نگاهى به رمان “يك نوع مردن” ماريو مونته فورته تولدو
يكى از نويسندگان برجسته جهان كه در كشور ما بهتقريب ناشناخته و
مهجور مانده است، ماريو مونته فورته تولدو نويسنده گواتمالايى است
كه در سال 1911 بهدنيا آمد و در سال 2003 از دنيا رفت. او انسانى
متعهد و مبارز بود كه مانند ديگر هموطنانش از شلاق آشكار و پنهان
يكى از حكومتهاى ديكتاتورى آمريكاى لاتين در امان نمانده بود.
اولين اثرش، “آنائيته” را در سال 1940 نوشت و همين رمان “يك نوع
مردن” را در سال 1957 چاپ كرد. مجموعه داستانى دارد به نام “مغازه
بىآرامش” و رمانى به اسم “بين سنگ و صليب” كه در آمريكاى لاتين
شهرت بسيار دارند. مثل بيشتر روشنفكرها سالها آواره و در تبعيد
بود. رمان “جايى كه راهها پايان مىيابند” داستان غمانگيزى است
از سرگردانى انسانهاى اهل انديشه، آزادىخواه، عدالتطلب و
نوعدوست - ماجراى غمانگيزى كه هنوز هم در دنيا ادامه دارد.
رمان “نوعى مردن” بازنمايى پارادوكسى است كه تا اين زمان هم به
حيات خود ادامه داده است: اگر روشنفكر شاهد رنج همنوعانش باشد و
دست روى دست بگذارد، افكارش هر چند والا، امرى شخصى تلقى مىشود و
اگر وارد عمل شود، دير يا زود يا بايد دنبالهرو ديگران شود يا
كسانى را دنبالهرو خود كند. و اين هر دو با منش يك روشنفكر، آنهم
از نوع مدرنيست، سازگارى ندارد. حدود پنجاه سال از چاپ اين رمان
مىگذرد، اما به قول يكى از منتقدين برجسته آمريكاى لاتين “هنوز
اعتبار ماهوى خود را از دست نداده، چون هنوز بشر با اين معضل دست و
پنجه نرم مىكند.” ما چنين آثارى را، چه از فلوبر و داستايفسكى
باشند و چه به قلم فاكنر و كافكا و رومن گارى آثار “ماندگار و
كلاسيك” مىدانيم.
بهشيوه معمول در جريان بيان بسيار مختصرى از داستان، نگاه موجزى
هم خواهم داشت به كليت رمان؛ هم از حيث معنايى و از منظر ساختارى.
پرالتا كه در خانواده فقيرى به دنيا آمده است، از كودكى تمايلات
راديكال و ضدسرمايهدارى پيدا مىكند. بهعنوان نظافتچى در دفتر
حزب كمونيست به كار گمارده مىشود. آموزشهاى ايدئولوژيك را
بهسرعت فرا مىگيرد و جزو اعضاى وفادار حزب مىگردد. در مأموريتى
او را به يك روستا مىفرستند؛ جايى كه “روئهدا” رهبر حزبى
روستائيان، مجبور است با مالك و صاحب رودخانه وارد مذاكره شود.
روئهدا به مالك، كه پيرزنى است، قول مىدهد بخشى از زمينهاى
مصادرشدهاش را بازگرداند تا در مقابل مردم بتوانند از آب رودخانه
او استفاده كنند. همينجا ناگهان يكى از مسائل عمده احزاب چپ
بهشكل روايى و بدون پرداختن به مفاهيم انتزاعى و كلى وارد قصه
مىشود و نويسنده موضوعى را در قالب داستان براى ما روايت مىكند
كه اكنون كم و بيش همگان از آن اطلاع دارند، اما آن زمان بيشتر
مردم، حتى روشنفكران، به كُنه آن پى نبرده بودند. اين كه احزاب
لنيسيتى - استالينستى بىاعتنا به وضعيت روزمره مردم، معتقد بودند
كه هر چه آحاد جامعه فقيرتر باشند و مردم رنج بيشترى را تحمل كنند،
اوضاع و احوال براى “پيشرفت حزب و كسب پايگاه مردمى آن” مساعدتر
است. بهعبارت دقيقتر اهداف درازمدت حزب بر معيشت و حال و روز
مردم اولويت دارد؛ امرى كه درست در نقطه مقابل ديدگاه كلى ماركس
قرار مىگيرد- زيرا خود ماركس بر اين اعتقاد بود كه “تحول زمانى
تحقق مىپذيرد كه توليد به سطح انبوه برسد و صورتبندى اجتماعى و
اقتصادى، خود به نفى خود بپردازد.” اما رهبران حزبى كه پرالتا به
آن خدمت مىكند، در جريان زندگى مثل همه احزاب مشابه عمل روئهدا
را انحراف تلقى مىكنند و او را از سمت دبيرى حزب روستا بركنار
مىكنند و پرالتا را براى محاكمه او مىفرستند. نويسنده براى
پرداختن به اين موضوع و تحقق وظيفه رمان يعنى تمركز روى فرديت
همراه با پرسشبرانگيزى، پرالتا را به خانه و كاشانه “روئهدا”
مىكشاند. پرالتا درمىيابد كه روئهدا انسانى است صاف و صادق و با
ميل شديد براى خدمت به همنوعان. همسرش نيز انسانى است كه در هر
آنچه از خود بروز مىدهد، صداقت دارد. توصيفى كه نويسنده از همسر
روئهدا به دست مىدهد، زنى است بىادعا و صبور و دلبسته شوهر كه
چهبسا در زندگى امثال او را ديده باشيم: “ زن همواره با روئهدا
زندگى كرده بود؛ از اين زندان به آن زندان. در عالم درد مهر ورزيده
بود. گويى هيچكس كمتر از او حق نداشت از چيزهاى خوب بهره ببرد.
پيوند آن دو چيزى بالاتر از عشق، عادت و صداقت بود. روئهدا براى
زن تجسمبخش آب، بذر، آسمانهاى سخاوتمند، اميد و پاكترين چيزهاى
وطن بود. زن هرگز كتابى نخوانده بود و...”(صفحه 44)
به اين ترتيب نويسنده پرالتا را در فضايى مهرآلود قرار مىدهد تا
او را آنطور كه بعداً مىبينم با خودش دچار تضاد كند و به اتكاى
اين تضاد هم قصه را پيش ببرد و هم به يك موضوع عام بپردازد.
اما پرالتا براى محاكمه روئهدا آمده است و بايد احساسا ت را كنار
بگذارد. و چنين هم مىكند. حرفهاى پرالتا خطاب به مردم در
صفحههاى 48 و 49 تقابل ذهنيت ايدئولوژيك و از پيش شكلگرفته را با
واقعيت نشان مىدهد. او در محاكمه روئهدا رو به مردم مىگويد:
“روئهدا به شما خيانت كرده، با استمارگران همپيمان شده و مصلحت
خلق را فروخته.” مردم مىگويند: “ولى سالهاست كه او را مىشناسيم.
هميشه هر فكرى بكند، به زبان مىآورد، و هر كارى مصلحت باشد،
مىكند.” پرالتا مىگويد: “افعى آشكارا نيش نمىزند.” و وقتى مردم
مىگويند كه “همهمان مىخواستيم مصالحهاى بشود.”، پرالتا با
استفاده از توانمندىاش در استدلال، مردم را دچار شك و ترديد
مىكند. درضمن هميشه در هر جامعه و گروهى، خصوصاً در يك تشكيلات
سياسى، اشخاصى وجود دارند كه به انسانهاى محبوب، درستكار و با
صلاحيت و كارآمد حسادت مىورزند. شايد نخواهند جاى چنان افرادى را
بگيرند، اما حقد و تنگنظرى اجازه نمىدهد توطئه نكنند. رومهليو
چنين انسانى است. او به اصطلاح خودى است، پس مىتواند به زبان
مردم، آنها را عليه روئهدا بشوراند. موفق هم مىشود؛ چون حقيقت آن
است كه به قول گوستاو لوبون در كتاب “روانشناسى تودهها” سررشته
افكار عمومى و مسير حركت مردم را آن كسى در اختيار مىگيرد كه
بتواند بهتر احساسات آنى عوام را تحريك و تهييج كند و در ظاهر
بيشتر مدافع مردم جلوه كند. عجيب است كه در همهجاى دنيا اين
چرخشهاى سريع را در شكل واقعىاش مىبينم: در همين قرن بيستم در
ايران، تركيه، يونان، سوريه، روسيه، مجارستان و آلمان كه مانس
اشپربر اين آخرى را با قدرت و زيبايى هر چه تمامتر در رمان “قطره
اشكى در اقيانوس” به تصوير كشانده است: “توده عوام همچون آب
مىمانند. هر نورى به آن بتابانى، همان را بازتاب مىدهد.”
پرالتا موقع رأىگيرى در جلسه حضور نمىيابد تا “بوى تعفنى راكه
خود پديد آورده استنشاق نكند” او از خرد كردن روئهدا اصلاً احساس
پيروزى نمىكند؛ بر عكس حس مىكند با “حذف يك انسان خوب” خودش
بهتمامى تحقير شده است. صحنهاى كه وضع روحى پرالتا را در بازگشت
از اين مأموريت در قطار نشان مىدهد، يكى از درخشانترين تصويرهاى
رمان است. او در انجام وظيفه پيروز شده است، اما نويسنده با كشاندن
او به عرصه خودنگرى و روابط عاطفى، برايش سردرگمى ايجاد مىكند.
گره و كشمكش اصلى داستان از همينجا شروع مىشود؛ هم در بيرون و
بين پرالتا و اعضاى حزب و هم در درونِ بهكلى آشفته پرالتا. و چون
شبكه روابط حزبى گسترده است و دايره مناسبات پرالتا هم كم نيست، پس
روىهمرفته انبوهى از “علت”، “انگيزه” و “بهانه و دستاويز” از هر
دو سو، وارد رمان مىشوند. و چون اينها به فصل مشترك پلات و خود
داستان مربوط مىگردند، لذا اين قابليت را پديد مىآورند كه
ديناميسم زيادى به روايت ببخشند. رمان از اين خصلت هم برخوردار شده
است، اما در جاهايى جزئىنگرى و تطويل و اطناب كلام نويسنده، و نيز
وفادارى بيش از حد او به عينيت موجب كُندى روايت گرديده است.
بارى، پرالتا عذابوجدان خود را از اين بابت از حزب پنهان نمىكند.
به يكى از رفقاى حزبى مىگويد: “تمرين كردهام كه سيگار
را روى
پوستم خاموش كنم، مىتوانم دروغ بگويم و تمام ظواهر صداقت را نشان
دهم، و حقيقت را بگويم اما آن را دروغ جلوه دهم..... مىتوانم در
مورد زخمهايى كه خودم زدهام، رقت قلب نشان دهم.”(صفحه 96) چنين
حرفهايى موجب مىشود كه “رفقاى حزبى” براى او “موارد انحراف از
اصول” دست و پا كنند كه يكى از آنها مهربانى با خانواده روئهدا و
خريد دسته گل براى آنهاست. محاكمهاش مىكنند و او هم از حزب كناره
مىجويد. بىشك اگر حزب در قدرت بود، او را نابود مىكردند، مانند
چند
شخصيتپردازى رمان در حد بالايى است و گرچه تكنيكمحورىاش
به پاى رمان “روزى از روزهاى زندگى” نوشته مانليو آرگهتا نويسنده
السالوادورى نمىرسد، اما از منظر معنايى از آن نازلتر نيست و حتى
دروننگرىاش بر رمان آرگهتا برترى دارد
ميليون نفرى كه لنين و استالين در شوروى سر به نيست كردند؛
سواى ميليونها نفرى كه در اروپاى شرقى و كامبوج و كره شمالى از
بين رفتند. پرالتا نزد رهبر حزب مىرود و با كنار گذاشتن زبان خشك
حزبى حرفهايش را مىزند، اما به ايدآليسم و فردگرايى متهم مىشود.
بهعبارت ديگر، هر چيزى خارج از دايره تمايلات، خواستهها و اهداف
حزب، در تضاد با حقيقت جلوه مىكند. تمام احزاب كمونيست جهان به
اين امر آلوده بودند، هر چند كه خود متهمكنندگان روزى به انحراف
متهم مىشدند. يژوف رئيس نيروهاى امنيتى شوروى رئيس پيشين خود
ياگودا را به جوخه مرگ مىسپارد و بريا همين كار را با يژوف مىكند
و گروه خروشچف - مالنكف - گاگانوويچ پس از مرگ استالين با دست خود
بريا را خفه مىكنند. آرتور كوستلر نويسنده و متفكر آلمانى وضعيت
پرالتا را در حزبى كه در قدرت است، در رمان برجسته خود “ظلمت در
نيمروز” با توانمندى و هنرمندى هر چه تمامتر در سال 1940 بازنمايى
مىكند. اگر در رمان “ظلمت در نيمروز”، شخصيت اول يعنى روباشوف، پس
از مدتها شكنجه، سرانجام به فرمان حزب (و شخص استالين) كشته
مىشود، در رمان “نوعى مردن” پرالتاى راندهشده از حزب هر روز كشته
مىشود: “مردم طردم مىكنند. من براىشان آدمى بيگانه و موجودى
عجيب هستم... آنها قادر نيستند دنياى من را بشناسند، مرا تحمل كنند
و اين، تحقير آميزترين شكل بىاعتنايى است.”(صفحه 267) البته
اعتراف مىكند كه “همهچيز را مطابق روشهايى كه در حزب ياد
گرفتهام تعبير مىكنم.”(همان صفحه) از سوى ديگر به لائورا دل
مىبندد، اما از او هم جفا مىبيند. به اين ترتيب پرالتا احساس
آزادى مىكند و فرديتش از زير بار سنگين حزب و قيود حزبى رها
مىشود؛ قيد و بندى كه در بيشتر جوامع كمتر از سُنتها و قدرت
حكومت نيست. اما در مقابل “تنها” مىشود؛ تنها به اين معنا كه هيچ
هدف مشتركى با كسى ندارد و هپچ جايگاهى نيست كه در آنجا با ديگران
براى هدفهاى مشترك همكارى و همفكرى كند. حزب او را له مىكند، هر
چند او حالا مىتواند نفس بكشد. داستان دردمندىهاى پرالتا با
استادى هر چه تمامتر تصوير و توصيف مىشود؛ هرچند در بعضى جاها با
اطناب كلام همراه است. اين وضعيت بيانگر اين حرف اسينوزا است كه
“هر جا سياست هست، صداقت و حقيقت نيست.” ضمن اينكه در اين رمان
مىبينم بدبختانه “حتى دوستى و عشق هم نيست و هويت فردى بهشدت در
معرض آسيب است.”
انسانى كه شخصيتش از دوران كودكى زير نظر حزب شكل گرفته است و
هميشه اطاعت كرده است و فكر كردن را نياموخته بود و سالهاى سال
حزب يا درواقع ديگران بهجاى او فكر كرده بودند، بهمحض اينكه
مىخواهد به نداى درونى خود پاسخ دهد و با مهر به تمام همنوعانش
نگاه كند و انسان را محور نگاه و بينش خود قرار دهد، بهوضوح دشمن
تلقى مىشود و فرمان محو او صادر شود. گونهاى پدرسالارى و
پدرخواندگى مدرن كه خود را “پشت خدمت به خلق” پنهان مىكند.
شخصيتپردازى رمان در حد بالايى است و گرچه تكنيكمحورىاش به پاى
رمان “روزى از روزهاى زندگى” نوشته مانليو آرگهتا نويسنده
السالوادورى نمىرسد، اما از منظر معنايى از آن نازلتر نيست و حتى
دروننگرىاش بر رمان آرگهتا برترى دارد.
ترجمه اين اثر كه هشتاد و سومين ترجمه صنعوى است، طبق معمول روان،
استادانه و آموزنده است.