برزخ
 
مصطفی طباطبایی
Mostafa_t1983@yahoo.com


نمی دانم چند دقیقه یا ساعت خوابیده بودم، یا شاید هم تمام مدت بیدار بودم و الآن چیزی یادم نیست. در همان حالی که روی تخت دراز کشیده بودم، در میان تاریکی و اندکی از نور مهتاب که به درون سالن، یعنی جایی که من می خوابم نفوذ کرده بود، توده ی سیاهی توجه مرا به خودش جلب کرد. انگار چیزی مانند لوستری بسیار بزرگ، از سقف، درست در جایی که لامپ قرار داشت، آویزان بود. ولی ما نه چنین چیزی داشتیم و نه قرار بود داشته باشیم. این تصور که کسی از سقف آویزان است مرا به شدت می ترساند. عرقی سرد بر تمام بدنم نشست، با این حال این تصور با توجه به ابعاد سایه، نزدیک تر به واقعیت به نظر می رسید. در فکر این بودم که بلند شوم و چراغ را روشن کنم و خودم را از ترس بی مورد خلاص کنم که ناگهان صدای خرخر بلند و عجیبی مرا از جا پراند. صدا از سمت اتاق برادرم محسن بود. خدایا امشب چه شب بد و نحسی است، کاش زودتر تمام شود. صدای خرخر قطع نمی شد. همه می گفتنند که ما دو تا خیلی بیشتر از اینکه شباهت ظاهری به هم داشته باشیم به لحاظ خلق و خوی شبیه هم هستیم. اما من توی عمرم یک بار هم خر و پوف نکرده بودم واز این لحاظ مزاحمتی برای کسی ایجاد نکرده بودم. با این حال، محسن بازیگر تئاتر بود و انصافا ً هم بازیگر خوبی بود و به خاطر نسبت دادن این تشابه به من شاید بدم هم نمی آمد. بالاخره از جایم بلند شدم و وارد اتاق محسن شدم و شروع کردم به صدا کردن:« محسن! محسن!» اما متوجه نمی‌شد. این بار بلند تر صدایش کردم:« محسن! یه جوری بخواب که انقدر خرخر نکنی ». محسن با لحن تعجب آور و خشنی جواب داد که:« این همه آخر شبی تق و تق داشتی تایپ می کردی مگه من چیزی گفتم؟». بعد یه تکانی به خودش داد وغرغر کنان گفت:« خیلی خوب دیگه حالا برو بگیر بخواب بگذار ما هم بخوابیم». من قبلا ً هم چندین بار محسن را از خواب بیدار کرده بودم ولی همیشه برخورد بهتری داشت!. همچین که داشتم از اتاق بیرون می آمدم یکهو گفت:« خواب دیدم خودت را از سقف سالن حلق آویز کردی» و بعد زد زیر خنده و کمی بعد به خواب رفت و این بار بلند تر از قبل خرخر می کرد. من با عصبانیت چراغ اتاق را روشن کردم و ملافه را از روی صورتش کنار زدم که صحنه ی وحشتناکی مرا بی اختیار به عقب پس زد. نمی توانستم باور کنم این خود من بودم که در رختخواب بود، و آنقدر سرد و بی روح که گویی سا لها پیش مرده بودم. با عجله از اتاق بیرون آمدم در حالی که تمام بدنم خیس عرق بود و بریده بریده نفس می کشیدم. چراغ سالن را روشن کردم و با منظره ای رو به رو شدم که هر آدم زنده ای در آن شرایط با دیدن آن در دم جان می داد. آن سایه ی مشکوک که از سقف آویزان بود مردی بود فاقد صورت، نه گوش ها، نه چشم ها و ابروها،نه بینی و دهان. اندام و لباسهایش غریبه نشانش می داد، ولی ازسفیدیِ موها یش معلوم بود که با دوران جوانی اش فاصله ی زیادی دارد.
اکنون مدت هاست که من در این مکان و در این وضعیت هستم یا لااقل اینطور به نظرم می‌آید، همراه با جنازه ا ی بی چهره و آویزان از سقف که دائم در حال تاب خوردن است و همین طور جنازه ای همچهره با خودم که در رختخواب است و در میان ملافه هایی به رنگ ِ، به رنگ ِ!، آه خدایا دیگر رنگ ها را تشخیص نمی دهم، همه چیز را سیاه و سفید می بینم. نمی دانم، این برای من کابوسی است در خوابی بسیار غم انگیز تر از خواب های پیشینم، یا که این سرنوشت من است که تلخ تر از تمامی روزها ی پیشین زندگی ام است. اگر در خوابم، که کدام خواب اینقدر به طول می انجامد؟ و اگر بیدارم، که چنین چیزی امکان ندارد واقعی باشد و اگر هم که مرده ام پس چرا چیزی از لحظه ی مرگ خود به خاطر نمی آورم. آه که اگر زندگی مان آن بود و پس از مرگمان این، پس چه بیهوده آمدن و رفتنی بود.


  اول صفحه



 

یادداشت

ادبيات در غياب پاتوق‌هاي ادبي

زيبايى تصوير انهدام

جنون از ورطه گذشتن

زبان، تصویر و شعر

شعر

داستان

موز و مارکز؛ مضحکه‌ی کُتّّابِ کوتوله

من از جنگل‌های سیاه می‌آیم

بازخواني داستان عاشیق غريب و شاه صنم

معرفی کتاب

ارتباط با ما