نبود و فقط شماتت بود. موهاي بافته اش را نيز از او دور كرد.
ساعت زنگ زد واو بند وبسا ط اش را جمع كرد ه و رفت دانشگاه.با شوري در دل. تفته وافسرده.رسيد وايستاد. خسته و با چشماني چين دار زير تيغ آفتاب. حس كر د از امير آباد تا اينجا، پار وپيراري گذشته و برو بچه هاي دانشگاه بد جوري از او جوانترند.حتي پري كه سرش تو جزوه بود وقا طي آنها كلمه ها را مي بلعيد و ساعتي بعد، وقت امتحان بود. اورا هم هول و ولا گرفت ورفت گوشه اي كه جزوه اش را ازبر كند. اوهم جزو شب امتحاني ها بود. اما تصنيفي تو گوش اش پيچيد. پري بود و زمزمه اش كه آرام مي خواند: " تو به اندازه ي زيبايي من تنهايي. من اندازه ي تنهايي تو زيبا..." ديد كه باز، خوابگردي هاي گذشته سراغ اش آمده وبي آنكه چاه و چاله از هم باز شناسد تا اينجا آمده و ولي چشمانش باز است. تقلايي كرد و بي خيالِ چشمها و حرفها، شكوفه هاي آبستن را ز شاخه ها چيد وريخت زير پا هاي پري.پري شد سبز پري. خوشحال شد وبعد، دست برد به دعاي نظر بنديِ رو شانه اش و سنجاق قفلي آن. عرق تو پيشاني اش جوشيد و منگ وخجل، هديه ي پري كرد.
يكي خنديد وخنده ها زيا د شد و او دلزده از امتحان، تا ميدان فردوسي، بيصدا رفت و جزوه اش را ريز وخرد، ريخت تو مسيرش. دل اش هواي سينما كرد. سينما توس. دم دمه هاي پل سعدي و نرسيده به پيچ شمران. سينما را ديد واما پل را نه. فكر كرد خيالاتي شده. امانه. جيزي نبود. خط مترويي گذشته و ياد هايش را يكجا با پل قورت اش داده بود.برنامه ي سينما را نگاهي كر د. " از تهي سرشار " بود. ياد شعري افتاد از اخوان ثالث و مرقد ش در توس. آنقدر دور افتاده بود كه حتي مجسمه ي فردوسي هم هرچقدر سرك مي‌كشيد، باز كتيبه ي او را نمي ديد. دل اش گرفت وقيد سينما را زد. رفت سراغ مغازه اي كه كف اش همه قفس بود و مرغ وخروس ها كا كل هم را مي كندند. خروسي ديد با تاجي بلند و پر هاي هفت رنگ و خوش اش آمد. هرچه كرد مغازه دار نفروخت و گفت: " همه راببر و اما اين حسابش سواست. سالهاست تو قفسه. بيرون باشه بي تكليفه. دوست دارم همينجوري پيش من پير بشه. يك جوجه ريغونه هم پرپرش مي كنه. اصلا مي دوني چيه؟ با هاش اُختم. به هم عادت كرديم."
اصراري نكرد و راه افتاد. پيچيد كه بخورد به چهارراه استانبول. ديد كه مردي با اسبي چنان مي تازد كه انگار دنبال رد پاي گرگيست. كله اش داغ شدوبا خود انديشيد: " مردان چرا بايد چنين هراسا ن بدوند." ازميان دود وبوق وجيغ ماشينها راهي باز كرد وگريخت به سايه. حصاري ديد و عمارتي. مال يكي از سفارتهاي خارجي بود. گذر نامه اش را نگاهي كرد. بيست سال از اعتبارش گذشته بود.در يك چشم به هم زدن! ياد خنده خنده ي بچه ها افتاد تو دانشگاه و بهت پري. دوتا خيابان موازي بودند كه هيچ وقت به يكجا نمي رسيدند و او طبق معمول سوار يك تاكسي كه مستقيم مي خورد به پل كريمخان، تا كتابفروشي مرغ آمين رفت. كتابفروشي بود واما نمي دانست چرا نام اش توفير كرده.ازخيابان بهار گذشت و ته كوچه ي شان بود كه ديد بالاخره رسيده و حالاست كه يك فنجان قهوه ي داغ، تا بخواهي مي چسبد. از را ه پله هاي آپارتمانشان مي رفت بالا كه حواس اش رفت پي زني كه پله ها را سريع مي رفت پايين وتا نگاهش كرد سبزپري را ديد كه زيباتر از او ميان زمينيان نبود. پشت سرش دويد واما در چفت شد وصورت او كبود. كبود، دوباره رنگ سال بود.

 1387

  اول صفحه



 

یادداشت

ادبيات در غياب پاتوق‌هاي ادبي

زيبايى تصوير انهدام

جنون از ورطه گذشتن

زبان، تصویر و شعر

شعر

داستان

موز و مارکز؛ مضحکه‌ی کُتّّابِ کوتوله

من از جنگل‌های سیاه می‌آیم

بازخواني داستان عاشیق غريب و شاه صنم

معرفی کتاب

ارتباط با ما