تا کی تا کجا، تاب توانی آورد،
تبعید را در این شهر بی شهرزاد؟
چه گریزی؟
چه گزيری؟
اگر که محض خرسندی خاطر خویش،
قصه واری را به خیالت خطور دهی؟
ده سال و هشتاد و چهار روز است که هیچ ننوشته ای. غریبانه به کنجی
خزیده و به تماشای جهان نشسته ای. البته از این بابت کم ترین تأسفی
نداری. برعکس، حالا دیگر حتی به نوعی احساس غرور می کنی و گوئیا
مطمئن هستی که این قلم در قلمدان نهادن به طور قطع هزار بار شرف
دارد بر قلم گردانی ها و قر و قمیش های ادیبانه عبث.
اما هنوز هم این احساس تأسف را نداری که رو دست خورده و یا قافیه
را باخته باشی؛ و این که، آه، دنیا هرگز آن گردشکده ای نبود که قصه
های خواب آور و رویا گون کودکی ات نویدش را می دادند. درست از ده
سال و هشتاد و چهار روز پیش همین را احساس می کنی و دیگر از هر چه
کتاب کاذب و کتاب نویس و کتاب خوان کذاب نیز بدت می آید. حالا
دیگر از هر بی سواد بی احساسی که شالی بر گردن و عینکی به چشم و
کتابی در دست دارد، متنفری و از هم جواری و هم کلامی با چنین موجود
نادر مضحکی به شدت پرهیز می کنی. پس ترجیح می دهی تنها باشی و در
انزوای خودخواسته ات گذشت ایام را انتظار بکشی.
مع هذا هم چنان ابا داری از این که شاهد شگفتی زده ی غوامض و در هم
تنیدگی های جهانی باشی که به موجود مزاحمی چون تو هرگز هیچ نیازی
ندارد. و فکر می کنی که در این جا نه هیچ مأموریتی داری و نه هیچ
مسولیتی. آری، تو در این جا هرگز هیچ برنامه ی از پیش تعیین شده ای
در قبال کسانی که علی الظاهر نیاز ها و هوس های حقیر و حسرت بار تو
را دارند، نداری.
تا ده سال و هشتاد و چهار روز پیش آدم بسیار خود مداری بودی؛
موجودی مرموز و کثیف: شیادی به تمام معنا. آه امیدوار بودی که می
توانی در جهان پیرامون خویش تصحیحی انجام دهی و یا تغییری ایجاد
نمایی! هنوز این جمله افسون گرانه ی سن فرانسوا را یاد نگرفته بودی
که به پیروان دو آتشه ی خود می گفت:«در صدد تغییر دنیا بر نیایید؛
دنیای خودتان را تغییر دهید!»
از همان آغاز چونان فیلسوفی احمق اما منصف فکر می کردی که چنان چه
خودخواهی در مسیر خویش با مقوله ی هنر تلاقی پیدا کند، لزوما به
دیگر خواهی می انجامد!!
و به راستی کیست که در این امتزاج دوگانه مستحیل نگردد و آثار و
عوارض نیکو و شایسته اش به اجتماع انسانی تسری نیابد بلکه دیگران
نیز از نتایج آن متمتع شوند؟
تنها آن کس که در به روی خود می بندد و دیگر هرگز از خلوت خویش
خروج نمی کند، سزاوار شماتت و عقوبت صعب است.
اما حتی بودا هم پس از بیست سال جستجوی «نیروانا» سرانجام از زیر
آن درخت برخاسته و به اجتماع آدمیان بازگشته بود.
اکنون این دگردیسی شگرف به استحاله ی نسبتاً کاملی در تو انجامیده
است. به گونه ای تردید آمیز جهان و اشیاء و زندگان و مردگانش را
نظاره می کنی و می کوشی تا بهای عزلت خود را تمام و کمال بپردازی.
اما هیچ تردیدی نداری که حتی اگر زمانی دوباره بنا باشد قلم به دست
بگیری، دقیقاً همین عزلتت بن مایه ی کار تو را فراهم خواهد ساخت.
با مارگریت دوراس حداقل در یک زمینه توافق صد در صد داری:
«عزلت حسی است که نوشتن بدون آن ممکن نیست. عزلت یافتن نیست، آن را
می سازد یا ساخته می شود. وقتی متقاعد شدم که باید تنها باشم، که
تنها بمانم تا کتاب بنویسم، آن را ساختم.»
اکنون در حال و هوایی خاص، بیش و پیش از همه، خوش تر داری به شاعر
سودایی دوره ی احیای رمانتیک یعنی منحصراً به ویلیام بلیک انگلیسی
اقتدا کنی:«من باید نظامی را ابداع کنم و یا خود گوش به فرمان نظام
دیگری باشم. من اهل تعقل و قیاس نیستم؛ کارمن آفریدن است.»
آه چگونه می توانی بی تفاوت باشی و از آن به وجد نیایی؟ گمانت این
است که خود تو هم چونان بلیک بر حسب اتفاق در
بلیک را حتی شاعری بیرون از قلمرو نهضت رمانتیک ها قلمداد کرده اند
و این که در حقیقت نمی توان وی را جزو هیچ جریانی به حساب آورد.
لحظه ای نامناسب بر
این سیاره ی موعود فرود آمده ای. اما با این تفاوت که تو هرگز
بزرگ، شخیص و نیرومند نبوده ای؛ آن چنان که بلیک بود: شاعر،
نویسنده و نقاش به زعم تو کاملاً شایسته ی ستایش با آثار و آرایی
بسیار رشک انگیز.
هر از گاه با لذت بیمار گونه ای به زندگی و احوال این مقتدای خاص
ادبی- هنری می اندیشی و ابایی هم نداری که مکرر آن را با خود مرور
کنی. تو گویی به مطالعه ی صرف آثارش راضی نمی شوی. مگر که در شخصیت
خود او به عنوان یک ساکن غریب زمین(و نه لزوماً شاعر) نیز غور و
تعمق کنی. یا شاید اصلاً به زعم تو در این جا آفریده و آفریننده
استثنائاً با هم به گونه ای پیوسته معنی می دهند!
باری ، یک بار دیگر بر می گردی و به تصویر ویلیام بلیک خیره می
شوی:
- در 28 نوامبر سال 1757 در لندن پا به عرصه ی هستی گذاشت. فرزند
یک کشباف بود.
- از یازده سالگی به شعر گفتن روی آورد.
- وقتی چهارده سالش بود مدرسه را نا تمام رها کرد و نزد یک گراور
ساز مشغول کار شد و در همان حال به مطالعه تورات، میلتون و شکسپیر
پرداخت.
- سال 1780 با مجسمه ساز نئوکلاسیک «فلکسمن» آشنایی به هم زد که
طرح ها و نقش های او را دلپذیر یافت و در کارش تأثیر بسیاری برجای
گذاشت.
- دو سال بعد ازدواج کرد؛ با زنی دلسوز و اهل هنر که پیوسته همراه
و همکارش باقی ماند.
- در سال 1787 بر آن شد تا خود کارگاه گراور سازی تأسیس کند.
- ... و سرانجام در 12 آگوست سال 1827 میلادی درگذشت.
بلیک را حتی شاعری بیرون از قلمرو نهضت رمانتیک ها قلمداد کرده اند
و این که در حقیقت نمی توان وی را جزو هیچ جریانی به حساب آورد.
نسبت به زمانه اش از بینشی کاملاً خاص برخوردار بود. غرابت های
شخصی اش موجب می شد آن هایی که او را به درستی نمی شناختند، دیوانه
اش بپندارند.
همه ی آن چه را که مورد تأیید و توافق قرن هجدهمی ها بود با قاطعیت
رد کرد و بساط وامانده ی آن را به تمامی دور ریخت. در دریافت های
شخصی اش حتی تا آن جا پیش رفته بود که از عصیانگری چون «ژان ژاک
روسو» نیز دل خوشی نداشت؛ زیرا او را در زمره کسانی می پنداشت که
مورد تنفر او بودند.
بلیک در رویاهایش بسیار جسور بود. هر چند تنافر الفاظ و عدم انسجام
گاه در ترکیب اشعارش به چشم می خورد، اما با وجود این از خلال همان
اشعار نیز نبوغ زبانه می کشید. در مورد کلمات قصار و یادداشت های
انتقادی اش می توان گفت که غالباً عمیق، پر معنی و همیشه زنده و با
روحند.
قرن هیجدهم به زعم بلیک قرنی بود که با قوه کشف و شهود خود به
عنوان هوش و خرد تحلیلی خود را با درگیری با مجردات بی جان سردر
گم کرده و انسان ها را بیش از پیش در شبکه ی تضادها گرفتار ساخته،
تعادل طبیعی و مناسبات و اعمال درونی و متقابل بین خرد آگاه و
ناخودآگاه را تباه ساخته است.
پس بی جهت نبود که وی نسبت به قرنی که در آن می زیست، آشکارا خصومت
می ورزید. تلقی و برداشتش از مساله ی جنسی، بی اعتمادی اش نسبت به
تقاضاهای روزافزون سازمان های اجتماعی از افراد، نفرت و بیزاری اش
از انقلاب صنعتی یا به گفته ی خود او «این کارخانه های تیره رنگ
شیطانی» که هنوز در مراحل اولیه ی تکامل خویش بود، این همه نشانگر
آن بود که بلیک هرگز قادر نیست خود را با باورها و ارزش های موجود
هماهنگ سازد.
اگر چه زمانی او را دیوانه ای بی آزار یا شوریده ای با نبوغ غنایی
می پنداشتند اما خوانندگان آثارش روز به روز فزونی می یافتند؛ چرا
که او را کسی می دانستند که آثارش از بینش و خرد معنوی سرشار است.
بلیک ناگزیر بود که رموز و سمبل های ویژه ی خود را بسازد و آن ها
را به کار برد. اما این در عین حال باعث می شد تا اغلب آثارش کیفیت
بغرنج و پیچیده ای داشته باشد؛ چنان که گویی به زبانی بسیار خاص
نوشته شده است.
شاید تعلق خاطر او به عرفان موجب به کارگیری شیوه ای استعاری و
مبهم باشد که به پیچیدگی و عدم فهم مضامین آثارش می انجامد.
بلیک همیشه و در همه جا منکر عالم محسوس است و گویی اشیا را در
نمودار ظاهری شان هیچ نمی بینید. او ویژگی جاودانه بودن را تنها در
باطن آن ها جستجو می کند. عمده کوشش بلیک این است که از راه کشف و
شهود و با واقعیت بخشی استعدادهای نهفته به اثبات بی حاصلی عقل و
منطق برآید.
تنها شاعری هم چون بلیک می توانست بگوید:
«اگر ذوق پیامبری و شاعری وجود نمی داشت، فکر فلسفی و علمی زود به
فرجام همه چیز می رسید و بی حرکت برجا می ماند و از عهده ی هیچ کار
دیگری بر نمی آمد؛ جز این که همواره بر محیط دایره ی یکنواختی
بچرخد.»
او با رد سبک ساده و روشن برخی از شعرای قرن هجدهم از پیروی از
مکتب مشخص سر باز زده بود. اما وقتی بر آن شده
اگر چه زمانی او را دیوانهای بی آزار یا شوریدهای با نبوغ غنایی
میپنداشتند اما خوانندگان آثارش روز به روز فزونی مییافتند؛ چرا که او را
کسی میدانستند که آثارش از بینش و خرد معنوی سرشار است
بود تا اشعار خود را
به چاپ بسپارد، هیچ ناشری حاضر به این کار نشده و او ناگزیر به روش
خاص دیگری متوسل شده بود. اشعار و طرح هایش را بر صفحه های فلزی
مسی حکاکی می کرد و آن گاه آن ها را برای دوستانش می فرستاد و این
چنین میان شعر و هنر طراحی و حکاکی رابطه ای ایجاد می کرد.
با این همه، ویلیام بلیک می رفت که از شعرای عمده و متمایز انگلیس
باشد، اما شاعری که با وجود اساطیر ویژه و دشواری که دارد، مطالعه
ی اشعارش ولو به خاطر حکمت عمیق و اشراقی سراینده، چنان سهل و
معمول نمی نماید؛ چنان چون «درخت زهر آگین» در مثال:
رنجیدم از دوستم
خشم را گفتم، خشم تمامش کرد
از دشمن رنجیدم
به آن نگفتم. خشم من رویید.
*
با ترس و دلهره آبش دادم
شب و روز با اشکم
خنده ام را بر آن تاباندم
با تیمار سخت کین.
*
به جان آبش دادم
تا سیبی درخشان بار آورد
دشمن آن میوه ی تابان را نگریست
دق کرد که از آن من است.
*
در ظلمت شب
دزدی شد در باغ و بستانم
بامداد دیدم خصم را
در پای درخت بر خاک افتاده است.
هنری میلر در مقاله ی بسیار زیبا و خواندنی اش«من خنگ تر از دیگران
نیستم» می نویسد:
« در افق آن (قرن نوزدهم پر افتخار) سیمای زردشت مانند ویلیام بلیک
را، چون ستارهای، می بینم که حتی در بستر مرگ نیز مثل دیوانهها
خنده بر لب داشت!»