شعر
برگردان : رامين رحيمي
گزيده يي از اشعار" آندريا س آ لتمن ".
شاعري از برلين
اين متن و سروده ء كوتاه ، با اجازه و اطلاع شاعر، ترجمه و منتشر
شده است.
" آندرياس آ لتمن" متولد سال 1963 در شهرهاينيشن ا ستان( زاكزن )
آلمان. فارغ التحصيل رشتهء تعليم و تربيت اجتماعي در سال 1996 . آ
لتمن در اشعارش با مفهومي خاص و آميزه يي از لهجهء هلندي سخن مي
گويد. آ لتمن برنده ء جايزه ء ادبي" كريستين لاوانت " در سال 1997.
برنده ء جايزه ء ادبي" اِ روين اِشتريت ماتر" درسال 2004. مهمترين
آثار وي ، مجموعه اشعار
روستاها در كرانه ء دريا 1996 – ساختن جملات 1997 - جابجايي اتاق
2001- چشمان كلمه ها 2004- پايان آرام برف در سال 2005. آلتمن هم
اكنون 44 ساله است و در برلين سكونت دارد.
***
بزرگ و خاموش
تا سرحّد ِ زانو، ستون هاي پُل، از زمين بالا آمده اند.
جدا شده با بوته ها و درختان جوان.
زمان از آن ها سلب شده.
صداهايي بلند، از دور دست ، خلاء خانه را ا نباشته مي كند.
آوريل، دستمال هاي سبز را بر روي چوب مي آ ويزد.
12كبوتر، آن گاه كه به آنان نزديك مي شوم ،
با بالهايي سنگين از لابه لا ي شاخه ها بالا مي روند.
چند َپر مي شكند . و بعد پَر را داخل قبر مي كنم.
بخاطراين كه، روح را با خود ببرد.
همه ء اين ها را، درنامه يي كه از تو دريافت كردم، خواندم.
چنين كلماتي مي شناختند، سكوتت را.
آنها دوباره، راهي را در بي نهايت گشودند.
و بخاطرهمين ، كه آتش، هفته ها مي سوخت.
چشمهايت ، موهايت ، دستهايت ،
هنوزم آنها را احساس مي كنم، كه در دستانم جاي گرفته اند.
چونان بزرگ و خاموش، آنگاه كه به تو چشم دوختم.
احساس آن را دارم كه هنوز موهايت در دستانم جاي گرفته.
بزرگ و خاموش ، زماني كه به تو چشم دوخته بودم .
***
برگرفته از
كتاب " پايان آرام برف " ،
آلمان .آخن.چاپ 2005
……………………….........................………

محمود معتقدی
به یا د د ختران غروب ها ی سبز ارد یبهشت
بهار/ بی وطن واژه ها ی تا ن/ مگر به کجا می رسد ؟
1
تا صحنه ها ی زخمی با د
من
همچنا ن
بر شا نه ها ی سرخ تو
ایستا د ه ام
مثل کبوترا نی
از جنس نرد ه ها ی کود کی ات
یا
مثل حس تمام روزها ی شرقی ات
مرا آزاد کن
مثل پرند گا ن نشسته بر بام ها ی آبی ات
من
همه عا شقا نه ها ی توام
2
هیچ کس
مثل قصه ها ی تو
نبود
آنکه از ارتفا ع پرند ه
می آمد
درسفر د ست ها ی تو
بود
با لا بلند سرخ و
زلال
بر جمهوری بارا ن
سطری بخوا ن
3
چشمی
به شعله ها ی تو
می بند د
پرواز زنی
ممنوع
بر شا نه ها ی شرقی ات
لبخند حراج و
آینه
پس
اینا ن
چگونه دوست ات
می دارند
آه
دخترا ن غروب ها ی سبز اردیبهشت
بهار
بی وطن واژه ها ی تا ن
مگر
به کجا می رسد ؟
تا کوچه ها ی یا د و
خاطره
چیزی به شا دی د ست ها ی تا ن
نما ند ه است
فرورد ین 86
……………………….........................………
علی صالحی بافقی
قصّه
قصّه يِ تكراريِ سنگ و پرنده نبود ،
حكايتِ عشقبازيِ سنگ و شيشه بود ؛
بوسه يِ بدرودت !
قيژ قيژ ... قيژ قيژ ...
درِ ِ بهشت يا در ِ جهنّم ، چه تفاوتي دارد ،
وقتي لولايِ دَر زاده شده باشي ؟
تو ...
به ياد چشمهاي پدرم
در آينه
تو را مي بينم.
آنقدر پير شده ام كه پدرم باشم.
براي تنهايي
گوري است
هر كلمه ام بر اين سطور
براي تنهايي اَم .
آن دورها ...
۱)
آن دورها
آن خطِ اُفق و خورشيدش
چهره ي من .
۲)
بيشتر از تو
فقط مرگ انتظارم را مي كشد آن دورها .
۳)
مخوف تر از تصوّرِ ايستادن قلب و سكته يِ مغز
فكرِ دوباره زنده شدن در رستاخيز و ...
۴)
خرد مي شدند دندانهايمان
از حسرت و خشمِ جهان
اگر عشق ميانشان نبود .
۵)
مي بوسند قطره هايِ باران
گلبرگ هايِ در حالِ سقوط را .
۶)
بيرون از مِه
بيرون زده در اوج ، قلّه ي سپيد .
۷)
چه آهنگين مي شكنند
موجهايِ مغرور .
……………………….........................………

مژگان اميري
براي تمام مادراني كه تا هنگام مرگ چشم به راه برگشت فرزندانشان
شدند از زندان از جنگ از دانشگاه از.......
اين بانو
سنگ ميزايد
صيقل آفتاب
تپههاي نرم
درههاي مست
دامن صورتي باد
نم ابر
معاشقهي بي انجام برگ و خاك
و اين همه
زرد و سفيد و آبي روي شاخهها
بابونهي دستهاي تو
و ميخك كنار اين قباي اطلس سبز
تو سرشاري از رقص گندم
با اين بادي
كه پيريش را كنار تو فراموش ميكند
صداي پاي تو است
آستانهي نقرهاي
و چرخ دامنت
با قهقههي شكوفههاي سيب
برگ سبز زيتون براي تو است
كنار اين عطر چاي
و محبوبههاي شب
و خميازهي اين گردنههاي سبز
آفتاب ميتابد
ماه ميتابد
پلنگها خواب ماه و داستان ستارههايش را سر ميكشند
زلال آب را حدس ميزنند
صداي نفس خستهي اين حلزون در خم شاهو جا مانده
بوي تن موج ميدهي
در دستهاي اين گون
و زرد اين خارهاي نازك تن
صداي پاي تو است
و چرخ دامنت بانو
در امتداد كلاغي سياه اين روسري
كه بوسه ميزند بر شانهات
بانو
چگونه رنگ ميكاري
و سايه مياندازد رقصت بر اين همه قهوهاي ويران
بانو
آفتاب ميتابد
مانند تو
ماه ميتابد
مانند تو
نارنجي بر اين همه داستان شعله ميكشد
مانند تو
ارديبهشت تو زيباست بانو
مانند اين دشت
و سكوتت گل ميدهد
بر اين دستهاي به هم گره خوردهي كوههاي پير
و خاكستري اين سايههاي سرد
بانو
كودكانت را پشت كدام دوبار درد كشيدن بوسيدي
كه آفتاب از شرم گر گرفت
……………………….........................………
مریم علی اکبری
بدرود
دیگر دلم برای نگاهت هلاک نیست
شعری حرام ذات سیاهت نمی کنم
صد بار هم که بگذری از پیش چشم من
یک بار عاشقانه نگاهت نمی کنم
****
امشب درون شعر تو را دفن می کنم
حیف از نگاه من که به سویت روان شود
وای از دلم اگر که بلرزد به سینه ام
بار دگر برای تو بی آشیان شود
****
باید درون شعر بمیری تو تا ابد
وقتی که لایق من دلداده نیستی
تو سیرتت به صورت ماهت شبیه نیست
مثل دل شکسته ی من ساده نیستی
****
دیگر چه گویمت که بدانی تو مرده ای
در شعر و در کلام و همه تار و پود من
از عشق سرد و نفرتی ات حاصلم نبود
جز خون دل که ریخت به جام وجود من
****
از یاد می برم تو و این عشق کهنه را
در آسمان ستاره ی خاموش می شوی
بدرود آشنای قدیمی که بعد از این
دیگر درون سینه فراموش می شوی
15/9/85

|
|
|