نگاهى به زندگی «تاريه وسوس» و بهترين رمان او "پرندگان"
يكى از نويسندگانى كه در كشور ما گمنام و مهجور مانده است، تاريه
وسوس نويسنده نروژى است كه در سال 1898 بهدنيا آمد و در سال 1970
با زندگى وداع گفت. او در آغاز كار تاحدى تحت تأثير شاعر هندى
رابنيدرآنات تاگور، نويسنده نروژى كنوت هامسون و نويسنده سوئدى
سلما لاگراف بود. نوع دوستى را از تاگور، پيچيدگى انسانها را از
هامسون و رابطه تنگاتنگ بشر و طبيعت را از لاگراف آموخت. وسوس در
سال 1953 برنده جايزه "ونيز" شد و در سال 1956 جايزه بهترين
نويسنده شمال اروپا را بهدست آورد؛ البته بيشتر بهدليل انتشار
رمان "قصر يخ". اثر برجسته ديگرش كه كارى تمثيلى است و ما را ياد
كافكا مىاندازد، رمان "نشانهها" است. نيز طبق حدس و گمانهاى
ژورناليستهاى ادبى چندبار خصوصاً در سال 1968 نامزد دريافت جايزه
نوبل شده بود. از وسوس در مجموع بيست و دو رمان، سه نمايشنامه،
چهار مجموعه داستان، و شش مجموعه شعر چاپ شده است. براى معرفى و
بررسى او، بهترين اثرش را انتخاب كردهايم؛ رمانى بهنام پرندگان.
شايد بعضى از خوانندگان رمانهاى "ابله" از داستايفسكى، "اما من
شما را دوست مىداشتم" از ژيلبر سيبرون [فرانسوى]، "موشها و
آدمها" از جان اشتاينبك و با كمى اغماض "زندگى در پيش رو" نوشته
رومن گارى را خوانده يا فيلم "روز هشتم" را ديده باشند. در تمام
اين قصهها ما با شخصيتهايى روبهرو هستيم كه از نظر ذهنى و ميزان
درك و انتقال مفاهيم در حد و اندازههاى معمول نيستند و چه بسا
كودك ماندهاند، اما بهيارى "احساس" به درك خاصى از حقيقت نايل
مىشوند. تحمل اين شخصيتها در برخى موقعيتها مشكل است، اما انسان
از آنها مهربانىها و كشف رمزها و عواطفى مىبيند كه چهبسا به
گريه بيفتد. بىدليل نيست كه در شمارى از مقالات، داستانها و
دیدگاه ها آمده است و احتمالاً خواندهايد كه: "هر چه انسان
هوشمندتر باشد، بههمان ميزان از مهرورزى و عاطفه و نوعدوستى دورتر
مىشود."
بارى در اين رمان "ماتيس" سى و هفت ساله كه چهرهاى تكيده، بىرمق
و متفكر دارد با خواهر چهلسالهاش "هگه" زندگى مىكند. مردم
دهكده، ماتيس را عقبمانده مىدانند، "درحالىكه از نظر ماتيس، اين
ديگران هستند كه چيزى نمىفهمند."(از متن كتاب) هگه با كار بافتنى
زندگى خود و برادرش را تأمين مىكند و خيلى كمحرف است. در مقابل
ماتيس به جنگل خيره مىشود و غرق افكار خويش مىگردد. او يك كودك
مسن است؛ همان پاكى كودكان را دارد، و همان ظاهر پا به
سنگذاشتهها
در شمارى از مقالات، داستانها و دیدگاه ها آمده است: "هر چه
انسان هوشمندتر باشد، بههمان ميزان از مهرورزى و عاطفه و نوعدوستى دورتر
مىشود."
را. خيالپرداز، شرمگين، دست و پا چلفتى، هراسان از
حوادث خيالى و واقعى و زودباور است و امرار معاش در ذهن او معنا
پيدا نمىكند. او "دو سپيدار خشك روبهروى كلبه را همزاد خود و
خواهرش تصور مىكند و نام آنها را هگه و ماتيس مىگذارد." ضمن
اينكه افكار پريشان و آزاد از عقلانيت ماتيس معمولاً متوجه
پرندگان است كه "بدون قيد و بند پرواز مىكنند. اغلب شبها صداى
كبوترها را مىشنود و بدون فوت وقت از رختخواب بيرون مىآيد تا خط
سير آن ها را دنبال كند." اما هگه علاقهاى به چنين تماشايى ندارد.
درواقع، ماتيس، موجود كندذهن داستان ما، براى دلخوشى خود از زمين
دل مىكَند و به آسمان رو مىآورد. حتى در پرواز پرندگان اين آسمان
به معجزهاى معتقد مىشود: "در رؤيايش اين معجزه بهشكل تغيير كلبه
محقرشان به خانهاى زيبا صورت واقع به خود مىگيرد." و چون در ضمير
ناخودآگاهش نزديكى با دخترى زيبا( كه معلوم نيست چه كسى است) در
سيلان است، لذا در رؤيايش "بازوهايش به حدى عضلانى و قوى مىشوند
كه دخترى مات و مبهوتش مىشود و به او نزديك مىگردد."
بىترديد مىدانيد كه اين نوع انسانها بهشدت به ديگرى يا ديگران
متكىاند و گاه براى آنها وراجى هم مىكنند. ماتيس هم به تنها
وابسته خود، خواهرش هگه، دلبسته است، ولى از بس قبلاً وراجى كرده و
"بس كن ماتيس" را شنيده، جرأت نمىكند رؤياهايش را به او بگويد.
نكته ديگر اينكه بيش تر اين افراد از كار كردن خوششان نمىآيد.
علتش تنبلى نيست، بلكه طبق بررسى روانشناسان مشغله آشفتهگونه ذهن
است. ماتيس هم بهحدى اسير رؤياپردازى است كه نمىتواند ذهن خود را
روى كار خاصى متمركز كند. "رفتارى يكسان و يكنواخت دارد، بىتحرك
است و هگه از اينهمه تنآسايى خسته و كلافه است و از برادرش
مىخواهد كار كند."
روانشناسان معمولاً ضمن فراخواندن اين نوع افراد به شركت در روابط
جمعى، آنها را از ازدحام و نيز نشانههايى كه موجبات آزارشان را
فراهم آورد، منع مىكنند. به هر حال ماتيس براى كار به مزرعهاى
مىرود، اما آنجا با ديدن دختر و پسرى جوانى كه نامزد هستند و به
هم مهر مىورزند، دستخوش اندوه و سستى مىشود. ضمير ناخودآگاهش به
سمت دوست داشته شدن و دوست داشتن متمايل است، اما واقعيت با اين
ميل در تقابل است. نتيجهاش در خود كز كردن و حتى بيزارى از اين و
آن است و رو آوردن دوباره به پرندگان. اما باران مىبارد و ماتيس
نمىتواند پيام پرندگان را دريافت كند و از شدت ناراحتى دل درد
مىگيرد. و وقتى پرندهاى را مىبيند كه يك شكارچى به او تير
انداخته است، نمىداند چه كند. بىشك جواب هگه در همه حال يكى
خواهد بود: "ماتيس مىدونى، دير ياز زود همه پرندهها يه روزى
مىميرن، حالا با گلوله يا مرگ طبيعى." اما معناى اين مرگ براى
ماتيس يعنى انتظار واقعهاى شوم براى خودش و خواهرش؛ خواهرى كه
ماتيس هميشه دربارهاش نگران است: "نكنه يه روز تركم كنه؟" كه
قرينهاش ثبت شدن بال خونين پرنده در ذهن مغشوشش است. به توصيه
خواهرش سوار قايق فرسوده مىشود و به دريا مىرود، نزديك صخرهاى
از قايق ِ در حال غرق خارج مىشود. چشمش به دو دختر مىافتد كه
لباس شنا به تن دارند. از شرم سرش را زير مىاندازد. خيلى زود
رابطهاى انسانى بين او و دخترها شكل مىگيرد و آنها مىفهمند "كسى
كه از بچگى عنوان احمق روى او گذاشتهاند، گاهى عميقترين حرفها
را بر زبان مىآورد." هر سه به ساحل بر مىگردند و ظاهر قضيه چنان
است كه ماتيس دخترها را نجات داده است، مردم هم او را تحسين
مىكنند، اما دل كندن از موجوداتى كه با مهربانى به حرفهايش گوش
مىدادند، مضطربش مىكند. در كلبه دلش مىخواهد اين اندوه و اضطراب
را بيرون بريزد، اما خواهرش همچنان بافتنى مىبافد. بهشكلى
استثنائى بافتنى را از دست خواهر مىگيرد و آن را كنار مىگذارد تا
حرفش را بزند؛ درحالىكه هگه معمولاً روزهاى يكشنبه بافتنى را كنار
مىگذارد. ماتيس مىگويد: "اين جريان هم به اندازه روزهاى يكشنبه
مقدسه."
چيز ديگرى كه ماتيس را مىترساند، رعد و برق است. يكى از سپيدارها
در اثر صاعقه مىشكند و ماتيس "با خود فكر مىكند كه كداميك بوده
است؛ خودش يا هگه." اين امر پيوستگى ماتيس را با طبيعت بيشتر از
پيش نشان مىدهد. بالاخره روزى
ماتيس از بسيارى جهات شبيه انسانهاى اوليه است؛ موجودى طبيعى و
طبيعتگرا كه از غرايز و اميالى برخوردار است كه قابل سرزنش هم نيستند
مردى به نام يورگن را كه براى كار
به آن محل آمده است، به كلبهشان مىبرد. بهمرور بين يورگن و هگه
رابطه صميمانهاى شكل مىگيرد و ماتيس با تيزهوشى متوجه شور و نشاط
خواهرش و به موازات آن كمشدن توجه او نسبت به خود مىگردد. گفتيم
كه اينگونه افراد بهطرز غيرمتعارفى به كسى تكيه مىكنند و تمام
اميد و آرزوى خود را معطوف به او مىسازند و اگر حس كنند كه دارند
او را از دست مىدهند، يا تا حد مرگ منزوى و افسرده مىشوند يا دست
به ويرانگرى مىزنند- چه خودتخريبى چه ديگرتخريبى.
ماتيس هم با احساس گرانبارى از تنهايى و اين احساس "كه موجودى
زيادى است"، چشمهاى پرندهاى را كه دفن كرده بود، سپيدار شكسته و
نيز چشمهاى سياهى را كه از زير آب به او خيره شده بودند" به خاطر
مىآورد. پس، سوار قايق فرسوده مىشود و مىرود و مىرود: "بهتره
تا اون جايى كه آب تيره مىشه پارو بزنم. باز هم دورتر." و
درحالىكه به هگه فكر مىكند،آرام آرام در آب فرو مىرود.
ماتيس از بسيارى جهات شبيه انسانهاى اوليه است؛ موجودى طبيعى و
طبيعتگرا كه از غرايز و اميالى برخوردار است كه قابل سرزنش هم
نيستند. صيانت نفس و نيز ميل او به غذاى خوب و جنس مخالف كاملاً
طبيعىاند و فقط يك احتلاف در اين مقوله وجود دارد: ذهن او اساساً
تحت سلطه و سيطره غرايز است. در سوى ديگر مردم هم حق او را در اين
امور به رسميت نمىشناسند و اين، خود عاملى براى تشديد آن سلطه
است. اگر ماتيس به هر دليلى مىتوانست يك همدم در ميان هموعنان
خود- از جنس مخالف - پيدا مىكرد، اين امكان وجود داشت كه او نيز
مانند هگه طراوت و شادابى لازم را كسب كند. ماتيس شايد خيلى چيزها
نمىدانست، اما استعداد دوست داشتنش زياد و در عين حال خام و وحشى
بود.
سخن گفتن ماتيس با پرندگان، از سادگى ذهن او حكايت مىكند و صراحتش
در گفتار با دخترهاى جوان و زيبا، تداعىگر رفتار انسانهاى اوليه
است. حتى واكنش او در برابر صاعقه خواننده را ياد اجداد غارنشين
بشر مىاندازد. نويسنده خيلى خوب از اين نشانهها و دلالتها و
نمادها استفاده كرده است. همانطور كه وقتى ماتيس چيزى و پديدهاى
را نمىشناسد، مانند انسان اوليه سردرگم مىشود. شايد هم او نماد
انسان طبيعتگرا، سادهپسند، كمتوقع و آرامشطلبى است كه در جهان
ماشينى جايى ندارد.