غريبه
آراز بارسقيان

دختر کليد را در قفل چرخاند و وارد خانه شد. پسر راهروی تاريک پشت سرش را نگاه کرد و آرام طرف در چرخيد. دختر چراغ را روشن کرد و پالتويش را در آورد. دگمة بالای سينة پيراهن نارنجی اش را باز کرد و آن را از شلوارش بيرون آورد. کلاه نخی اش را که در آورد به سر تراشيده اش دستی کشيد و آن را به ميخ روی ديوار آويزان کرد. پسر جلوی در ايستاده بود و خانه را تماشا می کرد. دختر گفت:
« بيا تو...»
و به تنها مبل خانه اشاره کرد.
« بشين.»
پسر وارد شد و نشست.
« چای يا قهوه؟»
« هر کدوم راحت تری.»
به ميز کوچک بهم ريخته ی جلويش نگاه کرد. روی ميز چند کتاب باز شده روی هم افتاده بودند و جا سيگاری خالی نشده ای کنارش بود. پسر متوجه شد بارانی اش را در نياورد. آن را در آورد و روی پايش انداخت. دختر با دو ليوان مشروب برگشت.
« شراب که می خوری؟»
و ليوان را دست پسر داد. بارانی را از روی پايش برداشت و به همان ميخ آويزان کرد و روی مبل نشست. پسر به سر تراشيدی او نگاه کرد و گفت:
« کلاه گيس بهتر از موهای خودته؟»
دختر چيزی نگفت. نگاهش کرد و نفسش را خالی کرد. بعد بلند شد و راديويی ضبط را روشن کرد. نوای آرام موسيقی محلی فرانسويی از راديو پخش می شد.
« تغيير خوبه.»
« آره خوبه!...اينجا راحتی؟»
« تو چی فکر می کنی؟»
پسر باز به اطراف آپارتمان نگاه کرد. اين بار متوجة ميز تحريری شد که رويش همه چيز بود.
« به نظر نمی آد که زياد هم راحت باشی...»
دختر خودش را روی مبل انداخت.
« اگه مامان يه خورده ديگه برام پول بفرسته، می رم يه جای بهتر.»
« به دانشگات نزديکه؟»
« نه. ولی به کلوپ نزديکه. طرفای دانشگاه گرونه. اينجام شانسی گيرم اومد.»
پسر به در کوچکی اشاره کرد.
« توالته؟»
« اوهوم...تو آشپزخونش يه نفر بيشتر جا نمی شه. حموم هم تو توالته. می بينی، هر دوتا کنار همن.»
« حتماً رو همين مبل می خوابی ــ »
« تخت بود، بدردم نمی خورد، جا می گرفت. جاش اون ميزو آوردم.کتابخونمه!»
و به همان ميز تحريری که رويش همه چيزی پيدا می شد اشاره کرد. پسر به بخاری کوچکی نگاه کرد. بعد نگاهش را گرفت طرف دختر. او مشروبش را خورده بود و به ليوان خالی خيره شده بود. صدای موسيقی بلندی از خانه ی بغلی شنيده شد. دختر زير لب گفت:
« بازم اين پسره شروع کرد.»
«چيه؟»
« از اين الجزيريه هاست. هر شب با يکيه. نمی زاره درس بخونم. مجبورم اونقدر بيدار باشم تا اون بخوابه.»
« روزا چی؟»
« کتابخونه ی دانشگاه هست. ليوانت تموم شد...»
ليوان نيمه پر را از دست پسر گرفت.
« ليوان من هنوز ــ »
ولی دختر به آشپزخانه رفته بود. پسر بلند شد. طرف پنجره رفت و پرده را کنار زد. در خيابان چند جوان دست دور گردن هم انداخته بودند و بلند بلند می خنديدند و می رفتند. يکی شان بطری به سطل آشغالی کوبيد. صدای خرد شدن شيشه در کل خيابان پيچيد. بهتر که نگاه کرد ديد منظره ی گنگی از شهر پاريس جلويش است. ساختمانهايی که در شب هيچ رنگی نداشتند کنار هم خط شده بودند و نمايی از برج ايفل نمی ديد.
دختر ليوان را پشت پسر زد. او برگشت. وقتی برگشت صورتهايشان برای اولين بار بهم نزديک شد. پسر کمی سرش را عقب کشيد و گفت:
« اينجا فرانسست؟»
و ليوان را گرفت. دختر چيزی نگفت. فقط از او دور شد و روی مبل نشست.
« تا حالا پيشت اومدن؟»
« نه...بابا که مرد، ديگه نشد بيان...»
از کيفش پاکت سيگاری و فندکی بيرون آورد.
« از سيگار خوشت نمی اومد.»
سيگار را آتش زد و پک محکمی به آن زد.
« تا کی هستی؟»
« فکر کنم تا آخر هفته. گفتم ــ »
مکثی کرد. صدای موسيقی خانه ی بغلی کاملاً صدای راديو را گرفته بود.
« گفتم اين همه سال خاله و پسر خالهه اومدن ايران، يه بار من بريزم سرشون.»
و به حرف خودش خنديد. اما دختر اصلاً نگاهش نمی کرد.
« پسر خالم قول داده بود يه روز ببرتم کلوپ استريپ. قرار بود بريم مثلاً مولان روژ، ولی خيلی گرون بود. اينجا آخرين جايی بود که گيرمون اومد ــ »
بقيه حرفش را نزد. باز مکثی کرد و ادامه داد:
« چند سال ديگه مونده؟»
« اين پسره ی لعنتی چرا صداشو نمی بره؟»
« بايد آخراش باشه ديگه، نه؟»
« معلوم نيست.»
« بعدش چی؟»
« اون موقعه کار راحت تر گير می آد.»
پسر به او نزديک شد. آرام گفت:
« فکر کنم اتاق تهرانت از اينجا بزرگتر بود.»
« مگه يادته؟»
« خيلی چيزای ديگم يادمه.»
دختر سر تکان داد.
« هی.... نه ديگه، سر تکون نده. خاطرات مگه فراموش می شن؟ باور کن دليل ديگه ای نداره.»
« همين خودش دليله!»
و سيگار ديگری گيراند. پسر قدمی عقب گذاشت. دختر را برانداز کرد.
« از اوضاع راضی ای؟»
« دارم جون می کنم.»
« اينجا ــ اينجا بايد پنجول بزنی.»
« مگه نمی بينی ناخونام شکستن؟»
ناخانهای جويده شده اش را به پسر نشان داد. صدای موسيقی با نالهای دختری قاطی شده بود. پسر لحظه ای به صدای دختر گوش داد، نگاهی به ليوان انداخت و آن را سر کشيد.
« از اين سنگين تر نداری؟»
و به ليوان اشاره کرد. دختر دستش را زير مبل برد و از آنجا بطری تيره ای در آورد و تکانش داد.
« برای دو نفر کافيه. ليوانتو بيار...»
پسر ليوانش را جلو آورد. دختر هم هر دو ليوان را پر کرد. بعد پسر آنقدر از او دور شد تا به پنجره خورد. به پنجره تکيه داد، کمی مشروب خورد و گفت:
« هميشه فکر می کردم يه استريپر بايد ناخونای بلندی دشته باشه.»
« من استريپر نيستم.»
« جداً؟»
« فقط پول خوبی توشه.»
« آهان، تو کارای ديگه پول نيست؟»
« کار ديگه بهم نمی دن. ايرانی باشی بهت می گن تروريست، قبل از اون هم هميشه مهاجری. در ضمن کارش هم پولش خوبه، هم به وقتام می خوره.»
« بهونست.»
دختر چيزی نگفت. پسر کمی ديگر مشروب نوشيد.
« استريپ! چه کاری!»
دختر طاقت نياورد و گفت:
« تنها جاييه که مهم نيست کی هستی و چی هستی.»
پسر صدايش رفت بالا.
« چون معلوم نيست کی هستی بايد بری استريپ؟»
دختر باز هم چيزی نگفت. پسر فرياد زد:
« تو معلوم نيست کی هستی؟»
« چرا داد می زنی؟ ــ اونجا مشتری ها هم مثل خودت غريبن. منم با غريبه ها راحت ترم.»
« غريبه ها؟»
هنوز صدای ناله های دختر از خانة بغلی شنيده می شد. دختر چشمهايش را بست، صدای دختر ديگر داشت آزارش می داد. با عصبيتی گفت:
« آره غريبه ها. يعنی آدمهايی که همديگه رو نمی شناسن.»
« پس من جزو دردسرات بودم.»
« می تونستم تو رو هم نشناسم ــ يعنی کاش نمی شناختمت.»
« آره حتماً اين کارو می کردی. ولی نمی تونستی، منو می شناسی، منم تو رو می شناسم.»
« مطمئنی؟»
پسر آب دهانش را قورت داد. به دختر نزديک شد.
« ــ فکرشو نمی کردم.»
« يعنی چی؟»
« که اين جوری بشه.»
صدای نالهای دختر حالا تبديل به فرياد شده بود. دختر از جايش بلند شد.
« اين صدای لعنتی...»
« تو نمی تونی بری اونجا، خودتو به هزارتا آدم غريبه نشون بدی. اين کار آدمای ــ »
دختر جيغ بلندی کشيد، دختر گوشهايش را گرفت.
« لعنتيِ عوضیِ آشغال...»
بالاخره عصبانيتش را نتوانست پنهان کند. بلند شد و طرف در دويد. از خانه بيرون رفت و در پشت سرش با صدای بلندی بسته شد. پسر خشکش زده بود. صدای چند ضربه به در خانه بغلی شنيده شد. موسيقی قطع شد. بعد سر و صدايی در راهرو راه افتاد. پسر تکانی خورد و به چشمی در رسيد. دختر را ديد که در آن راهروی نيمه تاريک پسر نيمه لختی را حل داد. در را که باز کرد، پسر مشتی به گونة دختر زد. دختر روی زمين افتاد. پسر طرفش دويد. دختر سياه پوستی که ملافة سفيدی دور خودش پيچيده بود، جلوی پسره جوان ايستاد. پسر بالا سر آن دو ايستاده بود و به زبان فرانسوی دشنامشان می داد. دختر را بلند کرد و نگاهی به پسر کرد. متوجة چاقويی در دست او شد. دختر هم خودش را به پسر چسپاند و بردش داخل خانه. هر دو به فرانسه به همديگر چيزهايی می گفتند. او هم دختر را به خانه برد و در را بست. اما هنوز صدای آن دو شنيده می شد.
دختر را روی مبل نشاند و به آشپزخانه رفت.
« يخت کو؟»
« زير کابينته.»
زير کابينت يخچال کوچکی بود. درش را باز کرد. قسمت بالايش يخ دانی بود. قالب يخی بيرون آورد. با دستهای لرزانش نايلونی برداشت. چند ورقه قرص در نايلون بود. نايلون را که خالی کرد، لحظه ای به قرصها خيره شد.
کسية يخ را روی گونة دختر گذاشت و کنارش نشست. دختر سيگاری گيرانده بود. صدای موسيقی همچنان شنيده می شد.
«درد می کنه؟»
« يه کم...»
« قهوه نداری؟»
« نه، همين ودکا خوبه.»
و کمی مشروب خورد.
« ولش کن، خودم می گيرمش.»
دست دختر آمد روی دست پسر. پسر کسيه را رها کرد و دستش را به دست او کشيد. دختر کسيه را به گونه اش فشرد. پسر کمی عقب کشيد و به مبل تکيه داد.
« دختر نمی خواستم سرت داد بزنم.»
« هميشه همين طوره.»
و مشروبش را سر کشيد.
« اون ضبطو روشن کن.»
پسر بلند شد و دگمه ی شروع ضبط را زد. صدای موسيقی خانه بغلی هنوز نمی گذاشت صدايی از اين طرف شنيده شود.
« صداشو زياد کن و از تو کابينت اون شيشه ی شرابو بيار!»
پسر صدا را زياد کرد و از کابينت شيشة شرابی آورد. بطری را روی ميز گذاشت و کنار دختر نشست. به موسيقی گوش داد.
« اين آهنگی نبود که تو کلوپ گذاشته بودن؟»
« آره، با اين آهنگ می رقصم.»
« با ديپيچ مود می رقصی؟»
دختر چمشهايش را بسته بود.
« من با اين گروه کلی خاطره دارم.
چشمات رو ببند و قيمت بهشتت رو بپرداز ، احساسم رو نمی تونم مخفی کنم، حقيقتو می دونم ـ تمام اتفاقات اطراف فقط نابودم می کنه ـ فقط دردی رو بده که می کشيدم....»
نگاهش به گونة دختر افتاد.
« دردش آروم تر نشده؟»
دختر سر تکان داد.
« يه کم ديگه بمونه کبود می شه. تازه درست می شه.»
و بقيه شرابش را خورد. هر دو به پنجره خيره شده بودند. موسيقی آرام شده بود.
« می دونی تو اون کلوپ دخترای مهاجر زيادن. روسی، آذری، بلغاری...اون دختره که تا دم در اومد ايرانی بود، ولی جوری رفتار می کنه انگار نمی دونه ايران کجاست.»
پسر دستش را تا بالا سر دختر برد.
« اونی که تو اون اتاق بغليه عربه. دوست پسرش هر شب بيرون بار وايميسته تا کارش تموم بشه، بعدش در آمد روزشون رو با هم تقسيم می کنن.»
پسر کمی به او نزديکتر شد.
« چرا، چرا اين کار...»
« اين يه کاره، قانون خوبی توشه. تو برای غريبه ها لخت می شی. اونا بهت دست نمی زنند. قانونش خيلی سادست. چيزای ديگه زياد قانون ندارن. مثلاً خوشبختی چيه؟ قانون نداره، درست مثل ديونگی می مونه...»
دختر ديگر چيزی نگفت. پسر هم سکوت کرد. صدای موسيقی خانة بغلی شنيده می شد. دختر کسيه را در دستش فشرد. چشمهايش را باز کرد و رو به پسر گفت:
« می دونی چرا باهاش دعوام شد.»
پسر سر تکان داد.
« بهم گفت جنده...»
« اين جور حرفا اينجا عاديه؟»
« آره، ولی من از تحمت خوشم نمی آد.»
پسر دستش را مشت کرد و از جايش بلند شد. به صورت او نگاه کرد. گونه اش سرخ تر شده بود و درد صورتش را فشرده بود.
« بر نمی گردی شهر خاکستريمون؟ می خوای اينجا با اين غريبه ها بمونی؟»
« فکر می کنی تهران غريبه نداره؟ يا تنها جای خاکستريه دنياست؟»
« وقتی می گن پاريس من که ياد برج ايفل و کافه های رنگی و آکارديون می افتم.»
دختر لبخندی زد و گفت:
« حالا چطور؟»
« هی خنديدی! فکر کنم امروز بار اوله که می خندی.»
لبخندش رفت.
« اونجا برام هيچی نداشت. پدرم که مرد ديگه دليلی نداشتم که بر گردم. درضمن به غريبه هايی که خوشم بياد می خندم.»
و باز هم لبخندی زد. پسر گفت:
« اون کلاه گيس نقره ای بهت می اومد.»
« آره، حتماً با اين چشم کورم! ديگه صداش نمی آد.»
و به ديوار پشت سرش اشاره کرد. دقيقه ای می شد که سکوت شب جای آن موسيقی را گرفته بود. پسر بلند شد و طرف پنجره رفت. دوباره به منظره ی گنگ شهر نگاه کرد.
« من نمی فهمم. اينجا چطوری می شه زندگی کرد؟ می بينی نمی دونم تو چطوری اينجا با اين آدما طاقت می آری. اين چهار ساله که رفتی همش به اين موضوع فکر می کنم.»
دختر زير لب گفت:
« فراموش نکرده.»
« چی؟»
« تو هنوز منو فراموش نکردی لعنتی!»
پسر دستش را روی صورتش گذاشت. برای دقيقه ای چيزی نگفت و با صدای گرفته گفت:
« نه نمی تونم تو رو فراموش کنم. معلومه که نمی تونم. تو اولين کسی بودی که دوستش داشتم.»
دختر گفت:
« بازم شروع کرد.»
ولی پسر اصلاً نشنيد.
« باز وقتی که بودی يه چيزی برام بود. امروز وقتی اونجا تو کلوپ چش تو چش هم شديم ياد اون موقعه ها افتادم که عوض حرف زدن فقط به هم نگاه می کرديم.»
« اون يه بارو می گی؟»
« اون يه بار نبود...اون ــ آره. واقعاً اون بار حرفتو فهميدم. امروزم وقتی نگاهت کردم حس کردم می گی که نپرس، چيزی نپرس. يعنی فکر کردم اينطوريه. اما الان اومدی اينجا وسط اين شهر که هيچی ازش نمی فهمم، همش درباره ی اين غريبه ها صحبت می کنی. اينا کين؟ چين؟»
دختر فرياد زد:
« آدماين که نمی شناسمشون. مثل تو، همشون مثل تو هستن. نه کسی رو می شناسن نه کسی اونا رو می شناسه.»
و به آشپزخانه رفت. جلوی در لحظه ای آشپزخانه ايستاد.
« در ضمن تو اولين پسر زندگيم نبودی. يادمم نمی آد که دوستت داشتم.»
و داخل آشپزخانه شد. پسر به بطری مشروب نگاه کرد. جرعه ای بالا رفت.
دختر ليوانی آب کرد و چند قرص از ورقه جدا کرد و بالا انداخت.
پسر روی مبل نشست و سرش را ميان دستهايش گرفت.
دختر بدون توجه به او به دستشويی رفت. پسر سيگاری گيراند و به مبل تکيه داد.
دختر آبی به صورتش زد و دستی به گونه اش کشيد. درد می کرد. زير لب غرغری کرد و صورتش را خشک کرد.
پسر بلند شد و طرف ضبط رفت. دوباره آن آهنگ را گذاشت. دختر با شنيدن صدای آهنگ از دستشويی بيرون آمد و ديد که پسر سيگاری روشن کرده و سرش را با موسيقی تکان می دهد. پسر تا چشمش به او افتاد گفت:
« من با اين آهنگ زندگی کردم، اما تو با اين آهنگ خودتو می کشی. توی اين شهر ــ »
ديگر نرقصيد. دستش را دراز کرد و باز بطری مشروب را برداشت و آخرين جرعه اش را بالا رفت.
« توی اين شهر، سردتر از هميشه، زشت تر از هميشه ــ نمی خواستم، نمی خواستم اين طوری ببينمت. تو هيچوقت منو دوست نداشتی. فکر می کنی نمی دونم؟ اما ديدن هر کسی تو اين وضعيت برای هر کسی سخته! می گی خوشبختی تعريفی نداره. آره. نداره. تو هيجده متر خونه با چندتا همساية ديونه معلومه که نداره. برای منم تو اون شهر نداره!
فکر می کردم زندگی با تو يعنی خوشبختی....»
دختر خودش را عقب کشيده بود. پسر روی زانو هايش نشست.
« هميشه اين فکرو می کردم...»
دختر هم نسشت تا چشم در چشم پسر شود.
« چی می گی؟ تو نمی دونی يکی رو دوست نداشتن چيه. نمی دونی کاری رو که ــ من از اون شهر فرار کردم. حالا اينجا راحتم.»
پسر سرش را پايين انداخت.
« سرتو ننداز پايين. من اينجا راحتم. راحت!»
وقتی سرش را بلند کرد چشمانش خيس بودند.
« من تو رو نمی شناسم. آدمی که اينجا راحته رو نمی فهمم.»
« مگه من تو رو می فهمم؟»
پسر بطری خالی را برداشت و باز هم بالا رفت، اما اين بار خالی بود. تنها قطره ای به گلويش رسيد. بطری را کناری انداخت و بلند شد. از دختر گذشت. پالتويش را برداشت و در را باز کرد. راهرو تاريک بود، فقط نور چراغ برق خيابان آن را کمی روشن کرده بود. وارد راهرو شد. وسط راهرو که رسيد چرخيد طرف خانه. دختر همان طور که روی زمين بود، برگشته بود و نگاهش می کرد.
در خانة پسر الجزايره ای باز شد و دختر سياه پوست که حالا خودش را در لباسهای زمستانی پوشانده بود، با کيف بزرگی که دستش بود از خانه بيرون آمد. تا آن دو را ديد ايستاد. هر دو را از نظر گذراند. دختر و پسر هم به آن او نگاهی کردند. بعد دختر سياه در خانه را به آرامی بدون کمترين صدايی بست و سريع خودش را به انتهای راهرو رساند و از پله ها پايين رفت.
پسر نگاهش را گيراند طرف دختر. آهنگ داشت دوباره تکرار می شد. صدايش تا راهرو می آمد. دختر با سر به خانه اشاره کرد و گفت:
« منم با اين آهنگ زندگی کردم. من با اين آهنگ دارم زندگی می کنم.»
پاهای پسر سست شد، روی زمين نشست. در همان خانه باز شد و پسر الجزايری نيمه لخت بيرون آمد. تا آن دو را ديد کمی جا خورد. پسر سرش را انداخت پايين، دختر هم رو گرداند. همسايه چند قدم عقب گذاشت و به انتهای راهرو رسيد و پله ها را دوتا يکی پايين رفت. پسر خنده اش گرفته بود. دختر هم لبخند می زد. وقتی به هم نگاه کردند هر دو خنديدند. بعد از دقيقه ای دوباره به هم نگاه کردند و آرام شدند. هر دو ديگر خيره ی همديگر بودند. نور چراغ برق می رفت و می آمد، آهنگ تکرار می شد و آن دو همچنان خيره ی همديگر بودند.

زمستان 84 – بهار 85

 
  اول صفحه



 

یادداشت

طرد شدن از سوى ياران

با ویلیام بلیک زیر درخت زهر آگین

شعر

داستان

عاشق ببر، هراسان از آیینه

مينياتور رنگ‌ها با زبان آبستره

معرفی کتاب

ارتباط با ما